Wednesday, February 26, 2003


فلش چرت و پرت

قربون اندام ظريفت.
من اينجا نشسته ام و ميبينم تورا که
چه سخت ميگذري از زير ديوار آجري خانه ي مان
در اين عصر خنک و لرزش آور آخر زمستان
تو چه معصومانه تلاش مي کني تا زندگي برايت آسان باشد
چه عشقي در چشمانت است که وجودم را آتش مي زند با اينکه نديدمشان
و اندام موزون و ظريفت که فقط تو را شايسته است
در اين زندگي مشقت بار ياري ات ميدهد .
همان ها که برگ هاي ظريف گل را به يادم مي آورد!!!!
تو اي عزيز تا کي در اين تلاش بي هوده سعي در متوجه کردن ديگران به خود داري؟
با تو ام اي مورچه سياه توي کوچه ي مان

با تشکر، زرشک آب پز.


***

تلفن
اون چيز رو مثل بچه خودش بغلش کرده بود. روي صندلي راحتي نشسته بود
و يه آهنگ واقعاً لايت گوش ميداد. ديگه داشت خوابش ميبرد
داشت قيلوله ميرفت ، در رويا
ميديد که داره با هاش حرف ميزه
داره اون چيز هايي که دلش مي خواد بهش ميگه
داره ازش به خواطر همه بدي هايي که بهش کرده
معزرت خواهي ميکنه. و مرتب صداي اون چيزي که تو بغلش گذاشته بود تو سرش
ميپيچيد... صداش مثل صداي خوندن قناري همسايه بود
توي رويا ها غرق بود که صداي گوش خراشي دو متر از جاپروندش
صداي تلفني بود که حالا از روي پاهاش روي زمين افتاده بود و خرد شده بود
...مفلوک...

با تشکر فراوان ، جوجه فراري.

***

تناقض.
ميدوني، من اگه همه دنيا رو ميگشتم هيچ کس رو مثل تو پيدا نمي کردم
تو مي توني نيمه گمشده هر انساني باشي. نيمه گمشده اي که پاهاش رو زمينه
و از همون هوايي نفس ميکشه که من.
کس ديگه اي نمي تونه جاي تورو تو زندگيم بگيره
و من احمقم که با کثافتي مثل تو آشنام
تو پست ترين کسي هستي که من براي دوستي انتخاب کردم
اگه پاهاي يک گاو روي زمينه پاهاي تو هم رو زمينه
تو مزخرف ترين و عوضي ترين نيمه گمشده هر کسي هستي.
زير تريلي بزي لــــــــــــــه بشي.

مخلص شما، دزد سر گردنه.

***

اي که دوستت دارم کي ميايي.
چون تو نيستي خيلي دلم گرفته. کاش اينجا کنارم بودي
تا دوباره خوش باشيم. حالا که نيستي ديگه به من خوش نمي گذرد
درست است که من نتوانستم درست از تو پذيرايي کنم ولي...
ميداني ، کاش آدم ها بيشتر از چند بار ميمردند
آنوقت مي شد تورا که انقدر دوستت دارم بيشتر بکشم.
اون يک بار کم بود.

سرور شما، قاتل بالفطره

***

وجدان بيدار.
-من يه پسر بچه با تربيت درس خانوادگي و اخلاق خوب
که هيچ وقت حتي کوچکترين خلاف ها را هم
انجام نداده ام و اين به خاطر زحمتيست که پدر و مادر برايم کشيدند
مثل هميشه داشتم از همون راه هميشه که ميرفتم مدرسه
چشمم افتاد به يه چيز مستطيل شکل مشکي رنگ
از روي زمين برش داشتم...
از او روز تا سه هفته همه دوستام نهار چلو کباب مهمون من بودند

ارادتمند ، إندِ بچه مثبت.

