Saturday, October 19, 2002

حس خوب منتظر ماندن!

چند وقت بود اينجوري نشده بودم .يعني خيلي وقت بود.چند هفته قبل از کنکور بود.ميشه شيش ماه پيش.واقعا کشنده است ولي من دوستش دارم(اين حس الانم رو ميگم).اينکه يه چيزي ميدوني قراره اتفاق بيفته و حتي ساعتش هم ميدوني و منتظري تا بياد.مثل وقتي که امتحان داري و درست رو هم فوت آبي و حتي مي دوني کدوم سوال ها قراره تو امتحان بياد!اون وقت منتظري تا يه بيست خوشگل بگيري .
اول گفتم تمرين کنم که چي بگم ولي ديدم شايد اصلا اتفاقه نيفتاد.
اون وقت من چطوري مي تونستم . تا فردا صبر کنم.همه يک شنبه ام خراب ميشد.
درسته که اولين بارم نيست که قراره اين جوري بشه.ولي هميشه اين اين اول کار برام يه حسي به وجود مياره که قابل گفتن نيست.مثل اينکه توي اتوبوس يه پير مرد رو ميبيني و منتظر ميموني تا يه چيزي بهت بگه تا تو هم سر صحبت رو باهاش باز کني و
توي همون وقت کم کلي چيز ازش ياد بگيري. ولي شايد نشه.
بعد که از تمرين کردن اينکه چي بگم منصرف شدم. روي تخت دراز کشيدم دستام رو گذاشتم پشت سرم وبه سقف اتاق زل زدم. شروع کردم با گذشته و آينده کشتي گرفتن.و هميشه اين منم که از اينده شکست مي خورم ولي گذشته رو حتما شکست ميدم.بعد شروع کردم به جزوه هاي نقشه کشي ور رفتن.تا شکست خوردن از آينده رو فراموش کنم.آخه ميدونيد آينده رقيبيه نا شناخته ومثل زمان بيشتر آدم هارو ضربه ميکنه. بعد. از دراز کشيدن خسته شدم و هنوز خبري نشده بود.بنابراين کار بعديم اين بود که پاهام رو از لبه تخت بزارم روي فرش و بشينم.دستام رو گذاشتم زير چونم وارنج هايم رو گذاشتم روي زانو هام و کمي هم اينطوري منتظر موندم.به گل هاي فرش نگاه ميکردم و توي اين فکر بودم که چرا اين گلها روي زمينه قرمز بافته شدند و چرا انقدر خوشگلند.يا اينکه چرا کتاب فيزيکم باز و برعکس اون گوشه اتاق افتاده.و هنوز خبري نبود.حوصله پاي کامپيوتر نشستن هم نداشتم.دنبال دمپايي هام ميگشتم ولي پيداشون نکردم پس از روي تخت بلند نشدم .وباز غرق در افکار.چه خوبه که افکار ادم رو خفه نميکنند و راحت ميشه توش غرق شد و زمان رو کشت با اينکه شکستت داده.
ديگه خسته شدم .بلند شدم دنبال دمپايي رو فرشي هام گشتم و پشت تخت پيداشون کردم. پوشيدمشون و رفتم به سمت پنجره تمام قد اتاق رو به رويي که رو به ايوان باز ميشه.ايستاده تکيه دادم به ديوار کنار پنجره وتوي تاريکي اتاق به روشنايي چراغ هاي بيرون نگاه ميکردم.توي آسمون.دنبال ستاره ها گشتم ولي هوا ابري بود وباد ملايم پاييزي برگاي درخت گردوي همسايه رو اروم نوازش ميکرد. چون آسمون گرفته بود دل من هم گرفت.دوباره به اتاق خودم برگشتم و دوباره روي تخت نشستم و بعد دوباره روي تخت دراز کشيدم....
...
خب همون جور شد که ميخواستم حالا کاملا رازيم و با اينکه خيلي کوتاه بود ولي شرين بود مثل هندونه.!!! تا بعد.
حالا ديدي که منتظرت بودم اونم چه جور. يکي به نفع من!!!

