Saturday, September 14, 2002

" کپي-رايت
شتر در خواب بيند پنبه دانه
گهي لپ لپ خوردگه دانه دانه
دوش به تختم همي خسبيده بودم وخواب هاي پريشان همي ميديدي.
وسر از کجا ها که سر در نياوردي.به يک جاي از آن خواب پريشان در سر
کوچه اي بسي روشن عده اي سوار بر انواع حيوانات به چشمانم آمدن کردي
ونزديک که آمدندي همه بشناختم جز يکي که سوار بر استري سپيد بودي
به غير بقيه که همگي سوار بر خر و قاطر بودندي .انها که بشناختم يکي معلم
"علم الاشياء"در زمان دور در مدرسه خانه به ما رياضيات همي درس ميدادي
ما وي را بسيار معذب گردانيده بوديم وبر هيکلش بسيار ريديده بوديم! ولي وي
بسيار پوستش کلفت بودي.وديگر شبيه بسيار بر بن لادن بودي که ريشش کچل
شده باشدولي در اصل دوستي قديمي از ديار شميران بود که خود او باشد وشبيه
بن لادن نبودي .وديگر که موي بلندي داشتي و وپسرکي هيکل مند واز ديار خلج آباد
بودي و او فاميل ما ميبود واز او خاطرات بسيار است وعلاقه به رنگ سياه دارد وهميدون
"متاليکا "مينيوشد. حس حب به جيمز ستفيلد دارد بسي.ولي آن ديگر نشناختي
که سوار بر اسبي ببودي. وآن معلم علم الاشياء گفت که اين استاد وسرور
" سعدي " عليه رحمه است .ودهان ما در حال خسب کف همي کرد در حال شنيدن
اين سخن که اين بشر-معلم چه گويد .گرچه قبلا در پاي منبر بحث ودرس ک*شعر همي
گفتي ولي اين يکي از آن ک... ها هم کذر همي کرد که بلکه خذعبل ميگويد
ومن اين حال با آنکه گفته بودند سعدي(ع ر)است بگفتي و همو(او) مرا آرام بکردي
و ادامه دادي که :
من در آن دنيا به آرامش خفته بودم روزگار همي با هوريان بهشتي ونهر هاي عسل و
شير وشراب و پرايان مرمر بدن ميگذراندي تا که فرشته ديجيتال بدن سوي من آمد وخبرداد
از خدا بيخبري کلماتي چند از توي شاعر سخندان در وبالاگش بگذاشته همي در پي
جمع کردن "ويو -ار"(بيننده) براي وبلاگ خويش است.گرچه به هدفش نرسيده و ماتحتش
از کنتر پايين وبالاگش همي سوزد ولي حق "کپي رايت"به جا نياوردي يک فاتحه يا
صلواتي نسار روح تو نکردس.
ومن اکنون (همچنان سعدي سخن گويد) از تو اين سوال دارم که اين بالاگ چيست؟
و آن حکايت "کپي رايت "که آن فرشته ديجيت منظر همي گفتي از چه قرار است...
ومن(نگارنده) همي فکر کردي وشادان بودي که با سخندان عالم سخن همي گويم
و از ان طرف کف کرده بودي.در اين هنگام سوال به مخيله ام آمدي که آن خر و قاطر
سواران که بودي چه ربطي به سعدي(ع ر)داشتندي. پس اول اين سوال از آن نور بکردي
واستاد سخن اجابت کرد:
که من(سعدي عليه رحمه) به دنبال تو راه بيفتادم و امدم به دنياي خواب آدميان زنده
همان جا مردمان همي رويا بديدي و نشان تو بپرسيدم وگفتند که تو(نگارنده) خوابت
همچو چيز هاي ديگرت غير از آدميزاد است ونميتوان به سهولت پيدايت نمودي. پس نشان
از دوستان بگرفتم رسيدم به پسرکي که در خواب بين راه "نارمک "و ميدان "تجريش"
در رفت وآمد بودي وسر گردان در خواب همي با خود ميگفت:"تهران جنوب.تهران جنوب"
ومن آن ندانستي که چيست! با او همراه شدم تا تو را بيابم ودر راه اشناي ديگرت
نوجواني هيکل مند بديدي که همي اصوات خش دار و"متا لي کا" که خودش بگفتي نامش چيست گوش ميکرد و در خوابش با رفقا و زيدان گوناگون در" شارع نظر" همي گذر کردي ودر خواب هم همچو بيداري خنک بودي با اونيز همراه بودي
واين معلم علم الاشياء خود آمدي تا در خوابت بسي ريدن بگيرد که در بيداري نتوا نستي برتو غالب شود.اين بود حکايت عنقريب آمدن من. واکنون تو بگوي پاسخ من که دلم بر هوريان مرمر بدن بسي تنگ شدست و دلم عزم رفتن دارد!!!
ومن(نگارنده)بر اوستاد توضيح بسيار دادم شرح حال اينترنت بر او بسيار رفت که نمازم
قضا شدي ووقت از صبح دم بگذشتي ومن در خواب به تعليم سعدي(ع ر) سرگرم بودي.
تا اينکه لامپ اوستاد روشن گشتي و فهميدن گرفت که جريانات از چه قرار است.ومن در
خواب برايش آي-دي در ياهو (سلامه عليه) برايش باز گردانيدم وقرار شد از آن دنيا برايش
چت(گپ ديجيتال)همي زدي و او برايم از هوريان مرمر بدن و ديگر نعم بگويد تا بلکه سر به
راه شوم ودر جنت خداوندي جايم دهند وبه جهندمم نفرستندندي.قرار بر اين شد به جاي
حق کپي رايت تا چهل شب براي آن مقام فاتحه همي بخوانم تا تني چند به هوريان
سهميه اش اضافه شود(ما فاتحه بخوانيم بکن بکنش مال ديگران باشد!!!)
خلا صه اين بگويم که اگر از بزرگان افاضات واضافات فرموديد حواسمان بباشد که
در خواب سراغ مان نيايند براي زيادت کردن هوريانشان از ما طلب حق "کپي رايت "کنند
نگارنده:
ممدالکتاب مکملزاده اصل شلمرودابادي
توضيح يا غلط گيري
هوري را اينجوري مينويسنددندي"حوري"با عرض پوز ش

