اندر احوالات حکيم هندوانه چخدر آبادي ،
آن زمان که به مکتب بودي و دانش گاه، هي هات(ه)!
روزي که در شرف دست يابي به ديپلم (پ) پايان دوران کذايي تحصيل در دبيرستان و دوران طلايي (با ت بي دسته بيل) پيش دانشگاهي بودم همه دوران و نزديکان و ياران و دوستان و ابو و اخي همه در گوش دروازه ام مي خوانند:
اي هندوانه فلک زده تو خود داني که در اين زمانه نه ديپلمت خريدار دارد و نه
حتي مهندسان را کسي تحويل ميگيرد! اي پسر بشتاب و جنبشي در خود بياور تا به آن مکان والا برسي که دانشجو خوانندش... جون تو انقده اين دانشگاه خوبه...
اولش که دختر و پسر درآن همچو گوسفندان ول اند وهر غلتي خواهند کنند.
ديومش که استادي اگر هست همچو رفيق بغل دستي توسري خور و کلاً ادميست با حال و زود به هر راهي که بخواهي همچون خران توانيش برد.
سيومش تو گر به عمر خود هتل ديده باشي چو وارد دانشگاه شوي هتل تر از انجا نباشد!!!
تو اين چند روز را تحمل نما و بر خود سخت بگير تا در آن بهشت زميني هر چه خواهي بر تو فراهم شود و تو در جوي هاي شير و عسل شنا کني.
و...
ومن همچو انساني دراز گوش خري احمق گشتم که عينه هو گاوي شکم گنده با چشماني خمار که از زيادت مطالعه و زدن تست هاي عديده به آن حال نايل گشته بود سر مبارک را پايين انداخته و وارد آن گوري گشتم که بهرام را که هيچ همه بشريت را گرفته!!!
اکنون اما ...
حالا که اومدم دانشگاه ديگه راه برگشتي برايم نيست
بايد رفت تا ته خط که اگر رهايي هم هست اونجاست ولي اگه زنده بمانم
ولي هرچي باشه دانشگاه رفتن سخت تر از سربازي که نيست!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....
امتحان...
روزي که اولين املا(ديکته) ي خودم رو مينوشتم از خودم پرسيدم
اين سوال هاي ديگران از من تا کي ادامه دارد عقلم که رسيد به اينکه بالا خره اين درس خواندن هم- براي ما- آخري داره. منتظر بودم تمام بشود. اين امتحانهاي هر روزه ما هم
چپ ميرفتي سوال راست ميامدي کوييز کوچک و بزرگ بود که تورا مي آزمود به آنچه که نبايد مي بودي و بودي چون مجبور بودي.
حتي مرحوم آلبرت هم از درس و مشق فراري بود ولي يه هو جهان را تکان داد
مرحوم آلبرت را که ميشناسيد،که وصفش را
همه مردمان علم دوست از بر اند
آلبرت انيشتين هم از مدرسه فراري بود او ياد گرفت آنچه را بايد ميدانست
و نه زياد تر از آن با همان اندک طوفاني به پا کرد که نگو
بيچاره ما شديم که محکوم شديم علاوه بر فيزيک کلاسيک مرحوم آيزاک(نيوتن) سيب توسر فيزيک جديد و کوانتمي مرحوم آلبرت را هم همچو بلبل چه چه بزنيم!
اگر اندک عشقي به دانستن نبود همين ها را هم چه چه نمي توانستيم.
اکنون که يک سوم عمر مان گذشته و دو سومي مبهم از آن را پيش رو داريم!!!(تازه اينم نسيه است).... همچنان مشغول دادن امتحانيم و ميدانم تمامي ندارد.
بابا لامسبا خدا هم که آدم را امتحان مي کنه يه دفعه دو دفعه نه همه عمر!!!(البته آزمايش خدا هم همه عمريه)
... اساس بنيان بشريت امروز و کشور هاي عالم ثلاثي را بر اين نوع گزينش ها وارزشيابي ها نهاده اند که تو اگر از مالاريا و وبا و نيش پشه تسه تسه و اين آخري ها سارس نمردي
از اضطراب امتحان ميان ترم و پايان ترم و مشروطي و معدل بالا و پايين بميري!!!!
اي که مردن راه نجات خوب و درد آوريست!
ولي را هاي بهتر و بهداشتي ترهم هست. و البته کمي جيمز باند بازي و زرنگي ميخواهد
که همه ندارند خلاصه اگر درس نخوانده اي يا کتاب درسي خواندن توي اين دوره فاز نميده را هاي بهتري هم براي رسيدن به مقصود و مقصد هست که کمي وجدان درد هم مي آورد ولي يه کمي که اشکال نداره...
...راه حل مناسب و پيشنهادي...
***************
حضرت حافظ گويد:
از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
اني رايت دهراً من هجرک القيامة
وکمي پايين تر گويد :
حديث مدرسه و خانقه مگوي که باز
فتاد در سر حافظ هواي ميخوانه
و کمي پرت تر حکيم عمر خيام ميگويد:
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده است
اين دسته که بر گردن او ميبيني
دستي است که بر گردن ياري بوده است