Saturday, December 28, 2002


بوسه ي گاوي...آدما خجالت بکشيد!
[...] !!!!!
چي کار ميشه کرد؟

Thursday, December 26, 2002

ماييم و مي و مطرب و اين کنج خراب!
بعد از شب يلدا ديگه حوصله نداشتم بيام سراغ اين شبکه جهاني لعنتي
تازه افسردگي تموم شدن اشتراک اينترنتمم روش!
براي اينکه حرفي براي گفتن داشته باشي بايد حرفي شنيده باشي
يا درونت چيزي متولد شده باشه
درصورتي که من فقط کار مبتزل رفتن به دانشگاه، درس خوندن، و [ ... ] رو انجام دادم
وشايد مثبت ترين کارم خوندن دوباره رمان " بلنديهاي بادگير" (اميلي برونته) بود
که هرچه بيشتر روحيه خشن من رو تشديد کرد ... شايد اگر شما توي خيابون ازم ميپرسيديد که" ساعت چنده؟" اگر يه مشت نوشجان نميکرديد بايد خوشحال مي بوديد که فقط با يه متلک نسبتا بي ادبانه حالتون رو گرفته ام...
مثل دوشنبه که يه بدختي که جلوي روي خودم کيفش رو زدند ازم خواست که صد تومن کرايه بهش بدم تا خودش رو به يه جايي برسونه ولي من طوري باهاش برخورد کردم که از کارش بد جوري منصرف شد... خوشبختانه خيلي زود وجدانم بيدار شد و ازش عزر خواهيي کردم وگر نه الان از وجدان درد داشتم ميمردم!!!!
خلاصه عزيز جون اون هايي که خوشحال شديد که شايد من ديگه ننويسم بايد بگم که :"بشين بخور آش به همين خيال باش".
مگر ميشه من روزي ده نفر و بيشتر آدم رو از خوردن هندونه محروم کنم
هر چند بعضي هاشون از سرچ کردن کلمات ديگه اي به اين جا ميرسند.

خيلي جالبه بذاريد براتون بگم( نه تو رو خدا!)
وقتي داشتم توي لينک مخفيم که ادرس جاهايي که از اونجا به وبلاگ من ميرسند ميديدم( البته توي اون کنتر بغلي هم يه همچين چيزي هست) و اون قسمت که از سرچ کلمات توي گوگل به وبلاگ من اومده بودند
از جستجوي کلماتي مثل: رشتيه ، يا " نوجوان ، بلوغ روان شناسي" يا دختر ايراني ، جوک، ک*ن، کرست، زن روز، ک* کش، فاحشه، و ... و... و .....
که واقعا به حال اون هايي که با جستجوي اين کلمات به هندونه من رسيدند بايد تاسف خورد...

خيلي بده ها هرچي چيز خوبه بايد براي تهراني ها باشه
اولين اجتماع رسمي بلاگر هاي ايراني که براي اهداي جايزه اولين مسابقه بهترين وبلاگ هاست توي سالن همايش هاي مرکز تحقيقات مخابرات برگذار ميشه و البته جمعه همين هفته يعني فردا ... البته من که عمراً افتخار نمي دم اونجا برم اونم توي يه سالن دولتي( ميگن گربه دستش به گوشت نميرسيد ميگفت پيف پيف بو ميده!)
خلاصه اينکه بالا خره وبلاگ نويس هاي مخفي کار که توي تاريکي خونه شون مينوشتند مي خوان افتابي بشند ... حتما خبر هاي خوبي خواهيم خوند تا اون موقع...

هرچي هم حرف بزني ولي از اصل کاري
چيزي نگي که نمي شه
اصل کاري براي هر کس يه چيزه و براي من هم
يه چيزيه که براي خيلي ها هست( چي گفتم)

خلاصه ببينيم که حافظ جون چي ميگه چون هرچي که
اون بگه يعني ما گفتيم ولي در اصلش خودش گفته پس چيزي گردن ما نمي افته!

بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه کنم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم

آه کز طعنه ي بد خواه نديدم رويت
نيست چون آينه ام روي ز آهن چه کنم

برو اي ناصح و بر درد کشان خرده مگير
کار فرماي قدر ميکند اين، من چه کنم

برق غيرت چون چنين ميجهد از ممکن غيب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم

شاه ترکان چو پسنديدو به چاهم انداخت
دستگير ار نشود لطف تهمتن چه کنم

ممدي گر به چراغي مکنند آتش طور
چاره تيره شب دادي و ايمن چه کنم

حافظا خلد برين خانه موروث منست
اندرين منزل ويرانه نشيمن چه کنم


هـان چـکـنـمـ...؟

Saturday, December 21, 2002


تنها هندوانه شب يلدا که نميشه خوردش، بايد خوندش!
خب حالا ديگه شب شده و من که قول دادم
يه چيز هايي بنويسم تا اگر نميشه اين
هندوانه ديجيتال مارو خورد حداقل خوندنش
جاي نخوردنش رو بگيره!!!(چي گفتم)
دوست داشتم با بچه ها دور هم بوديم و همديگه رو ضايع ميکرديم
و ميخنديدم ... بعد ميرفتيم بيرون و باديدن اولين خانوم خوشگلي که براي قدم زدن اومده بيرون خيلي مودبانه ازش در خواست دوستي ميکرديم
خنده هاي بعد از کار مي تونه شيرين ترين شبها رو براي آدم بياره
يادش بخير با علي چقدر از اين کارا کرديم...

فلش فيکشن هفته
ميدونيد فلش فيکشن يا همون فلش استوري!
چيه ؟ يعني يه داستان انقدر کوتاه بشه که ديگه هيچ
چيز اضافه نداشته باشه! مثل همون کوتاه ترين داستان
ترسناک جهان که دوتا مطلب پايين تر ميتونيد بخونيدش!
ولي امشب يه چيز ديگه دارم که ابته جاي داستان هاي شب چله رو نميگيره:
1:شيشه شکن
برايان آيو

امروز صبح زود از خواب بيدار شدم
زود تر از هميشه. به عکس تو نگاه
کردم.شيشه قاب عکس را شکستم.
عکست را در کفشم گذاشتم. به
ساعت نگاه کردم.شيشه ساعت را شکستم
و آن را در جيبم گذاشتم.تمام روز راه رفتم.
تنها چيزي که ميتوانم به آن فکر کنم
تو هستي.

و اين يکي ...
2:وحـدت کـلـمـه .
جرج هيتزمن

مردي سوار بر اسب به طرف پير مردي آمد .
که در ايوان خانه اش نشسته بود.
:«مردم اين اطراف چه جورين؟.»
« مردم شهر شما چه جورين؟»
« بد جنس.»
«مردم اينجا هم همين طورين.»
بعد اسب سوار ديگري آمد واز پير مرد
همان سوال را پرسيد.
«مردم شهر شما چه جورين؟»
«معرکه»
«مردم اين جا هم همين طورين.»

البته اين ها مثل هميشه دزدي بود واز آخر هفته حيات نوي دو هفته پيش کش رفته ام.

لي ديز! اند جنتل منز! اين دفه ديگه زدم به سيم آخر
مثل کسي که مست خورده باشه عرق کنه
من هم همون حال رو دارم... از اين که توي خونه هستم
ناراحتم ولي ميخوام خوشحال باشم...
مامانم داره تو آشپز خونه انار دون ميکنه!
و هندوانه هم نخريدم چون خودم يه هندوانه خوب دارم
(کسي نيست در مورد اين جمله آخري مارو ضايع کنه؟)

يه جک! نه چنتا جک؟
(مثل هميشه) يه روز يه پسري توي مدرسه
از معلمش مي پرسه:
آقا جيگر هم پا داره؟
معلمش ميگه: نه پسرم از کجا اينو مي گي؟
« آخه آقا ديشب بابا مون تو رخت خواب
داشت به مامانم ميگفت :"جيگر پاتو بيار بالا.".»

ها ها ها!!! البته براي حر فه اي ها اينا تکراريه!

معما:ميدونيد چرا آدما "ناف" دارند.

جواب: خب وقتي خدا مي خواست ببينه
که گل آدم خوب خشک شده يا نه
با انگشت دست گذاشت رو شکمش
و فهميد که هنوز خشک نشده
ولي جاي انگشتش روي شکم ما ها موند!

...
(دو باره)يه روز دو تا دختر خانوم شيک ميرن
توي مغازه ميوه فروشي ميگن:
آقا سه تا موز بديد.
فروشنده ميگه : چرا سه تا؟
ميگن:« خب يکشم ميخوايم بخوريم ديگه!»

خيلي بي ادبم نه؟ غلام!
حالا ادامه داره...

معما: مي دونيد چرا يه فيل نمي تونه دوچرخه سوار شه؟

جواب: چون انگشت شصت نداره که با هاش زنگ دوچرخه رو بزنه!

(همچنان) يه روز يه خانوم گاوه داشته از يه جايي
رد ميشده! چشمش ميفته به يه دستکش که روي زمين افتاده
خانوم گاوه ميگه: وا ! خاک عالم! کرست من اينجا چيکار ميکنه!

و در آخر در مورد اين يکي ديگه خيلي روم به ديوار:

(باز هم) يه روز يه آقايي خيلي محترمانه
ميره در گوش همسرش که باهاش قهر بوده
ميگه:« يا ميدي يا ميکنمت!.»

ها ها ها....
و آخري که آقا پسر هاي گل ميتونند براي
دوست دختر تازه شون تعريف کنند:

يه روز يه خانوم تيکه که اسمش "سوزي"بوده از خارج مياد ايران
و حتما ميره به يه هتل بعد از اينکه يک ساعت تو اتاقش
نشسته بود با عصبانيت ميره مدير هتل رو پيدا ميکنه
و ميگه چرا يه مرد بي ادب بايه ساز مسخره
داره پشت پنجره اتاق من شعر ميخونه؟
مدير هتل ميگه: مگه بده بذاريد بخونه.
حاج خانوم فرنگي ما ميگه آخه همش ميگه :
« آي لاو "سوزي"، آي لاو "سوزي".»(لازم نيست که ترجمه کنم؟ لاو =دوستت دارم -آي= من!!!)
خلاصه مدير هتل با چند نفر ميرن تحقيق
ميبينند يه پيرمرد با کمون مخصوص کنار ديوار
نشسته و ميگه:
« آي لاحاف دوزيه، آي لاحاف دوزيه.»

( بي مزه!)
مرسي از حامد دوست با حال خودم که بعضي از اين ها رو از اون شنيدم!

شعري که من گفته ام
ببينيد نخنديدا ... من اين شعر رو خودم گفتم
فکر کنم سيزده- چارده سالم بود
و تازه در قالب سه بيتي!!!! يعني خودم اختراع کردم!

ديدي دل عاشق وانگه که شدي مجنون
باشد که دران گاه پيمانه بريزي
ديوار محبت بر حول تو قلبي بپا* نگريزي


پا ورقي: *=بپـا(اين پ ها شبيه ي ميشه) يعني مواضب باش!

حال ميکنيدا . قرار شد نخنديد.

بچه محل ما، "حافظ".!
نمي دونيد که
من و حافظ با هم بچه محل بوديم! با هم کلي
فوتبال و شوت يه ضرب بازي ميکرديم
مدرکم هم اينه که اگه بچه محل حافظ اينا نبودم
که وبلاگم انقدر با حال نمي شد!
و مثلا اون جا که ميگه:

آگر غم لشکر انگيزدکه خون عاشقان ريزد
من و ساقي بهم تازيم و بنيادش بر اندازيم


چون اون موقع "ساقي" با حافظ قهر بود و حافظ هم
موهاش رو کشيده بود من حافظ با هم رفتيم بنياد
غم رو برانداختيم ... ساقي نامردي کرد با ما نيومد!

ولي الان زنگ زدم به حافظ خان مي دونيد چي گفت؟
ميگه که:

به حسن خلق و وفا کس به يار ما نرسد
ترا در اين سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد

...

دلا زرنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر اميد وار ما نرسد

چنان بزي که اگر خاک ره شوي کس را
غبار خاطري از رهگذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد

آقايون ،خانوما .نه اول خانوما... پس
خانوما و آقايون و بقيه!!!!
ببخشيد ديگهاگه کم و کسري داره. ديگه بريد خونه تون انقدر هم تلفون ها رو الکي
به خاطر اين اينتر نت لعنتي اشغال نکنيد.
بابا يه وقت يه رفيق بد بختي ميخواد بهتون زنگ بزنه!!!

مخلص همه
م ح م د
.

مقدمه :امروز رفته بودم نون بربري بگيرم... والا به خدا من ترک نيستم ما، همون قدر که اصفهاني نيستم ولي خب از خوب و بد روزگار يه چيزي دم اون نانوايي دارم که هميشه وقتي بر ميگردم جا ميذارم و ميام!!! حالا اينکه کيه به شما مربوط نيست!... وقتي داشتم خدافظي مي کردم گفت: کاش ميشد يه کمخوراکي بياري امشب ميرفتيم پارک. ولي خودش ميدونه که نمي شه... گفت :"حالا که اينطوره توي اون سايتت ...نه، اسمش چي بود؟ ... وبلاگت در مورد امشب بنويس .
گفتم : حالش رو ندارم. بد جوري گفتم نه حالش گرفته شد بنده خدا ولي اشکال نداره... شما خودش رو ناراحن نکن!
حالا که درسام رو خوندم و "مشق" هاي دانشگاه رو هم نوشتم و نشستم پشت اين قاب شيشه اي لامسب صاب مرده! تصميم گرفتم يه بار هم براي اون بنويسم ... جهنم
چي کار کنم ؟ درسته که من خيلي بي رحم و پـستم( اين حرف پ چرا شبيه ي ميشه؟) ولي کمي هم انسانيت را بوييده ام! اگه فکر ميکنيد که من هميشه مزخرف مي نويسم بايد بهتون بگم :« روشن دلي ميل فرموديد.» ( اين جمله حالت مودبانه جمله ي بي ادبي « کور خونديد » است.)
پس اين هم


شب يلدا

اين که توي اين دوره زمونه که ديگه اين جور چيز ها مهم نيست و شايد فکر کردن بهش صرف وقت اضافي باشه حرف زدن از شب يلدا چه فايده اي ميتونه داشته باشه به من ربطي نداره.
واضح و مربحن است که شب ِ روز ِ آخر آذر ماه شب يلداي ما ايراني هاست
البته به کريسمس هم خيلي نزديکه! بعضي ها ميگن اشتباه در حساب سالها باعث شده که کريسمس ده روز عقب بيفته وگرنه اون پيامبر صلح و مهرباني همون روز اول "دي" ماه به دنيا اومده نه دهم دي يا هفتم دي !
خلاصه مثل همه روز هاي و شب ها و هفته هاي ديگه که ايراني هاي باستان جشن ميگرفتن و تا بعد از اسلام هم اون هارو فراموش نکردند پشت سر اين شب هم کلي داستان و قصه و افسانه و از اومدن ننه سرما و عمو چلّه و چله زري و اينکه عمو نوروز الان کجاست و ننه سرما منتظرشه و بازم بايد تا نوروز صبر کنه واينکه فرشته سفيد پوش خوبي ها بالا خره جنگ با شيطان بدي ها رو برنده ميشه!!! و خيلي خيلي چيز هاي ديگه ... فقط کافيه کمي از ديگران بپرسيد و بعد به راحتي وارد دنياي خيالي افسانه ها بشيد و کمي از اين دنياي نکبت خودمون! دور بشيد
... اينکه در زمان نه چندان دور هر کي توي خونه خودش يا بزرگ تراش سعي ميکرد خوش ترين شب سرد سال رو داشته باشه براي ما ها آدماي ديجيتال مسلک خيلي دور از دسترسه!... چرا همين الان از خونه نمي ريد بيرون و يه هندونه که مطمئن هستيد خيلي خوب نرسيده نمي گيريد تا يه شب با خودتون و يا با ديگران خوش باشيد...
وقتي بابا م برام تعريف مي کنه که اون موقع که همه فاميل تو خونه کوچيکشون جمع ميشدند و انقدر خوش بودند و خوش ميگذروندن ، به چيز هايي ميخنديدن که الان روي
صورت هيچ کدوم از ماها يه لبخند کوچيک هم نمياره... لازم نبود براي اينکه غش غش بخندند در گوش هم جک هاي مبتزل تعريف کنند يا جلوي تلويزيون بشينند تا به کله پا شدن يه اسکي باز کمي بخنند و ندونند اون بد بخت گردنش شکسته يا باسنش نصف شده؟ واقعاً که دنيا خيلي خفن پيشرفت کرده... واين جالبه که ما همه از اين وضع راضي هستيم و نمي خواهيم اون دوران تکرار بشه!!!!
*
*
*
***
*
هندوانه و شب يلدا!
ميگن اگه شب يلدا هندونه نخوريد اون شب شب يلدا نميشه
ميدونيد چرا؟
اين استدلال که از يه آقاي دکتر پرسيدم رو حال کنيد و بر روح پليد من صلوت برفسيد!

« آقا جان هر خري ميدونه که هندوانه گرده و وقتي نصف بشه و داخلش که معمو لا قرمزه خودش رو نشون ميده ... يه تر کيب قشنگ که انسان هاي نکته سنج اون زمان رو به ياد خورشيد مينداخته و توي طولاني ترين شب سال همه اون هايي که دور هم جمع ميشدند يه تيکه از "خورشيد" رو مي خوردند.!!! لبت که از همه جور تنقلات براي پر کدن اوقاتشون استادا ميکدند.فکر کن وفتي پسته ها توي دهنشون خرد ميشد و اون ها در حال خنديدن بودند.»