(از اينکه اين مطلبم کلي خسته کننده وکشداره من رو ببخشيد ولي بايد يه چيزي رو ثابت ميکردم و ميخواستم واقعا همون حسي رو که من داشتم شما هم داشته باشيد.هيئت تحريريه .مخلص شوما .م ح م د).

Friday, October 18, 2002

يو... و...و...هو...و...و

جوون انقده خوشحالم يا خوش به حالم که نگو
بعضي وقتا همه کارا خودش روبه راه ميشه اونم
وقتي که نا اميد شدي يا فراموششون کردي.
ولي ايندفعه کلي فرق داره هنوز هم شک دارم
نمي دونم که چي ميشه .کلي هيجاني شدم.ووووي
چقدر خوبه اين نوع حس بلاتکليفي
فقط کاش ميشد يه داد حسابي بزنم تا راحت تر
بشم.امروز واقعان که چه روزي بود
دل همتون بسوزه.اگه فردا هم به خير بگذره
واستون تعريف......نه تعريف نمي کنم تا بيشتر
بسوزند (بعضي ها).باي باي!!!!

Thursday, October 17, 2002


عجب گيري کرديما يا ولم کن حال ندارم!!!!
آقا(ايندفعه فقط با آقا ها هستم) يه خانومي نه گذاشته نه برداشته دوساعت بعد از پابليش مطلب قبلي با کلي اموشن عصبانيتي ورداشته به ما ايميل زده که چرا تو انقدر ضد زن هستي .بعد گفته اون عکس چيه که جاروهه چادر سرش کرده؟
اولندش اين عکس رو يکي از خانوم هاي عکاسمون گرفته توي سايت زنان ايرانه بريد ببينيد
لينک هم نميدم چون اگه زن هستي وبلد نيستي ادرس اون سايت چيه برو بمير.
بعدش هم من کجا ضد...(استغفرا..).
خانوم(فقط با خانوم ها هستم)وقتي يه مرد(منظورم جنسه)در مورد يه اخلاق بد يه زن حرف ميزنه همه خانوم ها که نبايد بپرند بهش بگن تو ضد زني
عقلت کجارفته(با دودولش باد برده) البته من با اون بي عقل ها هستما شمايي که
عاقلي وبه اين حرفا(مرد بده زن بده اين خوبه اون بده)کاري نداري اميد وارم دوباره ور نداري خودتو تو زحمت بندازي و اي ميل پر از بي ادبي بفرستي
مردشي وردار يه جواب آبدار با ادله بده تا من هم جوابتو بذارم اين تو.
حالا هم بيا هم ديگه رو ببوسيم و آشتي کنيم.
ممممممممممماچ...


فوران!

ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
وندر اين کار من دل خويش به دريا فکنم

از دل تنگ گنه کار خويش برارم اهي
کاتش اندر گنه ادم و حوا فکنم

مايه خوشدلي انجاست که دلدار انجاست
ميکنم جهد که خودرا مگر انجا فکنم

...

حافظا تکيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

قبل از اينکه شروع کنم ياد اين غزل افتادم.دو بيت اول رو هم گروه اوهام خونده بودند واين باعث شده بود بقيش هم حفظ کنم...ولي خودمونيم ها اخرش ما نفهميديم چي کار بايد بکنيم.(چه قدر تند مينويسم)
خب اقايان و خانوم ها ميريم سراين هفته تا براتون بگم::::::
شنبه: خبري نيست.فقط يه جنگ داخلي
شنبه کلاس نداشتم ولي يه اتفاق مهم افتاد. با دوتا از دوستان هم محله اي رفتيم و يه نفر رو تحديد کرديم که ديگه مزاحم جي- اف(گرل فرند) دوست ديگمون نشه!!!
اخه دختره به دوستمون گفته بود که اين توي راه مدرسه مياد دنبالم هي بهم چيز ميگه و...بچه ها هم ميخواستن يا رو رو حسابي بتر سونند منم خيال ميکردم طرف بايد از اين هيکلي هاي مو فرفري قداره کش باشه ولي يه پسر لاغر که از ترسش حتي در خونشون رو هم تا نصفه باز نکرده بود اومد دم در.بد جوري ترسيده بودا ولي ما هم چند تا بچه که فقط هيکل بزرگ کرديم .اگه دعوايي جايي بشه من يکي کي که غيب ميشم
خلاصه بعد از کمي صحبت کاملا روشن شديم که دختره همه مونرو سر کار گذاشته بود يعني همون چيزي که من گفته بودم و کسي به حرفم گوش نميداد(چون من اين جونور ها رو ميشناسم) خلاصه رفيق ما هم که براي اولين بار سرش به سنگ خورده بود به جمع ما شکست خورده ها اضافه شد.ميگن همه جنگ هاي دنيا زير سر زن هاست ما باورمون نمي شد ولي حالا ميشه!!!!!

