Friday, April 25, 2003


اندر احوالات حکيم هندوانه چخدر آبادي ،
آن زمان که به مکتب بودي و دانش گاه، هي هات(ه)!

روزي که در شرف دست يابي به ديپلم (پ) پايان دوران کذايي تحصيل در دبيرستان و دوران طلايي (با ت بي دسته بيل) پيش دانشگاهي بودم همه دوران و نزديکان و ياران و دوستان و ابو و اخي همه در گوش دروازه ام مي خوانند:

اي هندوانه فلک زده تو خود داني که در اين زمانه نه ديپلمت خريدار دارد و نه
حتي مهندسان را کسي تحويل ميگيرد! اي پسر بشتاب و جنبشي در خود بياور تا به آن مکان والا برسي که دانشجو خوانندش... جون تو انقده اين دانشگاه خوبه...
اولش که دختر و پسر درآن همچو گوسفندان ول اند وهر غلتي خواهند کنند.
ديومش که استادي اگر هست همچو رفيق بغل دستي توسري خور و کلاً ادميست با حال و زود به هر راهي که بخواهي همچون خران توانيش برد.
سيومش تو گر به عمر خود هتل ديده باشي چو وارد دانشگاه شوي هتل تر از انجا نباشد!!!
تو اين چند روز را تحمل نما و بر خود سخت بگير تا در آن بهشت زميني هر چه خواهي بر تو فراهم شود و تو در جوي هاي شير و عسل شنا کني.
و...
ومن همچو انساني دراز گوش خري احمق گشتم که عينه هو گاوي شکم گنده با چشماني خمار که از زيادت مطالعه و زدن تست هاي عديده به آن حال نايل گشته بود سر مبارک را پايين انداخته و وارد آن گوري گشتم که بهرام را که هيچ همه بشريت را گرفته!!!

اکنون اما ...
حالا که اومدم دانشگاه ديگه راه برگشتي برايم نيست
بايد رفت تا ته خط که اگر رهايي هم هست اونجاست ولي اگه زنده بمانم
ولي هرچي باشه دانشگاه رفتن سخت تر از سربازي که نيست!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....
امتحان...
روزي که اولين املا(ديکته) ي خودم رو مينوشتم از خودم پرسيدم
اين سوال هاي ديگران از من تا کي ادامه دارد عقلم که رسيد به اينکه بالا خره اين درس خواندن هم- براي ما- آخري داره. منتظر بودم تمام بشود. اين امتحانهاي هر روزه ما هم
چپ ميرفتي سوال راست ميامدي کوييز کوچک و بزرگ بود که تورا مي آزمود به آنچه که نبايد مي بودي و بودي چون مجبور بودي.
حتي مرحوم آلبرت هم از درس و مشق فراري بود ولي يه هو جهان را تکان داد
مرحوم آلبرت را که ميشناسيد،که وصفش را
همه مردمان علم دوست از بر اند
آلبرت انيشتين هم از مدرسه فراري بود او ياد گرفت آنچه را بايد ميدانست
و نه زياد تر از آن با همان اندک طوفاني به پا کرد که نگو
بيچاره ما شديم که محکوم شديم علاوه بر فيزيک کلاسيک مرحوم آيزاک(نيوتن) سيب توسر فيزيک جديد و کوانتمي مرحوم آلبرت را هم همچو بلبل چه چه بزنيم!
اگر اندک عشقي به دانستن نبود همين ها را هم چه چه نمي توانستيم.
اکنون که يک سوم عمر مان گذشته و دو سومي مبهم از آن را پيش رو داريم!!!(تازه اينم نسيه است).... همچنان مشغول دادن امتحانيم و ميدانم تمامي ندارد.
بابا لامسبا خدا هم که آدم را امتحان مي کنه يه دفعه دو دفعه نه همه عمر!!!(البته آزمايش خدا هم همه عمريه)
... اساس بنيان بشريت امروز و کشور هاي عالم ثلاثي را بر اين نوع گزينش ها وارزشيابي ها نهاده اند که تو اگر از مالاريا و وبا و نيش پشه تسه تسه و اين آخري ها سارس نمردي
از اضطراب امتحان ميان ترم و پايان ترم و مشروطي و معدل بالا و پايين بميري!!!!
اي که مردن راه نجات خوب و درد آوريست!
ولي را هاي بهتر و بهداشتي ترهم هست. و البته کمي جيمز باند بازي و زرنگي ميخواهد
که همه ندارند خلاصه اگر درس نخوانده اي يا کتاب درسي خواندن توي اين دوره فاز نميده را هاي بهتري هم براي رسيدن به مقصود و مقصد هست که کمي وجدان درد هم مي آورد ولي يه کمي که اشکال نداره...
...راه حل مناسب و پيشنهادي...