با اين حساب من و خورشيد خانوم ( دور از جونش) دختر خاله پسر خاله ايم!
ميگيد نه بريد از خودش بپرسيد!!!!

پس اگه در بلاد کفر هستيد و دسترسي به هندوانه نداريد وبلاگ من که هست به هر کسي خواستيد بگيد بياد هندونه بخوره و نظر بده!!!

و يه چيز ديگه بهتون پيشنهاد ميکنم اگه يلدا براتون مهمه اين مطلب خيلي خيلي بهتر از من رو توي تهران اونيو بخونيد.

تا امشب که ممکنه وبلاگ رو بايه مطلب توپ شب يلدايي آپ ديت کنم!
زت زياد

بگم يا نگم؟!
يه کمي رفتم تو فکر. به داداشم قول دادم بهش فکر کنم
اين داداش ما که تقريبا برا خودش مهندس اساسي ايه و مدتيه يه وبلاگ اساسي داره
ولي من هيچ وقت به خودم اجازه نمي دم اينجا وبلاگش رو معرفي کنم
حالا دليلش رو ميگم... اين آق داداش ما انقدر اهل روش هاي اطلاعاتي وجاسوس بازيه که نگو. توي وبلاگش اگه در مورد شما بنويسه خود تون شک مي کنيد که چقدر اين مطلب درباره شماست!!! يعني خيلي خفن تر از من مي نويسه البته چون وقت نداره دوماه يک بار اگه وقت کنه آپ ديتش ميکنه... مثلا براي همه زمين و زمان يه اسم هاي ديگه مي ذاره و در مورد اتفاق هاي اون روز چيز مينويسه يه چيز ديگه که من سعي ميکنم ازش تقليد کنم از سياست بازيشه مثلا فقط "مهر برادري" باعث شد که به من بگه که وبلاگ داره شايد...و توي خيلي چيز ها همين جوري عمل ميکنه که هيچ جور نميشه بهش ايراد گرفت...
امروز عصر پسر عموم و خانومش، که تو يکي از کشور هاي اروپا زندگي وکار ميکنه اومده بودند خونه ما از همه چي حرف زدند تا رسيد به اينترنت يه هو باباي ما برگشت گفت اين محمد ما هم يه صفحه داره توش "مقاله " مينويسه!!! آخه من در مورد وبلاگ روشنش نکردم خيلي گنگ براش توضيح دادم تا نتونه وبلاگم رو پيدا کنه خودش هم که خدا رو شُکر، کاري با اينترنت نداره فقط براي اينکه مجاب بشه راحت تر پول اشتراک بهم بده کنتر وبلاگ رو ديده... داشتم ميگفتم باباي ما که اين سوتي رو داد پسر عموم برگشت به من گفت :حالا چندتا دوست پيدا کردي
من هم که آماده سوتي دادن بود گفتم:از وقتي "وبلاگ" زدم خيلي راحت تر با ديگران ارتباط برقرار ميکنم ... اينجا بود که وبلاگ دار بودن خودم رو لو دادم دوست نداشتم کسي بفهمه وبلاگ دارم ابته اگه جايي هم حرفش رو زدم ادرس وبلاگ رو نگفتم... خلاصه خوشبختانه بحث وبلاگ ادامه پيدا نکرد...
براي همين موقعي که شب داشتم دادشم رو ميرسوندم بهم اعتراض کرد که وقتي بابا داره اون جوري توضيح ميده تو بايد حرف بابا رو تاييد ميکردي تا ديگه ادامه پيدا نکنه، يه کم سياست داشته باش به همه که نبايد بگي وبلاگ داري .
من ديگه حرفي نداشتم به قول داداشم بايد سياست داشت تا ...
براي من فرقي نداره توي فاميل فقط داداشم و پسر خواهرم که دوسال از من کوچيکتره(دايي ممد) مي دونند که من وبلاگ دارم ... نمي فهمم چه حکمتيه که هرکس به آدم نزديکتر باشه ما وبلاگ دارها بيشتر ، دوست نداريم که وبلاگمون رو بخونه
براي من زياد مهم نيست و لي من هم از اين قانون نا نوشته پيروي مي کنم!!!
خلاصه ما نفهميديم کي بايد حضوري براي ديگران بگيم وبلاگ داريم وکيبگيم نداريم؟؟؟

ما حاضر ميشيم بعضي وقتا چند ورق از دفتر چه خاطرات مون رو اگه داشته باشيم براي يه دوستي، چيزي بخونيم ولي مگه وبلاگ دفتر خاطراته؟ ... اگر اين فکر رو بکنم يه احمق کامل هستم!!!
توي وبلاگ هر مزخرفي يا هر حرف خوبي يا هر خاطره اي يا هر چيز جالبي و نا جالبي که ميبينم ، ميخونم ، لمس ميکنم، احساس مي کنم و درک ميکنم مي نويسم وبرام هم مهم نيست چه کسي اون رو بخونه در صورتي که دفتر خاطرات اين جور نيست من که نداشتم ولي اونهايي که دارند ازش مثل ناموسشون مواظبت مي کنند...
« شايد يه غريبه براي شنيدن حرف هاي نگفته ي ما، انسان محرم تري باشه.»
اين بيشتر يه درمان نهفته است!!!! اون هايي که وبلاگ هارو ميخونند کنجکاوي شون در مورد افکار خصوصي ديگران رو ارضا ميکنند و من وبلاگ نويس با نوشتن حرفام از خفگي شديد براثر گير کردن افکار گوله شدم در گلويم جلو گيري ميکنم... براي من يکي که اينجوريه!!!
امروز تلويزيون لعنتي فيلم آرماگدون رو گذاشت درسته که مثل هميشه فيلم مثله شده تحويل مردم دادند ولي من گفتم اگه اين آقاي لويي کاوالي توي دهه هفتاد به وبلاگ نويسي دسترسي پيدا ميکرد شايد خودش رو به کشتن نمي داد!!!!
خودمونيم ها چه ربطي داشت؟؟؟؟
راستي يکي نيست اين کاخ جام جم رو منفجر کنه؟ اگه ما نخواييم نسخه تيکه پاره يه فيلم خوب رو ببينيم يقه کي رو بايد بچسبيم ... تا کي مي خواهند مردم رو (دور از جون) خر فرض کنند؟!!! اگه اين "سينما چهار" نبود که من تلويزيون مون رو از پنجره پرت مي کردم بيرون!!! به چه درد مي خوره؟ چه گناهي کردم پول خريدن يه ديش با چند تا ال ام بي و يه ريستيور نا قابل رو ندارم ؟؟؟؟ )):

امشب ماه خيلي قشنگه هم ماه کامله هم به خاطر سردي ورطوبت هوا دورش يه هاله رنگي درست شده که خيلي قشنگه!!! پاشيد همين الان بياييد اصفهان!!!

«فکر کردن ونگاه کردن به ماه بهتر ومفيد تر از فکر کردن به مشکلات بشري يه!!!... بودن يا نبيدن ،مسئله کاليبر بالاست. و اي باد هاي غران نوزيد چرا که او بد جوري گوزيده است... دِههِ نوزيد ديگه، خفه شدم بابا.»
لويي ممدپير.

Thursday, December 19, 2002

وبلاگ من ، هندوانه شما....................!
توي همين روزا اين هندونه براي هزارمين بار باز ميشه
نمي دونم چه کسي بازش ميکنه يا کجاس و زياد هم برام مهم نيست
بايد اعتراف کنم اصلا تا حالا بهش فکر نکرده بودم ولي اين چيزيه که واقعيت داره
مي دونم که فقط ده- بيستا هندونه خور پايه از همه جا هر چند وقت ميان و از اين هندونه هاي من که کمتر پيش اومده شيرين باشه ميل ميکنند
نمي دونم شايد سيصد چهار صد نفر هم همين جوري و شايد اشتباهي مثل دوستي که چند وقت پيش از سرچ کلمه "آميزش "توي گوگل به هندونه من رسيده بود!!!
خدا زياد کنه!


بعضي هام مشتري اين هندونه ما شدند بعضي ها شرمنده کردند
اي-ميل ميزنند بعضي ها لطف مي کنند تو ايميلشون فحش ميدند و ما رو سر افراز ميکنند!!! جدي ميگما ... من و که ميشناسيد "کاليبر بالا"!!!
خلاصه از وقتي که من دفتر چه خاطراتم رو اين تو باز ميکنم
و همه با هم هندونه ميخوريم يه احساس بزرگ شدن بهم دست داده
باعث شده به کار هايي که انجام دادم و مي خوام انجام بدم خوب فکر کنم
براي همينه که مي گم احساس ميکنم بزرگ شدم.

هندونه يا هندوانه يه خاصيت خوبي داره(منظورم ميوه هندوانه اس)
اينکه کمتر کسي پيدا ميشه بگه من از هندونه بدم مياد
همه هندونه دوست دارند...
يکي گفت هندونه ميوه ي سرديه نبايد ميزاشتيش اسم وبلاگت.
بهش گفتم: ميدوني، توي اين دوره زمونه ما و بيشتر خودم داغ کرديم
نياز به يه چيز سرد داريم تا مزاج گرم ما رو سرد کنه!!!
هندونه هم شيرينه هم اگه زياد خوردي با يه تيکه نبات مشکل سرديت حل ميشه
و هم اينکه گرمي ما رو متعادل ميکنه
ديگه کسي بهمون نمي گه:« چيه جوش اوردي جوون(جوان).»

ولي اينکه چرا من خواستم اسم وبلاگم باشه خب به همون دليل که اسم من محمد شده يا اصم يکي ديگه شده اصغر يا يکي ديگه ميشه صغرا ! اسم وبلاگ من هم شده
«هندونه» طوريه ؟ اشکال داره؟ مشکلي داري داداش
اسم - تک! به اين ميگن انتخاب!

اما اينکه توي اين چهار ماه چقدر ضرر کردم چقدر سود! براتون ميگم،
اگه حساب حدود شصت ساعتي که از اون اول کار وبلاگ بازيم بابتش پول اشتراک و پول تلفن دادم که يه چيزي تو مايه هاي پنجاه شصت هزار تومن ميشه بذارم کنار
بقيه اش هرچي بمونه سوده!!!
خب حالا مگه چي مونده؟
اولش بايد بگم از نظر شرعي و متافيزيکي من بيشتر از اين وبلاگ سوءاستفاده کردم تا استفاده ي صحيح!
و براي اينکه بر ضد منافع وبلاگي-استرتژيکي من ميشه نمي گم چه کار هايي تا بعدا اسنادش منتشر بشه ولي همين که به راحتي آب خوردن چارتا دوست اونور آب ،دوتا رفيق اساسي توي همين شهر خودم وهفت هشتا خانوم و آقاي گل توي ايران خودمون
و چنتا ديگه چند جاي ديگه که هيچ کدومشون نه ديده بودم نه تا الان ديدم
ولي ميدونم چه با مرامايي هستند
و فقط به خاطر اين وبلاگ بوده!!!! جهنم ميخوام خرجم يه مليون بشه
ارزش دوستي خيلي بيشتر از ايناس

يکشون که چند هفته همش به خاطر اون مي نوشتم! وخوشحال هم بودم
ولي زود خودم رو جمع و جور کردم چون قرار نبود اينقدر خودم تحت تاثير قرار بگيرم پس قرار شد براي اون پيش خودم بنويسم نه توي هندونه ي دهني!!!!!

و اما هزار مين بار...
به اين زودي ها منتظرش نبودم ... باورم نميشه
درسته اين تعداد به اندازه نصف بازديد کننده هاي سايت ها و وبلاگ هايي مثل:
هودر(حدر) ، خورشيد خانوم ، وبگرد(رويداد) ، سرور ما ابراهيم خان نبوي(ابي بامزه)
کاپوچينو ي مثل ماه! ، و ... و... ست ولي
براي من زود بود و من خوشحالم مي دونم که کار غلطيه ولي براي اميد وار کردن خودم به همه اون هايي که هنوز بعد از يه سال از مرز چارصد نفر هم نگذشتند نگاه ميکنم خوشحالي ميکنم!!!(بي ادبي بود ببخشيد)

در آخر بازم ميگم من خيلي درس از اين وبلاگ بازي گرفتن بر عکس "چت زدن" که مزخرف ترين کار دنياس و همه چت باز هاي حرفه اي اعتراف ميکنند که وقتشون تلف ميشه من از اين همه خرج کردن کلمات تونستم چند تا از پله هاي اون نوردبون رو بالا برم
من با دونه دونه اي ميل هايي که در يافت ميکردم درس ميگرفتم و ...
من تونستم با اين هندوانه خيالم ، ذهنم، و خودم رو پرواز بدم

مخلص همه م ح م د
بيست و هفتم آذر يک هزارو سيصد و هشتاد و يک

يا حق

Tuesday, December 17, 2002


بدون تو نميشه
شايد اصلاً نگذره
شايد اصلاً هيچ کلمه اي معني نده
ولي تو که هيچ وقت نيستي
پس چرا ما هنوز زنده ايم
هان... مي تونم حدس بزنم
اينکه وقتي نيستي
ما تو رو توي ذهن مون
تو خيالمون ميسازيم
توي بغل بزرگت خودمون رو جا ميديم
و آروم ميشيم










***


کوتاه ترين داستان ترسناک جهان!
تازگي نمي دونم کجا ولي يه چيز توپ خوندم
« کوتاه ترين داستان ترسناک جهان»
و اون اينه:

« آخرين انسان زمين تنها در خانه نشسته بود. ناگهان در زدند.»

اين هم از قصه ي شب، حالا ديگه نوبت جيش ،بوس، لالا...
آن مرد آمد
و شايد هم رفت!
بد جوري حال خوبي دارم...
عجيبه بالاخره يه دفعه هم حالم خوب بود!!!
ولي نه . منظورم يا زور من اين بود که
از بس فشرده شدم دارم حال ميام...
يه مرد که نبايد بهش خوش بگذره، بايد
سيصد و شصت وچهار روز سال رو (دور از جون)
مثل سگ و خر و حيوانات عديده ديگه کار کرد
تا يه روز مونده ي سال رو اگه خواستي حال کني،
بهت بچسبه!!! تازه توي اون روز من يکي بر خلاف شماها
ميرم يه جاي ساکت ميخوابم(هه هه هه)
به اين ميگن «مرد»!!! درست ميگم ديگه
و حالا اتفاقات اين چند روزه
وقايعي که براي هيچ کس اتفاق نمي افته:

امروز بعد از مدت ها حس خوب و ناب وپاک ِ لغزش ِ
پر احساس و آهنگين تيغ تيز ريشتراشي رو روي صورت نچندان
کم موي خودم احساس کردم ، اون هم به طرز اشد و با خشونت
هر چه تمام تر ...
ولي بعد از اون لذتيه که فقط مردان ميبرند .يه جاي خانوم ها بسوزه!!!
مخصوصاً که هوا سرده و ديگه از سوزش زير گلو توي هواي گرم وعرق آور
تا بستان هم خبري نيست واين لذت مردانه رو بيشتر ميکنه...
شايد خانوم ها بگن ما هم(روم به ديوار) موي اونجامون رو با تيغ ميزنيم
ولي هيچ وقت نمي فهمند که فرق اين دوتا به اندازه فاصله
اونجاي خودشون با صورت ما مرداس... هرچند اين فاصله اکثرا بسيار کوتاه ميشود!!!!(ممد خيـ.....لي بي ادبي)
بگذريم که يه هو داشت اون روي ضد فمينيستيم بالا ميامد

بعله امروز فهميدم که ميان ترم نقشه کشي شدم شونزده(يا همان شانزده) و نيم از بيست و اين بهترين نمره من در دانشگاه مي باشد تا کنون...

بهله امروز که داشتم از پله هاي بي پايان محوطه سرسبز و خشکيده از سرماي دانشگاه بالا مي رفتم و در افکار پليد و شيطاني خودم غرق بودم و به[ ...] فکر ميکردم
به طور شديداً ناگهاني و وحشت ناک وغير منتظره فوضول خانوم رو ديدم يا همون الف
خودمون صورت وحشت ناک صافکاري شده من رو که ديد و اين که بالا خره دلم اومده بود
اون همه کرک و پر و بريزم پايين خشکش زد خنده اي کرد و سخن شيرين وبي جوابي کفت که از درون شيطاني و
نازش مي تراويد و لي ما ديگه گرگ بيابون ديده شديم
با اين ادا ها دودول خودم رو نمي بازم... اصولاً گرگ ها مي تونند مردان بزرگي بشند!
ولي يادم نميره اين فضول خانوم هم به ليست سياه اضافش کنم
تا بعد از اينکه انگ صفر کيلو متري از پيشونيم برداشته شد
به اين ماده گرگ هاي خونگي نشون خواهم داد که
« هيچ گوزي نيستم!»

ولي بعد از آني که گذر از هفتاد هزار پله دانشگاه که رهروان راه علم اندوزي و
کار هاي ديگر را به دانشکده بي بديل و پر نظير و خفن! فني ميرساند تمام شد
و من خسته ي راه را به مقصد رساند و من بران شدم تا لبي به آبسرد کن آب گرم دار برسانم آن چنان صحنه ي فجيع و ناموسي و مبتزل و زيبا و آنتن بخوابون و ... را ديدم
که اگر سعدي عليه رحمه بعد از آن همه جهان گردي از روم تا مدينه النبي
همه نگارش بوستان و گلستان را به کناري مينهشت و در توصيف اين صحنه ي نا گوار ميليون ها بيت مصيبت نامه ميسرود و تازه کفاف اين صحنه خفن را هم نمي داد
حال آن صحنه چه بود بماند ولي من از بس که ماتحتم ميسوزد و من با آن سوزش از عصر تا کنون فقط ساخته ام و دم بر نيا ورده ام و بر شما نمي پسندم که با من همدرد شويد و ما تحت تان بسوزد پس توصيف آن را براي وقتي که سوزش اين عضو کليدي کمي تسکين يابد ميگذارم... پس شما فکر آن مصيبت نکنيد که اين از خواص مردانه است
رنج بکشي و ماتحتت علاوه بر سوخيدن جر هم بخورد ولي دم بر نياوري
که چون مردان عمل ميکني!!!