يکشنبه:اسب!
يکشنبه ها چون تربيت بدني يک داريم و دوستان ميدونند که فقط امادگي جسمانيه و حداقل نيم ساعت مي دويم با حرکات حين دويدن که دهن يه ورزش کار مثل من رو سرويس ميکنه(البته من قبلا ورزش کار بودم!!!)و در اخر حس ميکني که يک اسب به تمام معني شدي.تازه بعدش هم يک ساعت نرمش هاي عجغ وجغ .ديگه به جاي اينکه بگيم کلاس تربيت بدني داريم ميگيم ميريم اسب بشيم!!!!

دوشنبه:خبري هست اونم چه خبر هايي!

اقا از اون اولش بگم که شاد بودي که استاد زبان مون نيومد و ول بودن در دانشگاه هم که کلي حال ميده.بعدش ناراحت شدم چون دست خانوم رفيعي شکسته بود .از بس که جرقه ست .بچه نمي تونه آروم بگيره.بچه ها خوشحال بودند من هم خوشحال بودم چون خيلي اذيت ميکنه و سر کلاس جلوي استاد هم نميشه چيزي بهش گفت که .اما من يه جوري رفتار کردم يعني ناراحتم(ها ها ها).کلي از بقيه جلو افتادم(ها ها ها ها ه ا).
بعدش توي سلف که يه قرمه سبزي جانانه زديم . به بقل دستيم گفتم که امروز غذاش خوشمزه شده .گفت:اره ما هم اولا همينو ميگفتيم.گفتم :حالا مگه چي شديد
جواب داد :هيچي فقط از بس از اين غذا ها خورديم کج و کوله شديم.بنده خدا راست هم ميگفت وقتي پاشد بره اينو فهميدم.!!!خب اخه کي هشت سال مياد دانشگاه براي يه ليسانس.تازه دو ترم ديگه هم بايد بياد.واسه همينه که کج شدي ديگه!!!

