تنها هندوانه شب يلدا که نميشه خوردش، بايد خوندش!
خب حالا ديگه شب شده و من که قول دادم
يه چيز هايي بنويسم تا اگر نميشه اين
هندوانه ديجيتال مارو خورد حداقل خوندنش
جاي نخوردنش رو بگيره!!!(چي گفتم)
دوست داشتم با بچه ها دور هم بوديم و همديگه رو ضايع ميکرديم
و ميخنديدم ... بعد ميرفتيم بيرون و باديدن اولين خانوم خوشگلي که براي قدم زدن اومده بيرون خيلي مودبانه ازش در خواست دوستي ميکرديم
خنده هاي بعد از کار مي تونه شيرين ترين شبها رو براي آدم بياره
يادش بخير با علي چقدر از اين کارا کرديم...
فلش فيکشن هفته
ميدونيد فلش فيکشن يا همون فلش استوري!
چيه ؟ يعني يه داستان انقدر کوتاه بشه که ديگه هيچ
چيز اضافه نداشته باشه! مثل همون کوتاه ترين داستان
ترسناک جهان که دوتا مطلب پايين تر ميتونيد بخونيدش!
ولي امشب يه چيز ديگه دارم که ابته جاي داستان هاي شب چله رو نميگيره:
1:شيشه شکن
برايان آيو
امروز صبح زود از خواب بيدار شدم
زود تر از هميشه. به عکس تو نگاه
کردم.شيشه قاب عکس را شکستم.
عکست را در کفشم گذاشتم. به
ساعت نگاه کردم.شيشه ساعت را شکستم
و آن را در جيبم گذاشتم.تمام روز راه رفتم.
تنها چيزي که ميتوانم به آن فکر کنم
تو هستي.
و اين يکي ...
2:وحـدت کـلـمـه .
جرج هيتزمن
مردي سوار بر اسب به طرف پير مردي آمد .
که در ايوان خانه اش نشسته بود.
:«مردم اين اطراف چه جورين؟.»
« مردم شهر شما چه جورين؟»
« بد جنس.»
«مردم اينجا هم همين طورين.»
بعد اسب سوار ديگري آمد واز پير مرد
همان سوال را پرسيد.
«مردم شهر شما چه جورين؟»
«معرکه»
«مردم اين جا هم همين طورين.»
البته اين ها مثل هميشه دزدي بود واز آخر هفته حيات نوي دو هفته پيش کش رفته ام.
لي ديز! اند جنتل منز! اين دفه ديگه زدم به سيم آخر
مثل کسي که مست خورده باشه عرق کنه
من هم همون حال رو دارم... از اين که توي خونه هستم
ناراحتم ولي ميخوام خوشحال باشم...
مامانم داره تو آشپز خونه انار دون ميکنه!
و هندوانه هم نخريدم چون خودم يه هندوانه خوب دارم
(کسي نيست در مورد اين جمله آخري مارو ضايع کنه؟)
يه جک! نه چنتا جک؟
(مثل هميشه) يه روز يه پسري توي مدرسه
از معلمش مي پرسه:
آقا جيگر هم پا داره؟
معلمش ميگه: نه پسرم از کجا اينو مي گي؟
« آخه آقا ديشب بابا مون تو رخت خواب
داشت به مامانم ميگفت :"جيگر پاتو بيار بالا.".»
ها ها ها!!! البته براي حر فه اي ها اينا تکراريه!
معما:ميدونيد چرا آدما "ناف" دارند.
جواب: خب وقتي خدا مي خواست ببينه
که گل آدم خوب خشک شده يا نه
با انگشت دست گذاشت رو شکمش
و فهميد که هنوز خشک نشده
ولي جاي انگشتش روي شکم ما ها موند!
...
(دو باره)يه روز دو تا دختر خانوم شيک ميرن
توي مغازه ميوه فروشي ميگن:
آقا سه تا موز بديد.
فروشنده ميگه : چرا سه تا؟
ميگن:« خب يکشم ميخوايم بخوريم ديگه!»
خيلي بي ادبم نه؟ غلام!