ولي بگذرم که اگر آغوش يار بود و باده کم الکل اصل،ما ديگر اينچنين سخن از ما تحت و سوزش نمي کرديم ولي چون هر دو از نا ياب ترين اجناس است و در هيچ کجاي اين کره خاکي يافت نمي شود پس ما بايد بسوزيم

[گشنمه ميرم شام ميخورم بعد ميام بقيش رو مينويسم شايد يه جيش اندک هم کردم
خدا ميداند!!!]

ميگويند کار هاي خود را به بعد از خوردن شام يا نهار موکول نکنيد چون ضرر دارد
ضررش اينه که من که حالا شام خوردم بايد دو دقيقه دراز بکشم بايد يه ليوان! چايي اصل مخلوط داخله و خارجه بزنم تو رگ و بعد هم چرت هاي پي در پي که امان يک مرد خسته را ميگيرد ولي چون من مردي با احساس مسئوليت بالا هستم و نبايد نوشته ناب و بي نظير و خزعبل خودم رو به امان باري تعالي ول بنمايم پس تا اين خزعبلات رو تمام نکنم از هيچ کدوم از اون مخلفات بعد از شام خبري نيست
به هر صورت يا همان به هر حال خودمان اين رياضت کشيدن هم از خصلت هاي مردانه است ...
امروز بيست و ششم آذر ماه بود چهار روز ديگه اول زمستون
کلي حال ميده اين زمستون لعنتي اصلا توي زمستون مردا راحت ترند!!!(ببينم خفه شديد با اين مرد مرد کردن من يا بازم بگم) سختي کشيدن خصلتي ست مردانه
راستي ،بچه ها قرار گذاشتند پنجشنبه برند باغ، عياشي که اين يکي آخر مردانگيه!!!!!
من شايد نرم چون مثل احمق ها دنبال چيز هاي بهتري هستم ... يادم نمياد کي بود آخرين باري که با بچه ها خوش بوديم ......هان
يادم افتاد ... هه هه... چه بامزه ، يادش به خير ...هه هه!!
بگذريم
هر چيزي هم حدي دارد حتي حرافي کردن
امروز پر از نوشته هستم تازه اين سبک نگارشم هم که عوض شده از اون حالت
رمانتيک و سوسول در اومده و مردونه شده
ولي خودم مونده تا مرد بشم.

زت زياد.

Sunday, December 15, 2002

اين بلاگر هم اعصاب مارو خش خشي کرد
چشمش رو درست ميکني ابروش کور ميشه!!!
حالا نوبت کنترشه که اينجوري بشه يا نمياد يا وقتي هست
کسي رو حساب نميکنه بعضي وقتا هم با اون کنتر قديميه مياد
شانس که نداريم آرشيومم که پاک شده
(گريه شديد)

Saturday, December 14, 2002

ورونيکا نمي دانست چه بگويد، اما واژه هاي زن ديوانه در نظرش عاقلانه بود.
که مي داند، شايد او همان زني باشد که نيمه برهنه در خيابانهاي ليوبليانا
ديده شده بود.

زدکا گفت:«مي خواهم داستاني برايت بگويم.يک جادو گر قدرتمند که
مي خواست سراسر يک پادشاهي را نابود کند، يک معجون جادويي در
چاهي ريخت که تمامي ساکنان شهر از آن مي نوشيدند. هر کس از
آن آب مي نوشيد ، ديوانه مي شد. صبح روز بعد ، همه مردم از آب
آن چاه نوشيدند و همگي ديوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که
چاه ويژه ي خود را داشتند، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.
شاه نگران شد و سعي کرد با صدور يک سلسله فرمان براي حفظ امنيت ملي
و سلامتي عمومي، مردم را مهار کند. اما پليس ها و کاراگاه ها هم از آب مسموم
خورده بودند و فکر ميکردند تصميم هاي پادشاه احمقانه است، وتصميم گرفتندهيچ توجهي به آنها نکنند.
وقتي ساکنان ان سرزمين اين فرمان ها را شنيدند، مطمئن شدند که پادشاه
ديوانه شده و فرمان هاي غير عاقلانه صادر مي کند. به طرف قصر تظاهرات کردند
و از او خواستند کناره گيري کند.
پادشاه نا اميدانه تصميم گرفت کناره گيري کند، اما ملکه جلوش را گرفت و گفت:
"بيا برويم از همان چاه عمومي بنوشيم . بعد ما هم مثل آنها خواهيم شد." و
همين کار را کردند: پادشاه و ملکه از چاه ديوانگي نوشيدند و بي درنگ شروع کردند به چرند گفتن. زير دست هاي آنها بلافاصله توبه کردند. حالا که شاه داشت به اين اندازه خرد مندانه سخن مي گفت ، چرا نمي بايست بگذارند بر کشور حکومت کند؟
آن سرزمين در صلح و صفا به زندگي خود ادامه داد ،هر چند ساکنانش بسيار
متفاوت با کشور هاي همسايه رفتار مي کردند. وپادشاه توانست تا آخرين روز هاي عمرش بر آن سرزمين حکومت کند.»

ورونيکا خنديد و گفت:«تو اصلا ديوانه به نظر نمي رسي.»...


از : ورونيکا تصميم مي گيرد بميرد
.
پائولو کوئليو
اووووووووف...چه ميکنم!!!!!

Thursday, December 12, 2002

- سلام
- سلام ، خوبي؟
- آره ، بد نيستم. تو چي؟
- اي ، ميگذره!
- چه عجب ، از اين طرفا
- عجب نداره ... کار داشتم
- ميدوني چقدر روي منشي موبايلت پيغام گذاشتم؟ چرا جواب ندادي؟
- سرم شلوغ بود . امتحان داشتم...
- تو که بي معرفت نبودي.
- حالا هم نيستم
- پس من کي دوباره ببينمت؟
- نمي دونم... وقت ندارم
- ديدي حالا هستي ، بي معرفت
- نه نه نه ، خوب ببين از امروز هر روز برات آف- لاين ميذارم
- کي دوباره اون چشمات رو مي بينم؟
- خوب مي خواي قرار بذار مثل امروز هفته اي دوبار...
- کي دوباره دستت رو ميگيرم؟
- خب هر روز از هر جا که شد بهت زنگ مي زنم
- کي ميشه دوباره بخندي با اون لب هاي شيرينت؟
- ببين ببين قرار بذار دوهفته ديگه سر اون کوچه که هميشه ميرفتيم
- دو هفته؟ کي ميشه دوباره موهات رو بو کنم؟
- اَه . تو که همش يه چيز ديگه ميگي ، چرا انقدر منو اذيت ميکني؟
- آره من اذيت مي کنم. کي دوباره صدات رو ميشنوم؟
- خب باشه هرچي تو بگي، قبوله؟
- هرچي من بگم ... من بگم... بگم؟... چي بگم؟
- واي ديگه اعصابمُ خورد کردي. بس کن ديگه
- بس کن ديگه ... من بس کنم؟
- خيله خب ببين الان ميتوني بيايي بيرون
- الان ؟ نه
- نه؟؟؟ چرا؟
- هميشه اين موقع مي خوابيدم تا توي خواب شايد ببينمت... بعضي موقع ها هم...
- ديوونه شدي؟ ميگم الان ميام دم خونه تون تورو خدا اين جوري نکن
- نه ديگه راضي به زحمتت نيستم، شايد خونه نباشم
- خونه نباشي؟
- شايد ديگه هيچ وقت خونه نباشم... چون تو نيستي پس منم ديگه نيستم ديگه!
- نه ، نه... من اومدم!، ميدونم مثل هميشه هستي... حتما هستي. من هم ديگه نميرم.
هيچکس ديگه هيچ جا نميره...


و تمّت.

Wednesday, December 11, 2002


اگه مي خواهي راه رسيدن به گنج رو پيدا کنيد فقط بايد نشانه ها رو دنبال کنيد.
نشانه ها توي زندگي آدم خيلي تاثير دارند! کتاب" کيمياگر" پائولو کويلو رو که خونديد.
نشانه ها راه رو به آدم نشون ميدن...الان کتاب پيشم نيست دلم براش تنگ شده!
خلاصه اينکه ، امروز من که هر نشانه اي ميبينم به درد نمي خوره
راه رو اشتباهي نشون ميده . نمي دونم اشکال از ديدن منه يا اينکه نشانه هاي الکي ، زياد شدند ... هميشه بايد يادم باشه که اگه اشکالي هست از خودمه بايد خودم رو درست کنم پس اين منم که نشانه ها رو نمي بينم... و ديگه اعتمادم رو هم به نشانه ها از دست دادم ... نمي شه، يه چيزي کمه!
بخاطر همينه که بي تفاوت شدم... بيخيال دارم عقب عقب ميرم نه جلويي!
همين جور درجا زدن ... چه ميشه کرد
هميشه زمان براي برگشتن هست ولي کو اون کسي که بخواد درست بشه؟
نشانه ها گم شدند ولي من ميتونم پيدا شون کنم...
فعلا که مثل خر (دور از جون) تو گل موندم يا مثل اين پيشو نازه حال هيچ کاري ندارم...

چند پرکلاغ نا قابل
حسن محمودي

هفت سال آزگار بي خبر بوديم که بر گرده ، پسر عمويم پر کلاغ مي رويد. نه پدرم مي دانست نه عمه هايم. تا اينکه يک روز صبح زود به حمام محله مان رفتم..
پا توي حمام که گذاشتم از ديدنم جا خورد. نفهميدم چرا، اما از دسپاچگي اش حدس زدم دارد چيزي را از من پنهان مي کند.
دوش کوتاهي مي گرفتم و ميزدم بيرون. عمويم مدام توي دوش آخر مي رفت که تاريک بود و شير آب گرم نداشت.
مدت ها بود کسي آنجا نمي رفت. رنگش کاملا پريده بود .نگاهم که ميکرد سرم را بر ميگرداندم که به رويش نياورده باشم . سر ظهر تعارفش کردم با هم لغمه اي نان بخوريم ، نيامد . هرچه اصرار کردم به خرجش نرفت.
گفت: هيچ اشتها نداردو حالش هم خوب نيست. نمازش را هم توي حمام جلوط همان دوش خواند. آفتاب غروب بود که خودم را آب کشيدم و انقدر توي رخت کن ماندم تا بيايد و با او خداحافظي کنم، نيامد.
هيزم بخاري داشت تمام مي شد و حمامي داشت کار هايش را ميکرد که برود . شامپو و کيسه حمامي ام را جا گذاشته بودم . از حمامي يک جفت دمپايي گرفتم و با نوک انگشتانم در زنگ زده وسنگي حمام را باز کردم.حواسم بود که بمک به ديواره هاي کپک زده و ستون هاي پهنش نخورد.
عمويم مرا که ديد سر جايش خشکش زد . پسرش را پشت ستون قايم کرد. به طرف کيسه و شامپو يم که رفتم ، يک دفغه متوجه گرده پسر عمويم شدم که بر آن پر کلاغ روييده بود.بال بال ميزد ، چشمم به پر ها که افتاد ، قارقارش در آمد. ترس ورم داشت.
گفتم نکند جن ديده باشم. توي دلم هفت بار بسم الله گفتم سر جايش مانده بود . پاک و نجس دويدم بيرون . حمامي حوله اي سر شانه ام انداخت و مشتي آب سرد توي صورتم پاشيد.بعد لامپ هاي توي حمام را خاموش کرد.
صداي در آهني که آمد رويم را برگرداندم دستم را گرفت کشاندم گوشه رختکن و سيلي محکمي خواباند توي گوشم . نفسم بند آمد . چشم هايم بد جوري قرمز شده بود و دست هايش مثل بيد ميلرزيد.
به زمين و زمان قسمم داد به کسي چيزي نگويم و من هم به همه ، حتي جان مادرم ، قسم خوردم که به کسي نمي گويم .
گفت :شتر ديدي نديدي.
گفتم :به خدا کلاغ نديدم.
سه ماه بعد، جنازه پسرش را از دست آب گرفتند. انگار همه مي دانستند که کسي به زبان نياورد. عمويم تا زنده بود به لبه کلاه نمدي اش چند تا پر کلاغ غرو ميکرد.همان پر هاي بود که توي حمام بر گرده پسرش ديده بودم.
نکبت نامه!
صد و شش خط چيز نوشتم!
همش رو ديليت کردم... ريختم دور...
دلم هم نسوخت... من بيرحم شدم
آدمي که گير کرده ... آدمي که حالش رو گرفتن
حرفي براي گفتن نداره... لعنت به هرچي...
نه، بي خيال... آخه چه جوري؟ خيلي احمقم! هميشه بودم
هيچ وقت آدم نميشم ... تو بگو ده بار سرت به سنگ بخوره
مگه فايده داره . دو باره يه خر واقعي... تو خريت نظير ندارم
تا حالا دلتون خواسته حال يکي رو بد جور بگيري ولي دلت نياد
اين دل لامسب راضي نشه اون وقت اين حال توست که رسما"
گرفته ميشه... پوزت خاک مال ميشه .اون وقت گير کردي. چي کار کني؟
نه راه پيش داري نه راه پس... ديگه کاري از دستت بر نمياد
.......
آخ حالم گرفتس ...آخ چرا انقدر نامرد تو دنيا زياد شده؟
براي چي؟ که چي؟ چرا؟ چرا...
يه همدرد پيدا نميشه؟ يا يه نفر که محکم بزنه پس کلم؟
0.9 که چي ؟ يعني چي؟ اين يه رمزه ! يعني من يه احمقم
که نتونستم جلوي خودم رو بگيرم... و بعد زير پاي بي مرامي له شده
اصلا چرا دارم اينجا مينويسم ؟ که چي بشه؟
يه همدرد پيدا نميشه؟
شايد ميخوام يادم نره ... شايد تصميم گرفتم ولي ديگه کاري نميشه کرد.
شايد اگه نيما بود مثل هميشه ميگفت :ممد تو ديگه کارت تمومه!. و ميخنديديم...
ولي من اينجا گير کردم .اونم بد جور.
يه همدرد پيدا نميشه؟
به اين عکس نگاه کنم و يادم بمونه کي با من اين کار رو کرد!!!
شايد بيشتر تقصير خودم بود ولي نه فقط من. حالش رو ميگيرم
فعلا که گير کردم... يه همدرد پيدا نميشه؟

Saturday, December 07, 2002

[ ! ]...
ميبينم که ديروز جمعه بالا خره عيد شد !
ميبينم که تلويزيون يه فيلم توپ گذاشته بود ما که از کيفيتش حال کرديم!
قبلا دي وي دي ش رو با کيفيت فجيع ديده بودم اين لرد رينگ ها رو!
ميبينم که خشايار مستوفي بازگشتي افتخار آميز داشته!
ميبينم که بخاطر تعمير تلفن عهد بوقم که حداقل پنجاه سالشه پنج هزار تومن پياده شدم!
ميبينم که حالا که تلفن درست شده نا مردا يه نفر هم زنگ نزده و يه جاييم داره ميسوزه!
ميبينم که امروز دروازه شيراز (اصفهان) بيشتر از دوهفته پيش شلوغ شده بود!
جاتون کلي خالي!
ميبينم که قراره تا دوهفته ديگه اتفاق مهمي بيفته !
البته اتفاق مهم ميتونه اين باشه که اتفاقي نيفته!!!
ميبينم که اين هفته من سه تا امتحان دارم و ...!
ميبينم که منچستر جون پوز ارسنال رو خاک مال کرد امروز ، چه حالي داد!
ميبينم که پرسپوليس سوراخ هم از پس استقلال اهواز سوراخ تر بر نيومد!
ميبينم که فقط چهل و پنج تومن با سه تا پنج تومني ...بله پنجاه وپنج تومن توي جيبم پول مونده!!!!
ميبينم که تنهام وکسي تو خونه نيست و تازه بابا اينا با ماشين رفتند
يعني ميبينم که حوصله ام سر رفته !
ميبينم که کسي نيست که بريم قدم بزنيم توي هواي سرد!
ميبينم که ....

نتيجه گيري موهوم(مهم): ميبينم که هر چه کمتر ببينم براي سلامتيم بهتره! .پس:
نمي بينم که...

زت زياد.