***


به ساعت توجه کنيد... اين مطلب از خبر گذاري ...س خل ها پست ميشود
تب انتخابات از اصفهان!
خب عصر مي خواست از انتخابات بنويسم نشد ... اين رفيق مون که الان هم عين جغد نشسته پشت سرم داره اين نوشته ها رو مي خونه نذاشت ... مرتيکه بش ميگم مي خوام تو خونه بمونم ، مگه ميذاره!!! خلاصه عصر رفتيم مثلا پياده روي ولي در اصل رفتيم.... باشه بعدا نميشه جلو خودش پشت سرش حرف زد که، اي بابا.
اين چند روزه اين کانديدا ها عين ميمون رفتن بالا درخت از وقتي مردم بدشون مياد پوستر به ديوار بچسبونند ديگه پوستر هارو ميزنند به يه تيکه مقوا با نخ شيريني ميزنند به درختا توي اين آخر زمستوني وقتي صبح از خونه ميايي بيرون يه هو ميبيني از درخته کلي پستر سبز شده ... ميوه زمستوني!!!
قيافه هام که کلي تريپه امروز توي پاساژ نزديک خونه مون يه يارو سيبيل کلفته عکس انداخته بود با فيگور روني کلمن يعني آخر بدن سازيه
اين چند وقته ديگه مجاني تو خيابون نمايشگاه کاري کاتور ميزنند
و ديگه شعر ها هم که آخر شه
شعار جبهه مشارکتي ها که همونه که همه ميدونند ايندفعه يه تعداد از کانديدا هاي چار سال پيش مشارکتي نيستند ولي سردسته آقاي معلم رياضي -ملايي- هستند ماشالا جلو اسم همه شون هم که يه "دکتر" هست
امسال کلي ملت کانديد شده با هم ائتلاف کردند
ائتلاف بروبچه هاي شکست خورده چار سال پيش با يه شعار که بيشتر مثل يه جکه
شعاره اينجوريه: "درد را از هر طرف بخواني درد است" بعد دور درد ها يه خط قرمز کشيده و بالاش نوشته نان!!!
يه شعر هم توي تبليغ دسته جمعي شون هست:
درد هاي من
گرچه مثل مردم زمانه نيست
درد من درد زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ آستينشان
مردمي که نام هايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد ميکند.[!!!!!!!!]
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد ميکند.

آخ منم تخمام درد ميکند... گرفتي مطلب رو داداش
اينه تبليغ يه وب سايت هم دارند که من نتونستم برم توش!!!

يه ائتلاف مشهور ديگه هم هست يه چند نفر از اين مستقل ها هستند شعر هاشون اينه : مردم همگامان ابزرگ ائتلاف.
و ...به درمان بيانديشيم.
اين آخريه خيلي بحث داره ، آخه خنگ ما يه عمره داريم فقط ميا نديشيم!!! شما بيانديش کي عمل کنه ... حتما من.
و ديگه چي بگم از اين مستقل ها و جوونايي که نمي دونند براي چي مي خواند عضو شورا بشند ...
ولي از اين حرفا که بگذريم نفس کار خيلي قشنگه اين که همه اين حق رو براي خودشون قائل بشن که نامزد بشن تا کاري رو که بقيه نتونستند انجام بدن اونا انجام بدن
ولي آخرش يکي از اين ائتلاف ها که دستشون به يه جايي بنده ميرن اون تو وبعد چهار سال معلوم نمي شه که چي کار کردند...
خلاصه که اين طوري نميشه
اوکي ؟ پس تو کي؟!!!!

زت زيات(د).

Tuesday, February 25, 2003


اضافات بعد از جيش.
اقا اول من اينو بگم ، قبلا هم گفتم مسکو(=مثل اينکه به زبان شهرضايي)
روم به ديفال هر وقت ميريم جيش إنقدر خدا رو شکر ميکنيم که مادر مون ما رو پسر زاييد
ميدونيم چه حالي ميده جيش کردن مردونه ... هر ور که...(بهتر ادامه ندم وگرنه بايد يه پوشک هم بذارم اون بالا) هان راستي گفتم اون بالا
« اگه نشانگر موس رو روي اون عکس هندونه هه اون بالا نگه داريد يه نوشته مياد البته يه کم با عجله نوشتم اگه پيشنهاد بديد ممنوم ميشمـ»
اين نتيجه دوساعت وقت صرف کردنه که HTMLمقدماتي رو ياد گرفتم خيلي توپبود
از مدرسه وب وبلاگ خاطرات ... حال ميکنيد ، نه جون من حال ميکنيد اگه همه وبلاگ نويسا اين دوساعت وقت رو بذارن رو ياد گرفتن اين خيلي بهشون کمک ميشه...
البته حالا براي آموزش به اينجا بريدخيلي بهتره