Thursday, September 12, 2002

Wednesday, September 11, 2002

داستان روز
امروز همش خواب بودم اصلا به هوش نبودم واسه همينه که زياد دري وري گفتم
وهنوز هم ادامه داره.عقل آدم که سر جاش نباشه همين ميشه ديگه.
امروز توي صف نانوايي يه خانومه زد توي صف داد زد که بچه کچيکم تو خونه تنهاس غذام رو گازه واز اين جور چيزا 30 تا هم نون ميخواست .من هم نفر سوم بودم ديدم اگه اينجوري پيش بره تا فردا بايد تو صف بايستم .اين که نمي شه!اينجا بود که دوباره اون روي بد جنسيم گل کرد وشروع کردم .نفر جلوييم يه آدم معمولي بود که به نظر هيچ قابل سوء استفاده نبود ولي نفر اول يه سيبيل کلفت داشت. موي فرفري و40 سال سن وهمش جوک ميگفت من هم رفتم جلو تر وشروع کردم به يارو گفتم:
اقا ميبيني شما سه ساعت اينجا وايسادي حالا اين خانوم که 90 سالشه اومده ميگه به من نون بديد بچه کوچيک دارم اين الان کوچيک ترين بچه اش 50 سالشه يارو يه خورده فکر کرد گفت:خوب چيکار کنم ؟ من گفتم:حقتو نذار بخورند شما ماشا... مرد بزرگي هستي(البته از نظر اندازه بزرگ بود)چرا بايد نيم ساعت براي 30 تا نون بربري وقتت تلف شه؟ ديگه خوب يارو داغ شده بود رفت طرف زنه که ديگه مي خواست اولين نونشو برداره گفت خانوم من دهتا نون ميخوام شوما هم نوه تو برفست واست نون بگيره
خلاصه يه جروبحث کوچيک به خاطر من به راه افتاد ماهم اين وسط نونمون رو گرفتيم و زود تر از اونها اومديم بيرون .
ولي اصلا وجدانم ناراحت نيست چونکه اون خانومه حتما دوروغ(دروغ)ميگفت واون يارو هم ازبس جوک بيمزه و حرف چرت توي صف زده بودکه ذاعقه ام حسابي خراب شده بود
خودم کلي بيمزه داشتم ميشدم!!!!خلاصه اينکه حقشون بود.
****************
ولي حالا حسم با ديدن اين فلش خوب شده
چقدر من اين ترانه رو دوست دارم
ميذارمش اينجا ازبس دوسش دارم
" نازنين مريم " با صداي محمد نوري.
وقت اون رسيد بريم به صحرا
...
باز دوباره صبح شد من هنوز بيدارم
کاش ميخوابيدم تورو خواب ميديدم
...