جاده!
يه جاده بود ، خاکي .مثل اينکه دو-سه ساعت پيش يه نم بارون زده بود به
خاک گرم جاده ،يه رگبار زود گذر که فقط خاک رس روي جاده رو کمي تر کرده بود
ورنگ خاک از قرمز به سمت قهوه اي متمايل شده بود .بوي خاک نمناک دماغ آدم رو نوازش ميداد و نور آفتاب ساعت يازده صبح روح رو به پرواز کردن تشويق مي کرد.
چشم که مينداختي به جاده چارصد پونصد متر اون طرف تر اونجا که شايد يه درخت بيد، آره يه بيد مجنون که بچه ها ميگن بيد فرق وسط! ،بود مي پيچه،مي پيچه پشت اون تپه سبز رنگ .معلوم بود که مدت هاست گله اي از اينجا رد نشده چون رنگ سبز تپه ها از رنگ قهوه اي شون بيشتر بود .جاده تا برسه به تپه دوتا پيچ ميخورد نمي دونم چه دليلي داشته شايد اوني که اين جاده رو درست کرده مست بوده! ولي نه جاده هاي توي دشت و صحرا بر اثر مرور زمان از بس ادما و حيوناشون ازش رد ميشند مشخص ميشه ولي نمي دونم چرا اين پيچ هارو داشت ، هر چي بود جاده خواستني تر ميشد با اين پيچ هاي راز آميزش.امکان نداره يه نفر به اينجا برسه و نخواد تا آخرش ادامه بده.
فکر اينکه پشت اون تپه ، همون جا که ديگه نميشد ادامه جاده رو ديد ، چيه
يک لحظه هم آدم رو رها نميکنه... براي همينه که وسوسه ميشيد که ادامه بديد.
توي دل ادم آشوب ميشه که اي واي حالا چي ميشه ؟ پشت اون تپه هه چيه؟
نکنه ديگه اين دشت نباشه يا از همه بد تر نکنه که به يه شهر شلوغ ديگه برسم!!!
همه اينا هيجان جاده رو زياد تر ميکنه فرقي نداره پياده باشيد يا با يه چرخ کوهستان
ولي حتما" با ماشين نيستيد ... پس وقتي راه ميريد يا رکاب ميزنيد صداي خرد شدن گوله هاي ريز خاک نمناک رو زير پا يا چرخ دوچرخه به خوبي ميشنويد،
چقدر صداي لذت بخشيه و با يه رتيم قطع نشدني تکرار ميشه ،
شبيه خرت خرته ولي خيلي دلنشين تر مث وقتي عشقتون جلو تون بيسکويت ميخوره!
بعد نزديک ظهر که ميشه يه کمي پا هاتون خسته شده دلت ميخواد دستت رو بکني توي کوله پشتي و ظرف آب رو در بياري ولي دلت نمياد ، دلت نمياد ريتم راه رفتن رو به هم بزني ... وقتي ديگه ميل جسمت بر خواستن روحت غلبه ميکنه مي ايستي
اون وقته که هم کمي آب مي خوري و هم برميگردي و به پشت سرت نگاه مي کني.
شايد با خودت بگي « اه من چقدر راه اومدم» شايد هم برات مهم نباشه
من ميدونم حتي يه ذره هم به اين نبايد فکر کني که آخرش چي ميشه.
چون اينکه آخرش چي ميشه مهم نيست ! باور کنيد مهم نيست!
مهم اينه که شما آلان اينجا وسط اين جاده که مثل ابروي کمون اون قشنگه وايسادي .
مهم خود خود اين جاده اس نه هيچ چيز ديگه و نه مقصد !
تو بخاطر جاده است که اينجايي به خاطر اونه که لذت مي بري
به خاطر اونه که به يه جايي ميرسي...پس ياد مون نره که هدف جاده است، مقصد جاده!

...

Thursday, December 05, 2002


اوووم ،چه بوسي!!!

امروز که از اولش معلومه چه روزيه... صبح که پاشدم مامان ما نه جواب سلام مون رو داد نه چيز ديگه اي، گفت: برو جارو(برقي) رو بيار اتاق رو جارو بزن يه وقت از تهران مهمون بياد
خب بياد به من چه من مهمون دوست دارم ولي کار کردنش رو دوست ندارم از اول معلوم شد که کار ما در اومده...
بعد از جارو زدن کلي عوض کردن دکور به دستور مادر محترم نوبت خريد کردن رسيد
اينجاش رو من خيلي حال ميکنم جاي هرچي رفيقه خالي ميکنم اولش که با ماشين سراغ گوشت و سيبزميني وپياز و از همه مهم تر «نون بربري» رفتم.
براتون ننوشتم که نون بربري گرفتن من چرا انقدر حال ميده که... واسه همينه توي اين موقع حال نوشتن پيدا کردم ، گفتم که نون بربريي ما يه جاي خاصيه... هر وقت ميرم اونجا نمي دونم از کجا ميفهمه شايد از صداي ماشين به به که کلي حال داد اون هفته نيومده بود ولي اين هفته تلافي کرديم!!!!!
بعدش هم رفتم تلفن اتاقم رو دادم به شهرام گفتم يه ساعت ديگه ميخوام ببرم گفت نه بابا اين درست نميشه که شنبه بيا من هم ديدم تا شنبه تليفون بي تليفون پس با خوشحالي از مغازه شهرام جوجه اومدم بيرون !!!هر کاري کردم ايندفعه تلفنه درست نشد نميدونم فکر کنم موقع تست کردنش کپسولش رو سوزونده باشم خلاصه فعلا که راحتم!

موقع برگشتن دم دارو خانه وايسادم،اون چيزي که ميخواستم تموم کرده بود !معلوم نيست مردم چيکار ميکنند ! خفه کنيه؟
بعد داشتم سوار ماشين ميشدم که دانيال و باقر صاد از اون طرف باموتور اومدند از کنارم رد شدند با اون لحجه ضايش " ممده کوجا بودي؟" يه دختره بيست متر اون ور تر منتظر تاکسي يا يه چيز ديگه بود برگشت نيگا کرد خنديد من هم گفتم بزار حال سه تاشون رو بگيرم پريدم تو ماشين دراي ماشين رو قفل کردم زدم دنده عقب تا ته گاز دادم دختره خودش رو جمع و جور کرد دوتا چراغ عقب هم واسش زدم! يه کم عقب ترش زدم رو ترمز با دنده عقب پيچيدم جلو وسپاي بچه ها شروع کردم به حرف زدن، دختره توي همين موقع داشت ميا مد که سوار شه ولي درا قفل بود با بچه ها کلي مسخرش کرديم انقدر ضايع شده بود که مجبور شد تاکسي بگيره بره ولي دلم سوخت براش!!!! بد جور ضايع شد حالا ببين تا آخر شب حال چند نفر رو ميگيره!
يه نصف نون بربري تارف زدم به بچه ها باقري هم گرفت و رفت وقتي رسيدم دم خونه يادم افتاد هنوز ماه رمضونه گفتم "واي"... وقتي مامانم پرسيد اين نونه چرا نصفه است؟ بهش گفتم: يه بچه افغانيه گفت پول بده منم نصف اين نونه رو بهش دادم!!! ها ها ها ها

بعد هم پياده رفتم سبزي خوردن و کاهو کوفت و زهر مار و ... گرفتم اومدم خونه
سبزي گرفتن هم درد سره هي اين پير زنا ميان خودشون رو ميمالند به آدم البته بيشترش عمدي نيست چون شلوغ پلوغه ولي من چندشم ميشه شانس ما يه تيکه نمياد سبزي بخره که همشون مي ايستند بيرون ماماناشون ميرند تو مغازه ...
و حالا بايد مايع کتلت براي مامانم درست کنم تا خانوم بياند کتلت درست کنند براي افطار اين هم از روز تعطيل ما مثلا" ميخواستم درس بخونم ! بعد ظهر هم که از گشنگي نميشه درس خوند ... ديگه فردا به سلامتي عيده ديگه، نه؟

زت زياد

Wednesday, December 04, 2002


رساله ي اقبلوناتيه در احوال شيخ ثاني!
در احوال شيخ ثاني راويان و تاريخ نويسان همانا چيزي ننگاريده اند و نه حتي مي دانستند ، البت که فقط من که هم دستي بر علم دارم هم در طباخي ماهرم وبه تازگي کارشناسي خانه داري ميگيرم و در احوالات گمنامان تاريخ بسي جستجو کرده ام و همتم به آن سو روانه گشت که من را بايکي از نوابغ تاريخ که هيچ کس جز خودش اورا درک نکرد آشنا گردم . او کسي نبود جز «قطاب والدين و اليمينِ والجبين والمليل
گنج والمفقود و سبع و المشهود ، هيکل ابن مکهول والمجهول والمعجول و الثاني
کبير تشکوري» ملقب به« شيخ ثاني» (تفخر الممالکه و تمالکه)که بعد ها تنزل مقام يافت و چون در کنکور مقبول نيفتاد به« شيخ رابع» هم معروف گشت.
گويند که در قرن ماضي و جوار قرون جديده ميزيسته و هنوز هواي متبرک به دهانش در در هوا موجود است.حدود سنه عشر وثانيه و عربعه معه و اول بالف.

گويند وي يکي از نوادر بود و از اين جهت بود که در هنگام تولد نادرش ناميدند يا يک چيزي توي اين مايه ها! و چون به سن خرد سالي بود در کوچه پـا-بال بازي ميکرد و هميشه وي بود که برنده از بازي سرنوشت بود ولي به زمان مکتب ودرس ملا که رسيد وي تاب و تحمل يکجانشيني و طلبتب علم را از دست داد و از اين جهت پدرش براي وي مصلحت گزيد تا وي علم را از طبيعت آموزد ، پس به اصطبل خاني فرستادش تا علم را به طور عملي حس کند و همواره بوي طبيعت مشامش را نوازش دهد ، آن بوي خوش طويله.

وي در دوران مهتري و پشکل داري به فردوسي علاقه پيدا کرد تا آنجا که همه سخنانش با اشعار فردوسي و همي ميگفت«من شيخ ثاني مرد مملول بابوز / همه در و کوه دمن ميدهد واسيم گوز»
واين را بر وزن شاهنامه (فعولن فعولن...)ادامه داد تا اواخر عمر خويش!
پس هرچه بر سنش اضافت گشت و عين و گوشش اوپن(بازتر) گشت او در علم اطراف ماهر تر گشت تا آنجا که روزي بزرگي بر سر کويي گذر ميکرد و از جانب ديگر شيخ ثاني (عجله و فرا رسهو) با گاري پر پهن(فضولات اصطبل وي تا آخر عمر خدمت خلق کردي در اصطبل) عبور ميکرد از همان گذر در وسط بازار اين دو به هم در رسيدند و از آنجا که کار عالمان بي عمل همچو زنبور بي عسل بي حکمت نباشد بزرگ به شيخ ما نگاهي از سر سخر و تسخره انداخت و دماغ خويش بگرفت و راه کج کرد ... شيخ ما راه کج کرد و سوي مسجد دوان شد، و خلق در شگفت که اين مرد چه حد گذشت دارد که از سر تقصير بزرگان هم مي گذرد .
در راه مسجد يکي از مريدان وي که شادمان بود از نيک خويي مراد خويش سوي شيخ ما رفت و از وي احوال جويا شد و گفت که اي شيخ چه خوب ميکني که به مسجد ميروي و براي وي طلب مغفرت ميکني.
درين حال شيخ ما در جواب مريدش گفت : اگر خر چراني چون تو اين رفتار با من ميکرد ناراحت نمي شدم ولي از بزرگان اين کار ها دور باشد و روا نباشد پس من چون غمين گشته ام سوي مسجد روم و در مستراح آنجا ادرار کنم و بشاشم بر روح چنين بزرگاني
و شيخ ما چنين کرد!
گويند وي در سن چهل سالگي بي رقبت زن اختيار کرد از قبيله خلافان مخرس که او زني بود که حال شيخ را جا آورد نه از آن جهت که شما مي پنداريد بلکم از آن سوي که زنش هماره وي را به کار هاي سخت وا ميداشت و شيخ به رياضت از راه اجبار معتاد گشت و از آن پس هميشه رياضت ميکشيد تا بعد ها به سيگار و بافور هم معتاد شد و آن ها را هم مي کشيد!
گويند سه سنه پس از نکاح با همسرش از خانه گريخت تا در بيابان پنهان شود ولي
خلق الله انگاريدند که وي به طريقت درويشان در آمده و از دنياي فاني دل بکل کندانده است پس به مقام صوفي اعظم شهر سمبات رسيد ولي او که به فکر کسب مقام نبود از اين مقام خلع شد و به دنبال کار خودش فرستاده شد تا در دويست و چهل سالگي چشم از جهان فرو بندد و دل خلق را نالان کند که چرا زود تر نرفت...

از کمالات شيخ ثاني هر چه زياد نه بگوييم بهتر باشد چون از چشم زخم مردمان هيز هر چه دور به!ولي از احوالات شيخ ثاني« کبير تشکيري» يا تشکوري در اين مکان زياد خواهد آمد که هر چه گوييم مردمان آگاه شوند که...

گرداوي و تنظيم: بيکار و دوله فراسودي سمرقندي.

****
خوبي يا بدي يا نه اصلا خاصيت وبلاگ اينه که آدم هايي که وبلاگ يه نفر رو ميخونند
مجبورند هر مزخرف يا خزعبلي که طرف تو وبلاگش ميذاره تحمل کنند حتي اگه هيچ ربطي به هيچ چيزي نداشته باشه مثلا که چي من اينا رو نوشتم به چه درد ميخوره،يه متن ادبي تخماتيک، خب چند نفر هم ميخونند ديگه، که چي بشه ؟... خيلي جالبه
نه؟؟؟؟

Tuesday, December 03, 2002


حرف زدن، نوشتن و يا انجام دادن هر کار سخت ديگه اي در حالي که
به هيچ چيز غير از خواب نياز نداريد سخت ترين کار هاست ،
و فقط از آدم هايي که مشکل کاليبر بالا دارند برمياد!!!!
و من في الحال 31 ساعت است که چشم بر هم ننهاده ام
حتي کمي دراز هم نکشيده ام تنها ياد آور اينکه من به خواب نياز دارم
خميازه هاي وحشت ناکم بود!
م ح م د.

خب با اين تفصيلات! دارم فکر ميکنم :« آخه مرتيکه ي ...خل مگه مجبوري؟»
و در جوابم ميگم :« چرا که نه!»
چيزي که يه نفر رو مي تونه راضي کنه انجام دادن کار هاي سخت در سخت ترين شرايط در حالي که مي تونيد اون کار رو نکنيد... مثلا يه روز تصميم بگيريد که با يه کوله پشتي از شمال تا جنوب دشت لوط رو پياده گز کنيد!!!
در حالي که کسي مجبورتون نکرده و حتي افتخاري هم براي شما نمياره
درسته؟ ولي چرا بعضي ها دوست دارند اين کار رو بکنند و بعضي هم واقعا از اين جور ماجرا جويي ها ميکنند...شايد بگيد که ميخواند بعدا اگه به سلامت از کلنجار رفتن با خطر پيروز شدند اونوقت ديگه قدر عافيت خودشون رو مي دونند
، دوست دارند جايي نامشون ثبت شه يا رکوردي رو به جا بگذارند ولي
براي بيشتر اونها نه نتيجه ماجراجويي شون، بلکه صرف حرکت و خود خطر ولحظه اي ديگر گونه بودنه که اهميت داره...
و يک نمونه حقير تر خود من هستم ! من که گفتم در اين زمان خواب براي من مثل تويوپ براي يه ادم غريقه و از هر چيز ديگه واجب تر ولي براي من اينکه سختي بکشم و روي اين صندلي صفت بشينم تا چند تا کلمه کنار هم بگذارم تا چند تا جمله درست کنم و با اون جمله ها يه لحظه از زندگي رو ثبت کنم با اينکه تاثيري رو نظم جهاني نميذاره ، حداقل يه نفر(خودم)رو که آروم(آرام) که ميکنه که!
ولي براي بقيه ، هر آدمي ميتونه از اين موقعيت ها براي خودش پيش بياره
و ازش حسابي لذت ببره . البته نوع افراطيش يه نوع بيماري رواني ميشه که مثلا رگ دستشون رو ميزنند تا با درد زخمشون حال کنند
منظور من اين جور کثافت کاري ها نيستا
يه کم فکر کنيد کار هاي تميز تري هم به ذهنمون ميرسه که ادم ميتونه باهاش بزرگ تر بشه يا آدم تر بشه ... فکر کنيم!و به اين هم فکر نکني که که نکنه کاليبرتون بالاست بلکه فقط شما داريد بزرگ ميشيد شايد اگر هيچ گوزي نشديم يه «مُرتاز» ايراني موفق بشيم!

خوش بزگره!

Sunday, December 01, 2002


چه بارون خوبي مياد انقدر خوب که من جاي خرخوني با صداي بارون پنج -شش ساعتي خوابيدم، از ساعت 1 که اومدم تا الان که پنج و خورده ايه.خيلي حال داد نمي خواستم بيدار شم ولي مامانم نذاشت بخوابم ...ميگه تو که اومدي نماز ظهرت رو نخوندي ...
خب مگه نه اينکه خواب هم عبادته اون هم باصداي باران که خوابش هيچ وقت بد نيست هميشه رويا هاي خوب خوب ميبيني که مثلا" دختر همسايه هم توش نيست کلا خيلي خوبه... چرا بد باشه؟
ميگم اگه يه روز ديگه هيچ وقت بارون نياد چي ميشه؟ ديگه نميشه شعراي سهراب سپهري رو خوند! واين بدترينشه...
حالا تازه شب قشنگ تر هم ميشه ، چون ديگه هيچ صدايي نمياد جز خوردن قطره هاي بارون که ميخوره روي کانال هاي کولر وه که ميشه با آهنگش رقصيد
... نترسيدا من تب ندارم ! تازشم حالم بيست بيسته! هرچي جلوم باشه ميترکونم!!!!

***
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
مست از مي و ميخواران وز نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پيدا
وز قد بلند او بالاي صنوبر پست

آخر به چه گويم هست از خود خبرم ، چون نيست
وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم ، چون هسـت

.....

اين که چيزي نيست که، اتفاق هاي ديگه اي هم مي افته!
در عشق سليمانم
من همدم مرغانم

هم عشق پري دارم
هم مرد پري خوانم

دل تنگ و پريشانم
سرگشته و حيرانم

زان رنگ چه بي رنگم
زان دره چو آهنگم

زان شمع چو پروانه
يارب چه پريشانم
...