بگذرم من تا حالا نمي دونستم اين شعره از ايرج ميرزاست البته کمي بي ادبيه ها...
تو طعمِ ...س نمي داني که چونست
والا تف کني بر هرچه کون است

اين رو چند بار از اين بچه جواداي فاميل شنيده بودم ... ولي خودمونيم ها اين ايرج ميرزا هم کلي ...س خل بوده.ما اين همه زور ميزنيم نمي تونيم شعر بگيم اين شعر گفته اونم چه شعري ..س شعر ناب حالا بقيه هم داره:
در آن محفل که باشد فرج گلگون
ز ...ون مکن گه مي خورد ...ون

تورا اصلِ وطن ...س بود ...ون چيست
چرا حبِ وطن اندر دلت نيست

مگر حس وطن خواهي نداري
که ...س را در رديف ...ون شماري

بگو آن عارف عامي نما را
که گم کردي تو سوراخ دعا را

بود ...ون اندر راي ...س کن
چو جلقي ليک جلق با تعفن

خدايا تا کي اين مردان به خوابند
زنان تا کي گرفتار حجابند

...
(ديوان ايرج ميرزا ص 78چاپ سوم1353 نشر ؟)
البته اين يه صد -دويست بيت ديگه ادامه داره قسمتي از يه دونه از مثنوي هاي ديوان که بيشتر به آدمايي که به ظاهر مذهبي اند و به حجاب و اينها گير ميده... اون موقع خيلي روشنفکر هايي مثل اين ايرج ميرزا مخالف چادر هاي اون موقع با روبنده بودند و از اين حرفا
انصافاً هم چيز خفني بود اون چادر چا چوق! فکرش رو بکنيد اگه الان زن ها اينجوري ميامدند بيرون ... از افغانستان هم عقب افتاده تر بوديم هر چند الان بعضي ها ميخوان دوباره زن ها اون جوري بشند...بگذريم اين رو حال کنيد
So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
And nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
And nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
And nothing else matters

Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know

خيلي شعر با حاليه... کاري نداشته باشيد کي ميخونه ... متال بازاش ميدونند.

و اکنون lieing کنيم يعني دراز بکشيم و از آفتاب بهاري لذت بريم(البته الان ديگه اون آفتاب هه غروب کرده منظورم يه آفتاب ديگه است) مخصوصا اين جانب که چشم حسود کور دارم از خوشي مي ميرم کون! همه دشمن هام بسوزه!!!کور شود آنکس که نتواند ديد...
شب جمعه تو سه شنبه چه حالي ميده هــــــــا
جاي شما خالي يه سري اين ورا بزنيد...جوووون
به به آقا به به...

خوشي در زير دل!
هه هه ... ميگم يه کم تيتر بدي انتخاب کردما... ولي منظورم همون خوشي زير دل زدنه نه اون چيزي که شما فکر ميکنيد، سيد هندونه رو چه به اين حرفا!!!(ميبينيم)
حالا ميگم واسه تون...
اون هفته بعد از کلي تلاش هاي مستمر و مبسوط! بالا خره مامان و بابا رو فرستادم برن مسافرت. کجا؟ مســـــــــــافــــرت.بله ديگه رفتن مشد(مشهد) و براي اولين بار در امسال خونه افتاد دست ما... آخ که چه حالي داد جاي همه خالي
از سال قبل که دو هفته رفته بودند سفر حج! بيشتر خوش گذشت
به اين ميگن "حس خوب مسافرت نرفتن"... به اين ميگن اوج ديوانگي
حداقل استفاده اي که از مسافرت والدين ميشه کرد اينه که کسي نيست بهت بگه چيکارکني ... آزادي که نه ولي بي بندو باري چرا.هه هه چون نمي خوام دامن آزادي رو نا پاک کنم هه ههه هاهاها...
خلاصه از هر کار خير و شب جمعه اي بگير تا دعا کميل پنج شنبه شب و دعا ندبه صبح جمعه و رفتن دم در بهشت و پياده شدن کمر اينجانب گرفته تـــــا .....