دوست خوبم

امروز يادم افتاد که 3-4 هفته است که نيما رو نديدم
فهميدم آخي دلم براش تنگ شده .

يادت مياد چقدر توي سر وکله هم ديگه ميزديم.
چقدر سر مسائل مهم بشري با هم بحث الکي ميکرديم.
چقدر با هم ديگه ميرفتيم"پنج طبقه" چقدر فيلم ميگرفتيم
حالا همون جورکه دلت ميخواست رفتي شهرتون(دهتون. هه هه هه)
اون ده پر از دود و خوشگل.من چي که هنوز نميدونم مال کجام!!!!
خوش ميگذره؟ اميدوارم تو دانشگاه موقع زيد بازي گير نيوفتي
هر چند از اولش هم اين کاره نبودي. ولي خوب ديگه اونجا
هم داهاتي هات رو ميبيني عقل از سرت ميپره!!!!!
ببخشي ها شوخي ميکنم.خودت ميدوني که من
چه عصاب خورد کني ام(هاهاها).
اين چند وقته هر وقت با علي رفتيم بيرون حسابي جات رو
خالي کرديم!!! کلي هم "روسري ابي "رو ديديم(حالا دوباره غيرتي ميشه)
علي هم ايندفه يه پروژه جديد داره!!!ولي اين پروژه هه کلي فرق
داره کم کم داره سليقش خوب ميشه. توي پروژ داشتن پوز من رو
زده. من که دهنم واز مونده بود. کار داره به جاهاي باريک ميکشه
پروژش قويه!!!!
خودت چيکار ميکني؟چند دفه رفتي استخر؟!!!!!(به من چه)
خلاصه اينکه اينجا جات خاليه ولي من ميدونم که
جاي من توي دهتون(هه هه هه)خالي تره.
راستي يه قرار بزار بريم شمال!!!!!!
قربانت م ح م د
حقيقت کجاست يا خونه خاله کدوم وره؟!!!

خوب ديگه وقت زدن حرف جديه.آيا سوالي بزرگتر از اين هست که:حقيقت چيست؟
خوب حتما مهمه که بدونيم حقيقت چي؟ ولي نه .مهم نيست! چرا؟ براي اينکه همه حقايق دنيا به هم ربط داره اگه جواب يه دونه از سوال هاي بشر معلوم شه راه پيدا کردن
بقيه جواب ها هم پيدا ميشه!!! خوب حالا منظورم چيه؟
حرف من اينه که چيکار کنيم توي اين دنياي پر از دروغ که درست رو نميشه از نادرست تشخيص داد آدميکه خسته شده
وميخواد از زندان دروغ و دورويي فرار کنه چيکار
بايد بکنه؟ چه جوري حقيقتي رو که با نيرنگ
وپستي آلوده شده بشناسه ؟اخه چه جوري
ميشه از اين زندون فرار کرد .
اين تا اينجا باشه تا از يه چيزي بگم
که هنوز وحتي هيچ وقت حقيقتش
معلوم نميشه!!!

اونجا چه خبره؟ تازه شده مثل اينجا!

سيصد وشصت وپنج روز پيش در يه همچين وقت هايي خبري همه دنيا رو پر کرده بود
که هيچ کس نمي خواست باور کنه .از اين جور اتفاق ها هر روز توي دنيا مي افتاد ولي چون جلوي چشم مردم نبود وبه اون اندازه بزرگ نبود کسي بهش توجه نميکرد ولي اين يه کي خيلي فرق داشت هنه مردم به طور مستقيم مردن يه عده آدم که حقشون نبود اين جوري بميرند رو ميديدند. پس نمي تونستند مثل قبل توجه نکنند. ولي باورشون نميشد .من هم باورم نمي شد وقتي تلويزيون رو روشن کردم گفتم :توي اين ساعت عجب فيلم سينمايي گذاشته ولي...
بله حقيقت داشت .انداختن تقسير گردن يه عده عرب پاچه پاره هم حقيقت داشت.بمباران عروسي هاي افغاني ها هم حقيقت داشت.اشک هاي اون زن هم حقيقت .ولي همه اينها به خاطر چي؟ هيچي.براي اينکه يه عده کمي اين وسط استفاده کنند .گرفتن همه دنيا به ريختن اشک هاي يه نفر هم نمي ارزه

بدبخت کردن يه عده آدم چه ارزشي ميتونه داشته باشه کسايي که از هيچ چيزي
خبري نداشتن چون داشتن تلويزون براشون ممنوع بوده

قرباني کردن اين همه خوبي ومعصوميت براي کدوم قدرتي براي مستجاب شدن کدوم دعا؟ واقعا حقيقت کجاست ؟يا چيه ؟انقدر ازش دوريم که نميدونيم چه
جوري صداش کنيم"کجايي بابا"ه

Tuesday, September 10, 2002

صبح بخير!!!