بقيه اش بعدا" چون يادم نمياد...
ولي حرف خودم چيه.
من شعري جز سکوت نميگويم
من آهنگ بي آهنگ ، صداي بي پژواک ، سرود بي آهنگ!
آهنگ من تاپ دلم
سرود من شعر تو إ
صداي من گوري مگور!!!!!

... ، صبح که داشتم ميرفتم(کجا؟) و وقتي رسيدم(کي؟) .
وقتي که داشتم ميدويدم( چقدر؟) و وقتي گم شدم(چرا؟)
وقتي که پيدا شدم ( حالا؟ ) همش ميگفتم نکه توي اين بارون
اون گل زرد کنار خيابون از اين که داره خيس ميشه از اينکه داره اذيت ميشه
با اون رنگ زردش از باران بدش بياد.
کاش رنگش يه چيز ديگه بود اونوقت يه آدم مهربون مي کندش و مي بردش توي خونشون که گرمه ، که سقف داره اندازه قدش ، که ديگه خيس نشه وجاش نرمه...

ولي درسته که داره خيس ميشه ولي اگه رنگش يه چيز ديگه بود و اون مرد مهربون ميکندش و مي بردش بعد از بارون اون ديگه مرده بود ، پژمرده شده بود ولي حالا که اون زرده و از بارون بدش مياد ولي بارون ريشه هاش رو حال مياره قدش رو بزرگ ميکنه
و تازه تا هر وقت بخواد ميتونه زنده باشه... حالا ديگه اون گل زرد هم از بارون خوشش مياد
دوست داره سرش رو بگيره رو به آسمون و منتظر باشه تا کي باران بياد.
بياد بياد بياد بياد.
- چراغ دلت رووشن پهلوون!

عمر بگذشت به بي حاصلي و بوالهوسي
اي پسر جام ميم ده که به پيري برسي

خوبه که همين جور فقط مينوسيم ... چي نوشتم؟ نهميدم تازه بعدا" بدتر هم ميشه
يعني قراره که بشه... حال ميکنم اينجوري
هرکس هم هر شکايتي داره زنگ بزنه صد و ده يا هيجده تا بعدش من براش زنگ بزنم
صدو پونزده! يا بيست و پنج!

ميگم شما ها هم چقد بي حال شدي بابا يکي يه اي -ميلکي بزنه
يه قراري چيزي!
زت زياد
مخلص هرچي با مرامه!
بفرما افطار!!!!!!

Friday, November 29, 2002

ماليخوليا!.
اين چند روزه خيلي به «وبلاگ» و «بلاگ بازي» فکر کردم
به اينکه «نوشتن وبلاگ» چه چيزي برام داشته ، چقدر سود
کردم يا چقدر ضرر دادم.از همه نظر بهش فکر کردم، حتي توي
توالت که بيشتر يه مسأله فيزيک يا يه "حد" رياضي حل مي کردم
به جاش به وبلاگ و «وبلاگم» فکر کردم.
يادم اومد :
نما ينده مدعي العموم:
متهم رديف اول سيد محمد .ک .معروف به سيد، ممدي هنو برينا،و...
به جرم درست کردن وبلاگ
و اخلال در نظم عمومي ، حمله و غارت درياي خزر(جيب پدر)
و اعمال خلاف شئونات اسلامي و به کار بردن بيش از حد کلماتي که
بايد به جاي آنها نقطه چين(...) ميگذاشت وکمتر گذاشت.
همچنين دخالت در اموري که به او مربوط نميشد، بر طبق
ماده دوهزار چار صدو بوق قانون مجازات مدني و تبصره ماده واحده
سيصد و چهل هزارو شيپور قانون دادگاهاي عام
مصوب سال هزار دويست و طبل! و همه
قوانين مربوط به دادگاه خانواده! از آن داد گاه محترم تقاضاي
اشد مجازات را براي متهم داريم . همچنين متهمان رديف دو الي آخر!

قاضي : خب دادخواست مدعي العموم رو شنيديم از متهم در خواست مي شود در جايگاه حضور يا بند...
همچنان قاضي: آقاي محمد.ک آيا اتهام هاي وارده را قبو دارييييد؟
سيد: [سکوت]
قاضي :دوباره مي پرسم، قبول داريد؟
سد ممد:[سکوت]
قاضي براي بار سوم سوال ميکنم، قبوله؟
ممد: با درخواست تخفيف در مجازات ، بـ...ـعـ...لـ...ـه!

قاضي : خب پسرم! براي دادگاه تعريف کن چي شد که به اين راه کشيده شدي؟
آيا از قبل ضمينه براي اين اعمال شنيع در تو به وجود آمده بود يا نه؟

متهم: راستش آقاي قاضي من از اولش نمي خواستم اين جوري بشه که
اون اول همش من بودم و ياهو مسنجر...
قاضي:[!!!!]
متهم:بعد يه هو چشمم افتاد به چنتا وب پيج که همش نوشته بود بيشترش نوشته
بعضي هاشون هم عکس داشتن... بعضي هاش هم نامردا چيز هاي قشنگ قشنگ مينوشتند. با خوندن بعضي هاشون من يه جوريم ميشد.يه چيزيم وول وول ميشد
قاضي همچنان:[!!!!!!!!!!]
متهم:بعدش با خوندن راهنماي يه شخصيت خود فروخته و مزدور که با دلارهايي که توي
روزنامه هاي خود فروخته گرفته بود رفته بود خارج برا خودش عياشي ميکرد و با هم فکري هيچ کس و به خاطر يه « جنون آني» تصميم به درست کردن وبلاگ گرفتم

قاضي : خب!!!!!!! إدامهَ بديييييد...

متهم: بله آقاي قاضي همين کارو ميکنم.بعد چون کسي من رو نمي شناخت و تعداد
محدودي هم از وبلاگم بازديد ميکردند و من هم ديدم که کسي که کاري به کارم نداره
گفتم حالا که اينطوره من هم هرچي دلم بخواد ميگم ....اونوقت بود که شروع کردم به نوشتن ، هي مينوشتم ، به اندازه همه انشا هاي عمرم به اندازه همه مشق هايي که تو دبستان از روي کتاب فارسي مينوشتيم به اندازه همه حرف هايي که بايد ميزدم ولي نزدم ... فقط مينوشتم و حتي يه بار ديگه نمي خوندم که ببينم غلط املايي داره يانه!
فقط مينوشتم و نمي خواستم يه کم واستم و به پشت سرم نگاه کنم با اينکه دو ماهه که دارم مينويسم و فقط 750 بار صفحه وبلاگ من باز شده ولي باز هم نا اميد نشدم با اينکه چند وقط پيش آرشيوم خود به خود پاک شده باز هم روم کم نشد و اگه بتونم ديگه برام فرق نداره روي ديوار روي زمين روي هوا با انگشتام باز هم مينويسم تا وقتي که يه دست پشمالو گلوم رو فشار ميده من فقط مينويسم و مهم نيست که چي باشه يا چه اسمي روش بذارند! آخرش سياسي بشه يا بهش بگن اينام ک*شعره! يا بگن: يارو
غير خزعبل چيز ديگه اي بلد نيست. يا بگن: بچه اول دماغت و بکش بالا....

نماينده مدعي العموم: جناب قاضي توجه دارند که متهم خودش آر شيو اون سايت معجول رو پاک کرده که مدرک دست من که منادي حقوق مردم هستم نده

متهم: آقاي قاضي شما اشتباه مي کنيد نوشته هاي من نسبت به سه -چهار هزار وبلاگ فارسي ديگه اي که توي شبکه موجود هست خيلي معمولي تر، خصوصي تر، کم بيننده تر، ساده تر، معمولي تر، بودن سياست زدگي ، بدون حرف هاي رکيک نا بجا، بدون توهين مستقيم به کسي ، اصلا من فقط استفاده شخصي ميکردم ازش
اين کار مدعي العموم مثل اينه که يه نفر رو به جرم گوزيدن تو توالت خونه ش محکوم کنند.

قاضي: حرمت دادگاه رو حفظ کنيد آقا

متهم: نه خير آقا اصلا کار ماها از بيخ خرابه چه اشکالي داره خب مگه شما
خودت نمي گوزي! مگه حرف زدن از يه عمل طبيعي براي توضيح و تفهيم مطلب
جرمه؟ شما نکنه از اون هايي هستيد که فقط ميچسيد ! و بعد ميذاريد گردن بچه تون!
...

قاضي:[با فرياد]بسه آقا . تموم کنيد اين گوزنامه تون رو وگر نه همين حالا حکمتون رو ميدهم دستون اعدام شيد ما هم راحت شيم!

متهم: چشم آقاي قاضي هرچي بزرگ ترا بگن.

قاضي: حالا يه کم از سوء استفاده هاتون از وبلاگتون بگيد
هدفت چي بود ؟... چه چيزي رو مي خواستي ثابت کني؟
چه کمبودي داشتي؟...بگو ، همه رو بگو بابا جون

متهم:راستش، من ديدم همه جوون ها مثل قوم مغول حمله کردند
به بلاگر و پرشين بلاگ براي درست کردن وبلاگ ، مثل گل نرگس!
همه شون دارند گل ميدند... همه نسل سوم ميخواستند که خودشون رو ثبت کنند
فريادشون که ما مثل نسل اول نيستيم ما اون تصميمي که نسل اول برامون
گرفته دوست نداريم و لازم نبود که عينا" همين جمله ها رو بنويسند
همين که مينوشت : وقتي ديشب تو يه پارتي کلي حال کردم فکر ميکنم به خدا نزديک تر شدم.!!! اين يعني همه حرف هاي اون بالا.لازم نبود که حتما" بگه من ديگه خسته شدم من دوست ندارم اين وضع رو فقط کافي بود قصه مدرسه رفتن اون روز صبحش رو توي وبلاگ کوچيکش بنويسه اون وقت معلوم ميشد امنيت توي ديکشنري ما
يعني « کشک» ... همين.

قاضي: متهم لطفا" توجه کن شما در مورد اتهامت صحبت کن
نيومدي اينجا ميتينگ سياسي بدي که!!!! در مورد اتهاماتت حرف بزن
مثل غارت جيب پدرت!!!

متهم: قبول ندارم. کله باباي همه تون !کل پابليش کردن يه مطلب و پيدا کردن يه عکس مناسب براش اون هم اگه لازم باشه اگه خيلي طول بکشه بيست دقيقه اس که از نظر پولي خيلي کم ميشه ولي اگه بخواي کار بد بکني بيست ساعت مقدمه چيني ميخواد... خونه خالي شه .وسايل داشته باشه ، بچه ها باشند ، طرف سر موقع بياد و... يا اگه بايه دختر دوست شدي بايد هفته اي دوبار بري بيرون پول يه نسکافه اندازه دوساعت اشتراک اينترنته!!!!!

قاضي: خب در مورد استفاده از کلمات رکيک و گذاشتن نقطه چين جاي اونها

متهم(در حالي که از عصبانيت لبو شده!): به جهنم من ديگه حرفي ندارم

به گزارش خبر نگار هندونه پرس مشاجره به حدي بالا ميگره که متهم از دست
ک* گويي هاي آقاي قاضي محترم شرت آقاي قاضي رو ميکنه مزاره سرش و همين کار رو با مدعي العموم هم ميکنه... خبر نگار ما ادامه ميده که مأمورين دادگاه از فرط وخيم شدن اوضاع مدتي بود که محل دادگاه رو ترک کرده بودند پس متهم حسابي از خجالت قاضي و ديگران در مياد و بعد از مدتي درگيري در ساعت دو و سي و شش دقيقه توسط
گارد ويژه پليس دستگير و به زندان منتقل ميشود.
منابع آگاه خبر ميدهند که وي احتمالا تا فر دا آزاد ميشود .
رسانه هاي غربي با تقدير از اين دلاور مرد خطه وبلاگ نويسي از وي تقدير کرده اند و قرار شد در سفر بعدي وي به فرانسه از طرف دانشگاه نا معلومي به وي يک دکتراي افتخاري در زمينه لباس زير به وي اعطا شود . همچنين نام وي در کتاب رکورد هاي گينس به عنوان اولين نفري که بعد از به گا دادن داد-گا-ه آزاد ميشود ثبت خواهد شد.
ضمنا" همچنان علت آزادي وي بعد از به تشنج کشيدن دادگاه معلوم نمي باشد.
هيئت تحريريه هندوانه با آرزوي موفقيت براي اين شخصيت جهاني
آرزوي کاليبر بالا براي همه آزادي خواهان جهان را از خداوند منان دارد
با تشکر. م ح م د. هيئت تحريريه.

Monday, November 25, 2002

دو کلمه هم از مادر عروس بشنويد،
يا سياستِ عوضي!
خب حالا بعد از يه مدتي که حسابي توي اين شبکه جهاني کوفتي ولگردي و وب گردي کردم و به سايت هاي مورد علاقه ام که دلم واسشون تنگ شده
بود مثل اين که خداس و اين يکي که کولاکه... وقتي حسابي خودم رو خفه کردم مثل بقيه وبگرد ها توي اين روزها و مثل بقيه که فعلا خوره سايت هاي سياسي شدند و البته اون سايت هايي که حرفه اي اند توي سياست بازي، بيشتر طرفدار دارند.
اول از همه به دوست قديمي مون اخبار گويا ي عزيز که با اينکه صفحاتش به سختي بالا مياد ولي هنوز حال ميده ...

بعدي سايت امروز ه که از بس يوني کد نيست اصلا بالا نمياره من که چيزي نديدم بااين کامپيوتر لوبيا خور ماکه نشد شايد شما بتونيد

بعدي سايت ايران امروزه که فکر کنم داخلي نيست مثل گويا ولي اما چيز با حاليه اگه کمبود سياست داريد يه سري بهش بزنيد من اين مطلب رو پيشنهاد ميکنم که خيلي خوب بود...

و اما انتخاب هميشگي من همون بهترين جايه که هم ميشه ازش لذت برد هم باهاش گريه کرد هم کلي خنديد و هم حس خوبي بعد از خوندنش بهتون دست ميده...

اما يه سايت که من تازه پيداش کردم ولي از نظر من چيز مزخرفي بود البته نسبت به بقيه. اين ايران سياسيه که بعضي مطالبش شبيه جکه نه يه مقاله سياسي...و تازه يه جوري هم هست ؛ من که خومشم نيومد

واما ديگراني مثل بي بي سي فارسي و مرور و چند تاي ديگه...
اصلا من چرا انقدر بيخودي لينک دادم؟ شما که همشو بلديد!!!

فقط اميد وارم کار ما وبگرد ها مثل پيرزن هانشه که در مواقع حساس مشغول بافتني بافتن ميشند (يعني فقط نشينيم پشت مانيتور واز اون پشت فکر کنيم داريم کاري ميکنيم)
من نميگم چيکار کنيم فقط ميگم منفعل بودن و بي تفاوت بودن و فکر نکردن يعني مردن!!!! ميتونيد جمعه در تظاهرات روز قدس شرکت کنيد با مخلفاتش
ولي من دوازده روز ديگه رو پيشنهاد ميکنم که حتما برنامه هاي زيادي براش ريختند...

کاش دوباره اشتباهات سه سال پيش تکرار نشه ... يادتون مياد اون تير ماه سياه يادتون مياد چه اشتباهاتي کردند هيچ وقت نبايد اون قدر جدي وبي هدف درگيري درست کرد.نتيجش اين شد که تا سه سال همه جنبش هاي دانشجويي ساکت بشند وهيچ خبري نشه خيلي ببخشيد شيرجه توي آب يخ باعث شد که بد جوري خفه بشيم
حتما ميدونيد چه جوري بايد توي آب يخ شنا کرد ،خيلي آروم... ولي اما الان آب زير صفر درجه اي وجود نداره الان استخر زمان پر از آب جوشه حد اقل اونقدر جوش که اگر با فکر تن به آب نزنيم آب پز شدنمون حتميه!!!!...اما ميدونيد دوازده روز ديگه چه وقتيه،
شانزده آذر ...
نامه يک عاشق مرده به معشوق زنده!
از روزي که مردم دلتنگي ام چندين برابر شده است. يادت هست ؟
حتي آن روز ها که تمامي ثانيه هايش را در باهم بودن خرج مي کرديم
، آرام و بي صدا مي گفتمت که دلتنگم.و اين دلتنگي لعنتي هيچ گاه رهايم نکرد
تا لحظه مرگ! يک دل تنگي افسانه اي و کش دار که حتي ازدواجمان نيز آن را کمرنگ نکرد...

دوستت دارم» شيرين ترين جمله اي است که در اين مکان عجيب برايت مي نويسم.
وقتي تازه «زير خاکي» شدم ، قديمي تر ها تشر ميزدند که چرا هنوز به آن بالا فکر مي کني.در اينجا انديشيدن به آن بالا چندان خوشايند نيست.

مَردم ، اينجا هم دوست دارند که به داشته هايشان فکر کنند تا نداشته هايشان.
«بالا» يک اصتلاح زخم خورده است که اندوه وافسوسي غريب را در خود نهفته دارد.
«زير خاکي» هم اصطلاح اين طرف خط فاصله است. اين طرف خط يعني يک قدم بعد از آخر خط . يک قدم آن طرف تر از همه بايد ها ونبايد ها.

وقتي مُردم نگاهم جا ماند روي چشمان بهت زده ات. آخرين تصويري که يادم مانده همان چشمان ترسان توست که در لحظه مرگ من دست پاچه بود و نمي دانست چه بايد بکند؟! عجيب بود که بعد از مرگ نيز خاطره ات مثل روز هاي نامزدي برايم رنگي بود و برق ميزد.