هفته پيش به استاد ادبيات مون گفتيم که اگه ميشه ما يکي از کلاس هاي ديگه شما توي يه ساعت ديگه و يه روز ديگه تشکيل ميشه بياييم .اون هم چون دلش واسمون سوخته بود راحت قبول کرد و شرط کرد غير از شما سه تا کسي ديگه نياد بعد ليست کلاس هاش رو نگاه کرد گفت دوشنبه هاکلاس ساعت سه تا شيشم جا داره چون توي خود دانشکده ادبياته و کلاسش بزرگه.ماهم که پردر اورده بوديم.
خلاصه دوشنبه ساعت 2:45 "من" و "حاج مسلم" و "نويد" رفتيم که بريم سر کلاس. رسيديم دم در من درو باز کردم ولي خيال کردم اشتباهي اومدم. برگشتم به حاجي گفتم برو تو گفت نه سيد اول تو واومد بره که مثل من ميخ کوب شد وبرگشت.اونوقت نويد رسيد ورفت توي کلاس اصلا هم حواسش نبود که چه خبره سرش رو بلند کرد که ديد 50 تا دختر دارن نيگاش ميکنند واز اونجا که بچه اصفهانيه و کم نمي ياره وسط کلاس از دخترا پرسيد
کلاس فارسي يکه؟
يه هو کلاس شلوغ شد و هر کسي يه چيز گفت
يه کي گفت اره .يکي گفت نه فارسي دو. فارسي سه .فارسي چار .فارسي ده!!!!!!
اينجا بود که بچه اصفهان کم اورد.سه تا يي واساديم دم در تا استاده بياد بهش بگيم چرا بهمون نگفت که قراره بريم تو حموم زنونه!!!!
همين جور که وايساده بوديم يه پسره با مو هاي هپلي اوم بره توي کلاس که مارو ديد و با هيجان برسيد ادبيات يک داريد؟و وقتي فهميد انقدر خوشحال شد که نگو .
بنده خدا گفت که اين کلاس 10-12 تا پسريم و 80 تا دختر!!!!بعد گفت که دارم افسرده ميشم!
خلاصه اقاي "ق"(استاد) که داشت ميامد دم پله ها جلوش رو گرفتيم و گفتيم که :
استاد نگفته بوديد انقدر خانوم هاي کلاس زيادن .اونم برگشت گفت :براي شما که خوب ميشه. من هم گفتم براي شما چي ؟!.يه لبخندي که اصلا منتظرش نبوديم زد وگفت من هم مثل شما!!!!!(وه چه استاد راحتيه)خلاصه چه کلاس ادبياتيه
همون جلسه اول که مارفتيم يه دختره به ما سه تا گير داد!
دور اقاي ق جمع شده بوديم نويد به "ق" گفت که اين خانوم ها از بس سر صدا کردن ما نفهميديم شما چي گفتيد.اونوقت يه دخترا که اونجا کنار ما ايستاده بود گفت :
استاد اين جديدا که همش اون آخر چرت ميزدند!!!!(تورو خدا ميبينيد چقدر رو دارند)
ما هم که جلو استاد چيزي نگفتيم.فقط من ديدم که سرش پايينه و لبخند ميزنه!!!!
اين از پوز ما که خاک مالي شد.اينو داشته باشيد حتما در اينده خبر هاي زيادي در موردش ميخونيد...
قربون رشته هاي فني برم چه قدر خوبه چون مردونست.
ما که تو دانشکده فني راحت تريم(مردونه)

سه شنبه:خواب!
چون کلاس ادبيات افتاده بود دوشنبه .صبح تا ساعت 10 خوابيدم .و بعدش هم مثل برق تکاليف نقشه کشي رو انجام دادم.و بعد از ظهر با ماشين(به به) رفتيم دانشگاه.وه که موقع برگشتن که با بچه ها مي خواستيم برگرديم(ساعت 7:30) موقعي که فرمون رو بر مي گردوندم خانوم "ر" رو ديدم که داره نيگا ميکنه .حسابي دلش و يه جاي ديگش سوخته بود.(دوباره.هاهاهاهاهاه).تازه نمره کوييز نقشه کشيم خوب شد.

چهارشنبه:فيزيک!
کوييزفيزيک رو 20 شدم و اقاي "ک"استاد فيزيکه کلي کف کرده بود.فقط همين.
هان بذار کمي از اين استاد فيزيک بگم:
طرف دکتراي فيزيک از دانشگاه شيراز داره و البته لهجه شيرازي(فيزيک با لهجه شيرازي)
اقاي "کا..."
مثلا به جاي اينکه بگه اين معادله رو حل کرديد(به فتح ک)
ميگه :اي معادلو ر حل کردي(به کسر ک)
و بقيه حرف زدنش هم اين طوريه.

اامروز:پنج شنبه!

واقعا خبري نيست.


Wednesday, October 16, 2002


"خب"
بعد از يه هفته جون کندن بالا خره رسيدم به تعطيلات اخر هفته .ساعت 9 شب اومدم خونه دوش گرفتم ومي خواستم .يه گزارش کامل بنويسم از همه اين هفته عزيز که ديدم
ديگه موتورم نمي کشه و بد جور ريپ ميزنه .اگه زنده مونديم فردا يه چيز هايي براتون بگم که اگه بشنويد بگيد...
پس تا فردا پنجشنبه عزيز دارم ميام .بگير منو!!!!
اخ کجاست يه بالشت تا سرم رو بذارم روش يه کم بي هوش شم.
پ....ي......س...س...س...س
[...]