***************

حضرت حافظ گويد:
از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
اني رايت دهراً من هجرک القيامة


وکمي پايين تر گويد :
حديث مدرسه و خانقه مگوي که باز
فتاد در سر حافظ هواي ميخوانه


و کمي پرت تر حکيم عمر خيام ميگويد:
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده است
اين دسته که بر گردن او ميبيني
دستي است که بر گردن ياري بوده است


تو خرامان بروي و ما اندر بي خبري...
اين هفته انقدر گيج و گول بودم که اصلا نمي فهميدم چي مي شد که شب ميشد!
اگه در مورد خبر دستگيري سينا نوشتم اونم از معجزات ما بوده که
دوسه دقيقه اي از يوبسي در بياييم وگر نه اين کارا از اون هيکل لخت(به فتح ت)
بعيد بود ... خلاصه اونم از غيرت وبلاگي بود.نمرديم و رگ ماهم يه بادي توش رفت
وگر نه اين گردن بي صاحاب کلفت چه بي مصرف بود!!!

به هر حال (استفاده کردن از اين همه حرف اضافه نشانه يوبسيت مخ است) کلي اتفاقات مهم بود که مي شد با هاشون اظهار وجودي کرد و کمي گرد و خاک به آسمون دوم ، سوم فرستاد و پوزي به خاک ماليد ولي چه کنم که مخ کليد بود و معده تيليت!(يعني اون برعکس زيادي کار ميکرد) وقتي مخ از اون ور گيرپاژ ميکنه آب رادياتور پايين طبقه هم قاط ميزنه.ديگه واويلا همين جوري مخ کار نمي کنه ولي بيشتر وقتت توي تالار انديشه (ع) ميگذرد ... تناقضات اين زندگي من رو کشته ... خدا مردم از خوشي...
ولي ، اما اين هفته ديگه از گيريياژمغز و دل و قلوه خبري نيست يعني نبايد باشد.

ياد سهراب سپهري هم بخير که اين هفته (هفته که گذشت) بايد يادش ميکرديم ولي
چه کنم که اسير اين زندگي شديم و همه زرق و برقش چشم مان را کور کرده ناجور!

يا حق.

Wednesday, April 23, 2003

اگه شما راه گم کرده اي هستي که
يا دوستي که بعد از صد سال اومده
به هندوانه سر بزنه واگه تا حالا فرم
آزادي سينا مطلبي بهترين دوست بعضي از ماها
رو امضا نکردي برو به اون لوگوي زرد رنگ و
يه امضاي نا قابل بزن پاي فرم
تا حالا 1755 نفر شده اند
اينا کار حسين خان است که کلي براي رفيقش
سنگ تموم گذاشته! به اين ميگن رفيق !
خدا يک در دنيا صد در آخرت به همه تون عوض بده
يا حق.

Sunday, April 20, 2003


تجاوز به حريم وبلاگ نويس ها!

براي سينا مطلبي.
ديشب که روز نگار سيناي وبگرد رو ميخوندم بد جوري حالم گرفته شد.
و حالا از وبلاگ حسين درخشان فهميدم که بازداشت شده.
مطلب هودر خيلي قوي و محکم حقيقت تلخي رو ياد ما مي انداخت و چيز هاي ديگه
ياد وعده هاي تو خالي بعضي ها ياد شکم هايي که الکي بزرگ شد
و فقط بادش به کله ما ها خورد وا قعا چي ميشه گفت ؟!!!
نوشته همسر سينا توي وبلاگ بچه شون آدم رو تکان بدي ميده
اين ديگه خيلي زور داره يکي از اتحامات سينا نوشتنش توي وبلاگشه که
اول وبگرد بود وبعد همين روز نگار شد.
من از زماني که توي حيات نو و مخصوصا ضميمه آخر هفته حيات نو که در باره اين شبکه کوفتي مينوشت و چقدر با ادرس هايي که ميداد، من سايت هاي عجيب قريب
رفتم و با اينتر نت آشنا شدم ... و بعد گروه کاربران فناوري اطلاعات رو توي يا هو گروپ تشکيل داد ،ISITU و من اونجا کلي دوست پيدا کردم ... همه اينها به خاطر سينا بود
ولي حالا چي کار ميشه کرد؟
هيچ ... مثل بقيه ... حس زندگي کردن در يک طويله بزرگ بد جوري داره آزارم ميده!!!
طويله اي که مرتب تعداد خر هاي خرش زياد ميشه ،شما رو چي، اذيت نميکنه؟

::در همين باره::
خبر ايسنا.
خبر بي بي سي.

يادش بخير، دوران بچگي...
به همه بچه هاي ريشو و اون هايي که هنوز مونده ريش شون دربياد::
يه حکيمي گفته :«تا وقتي بچه هستيد زندگي ميکنيد
وقتي ديگه بزرگ شدي يه کار ديگه ميکني»
هندوانه حکيم...