دانه، دانه خاک هايي که مي ريخت روي صورتم را حساب مي کردم تا بتوانم بفهمم که در چه لحظه اي «بالا »را براي هميشه ترک مي کنم.

«عادت »هم واژه عجيبي است. هرچه کردم که عذابم ندهد رهايم نکرد، حتي بعد از مرگ. جوانک را حتما مي شناسي. همان که چهار هفته قبل از مرگ من در رود خانه غرق شده بود. نوه خاله ات را مي گويم. عجب حکايت غريبي بود که جخ بعد از چهار هفته آمدم همان جايي که چهار هفته پيشتر ش ، آرام به جنازه پسرک نگاه مي کردم و سيگار ميکشيدم.


حالا تنهايي مرا باش! انگار نه انگار که مرده ايم. دور و برم شلوغ است و قديمي ها ميگويند قبل از اينکه تو مرا فراموش کني و ديگر بار ازدواج کني، من تو را فراموش خواهم کرد و اينجا در اين خراب چال دلم گرفتار مي شود.اما خودت مي داني که من آدم کله شقي هستم همان اولش گفتم نه و هنوز هم سر حرفم ايستاده ام .چند روز پيش چند تا قبر آن طرف تر زن جواني را ديدم که چادر گل گلي سرش بود ، عين تو . پارچه چارقدش همان بود که مادر بزرگ براي تولدت خريده بود . يک لحظه دلم لرزيد. همان جا زير لب گفتم « خدا يکي، عشق هم يکي، براي ما بالا و پايين ندارد.»


بعد از ظهري داشتم توي گورم قيلوله ميکردم که همان پسر جوان با خنده
گفت:« فاميل! خدا يکي ، عشق هم يکي يکي...!» مگسي شدم و يک وري خوابيدم
تا چشمم به چشمان وق زده اش نيفتد. هنوز موريانه ها به چشمانش نرسيده اند.

من نگران قلبم هستم. اگر آن را هم موريانه بخورد . ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم .

اينجا ميگويند ، اگر خيلي عاشق باشي و وفادار ، قلبت سالم مي ماند .
عزيزکم! من هنوز همان گونه وفادارم به عهدمان . انتظار پايبندي را از تو ندارم ،
اما بگذار چون گذشته دوستت داشته باشم.

اين قدر از من نترس، شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت که همين هارا بگويم،
اما از ترس ، جيغ زدي و از خواب پريدي. نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي اما
به خدا من همان عاشق قلندر سابق ام. فقت کمي مرده ام ... همين!

"ضميمه رايگان حيات نو -آخر هفته-، ششم ارديبهشت، صفحه عشق و مرگ!"
خودمونيم ها کُپ زدن هم حال ميده ها! مثل وقتي که تمرين هاي سخت نقشه کشي رو از رو بقيه کپي مي کني!
يا حق

مسلمانان مرا وقتي دلي بود
که با وي گفتمي گر مشکلي بود

به گردابي چو مي افتادم از غم
به تدبيرش اميِد ساحلي بود

دلي هم درد و ياري مصلحت بين
که استظهار هر اهل دلي بود

زمن زمن ضايع شد اندر کوي جانان
چه دامن گير يارب منزلي بود

هنر بي عيب حرمان نيست ليکن
زمن محروم ترکي سائلي بود

برين جان پريشان رحمت آريد
که وقتي کار داني کاملي بود

مرا تا عشق تعليم سخن کرد
حديثم نکته ي هر محفلي بود

مگو ديگر که حافظ نکته دان است
که ما ديديم و محکم جاهلي بود

ديگه وقتي حافظ اين طوري ميگه ما ديگه چي بگيم...

Sunday, November 24, 2002


42 درجه تب!
آمقولومرضا(انفولانزا)ي سگيي گرفتم.نه درست حسابي تب مي کنم نه خوب ميشه!
از نوع افغاني بد تره شايد مال مغلستان يا يه جاي ديگه باشه. چون درست وحسابي مريض نشدم روزه رو بايد بگيرم( بابا بچه مسلمون)... من اعتقاد دارم هر غلتي خواستي بکن ولي چار رکعت نمازت و روزه ات رو بايد بگيري!
شايد بعدا بيشتر توضيح دادم ولي من ميگم بايد توي همه کاري تعادل برقرار کني هرچند خودم زياد عمل نمي کنم.
برم سر اين سر درد که قطع نميشه . حدودا" دوسال و نيم بود که مريض نشده بودم حالا هم که شدم مرض ان دماغ گرفتم! يعني که فقط آب تو بينيم جمع ميشه و بعد با يه عطسه حسابي همش ميزنه بيرون(دوست داريد بيشتر حالتون رو بهم بزنم؟)

خوب وقتي مريض هستيم چون آب کمتري مي خوريم پس مواد دفعي توي روده بزرگ بيشتر مي مونه تا هرچي آب داره جذب بشه چون شما که عقل تون نمي رسه که بايد چي کار کنيد و توي بستر بيماري مي مونيد و مواد غذايي هم توي روده بزرگ مي مونه به خواطر تجزيه هرچه بيشتر اون مواد بوي بد تري ميگره اونوقته که کافيه يه چس کوچولو بديد اون وقت ميشه شمارو در اون حالت درد رده ي حيواناتي چون راسو به حساب آورد!!! براي همينه که مامانتون زياد بالاي سرتون نمي مونه چون حالت مسموميت با گاز بهش دست ميده!!!! و شما که بخاطر بيماري از قدرت بويايي تون کاسته شده هيچ نمي فهميد! پس وقتي مريض ميشيد آب هم به مقدار کافي بخوريد...

کاملا مشخصه که تب دارم

چون دماغم گرفته صدايم به کل عوض شده ( خيلي صدات قشنگ بود حالا ديگه چي شده!!!)و اين باعث شد يه چيزي رو از دست بدم... وقتي بعد از ظهر تلفن زنگ زد و من جواب دادم و با اون صداي تو دماغي گفتم بله بفرماييد طرف مثل اينکه نشناخت مردد بود که چي بگه آخرش حرفي نزد و چون دوباره زنگ زد من فهميدم کي بود
"آخه لامسب تو که يه عمره داري صداي من رو از پشت تلفن ميشنوي حالا که يه ذره عوض شده نميشناسي؟"
خب از بس من خوش شانسم البته اگه کار به صحبت مي کشيد حتما الان سرم بيشتردرد ميکرد!!!

بهترين کار اينه که آخر شب بخور بدم وبخوابم . ديگه با اين صدايم سر صف سرويس دانشگاه و توي سرويس هم نمي تونم مزه بپرونم نمي دونم چي کار کنم)))):

دوست دارم برم تو رخت خواب و تخت بخوابم و واسه سحر هم بيدار نشم ولي چون از ظهر تا حالا همش خواب بودم کلي کار عقب مونده دارم... چقدر بچگي هامون خوب بود چقدر راحت بوديما

زت زياد.

Saturday, November 23, 2002

وَقايع إتّفاقيه
از نوشته هاي اون زير معلومه که من توي اين دو هفته که از دهکده جهاني دور بودم چي کار مي کردم و چگونه روزگار مي گذروندم.الان مثل آدمي که از هيچ جا خبر نداره اومدم نشستم پشت اين دستگاه کوفتي تا ببينم چه خبره... ولي اما خبر هاي مهم تر پيش خود منه!!!
اگه اصفهاني باشيد تا حالا چيز هايي شنيديد يا خودتون اونجا بوديد.ولي من شنيدم و کامل هم شنيدم ولي اگه کم يا زياد شنيدم شما با يه اي-ميل نا قابل من و ديگران رو بيشتر مطلع کنيد که توي ماه رمضون يه صواب مشتي در بهشت وا کون ببريد!!!!
...
جمعه اول آذر قرار بود يه راهپيمايي دانشجويي مردمي به همون دليلي که بقيه جاها برگذار کردند اينجا هم برگذار بشه و مثل هميشه وهمه راهپيمايي هاي اعتراض آميز اخرش بايد بزن بزن بشه ديگه. ولي تو اصفهان فرق داره چون از دم دانشگاه تا اون پايين سرازيريه تا ملت برسند اول چارباغ بالا سرعتشون حسابي رفته بالا پس در گيري اجتناب نا پذيره و ضمنا" اگه ما اينجا يه عتيقه داشته باشيم که هميشه با گروهش حاضر باشه تا براي تو سر مردم زدن با نيروي انتظامي عزيز همکاري کنه. بيشتر اصفهاني ها سر کرده گروه فشار اصفهان حضرت" کميل کاوه" رو ميشناسند من که نشنيدم ولي اگر اونا نبودند که بزن بزن نمي شد که... تنها چيزي که کاملا قابل ديدند بود اين بود که باتوم و چماغ بود که به سر جوون هاي مردم ميزدند... توي خيابان نيکبخت که وسط هاي چارباغ بالاست در خونه هارو باز گذاشته بودند تا براي فرار ملت راهي وجود داشته باشه وبعد که حسابي تو سر شون خورده بود از بالاي پشت بام شعار مي دادند...شعار ها يه چيزي تو مايه هاي
"مرگ بر شاه" يا "مرگ بر بختيار " بوده فقط با اسامي امروزي!!!!...
راهپيمايي ساعت ده صبح قبل از رسيدن اتوبوس هاي مردم محترم "حومه" ي اصفهان و "دهات" اطراف براي شرکت در نماز جمعه "شهر" اصفهان برگزار شده ونمي دونم که چقدر طول کشيده... حالا اين وسط من کجا بودم ؟ بعله ما داشتيم امتحان ميان ترم فيزيک ميداديم با دو درجه "تب" و زکام شديد...البته امتحانم خوب شد ولي ناراحتم که صحنه هايي ناب براي گزارش کردن رو از دست دادم...
و اما من توي روزنامه ها و اخباري که در ايران پخش ميشه چيزي نه خوانده ام ونه شنيده ام فقط توي بعضي از روزنامه ها از به درگيري کشيده شدن راهپيمايي دانشجوهاي اهواز و يه چند جاي ديگه بود ... خبر هارو بايد يواش يواش شنيد يهو که نميگن...

ميخوام يه مقايسه کنم . با اينکه زياد اين جريانات اخير جدي نيست شما فکر ميکنيد چن هزار نفر بودند مثلا تو همين اصفهان... اگر پنج هزار نفر هم که بودند ( که نبودند)تاثيري نمي تونه داشته باشه...
مي خواستم اين حرکت هاي الان مردم رو با اون موقع که بهش ميگن زمان انقلاب مقايسه کنم. از بزرگتر ها، تو فاميل، توي تاکسي، تو صف نون شنيديم که در مورد اون موقع چي ميگن و چه نظري دارند. مثلا بعد از دادن چند تا فحش به خودشون وبعضي ها معلوم ميشه که اون موقع اصلا نمي دونستند که دارند چي کار ميکنند يا آخرش چي ميشه...
يه راننده تاکسي ميگفت(اون ميگفت گردن من نذاريد): "اون موقع که نفت رو بشکه اي 35 دلار ميفروختيم و خوشي بد جور زده بود زير دلمون يه سر گرمي ما اين بود که صبح اول وقت بريزيم توي خيابون و هرچي بقيه شعار ميدند ما هم همون رو بگيم اصلا نمي دونستيم که داريم چي کار ميکنيم."
ولي حالا چرا؟ حال که اون دانشجوي شهرستاني که از گشنگي و فقر از ته دلش داد ميزنه و صورتش رو ميگيره جلوي ضربات باتوم و چماق به چي فکر ميکنه؟ . اون که نه ماهواره داره که وق وق هاي اون فراري ها و سلطنت طلب هاي کم عقل رو شنيده باشه ونه دلش رو به جمله ي"پسرم صبر کن همه چيز درست ميشه" يا " ما هستيم ديگه شما ناجي نمي خواهيد" خوش کرده . مياد کتک ميخوره و ميگه اگه من بميرم که برام بهتره شايد براي چار نفرهم بهتر بشه... اين ديگه از سر شکم سيري نيست.
اونوقت مسؤل مملکت ميگه اينها بوي دلار آمريکايي خورده به دماغشون...
خوش به حال اون هايي که بوي دلار نفت ايراني از توي جيبشون مياد.
...
ميبينم که حرف هاي بو دار ميزنم .نه ؟خوب هميشه محيط اطراف روي فکر آدم اثر ميزاره ديگه... اگه يه ذره تند شده با يه ليوان آب بخوريم که دهنمون نسوزه... هر چند دلمون بيشتر مي سوزه.

يا حق.

توضيح: اينکه اين متن رو در طول 15-16 روز گذشته که اشتراک اينترنت نداشتم نوشتم يعني هر وقت که دست و دلم به نوشتن ميومد. واصلا هم تصميم نداشتم که بذارم تو وبلاگ ميبينيد که تاريخ نداره فقت هر خطي که کشيدم يعني اين نوشته در يه زمان جدا نوشته شده.مخلص شوما م ح م د

صد سال تنهايي
يا خاطراتِ زمانِ دوري!
ميگن هراعتيادي رو ترک کني به يه چيز ديگه معتاد ميشي.حالا حکايت منه... چت زدن رو ترک کردم حالا به نوشتن افکارم معتاد شدم البته به قول يارو تا باشه از اين اعتياد هاي خفن نه از اون کوفتي ها... خلاصه حالا که ما پول نداريم اشتراک بخريم ، ميتونم که چرت و پرت بنويسم... خرجي هم که نداره... شايد گذاشتم تو وبلاگ... ببينيم خدا چي ميخواد فعلا که دوباره دارم نيمه افسرده ميشم...اَاَاَاََََََََـــ|||ًٌٍٍ«
-----------

دلم مي خواد دستم رو مشت کنم هرچي
زور دارم تو مشتم جمع کنم و بکوبمش
به زمين ، فرقي نداره، توي باغچه باشه يا
روي موزاييک هاي دم خونه يا کف اتاقم ،
همش زمينه ديگه فقط ميخوام بگم اي اونجايي
که روت دارم زندگي ميکنم ، دوستت ندارم.
خيلي دلم پره .پ...ر....پر از چي نميدونم.
پس اون مشت محکم رو زدم به زمين.
انگار که از من ناراحت شده باشه برگشت بهم گفت:
مگه آزار داري ديوونه.الکي کتک ميزني چيکار؟!!!!
من بهش گفتم: دوستت ندارم .چرا انقدر من بايد ناراحت باشم
اون هم روي تو، تو که بايد همه چي به ما ها بدي
ولي من که چيزي نمي بينم.
زمين بهم گفت :بي انصاف من بايد به تو مشت بزنم ، منم که دارم از بين
ميرم .تو براي من چي کار کردي.بهش گفتم که قرار نيست به وضع محيط زيست
و کوفت و زهر مار فکر کنم . خودم اين همه درد دارم.
--------------
رفتم سراغ نياز مندي هاي همشهري که ميزارند لاي روزنامه ها و مجاني ميدند
دست مردم .توي قسمت آگهي هاي استخدام شروع کردم به گشتن:
-ويزيتور مجرب باسابقه

-تايپيست خانوم آشنا به اينترنت و چت زير بيست سال

-دونفر ويزيتور خانوم با مزاياي کافي.

-به ما بپيونديد با پورسانت عالي

-به يک فروشنده ترجيحا" خانوم و ترجيحا"جوان نياز منديم.

-اگهي هاي مارا پخش کنيد ، هر برگ چهار تومان!

-به يک ابدار چي با مدرک حداقل فوق ديپلم به صورت نيمه وقت نيازمنديم.

-شرکت ... به يک مهندس عمران با هشتاد سال سابقه کار نيازمند است.

-به دونفر دوشيزه براي کاري نيازمنديم.

و...