حـــــــــــــــــــــــــــالا

هنوز بابا اينا نرسيده دوباره امروز رفتن مسافرت !!!!
کجا ؟؟؟ مسافرت ! رفتند تهران حاجي خوري!!!
ها ها ها ها ها ها ها
ميبينيد که حق دارم سردي ام بشه
يو هــــــــــــــــــــــــــــو...

شما جاي من بوديد چي کار ميکرديد
البته من متانت و بزرگيم خيلي بيشتر از اين حرفاس (آره مث چيز هاي ديگه)
براي همين اومدم نشستن پاي اين کوفتي و واسه وبلاگم کس شعر ميگم!!!!
براي چي ؟ هان ، نکته داره! نکته اش اينه که بابا اينا ايندفه باماشين رفتند نه با هواپيما برا همين رهواري نيست تا باش ره بپيمايم البته يه "لگن" هنوز تو پارکينگ هست
يه شورلت ايران مدل 53!!!!! که اسم ديگه اي به جز لگن نميشه روش گذاشت به درد کار خير شب جمعه نمي خوره ولي ميشه باش رفت دانشگاه... هه هي هه يييي
شايد باش يه ميدون امام رفتم(اوف اينو ديگه نبايد ميگفتما ولي بي خيل)
برا همين، شب جمعه رو بايد پياده به مقصد برسيم کنيم تا صوابش(ثواب؟) بيشتر شه (اوف)

حالا کف مرتب به افتخار مادر عروس!!!

(با اجازه برم جيش الان ميام فقط خدا کنه يادم نره ... اووووووووي)

....
و اما مردان...!
ميخوام ديگه تمومش کنم اين داستان نا تمام رو
...
مگه ميشه که اين جريان "مرد هاي ظالم و حقوق فرو خورده زنان " يا مردهاي شکست خورده از زنان نا مرد" يا "مرداني که خود بادند و زناني که در مقابل باد مي ايستند!!!" و ...
مي دونيد که فقط فهرست اين ها تا آخر دنيا طول ميکشه چه برسه به اينکه ازش بنويسي!!!
بحث من سر خوبي و بدي يا برتري جنس مذکر يا مونث نيست من ميگم مثل همه چيز هاي ديگه ي ما مردم کره زمين تو اين موضوع هم ما راه رو اشتباه رفتيم
حالا درستش چيه من نمي دونم...
عين همه اون چيز هايي که اون پايين براي خانوم ها نوشتم براي آقايون هم ميشه نوشت
شايد با هم فرق داره ولي از اين جهت که انسانيت رو خراش ميده و روح آدم رو ازرده ميکنه فرقي ندارند...
هميشه زناني هستند که حقشون توسط مردا خورده ميشه و زن هايي که حقوق مردا رو ميخورند و گروه سومي که ...
آگر به جنسيت فکر نکنيم و همه رو به عنوان يک انسان بپذيريم ديگه مشکلي پيش نمياد
وقتي به روح و جسم يه زن تجاوز بشه يعني به روح يک انسان تجاوز شده،
يک انسان همين ؛فرقي بينشون نيست...
البته اينکه تفاوت بين زن و مرد هست شکي نيست و اين است که باعث شده قوانيني داشته باشيم که بين اين دوتا تفاوت گذاشته... ولي اگر انسان ها کامل! بشند
ديگه فرقي نداره زن باشند يا مرد فقط يک انسان کاملند و تفاوتي ندارند...
حالا اين " کمال" چيه؟باز من نمي دونم!!!
شما ميدونيد؟

ديگه نمي خوام حرفي از جنسيت اينجا بشنوم!!!
زت زيات(د)

Monday, February 24, 2003


تصويري از اين زنان...!