حالا ادامه داره...
معما: مي دونيد چرا يه فيل نمي تونه دوچرخه سوار شه؟
جواب: چون انگشت شصت نداره که با هاش زنگ دوچرخه رو بزنه!
(همچنان) يه روز يه خانوم گاوه داشته از يه جايي
رد ميشده! چشمش ميفته به يه دستکش که روي زمين افتاده
خانوم گاوه ميگه: وا ! خاک عالم! کرست من اينجا چيکار ميکنه!
و در آخر در مورد اين يکي ديگه خيلي روم به ديوار:
(باز هم) يه روز يه آقايي خيلي محترمانه
ميره در گوش همسرش که باهاش قهر بوده
ميگه:« يا ميدي يا ميکنمت!.»
ها ها ها....
و آخري که آقا پسر هاي گل ميتونند براي
دوست دختر تازه شون تعريف کنند:
يه روز يه خانوم تيکه که اسمش "سوزي"بوده از خارج مياد ايران
و حتما ميره به يه هتل بعد از اينکه يک ساعت تو اتاقش
نشسته بود با عصبانيت ميره مدير هتل رو پيدا ميکنه
و ميگه چرا يه مرد بي ادب بايه ساز مسخره
داره پشت پنجره اتاق من شعر ميخونه؟
مدير هتل ميگه: مگه بده بذاريد بخونه.
حاج خانوم فرنگي ما ميگه آخه همش ميگه :
« آي لاو "سوزي"، آي لاو "سوزي".»(لازم نيست که ترجمه کنم؟ لاو =دوستت دارم -آي= من!!!)
خلاصه مدير هتل با چند نفر ميرن تحقيق
ميبينند يه پيرمرد با کمون مخصوص کنار ديوار
نشسته و ميگه:
« آي لاحاف دوزيه، آي لاحاف دوزيه.»
( بي مزه!)
مرسي از حامد دوست با حال خودم که بعضي از اين ها رو از اون شنيدم!
شعري که من گفته ام
ببينيد نخنديدا ... من اين شعر رو خودم گفتم
فکر کنم سيزده- چارده سالم بود
و تازه در قالب سه بيتي!!!! يعني خودم اختراع کردم!
ديدي دل عاشق وانگه که شدي مجنون
باشد که دران گاه پيمانه بريزي
ديوار محبت بر حول تو قلبي بپا* نگريزي
پا ورقي: *=بپـا(اين پ ها شبيه ي ميشه) يعني مواضب باش!
حال ميکنيدا . قرار شد نخنديد.
بچه محل ما، "حافظ".!
نمي دونيد که
من و حافظ با هم بچه محل بوديم! با هم کلي
فوتبال و شوت يه ضرب بازي ميکرديم
مدرکم هم اينه که اگه بچه محل حافظ اينا نبودم
که وبلاگم انقدر با حال نمي شد!
و مثلا اون جا که ميگه:
آگر غم لشکر انگيزدکه خون عاشقان ريزد
من و ساقي بهم تازيم و بنيادش بر اندازيم
چون اون موقع "ساقي" با حافظ قهر بود و حافظ هم
موهاش رو کشيده بود من حافظ با هم رفتيم بنياد
غم رو برانداختيم ... ساقي نامردي کرد با ما نيومد!
ولي الان زنگ زدم به حافظ خان مي دونيد چي گفت؟
ميگه که:
به حسن خلق و وفا کس به يار ما نرسد
ترا در اين سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد
...
دلا زرنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر اميد وار ما نرسد
چنان بزي که اگر خاک ره شوي کس را
غبار خاطري از رهگذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد
آقايون ،خانوما .نه اول خانوما... پس
خانوما و آقايون و بقيه!!!!
ببخشيد ديگهاگه کم و کسري داره. ديگه بريد خونه تون انقدر هم تلفون ها رو الکي
به خاطر اين اينتر نت لعنتي اشغال نکنيد.
بابا يه وقت يه رفيق بد بختي ميخواد بهتون زنگ بزنه!!!
مخلص همه
م ح م د.