و...
...
--------------------
حالم به هم خورد . ميگم بد نيست بعد از ظهر ها برم توي يه شرکت تي بکشم و چايي بريزم.بالا خره از الافي که بهتره.يعني حتما بايد اين کار رو بکنم .وگرنه وقتي مهندس شدم و کار گيرم نيومد نمي تونم برم ابدار چي بشم که اونوقت يه مهندس بيکار خيلي بد تره.شايد از شانس ما شرکته يه خانوم منشي با حال داشت و...
-----------------------
راستش الان که اين ها رو مي نويسم هنوز اشتراک اينترنت نگرفتم.پولش توي جيبمه ولي دلم نمياد ... ياد اون آخرش که ده ساعت ، بيست ساعت يا پنجاه ساعت اشتراکم تموم ميشه ومي مونم تو خماري ... خيلي بده . وحشت... ناکه .
دارم فکر مي کنم برم پول اشتراک اينترنت که تو جيبمه بدم و هفت هشتا اسپري رنگ بخرم و با هاشون ميزم و تختم رو رنگ کنم .قشنگ ميشه... رنگ آبي نفتي!...
-----------------------------

قيافم رو که توي آينه نيگاه ميکنم ، لبم رو مي بينم که بد جوري
برگشته رو به پايين اينجوري شده ): حتي بد تر .
نشونه نا اميديه. مثل اون موقع ها که حالم ميگرفت .يه زنگ ميزدم به نيما
باهم ميرفتيم قدم ميزديم ... من دستام رو ميکردم توي جيبم سرم رو مينداختم پايين و هي آه مي کشيدم و نيما هم ميگفت...
-----------------------------------

ديگه مشت زدن به زمين يا فحش دادن به زمان هم نمي تونه کمکي بکنه .
کاش يکي بود باهاش حرف ميزدم. با اين وضع با خودم هم نمي تونم حرف بزنم .
--------------------------------
دارم فکر ميکنم بعد از ظهرا برم توي يه پيتزا فروشي تو چار باغ بالا کار کنم .
بهتر از الافيه. ا...ه ديگه خيلي کسل کننده شدم ، مثل زندگي...
------------------------------
ساعت نه شبه ، حال نوشتن ندارم ... آسمون...بارون
...قشنگه...حوصله...ندارم...با ... آشتي کردم ... ولي من که باهاش قهر نبودم... اون بامن قهر کرده بود...
-------------------------------
پنج دقيقه اينترنت از يه بنده خدايي قرض کردم.البته بهم بدهکار بود.وبلاگم 598تا بازديد کننده داشته...598 براتون آشنا نيست.لعنت به اين وضعيت...دلم نمياد بگم لعنت به اين زندگي يعني هنوز نه...
---------------------------------------
دلم مي خواد بخوابم، ولي نميتونم ،خوابم نمي بره شايد نتونم اين ياداشت هارو تو وبلاگ بذارم... در اينجا من در اوج نا اميدي فرو رفتم.اين حسيه که هر چند وقت يه بار سراغم مياد ... فکر کنم براي ادامه زندگي مفيد باشه باعث ميشه انرژي از دست رفته رو دوباره بدست بيارم... خيلي زيادي زررر مي زنم...
-------------------------------------------------------------------
...
-----------------------------------------------------------------------
همه برگاي درختاي خيابون ريخته اون هايي هم که برگ دارن همش بد رنگ و کثيفه نه زردي هست نه قرمزي شايد سياه باشه...
حداقل مريض هم نميشم که بيفتم توي تخت خواب ومجبور شم استراحت کنم...بيشتر راه ميرم ... يه عکس العمل خانوادگيه توي خانواده ما هر وقت زياد فکر ميکنيم زياد هم راه ميريم.مسئله هاي سخت فيزيک رو نمي تونم بدون راه رفتن حل کنم...
راستي من به چي فکر ميکنم که انقدر راه ميرم؟... چهار هزار و سي و هشت مر تبه دور اتاقم راه رفتم...
------------------------------------------------------------------------------------
کاش ...
-------------------------------------------------------------------------------------------
توي هفته قبل بعد از اتفاقاتي که افتاد ، هم توي ايران هم تو خارج . همه ميگفتند که منتظر باشيد اگه عراق و آمريکا با هم جنگ نکنند . حداقل تو ايران يه بزن بزن حسابي راه مي افته . پس کو ؟ شايد باعث بشه از اين روز مرگي در بياييم . ولي فعلا" خبري نيست...
خيالتون هم راحت باشه . به اين زودي ها هم خبري نميشه . فقط ملت و مسئولين مثل لاط هاي کلاه مخملي بلدند واسه هم إفه بياند ، الکي شولوغش کنند .بعدش هم هيچ خبري نميشه... به قول ابراهيم نبوي : ما تو ايران جون ميکنيم توي ترکيه وافغانستان وضع خوب ميشه و مثلا دمکراسي به جريان مي افته.اخرش هم بايد بريم افغانستان سرايدار بشيم ... واقعا" که دنياي مزحکيه(درست نوشتم؟)
20دقيقه از داداشم اشتراک اينترنت قرض گرفتم... هنوز حوصله ندارم که برم بخرم... خيلي خوب شد، تونستم جواب اي-ميل يه نفر رو بدم همون که...
شرمنده بقيه شدم که نتونستم حتي اي-ميل شون رو بخونم راستش حوصله نداشتم، اون يه دونه هم چون از نون شب واجب تر بود و بايد جواب ميدادم...خودش که نيست ، صداش هم که دريغ ميکنه ديگه اي-ميلش هم جواب ندم که ديگه هيچي...
...ميبيند که حالم داره بهتر ميشه بعد از روزي دوخط، سه خط نوشتن امروز، هم از نا اميدي حرف نزدم هم اينکه بيشتر نوشتم... خدا همه ما رو شفا بده... إنشا اَ...

--------------------------
سََتُخْ نِهَو مُچُعِلگ مَولُقه چيخِف نِمذَ دارُلُفِسهُ تهنبح رزتشگا
نلموغکوپ شسک قمختح لبزر جکن بطس البغ ونمگچـ...
-------------
گربه ي من...
گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
يه توپ داره قلش ميده
ميگيره و باز ولش ميده

گربه ي ليلي باهوشه
اما زياد بازي گوشه
يه توپ داره رنگ و وارنگ
ميزنه به شيشه دنگ و دنگ

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
شبها هميشه وقت خواب
ميره ميخوابه تو رخت خواب

گربه ي پوري شيطونه
هي ميره بيرون از خونه
شبها کنار حوض ميره
ميشينه و ماهي ميگيره

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
منظم و مرتبه
مثل خودم مؤدبه

گربه ي مصطفي بلاست
بهانه گير و بد اداست
راه ميره و غر مي زنه
ميخوره و نق نق ميکنه

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
آسه مياد آسه ميره
جوجه ها رو نمي گيره

گربه ي مهدي ناقلاست
دشمن مرغ و جوجه هاست
مرغه ميگه: قد قد قدا
وايسا عقب جلو نيا

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
به چيزي دست نمي زنه
نميندازه نميشکنه

گربه ي اکبر فضوله
به بازي گوشي مشغوله
هر چيزي که هر جا باشه
يا ميريزه يا مي پاشه

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
اينهمه همبازي داره
دوستهاي نازنازي داره
شعر از :پورنگ

حالا گربه من که اينهمه خوبه پس چرا انقدر اذيت ميکنه؟!...هـان؟؟؟
دهنم سرويسه ...
جلو ي من ميره ريسه...
شلوارم خيسه...
پـولو تو ديسه...
يه کي واسم کرده دسيسه...
چرا کارام هي ميشه سه...
چي چي داري توي کيسه...
اين افسانه ي نارسيسه...
صدايي که لاستيک پنچر ميده پيسه...
اوني که به بستني مي زنند ليسه...
يه لبخند بزن تا مردم نگند طرف تو محبت خسيسه...
...
شعر از :م ح م د(ممد)
چون پس فردا امتحان ميان ترم فيزيک دارم اين شعرا رو نوشتم
ربطش هم اينه که آدم مي فهمه يه به اصطلاح دانش جو چقدر به درس خوندن
اهميت ميده...
تازشم انقدر مشغول درس خواندن هستم که وقت نمي کنم برم اشتراک اينترنت بخرم.
شايد اين ياداشت هارو بيست سي سال ديگه گذاشتم تو وبلاگ...
امروز يه چيز خيلي مهم کشف کردم... به هيچ کس نميگم .انقدر مهمه که
نگو و نپرس. اصلا عجيب ناکه... شاخ در نياوردم خيليه... انقدر مهمه که اگه
به صدام بگن تو کونش عروسي ميشه...
ووووووووووه...اوووووووووووفـ...ـ
مي بينيد که حالم خوب شده .خفن
-------------------------------------------------------------
دوباره من وَخزادَم(به قول اصفهاني ها).يعني نمي تونم يه جايي بشينم...مثل اينکه موضوع يه کم جدي شده... جريان راپيمايي و بزن بزن ديروز جمعه واينکه من کجا بودم
و چقدر اصفهاني ها اهل شلوغ کاري هستند رو مي زارم براي عصر که رفتم اشتراک خريدم تا توي يه بخش جدا گانه در موردش بنويسم...
خلاصه آقا و خانوم ديروز يه خبر هايي شده ... اخ تا عصر چي کار کنم ديگه عصر مواد(اينترنت)بهم ميرسه!!!!
بالا خره دوران فطرت ما هم تموم شد و من دارم دوباره يه وبگرد(بر وزن ولگرد)حسابي ميشم... سلام دهکده ي جهانيِ کوچـک.
مخلص همه م ح م د

زت زياد

Wednesday, November 06, 2002


سخني با خوانندگان وبلاگم: درياب مارا

چون خيلي بد جور وضعيت جيبم خراب شده و کسي هم
نيست که بهمون مساعده بده .پس ما هم يه مدت دوستان رو
از فيوضات خودمون محروم ميکنيم.تا بسوزيد .براي اينکه زياد دلتون برام تنگ نشه
ميتونيد هي بريد به آرشيو و از انوار خاصه ي سد ممد استفاده
کنيد تا دچار کمبود هندوانه نشيد.
به خدا توي اين ماه رمضون انقدر ک*شعر داشتم که اين تو بنويسم
و انقدر سوژه وپرژه دستم افتاده که از شمارش خارجه، ولي
لعنت به پول که کثيف ترين چيز توي دنيا هه و راه نفس همه
ما بهش وصله اگه نباشه اصلا نيستي.لعنت.
يه دليل ديگه هم داره، اون کسي که بيشتر نوشته هام براش بود
حالا يه مدتيه غيب شده .وما هم که تو کف، همين جور مونديم حيرون ...

«اگه اومدي وديدي که اينجا خبري نيست بدون که تقصير تو بوده!!!!»

خلاصه اگه دلتون مي خواد باز هم خزعبلات من رو بخونيد
دعا کنيد که :
1- يه 300،400مليون تومن همين جوري بيفته تو بغلم(ببين خيلي کمه ها)
2- ... (به شما مربوط نيست که دوميش چيه فقط دعات رو بکن)
همين دوتا دعا در مقابل همه خوبي هاي دنيا براي ما بسه
البته اگه مستجاب بشه!!!!

قول ميدم بيشتر از دوهفته از دست من راحت نباشيد .سر دوهفته ديگه
حتما" ميتونيد مقاله هاي توپ من رو مطالعه بکنيد.شايد هم زود تر!!!

ولي ميدونم که همه تون از زن ومرد ،بزرگ وکوچک با خوندن اين
اولين نوشته ام که مستقيم با مخاطب اين وبلاگ حرف زده چه چيزي ميگد.
مگيد:« به ت...م چپم يا راستم که نمينويسي.»
من هم ميگم خيلي بي ادبي، نا مردا . و...ي...ش !!!

زت زياد
يا حق
قربون همه تون بره صدام
تا بعد
منتظر باشيد.(ده برو ديگه)

Saturday, November 02, 2002

بعد از يه مدت که من تريپ شبه روشنفکري زده بودم.وهمش خزعبلات و
چيز هاي عجيب غريب اين تو مي نوشتم.حالا دوباره شدم همون محمد هميشگي.همون مارمولکي که بودم. هميشه خوبه که آدم هي عوض بشه ،بافصل ها با ماه ها وبا روز ها.نه اينکه خودش رو فراموش کنه نه.يعني اينکه توي پاييز
که تابستون تموم شده و همه طبيعت رنگ ووارنگه، ما هم سعي کنيم ادم هاي رنگيي بشيم.يعني همه کاري بکنيم همه جور کار خوب از همه رنگ واگه بلد نيستيم خوب کار بد بکنيم.بالاخره بايد يه کاري بکنيم تا دلمون واسه بهار! تنگ نشه(حالا دوباره بعضي ها ميگن بهار کيه!).بعد توي زمستون فقط سياه وسفيد باشيم يا خوب باشيم يا بد هرچي که هست خودمون باشيم.قشنگه نه؟(ديوونه)توي بهار (منظورم فصل بهاره)ما هم با گل ها ودرختا سبز بشيم ، بزرگ بشيم برسيم به آسمون.(خل)تابستون که مياد ما ديگه آدم هايي خوبي شديم توي گرما عرق ريختيم وبدي هامون هم با عرق ها رفته تا دوباره پاييز بياد وما شيطوني بکنيم.(يکي زنگ بزنه به تيمارستان بيان اينو ببرند)!!!!!

، شنيدم که کسري موحد هم توي لندن مرده. البته تا حد شايعه بود ولي شايعه اي که حالا تاييد شده .خودکشي .من از خود کشي بدم مياد تنم ميلرزه.ولي به کسي که جرئت اين کار رو بخودش ميده احترام ميذارم.همون جور که از ادم هايي که خيلي زود از مسئوليت زندگي کردن فرار ميکنند بدم مياد.پارادکس عجيبيه.خب وقتي ديگه زندگيي براي زندگي کردن نمونه وقتي جاي نفس کشيدن نداشته باشي دلت ميخواد که ديگه اينجا نباشي...اين رو از من نشنيده بگيريد.

شنيدم چند وقت ديگه مخابرات کارت هاي اعتباري از همه نوع واز هر مدلي ميفروشه.
تازه کارهاي ديگه اي هم ميخواند بکنند .و امار دادند که جمعيت کاربران اينتر نتي تا پايان برنامه سوم به ده مليون نفر ميرسه( گوز ).مگه اينکه خودتون بگيد .باندي که براي استفاده از اينترنت راه انداختيد هيچ شرکتي تا حالا نتونسته ازش استفاده کنه اون وقت ده مليون.(بيلاخ)اگه توي همه کارمون اين همه پيش رفت داشته باشيم قبل از برنامه سوم بايد به آلمان برسيم!!!!باباي من هنوز داره قست وامي رو که براي خريدن کامپيوتر گرفته بود ( ازدوسال پيش تا حالا)ميده!!!!!

خب امروز شنبه ست از فردا دوباره من بايد برم دانشگاه و ديگه خبري از پابليش
خزعبلات من نيست از همه اون هايي که به اين کلبه خرابه(يا ميوه گنديده)ما
مياند وچراغ اين خونه رو روشن ميکنند ممنونم.قربون همتون برم(تارفه ها).
من شرمنده همه اون هايي هستم که وقتي به اينجا ميان وميبينند که وبلاگم بخش نظر سنجي نداره وناراحت ميشند که نمي تونند فحش بدن وبرن،تو رو به جان عزيزت منو ببخش .راستش هي تنبليم مياد نظر سنجي وبلاگ رو راه بندازم .کاش ما هم اينجا پارتي داشتيم.اونوقت نونمون تو روغن بود.
بي خيل، حالا اين مقاله صد در صد علمي رو داشته باشيد تا هفته بعد.

اتومبيل،خودرو،ماشين!
اين دوسه تن آهن پاره (ماشين) که همه کار هاي معمولي مارو توي اين دنياي پر سرعت راه ميندازه واقعان که چيز خوبيه( إ ).حالا از هر نوعي که ميخواد باشه حتي اتومبيل ايراني که کشور هاي آفريقايي هم بفرستي براشون پس ميفرستند.
ولي توي دوره زمونه ما اگه ماشين نداشته باشي همه کارات لنگ ميمونه حتي اگه شده يه پيکان 47 بخر ولي نخوا که با تاکسي بري خريد کني.
شب جمعه ات هم همون پيکان لکنتي راه ميندازه که براي تيکه هاي اين دوره زمونه پيکان با الگانس زياد فرقي نداره اصل مطلب تو شلوار شما برادر عزيزه.
(زود رفتم سراغ اصل مطلب ميخواستم از تاريخچه ماشين براتون بگم ولي به ...مم!!)

حالا چرا دارم واستون روضه ميخونم(مي نويسم). براي اينه که آقاي پدر تحديد کرده که ميخواد ماشين مون رو بفروشه زمين بخره تا ارزش افزوده داشته باشه.من بهش ميگم پدر جان تا اينجا از اين کار ها نکردي خوب حالا که نوبت حال و حول ما شده مي خواي با ما اين جوري کني.بهش ميگم شما سال 60 پيکان صفر خريدي بعد فروختي 57 هزار تومن باهاش زمين نخريدي حالا ماشين نازنين رو که ما داريم با هاش آخرت آباد ميکنيم(خراب ميکنيم) مي خواهي بفروشي.خلاصه جريان از اين قراره که من دارم اين غم نامه ماشيني رو مينويسم.البته دوستان نگران نشيد باباي ما هر چند وقت يه بار از اين تريپ هاي تجارتي ميذاره ولي بعد يادش ميره....خدا ميدونه!

برگرديم سر مقاله.بله آقا يا خانوم اين اتومبيل ميتونه همه چيز يه نوجوان باشه حتي جاي دوست دختر رو هم براش پر مي کنه(خالي نبند).خيلي ها وقتي پير ميشند ياد ماشين خريدن و گواهينامه گرفتن ميفتند يادم نميره پار سال چقدر سر به سر پير مرد هايي که ميامدند گواهي نامه بگيرند ميذاشتيم.ولي ديگه خيلي دير شده .

تا حالا امتحان کرديد که وقتي با ماشين ميريد سر قرار با وقتي که با تاکسي ميريد چه قدر فرقشه.چقدر طرف يه جور ديگه نگاتون ميکنه وقتي با عينک دودي از پشت فرمون براش دست تکون ميدي ومياد سوار ميشه وديگه مثل وقتي که با تاکسي ميري سرتون غر نمي زنه.!!! تازه کارتون هم سريع تر پيش ميره.
(البته من خودم از اين کار ها بلد نيستم و اصلا" بهم نميخوره شما که خودتون ميدونيد سر به زير تر وپاک تر از من پيدا نميشه.من فقط از دوستان شنيدم خودم که اين کاره نيستم!!!!!)
خلاصه اين تازه يه کار بردشه تا حالا با ماشين رفتيد نون بربري بخريد.شايد رفته باشيد ولي حتما به اندازه من کيف نکرديد چون از نون بربريي ما که نون نخريديد که.(ها ها ها)
چون نون بربريي ما يه جاي خاصيه!!!!
تا حالا پاچه هاتون رو زديد بالا و با رکابي دم در خونه ماشين شستيد اون هم موقعي که اموزشگاه زبان بغل خونه در حال تعطيل شدن کلاس هاشه واتفاقا همشون دخترند نميدونيد اين کار در روز هاي بعد از انجام اين کار بهتون کمک ميکنه تا بهتر در جهت اهداف شوم وپليدتون حرکت کنيد!!!!