يک : زهرا ؛خانوم پنجاه و شش سالشه؛ سي و شش سال پيش ازدواج کرده
چيزي که خيلي عذابش ميده وقتي که مي خواد اتاق خواب خودش و حاج آقا رو تميز کنه... جايي که بايد بستر آرامش يه زن باشه اتاق شکنجه اونه براي همينه که نميتونه تميزش کنه هيچ وقت آتش درونش آرامش نيافت وقلبش رو سوزوند...

دو : سميرا؛دختر پانزده ساله اي که موقع برگشتن از مدرسه انقدر با دوستاش ميگه و ميخنده که انگار اين دختر هيچ غمي نداره ولي وقتي ميرسه به خونه غمش براي کشتن همه مردماي کره زمين بسه... وقتي که اون تلفن دوباره زنگ ميزنه قلبش با صداي همه طبل هاي عالم برابري ميکنه و ترسش از چيزي که نبايد ...
شايد دوباره اون پسره باشه ... چرا ؟

سه: سارا؛ هيجده سالشه و ديپلم داره. کلاس هاي گلدوزي و خياطي ، آشپزي و گل چيني و اي آخري ها تايپ کامپيوتر و wordو چيز هاي ديگه... تنها چيزي که ازش خسته شده اين حرف مادرشه:
- ايشالا همين روزا يه شوور خوب برات پيدا ميشه ننه...
پس اين مرد لعنتي کي پيداش ميشه با خودش فکر ميکنه چه طور با کسي که تا حالا نديده اش و حتي نمي تونه باش حرف بزنه عروسي کنه؟ فکر ميکنه شايد راحت بشم ، آزاد ِآزاد.

چهار:شيرين؛بيست و شش سالشه و يک ساله که ازدواج کرده.در حالي که بچه دو ماهه اش رو که همش گريه ميکنه شير ميده ياد اون موقع که دانشگاه ميرفت و وقتايي که با دوستاش ميرفتن کافي شاپ با فال قهوه هاي نازنين يا بعضي موقع ها که ميرفتن قهوه خونه سنتي با چايي نبات و قليون! اون موقع فکر نميکرد تبديل به يه شيشه شير بشه که فقط به بچه شيربده... تنها چيزي که باعث شده هنوز زنده باشه احساس مادربودنشه احساس به وجود آوردن يه انسان وخوشحال تره که بچش يه پسره نه يه دختر.

پنج : ياسمن؛ معلوم نيست چندسالشه! چند سال پيش وقتي ميخواست شجاعتش رو امتحان کنه با يه پسر خوش قيافه دوست شد و وقتي خواست ارادش رو امتحان کنه
دعوت پسرک رو به خونشون پذيرفت ولي فهميد از ارادش کاري بر نمياد فهميد چيز قوي تري از اراده تو وجودش هست.حالا بااينکه پست ترين کار از نظر ديگران رو داره ولي راضيه در حد خودش .نه به گذشته فکر ميکنه ونه به آينده کار داره. خودش رو شکست خورده ترين آدم دنيا ميدونه ولي هيچ وقت نمي خواد خودش رو شکسته نشون بده.

... : رويا ؛دختريه که همين دوساعت پيش به دنيا اومده هيچ کسي نمي دونه سرنوشت چه بازي هاي با اون ميکنه .شايد اون فرصت بيشتري براي لذت بردن از زندگي داشته باشه مثل همه زن هايي که خوب خودشون رو شناختند.


*
تهيه شده در هيئت تحريريه(م ح م د)،
با همکاري پسر خاله "داريوش مهرجويي" ، عمه بزرگه"بهرام بيضايي" ،اصغر جعفر پناهي اينا و ديگر ضد مردهاي
حاضر در اين مجلس.