با اين که الان شبه دوست دارم صبح بخير بگم.براي اينکه هنوز دوست دارم صبح باشه ومن هم همون کار هاي امروز صبح وپيش از ظهر رو هي دوباره انجام بدم و دوباره همون اتفاق ها برام بيافته.(هي من ميگم اين پسره ديوونه است بقيه ميگن نه)((کي ميگه نه)) خلا صه از کجاش بگم که همه جاش مثل پنير سوراخ داره واز هر وري بخوام بگم گم ميکنمش!!!! اقا چي بگم هم بدبختي وخر حمالي داشت هم حال و هم ... (وغيره)داشت هم خوشحالم هم خوشحال ترتر!؟!؟از ديدن و آشنا شدن باچيز هاي خوب تا کتک و خون وخون ريزي. از مردن تا زنده شدن.
و حالا که رفتم يه دوش آب سرد گرفتم فقط دوست دارم بشينم وبه چيز هاي خوب امروز فکر کنم غرق شم توي رويا البته اگه اگه! آخرش به فکر بي پولي آينده نامعلوم و اجتماع خراب و آدم هاي بد و تصاوير وحشتناک نکشه اون وقت يه چيزي مينويسم و فردا ميزارم اينجا پوز هرچي نويسندس کششششششش بياد.
اسمش هم هست بدبختي هاي آدما يا يه همچين چيزي!!!!
(آخه شاهکار داستايوسکي(ابله) اول بنويس بعد اسم بذار!!!)
خلا صه ما اينيم ديگه
تکمله (به فتح ت وسکون ک وفتح م)
هان به منظور شفاف سازي درمورد "چيز هاي خوب" که در اين متن به آن اشاره گرديد اين مطلب اضافه ميشود که:((چيز خوب توي يه صبح قشنگ مثل اينه که در همان وقت شما" مريلين مونرو "رو توي خيابون ببينيد!!!!!))

Sunday, September 08, 2002

تحويل بگير!
ياد دارم که در ايام جواني گذر داشتم به کويي
ونظر بارويي.در تموزي که حر ورش دهان بخوشايندي
وسموش مغز استخوان بجوشاندي.از ضعف بشريت
تاب آفتاب هجير نياوردم والتجايه به سايه ديواري کردم.
مترقب که کسي "حر تموز "از من به برد(برف) آبي
فرو نشاند.
که همي ناگاه از ظلمت دهليز خانه اي روشني
بتافت-يعني جمالي که زبان فصاحت از بيان صباحت
او عاجز آيد-چنانکه در شب تاري صبح برايد يا اب حيات
از ظلمت به در ايد.قدحي برفآب بر دست و شکر در ان
ريخته و به عرق بر آميخته.ندانم به گلابش متيب کرده
بود ياچند قطره اي از گل رويش در آن چکيده بود.
في الجمله شراب از دست نگارينش بر گرفتم و بخوردم.
و عمر از سر گرفتم.
خرم ان فرخنده طالع که چشم
برچنين روي اوافتد هر بامداد
مست مي بيدار گردد نيمه شب
مست ساقي رو محشربامداد
.
خوب سعدي جون چرا بقيه اش را تعريف نکردنديدي؟
حالا اين رو الطفات فرماييد تا بعدش ميگم...

بزرگي را از بزرگان بادي مخالف در شکم پيچيدن گرفت وطاقت ضبط آن نداشت وبي اختيار از او صادر شد!!! گفت :اي دوستان مرا در انچه کردم اختياري نبود و بزهي بر من ننوشتند
وراحتي به وجود من رسيد شما هم به کرم معذور داريد.
شکم زندان باداست اي خردمند
ندارد هيچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پيچد فروهل
که باداندر شکم بارست بر دل
حريف ترشروي نا سازگار
چوخواهدشدن دست پيشش مدار
...
داشتم فکر مي کردم اگر سعدي تو زمان ما بود وبلاگش چه شکلي بود؟