والا به خدا من از اين کارا نمي کنم ها فقط دارم حرفش رو ميزنم.

تا حالا جلوي پاي يه تيکه که يه جاش ميخواريده ترمز کرديد و وقتي خواسته در ماشين رو باز کنه بايه تييک -آف طرف رو قال گذاشته ايد .نميدونيد که چه حالي ميده .
اگه دوست داريد ميتونيد که فکر کنيد که من اين کار رو امتحان کردم.

حالا اين: تا حالا با ماشين در حال حرکت سعي کرديد که مخ راننده ماشين بغلي که اتفاقا برا خودش تيکه ايه بزنيد و بعد....اون هم در حال حرکت .نه پشت چراغ قرمز که کاري نداره.در حال حرکتش هم آسونه کافيه هي از طرف سبقت بگيريد وبعد بريد سمت راست خيابون يواش کنيد تا طرف بياد از شما سبقت بگيره از زدن برف پاکن وچراغ هم خوداري نکنيد ها و با چشماتون هم کار کنيد حتما اگه طرف اهل حال باشه موفق ميشويد.

خلاصه آقا يا خانوم، براي همينه که بابا تون براتون ماشين نميخره يا ماشين خودش رو راحت نمي ده دستتون .پس وقتي که تنها نيستيد وشما با خانواده يه جايي ميرويد وشما هم پشت فرمون نشسته اي سعي کنيد که 50 تا بيشتر نريد که خيال خانواده از بابات شما راحت بشه پشت چراغ قرمز توي ماشين هاي مردم نگاه نکنيد که به پاکدامني تون شک نکنند و هيچ وقت صداي نوار رو توي ماشين بلند نکنيد تا مجوز دايم استفاده از خودرو رو بگيريد .اون وقته که مثل من با خانواده وبي خانواده تون زياد فرقي نميکنه!!!!
ما که ديگه پته مون افتاده رو آب.از ما ديگه گذشته فيلم بازي کردن.
فکر نون باشم که خربزه آبه.ماشين رو بگو ميخواد بفروشه[گريه ي شديد...]

زت زياد.

Friday, November 01, 2002

نصيحت پدرانه!
ميگن که جمعه ها هميشه منتظر اتفاق هاي عجيب باشيد .
امروز هم از اون جمعه هاست که هنوز شروع نشده داره شاخ هاي من رو در مياره.تصور کنيد قيافه من رو که پوزم تا روي موکت زير پام کشيده شده و زبانم بي حرکت مثل ميت روي زمين دهنم افتاده!!!!
بپرسيد چي شده؟
امروز صبح نشسته بودم پاي کامپيوتر و داشتم با فلش ور ميرفتم تا بالا خره ما هم يه چيزي بسازيم آبرومند.که پدر محترم از طبقه پايين اومد و اومد توي اتاق من.از راه رفتنش واز حرکاتش واز سر صحبت باز کردنش معلوم بود که دوباره ميخواد مردونه دوتا نصيحت زير گوشي بکنه.پس خودم رو آماده کردم و خواستم موضوع رو عوض کنم .صفحه کنتر وبلاگم رو باز کردم وبهش نشون دادم .گفتم ببين بابا 480نفر تا حالا اومدند وبلاگ من رو خوندند.مثل اينکه موفق شده بودم که حواسش رو پرت کنم و چون تا حالا نذاشتم وبلاگم رو بخونه کنجکاويش بيشتر شده بود.خلاصي کلي داشتم براش توضيح ميدادم وخيالم راحت شده بود که ديگه چيزي نمي خواد بگه .
يه هو مثل آدم هايي که ميخواند از دست زدن يه حرف خلاص بشند فوري و خيلي با عجله گفت:"اين دختره کيه که به تو زنگ ميزنه"
به خودم گفتم واي گاوم زاييد دوباره شروع شد.پس راه يابو آب دادن را در پيش گرفتم.وميخواستم حرفاش رو ادامه بده تا سوژه خوبي براي نوشتن پيدا کنم.
الان نسبت به 5-6 سال پيش که ميخواست در اين موارد باهام حرف بزنه، راحت تر باهام حرف ميزد شايد به خاطر اينکه قدم خيلي بلند تر شده وتازه ريش و سيبيل هم در اورديم.
پنج- شش سال پيش که توي سن بلوغ بودم وباباي ما هم مي خواست حق پدري رو تمام وکمال به جا بياره و ديگه توضيحات کامل رو برام بده .خب من يه بچه سوم راهنمايي چه طوري ميخواست مثلا بهم بگه :بابا جون اون چيزي که باهاش جيش ميکني يعني دودولت غير از جيش يه چيز ديگه اي هم ازش مياد و تو ديگه بزرگ ميشي و... و... و...
ولي من ديدم بنده خدا کلي عرق کرده و نمي دونه چه طوري بهم بگه من م ديدم به برکت دهکده جهاني که اون موقع ها اولاش بود ما که از همه چيز خبرداريم حتي از اون چيز هايي که خيلي زود بود. گفتم بهش بگم "ميدونم" وراحتش کنم خلاصه برگشتم بهش گفتم :"بابا جون ميدونم چي ميخوايي بگي"
با تعجب گفت: ميدوني!
خلاصه بهش ثابت کردم که ميدونم که اسرار مردونه چيه وحتي آگاهش کردم که ميدونم وضع خانوم ها چه طوريه .ديدن قيافه بابام توي اون لحظه خيلي ديدني بود. لعنت به اين شرم ما ايراني ها توي اين جور مسائل که آخرش کار دستمون ميده.
نمي دونم بابام در مورد دوتا داداش بزرگترم چي کار کرده شايد اون ها هم همين کار رو با هاش کردند.
بر گرديم به زمان حال .حالا اما ديگه خجالت و شرمي در کار نيست .اين من هستم که بايد دوباره صاف کاري هام رو شروع کنم.
خلاصه من هم برگشتم در مورد اينکه کيه به من زنگ ميزنه توضيح بدم.
خوب قدم اول اين بود که قيافه مظلوم وحق به جانب خودم ، و جلوي خنده ي خودم رو بگيرم تا ببينين چي ميشه.اصلا کي بوده ؟چه جوري فهميده با من کار داره؟ کي فهميده.فکر کردم ببينم از کي تا حالا سوتي ندادم.اصلا هيچ سه کاري اي يادم نيومد.پس با اعتماد به نفس راه انکار رو پيش گرفتم تا تا حد ممکن کمتر محکوم شم.ميگن ديوار حاشا بلنده.وتازه قيافه گرفتن وفيلم بازي کردن جلوي پدر ومادر هيچ فايده اي نداره حتي اگه آلن دلون باشي باز هم پدرت مي فهمه داري سرش رو کلاه ميذاري .اگر هم خودش رو به نفهمي ميزنند براي اينه که دوستتون دارند.
خلاصه ما فهميديم يه دونه از اين بي کار ها بوده الکي يه شماره ميگيرند تا شانسي با يه نفر حرف بزنند و با باباي ما شروع کرده به سلام احوال پرسي و باباي من هم بر گشته به طرف گفته اوني که باهاش کار داري الان نيست!!!!!!
آخه من چي بگم خوب معلومه که دوباره يارو زنگ ميزنه و دفعه بعد هم بابا ما دوباره گوشي رو بر ميداره و پيش خودش متمئن ميشه که ما دوباره رفتيم سراغ از اين کارا.
حالا اين جريان مال کي بوده؟ دو ماه پيش.وچون يه چند روزيه دوستان قديمي ياد ما افتادند.و تلفون بارونمون کردند حتي اون هايي که مثلا قطع رابطه کرده بودند زنگ خطر پدرانه به صدا در اومده واقاي پدر اومده تا در اين باب با ما سخن بگويد.
اينجاش که يارو نه دوست من بوده ونه من تا حالا باهاش حرف زدم و حالا قراره به خاطر اون مجازات بشم(که نشدم)خيلي برايم زور داره."آش نخورده و دهن سوخته"
خوب بعد از اينکه تلويحا" قبول شکست فر مودم گفتم که :
من که نمي دونم ولي حالا فرض کنيم که شما (بابا)درست ميگيد.چي کار کنم؟
آقاي پدر مهربانانه گفت که من توي اين جور موارد روشن فکري عمل ميکنم.پس اصلا بهت نميگم که چيکار کني.فقط يادت باشه که زياد جدي نگيري چيز هاي واجب تري هم توي زندگيت هست.
پوز ما که کش اومده بود ،بيشتر هم کش اومد.وبعد يه مثال زد از پسر همکارش که توي دانشگاه با يه دختر کُرد اشنا ميشه وتيريپ عاشقي ميريزند و کار به ازدواج و بعد هم کار به طلاق و بعد هم هردو از دانشگاه زده ميشند نه اين ميره دانشگاه نه اون خلاصه ديگه هيچي نابودي.(چقدر داستانه آموزنده اي مثل سريال هاي تلويزيون.به نظرتون تکراري نيومد؟)
ما که متنبه شديم با اين نوازش هاي پدرانه و اينکه خيال آقاي پدر راحت شد که پسرش هيچ رقمه راه کج رو نميره و مجلس به خير وخوشي وبا حيرت ما از اينکه چه باباي با حالي داشتيم، تموم شد. اتفاق اين جمعه اين بود که فهميديم باباي انقدر معرفت داره که الکي وسر تعصب بازي و دينداري الکي حال پسرش رو نگيره .
ميخواستم بگم که هر چيزي بشه هر بلايي سرمون بياد هر کاري که بخواهيم بکنيم.
هر منجلابي که توش گير کنيم .هر اتيشي که بسوزانيم آخر آخرش پايگاه وپناه گاهمون
همون خونه مون وخانواده مونه.هيچ وقت امن تر از اونجا گير نمياد.
البته تا وقتي که خودمون نيمه گمشده مون رو پيدا کنيم وبا هم بشيم يه پا پايگاه وپناهگاه.
مخلص همه م ح م د
زت زياد
جاي شما خالي!

بدون شرح!

توضيح وتوجيح!
دوستي که کلي به من لطف داره و چند دفعه بهم اي-ميل هم زده و در مورد وبلاگ باهم بحث کرديم.دوباره امروز يه اي-ميل زده وگفته اين چرت وپرت ها چيه نوشتي؟
و بعد هم گفته داستان بودن يا نبودنت مثل فيلم "ديگران" شده و چيز هاي ديگه.

بايد بگم دوست خوبم حالا که دوباره خوندمش بايد بگم کاملا حق با توست من هم اون فيلم رو ديدم.و اتفاقا داستان من هم شبيه اونه.ولي يه چيزي،
شما که وقت گذاشتي و وبلاگ من رو خوندي (من هم قبول دارم چرت وپرت زياد ميگم ولي حالا) يه بار ديگه سه مطلب آخري که پابليش شده باهم و در کنار هم بخون.
اگه اون چيزي رو که من مي خواستم بگم نفهميدي
اون وقت منِ نويسنده ي ناشي مجبورم معني نوشته ام رو برايت بگم...
توي داستان" شکلات" که شبيه يکي از داستان هاي کوتاه روزنامه ايه مي خواستم بگم که همه ما دوران کودکي خوبي داشتيم و اگر هم بد بوده ولي باز هم دلمون واسش تنگ ميشه. اما حس خوب زندگي شيرين رو توي همه ما ها و توي سن سيزده چهارده سالگي ميکشند يعني دوران بچگي مون رو مي کشند.و اين مردن رو توي "بودن يا نبودن" تعريف کردم.
حالا مي خوايد بدونيد از کي اين قتل ها شروع شده. چه کسي باعث شده از فکر داشتن يه زندگي خوب و همون چيزي که توي بچگي جزيي از آرزو هامونه بيرون بريم .
باعث وباني اين مجلس سهراب کشي همونه که با هاش مصاحبه کردم خودِ "شخصيت فرهنگي" وآدم هايي مثل اون.

Thursday, October 31, 2002


اصلا حس ندارم که از دانشگاه يا جاهاي ديگه بگم يا خبر بنويسم وبهش لينک بدم
يا بگم زاينده رود رو بعد از اينکه خشکش کردند وهمه إکوسيستم ش رو نابود کردند
حالا تا تونستند نفت خالي کردند توش .همين مونده که فردا به هر آدمي دو متر طناب بدند بگند برو خودت رو دار بزن، برات خوبه.حماقت انساني در زماني که علم پيشرفته تر از هر وقت ديگه اي است به اوج خودش رسيده .فقط حماقت.اين انسان هاي لايعلم و بيشعور که ...
براي همينه که ترجيح ميدم از زندگي واقعي کمتر حرف بزنم بذار يه کمي تو خودمون فرو بريم کمي هم وقت کنيم وتوي خلوت خودمون روياي شيرين يه زندگي واقعي رو ببينيم يا کابوس هايي که بعد از بيدار شدن خوشحال ميشيم که همش خواب بوده. جدا شيم از اين حضور نباتي مون توي اين دنياي پستي که خودمون ساختيمش....
کابوسي که در بيداري و نه در خواب ميبينيم.
دوست دارم يه کم حرف بي ربط بزنم .دلم ميخواد داستان هاي ماليخوليايي تعريف کنم.تا يه کم تعادلم رو بدست بيارم.از اين برزخي که ما ها توش گير کرديم ونمي دونم کي قراره که خلاص شيم.
....
بودن يا نبودن.
ديگه شب شده بود.خسته بود، خسته .روي تخت دراز کشيد و زل زد به سقف ،سقفِ سفيدِ بدون ترک با پستي بلندي هايي که به سختي ميشد ديدشون .برگشت رو به پنجره کنار تختش .پنجره بسته بود .به سايه هاي درخت دم در خونه که پشت پنجره افتاده بود نگاه کرد .همون درخت که صبح ها وقتي از خونه ميامد بيرون بهش سلام ميکرد.مثل گربه کوچه بغلي که حالش رو ميپرسيد.برگشت ودوباره به سقف نگاه کرد واز خودش پرسيد "من چم شده؟".سوال بزرگش اين بود .از سه روز پيش
اين جوري شده بود .يعني يه جور ديگه شده بود.براي همين بود که درخت چنار دم خونه شون بهش سلام ميکرد.آدمايي که ميشناختشون ديگه جواب سلامش رو نميدادن ولي بعضي ها که تا حالا نديده بودشون کلي تحويلش مي گرفتند و ازش مي پرسيدند "ايا از وضع جديدت راضي هستي؟".آخه اونا از کجا ميدونستند؟.
توي خونه هم مامانش همش ناراحت بود ديگه مثل هميشه جوابش رو نميداد .يه هو بي مقدمه وقتي که جلوي روي مامانش نشسته بود ،مامانش صداش ميزد و از قبل ناراحت تر مي شد.يادش افتاد سه روزه که دستشويي نرفته .مگه ميشه؟.يعني سه روز بود که شکمش کار نکرده بود؟نه.نه.پس حتما يه چيزيش شده بود.
...
گربه سفيده کوچه لاله داشت توي پلاستيکِ پاره شده ي زباله دنبال يه لقمه نون ميگشت که درخت چنار محله بهش گفت "چه طوري؟".گربه همون جور که سرش تو آشغال ها بود جوابش رو داد"به تو چه!"
-با ماموريت جديد چه کار کردي؟
-همون کاري که بايد ميکردم.بابا ما عجب غلطي کرديم که داوطلب شديماو.
-ولي من راضيِ راضيم.کلي حال ميکنم.
-نه براي من سختمه.زنم ميگه اين کارا چيه .مگه ديوونه شدي.
-زنت کدومه؟ همون گربه سياه لَنگه.
-لنگ خودتي درازه بي قواره.زنمه دوسش دارم.اصلا من پشيمون شدم.ديگه اون کار رو نمي کنم .از خير ماهي يه دفعه گوشت که از آسمون ميفته گذشتم.
-عجب گربه خري هستي تو .فقط يه روز ديگه مونده...
...
دوباره صبح شده بود .يادش اومد که باز دوباره بايد اين دنياي عجيب رو تحمل کنه.باز هم سوال هاش بي جواب مي مونه.مثل هميشه صبحانه نخورده از خونه رفت بيرون .گربه سفيد کوچه بغلي تا نزديکش شد سرعتش رو کم کرد وزل زد تو چشماش.وهمون جور آروم از کنارش رد شد.يه زماني همه گربه هاي محل وقتي ميديدند که داره از دور مياد مثل باد در ميرفتند ولي حالا اين گربه پيزوري بي هيچ ترسي از کنارش رد ميشد.شايد اون هم ميدونست که که چه بلايي سرش اومده.امروز ولي مثل سه روز گذشته گربه هه حالش رو نپرسيد .
رسيد به درخت پير چنار منتظر شد تا ببينه که امروز هم بهش سلام ميکنه يا نه.
شاخه هاي درخت تکوني خورد صدايي مثل صداي پخته يه مرد بهش سلام کرد.
-سلام.
-سلام.تو کي هستي؟.
-من؟ خب من درختم.
-پس چرا مثل ما ادما حرف ميزني؟
-يه نفر براي چند روز اين صدا رو بهم قرض داده تا با تو حرف بزنم.تا يه چيزي بهت بگم.
-به من؟.اون کيه که ميخواد يه چيزي به يه بچه بگه اونم با صداي يه درخت؟
-هموني که مي خواد تو يواش يواش بفهمي که چه اتفاقي برات افتاده.
-خب بگو .من چم شده؟
درخت تکوني به خودش داد و يه کاغذ از لاي شاخه هاش افتاد توي بغلش .
روي کاغذ رو خوند.اسمش روش بود و بالاش نوشته بود :
هوالباقي
سه روز گذشت
بدين وسيله درگذشت نوجوان چهارده ساله...