Saturday, December 21, 2002


تنها هندوانه شب يلدا که نميشه خوردش، بايد خوندش!
خب حالا ديگه شب شده و من که قول دادم
يه چيز هايي بنويسم تا اگر نميشه اين
هندوانه ديجيتال مارو خورد حداقل خوندنش
جاي نخوردنش رو بگيره!!!(چي گفتم)
دوست داشتم با بچه ها دور هم بوديم و همديگه رو ضايع ميکرديم
و ميخنديدم ... بعد ميرفتيم بيرون و باديدن اولين خانوم خوشگلي که براي قدم زدن اومده بيرون خيلي مودبانه ازش در خواست دوستي ميکرديم
خنده هاي بعد از کار مي تونه شيرين ترين شبها رو براي آدم بياره
يادش بخير با علي چقدر از اين کارا کرديم...

فلش فيکشن هفته
ميدونيد فلش فيکشن يا همون فلش استوري!
چيه ؟ يعني يه داستان انقدر کوتاه بشه که ديگه هيچ
چيز اضافه نداشته باشه! مثل همون کوتاه ترين داستان
ترسناک جهان که دوتا مطلب پايين تر ميتونيد بخونيدش!
ولي امشب يه چيز ديگه دارم که ابته جاي داستان هاي شب چله رو نميگيره:
1:شيشه شکن
برايان آيو

امروز صبح زود از خواب بيدار شدم
زود تر از هميشه. به عکس تو نگاه
کردم.شيشه قاب عکس را شکستم.
عکست را در کفشم گذاشتم. به
ساعت نگاه کردم.شيشه ساعت را شکستم
و آن را در جيبم گذاشتم.تمام روز راه رفتم.
تنها چيزي که ميتوانم به آن فکر کنم
تو هستي.

و اين يکي ...
2:وحـدت کـلـمـه .
جرج هيتزمن

مردي سوار بر اسب به طرف پير مردي آمد .
که در ايوان خانه اش نشسته بود.
:«مردم اين اطراف چه جورين؟.»
« مردم شهر شما چه جورين؟»
« بد جنس.»
«مردم اينجا هم همين طورين.»
بعد اسب سوار ديگري آمد واز پير مرد
همان سوال را پرسيد.
«مردم شهر شما چه جورين؟»
«معرکه»
«مردم اين جا هم همين طورين.»

البته اين ها مثل هميشه دزدي بود واز آخر هفته حيات نوي دو هفته پيش کش رفته ام.

لي ديز! اند جنتل منز! اين دفه ديگه زدم به سيم آخر
مثل کسي که مست خورده باشه عرق کنه
من هم همون حال رو دارم... از اين که توي خونه هستم
ناراحتم ولي ميخوام خوشحال باشم...
مامانم داره تو آشپز خونه انار دون ميکنه!
و هندوانه هم نخريدم چون خودم يه هندوانه خوب دارم
(کسي نيست در مورد اين جمله آخري مارو ضايع کنه؟)

يه جک! نه چنتا جک؟
(مثل هميشه) يه روز يه پسري توي مدرسه
از معلمش مي پرسه:
آقا جيگر هم پا داره؟
معلمش ميگه: نه پسرم از کجا اينو مي گي؟
« آخه آقا ديشب بابا مون تو رخت خواب
داشت به مامانم ميگفت :"جيگر پاتو بيار بالا.".»

ها ها ها!!! البته براي حر فه اي ها اينا تکراريه!

معما:ميدونيد چرا آدما "ناف" دارند.

جواب: خب وقتي خدا مي خواست ببينه
که گل آدم خوب خشک شده يا نه
با انگشت دست گذاشت رو شکمش
و فهميد که هنوز خشک نشده
ولي جاي انگشتش روي شکم ما ها موند!

...
(دو باره)يه روز دو تا دختر خانوم شيک ميرن
توي مغازه ميوه فروشي ميگن:
آقا سه تا موز بديد.
فروشنده ميگه : چرا سه تا؟
ميگن:« خب يکشم ميخوايم بخوريم ديگه!»

خيلي بي ادبم نه؟ غلام!
حالا ادامه داره...

معما: مي دونيد چرا يه فيل نمي تونه دوچرخه سوار شه؟

جواب: چون انگشت شصت نداره که با هاش زنگ دوچرخه رو بزنه!

(همچنان) يه روز يه خانوم گاوه داشته از يه جايي
رد ميشده! چشمش ميفته به يه دستکش که روي زمين افتاده
خانوم گاوه ميگه: وا ! خاک عالم! کرست من اينجا چيکار ميکنه!

و در آخر در مورد اين يکي ديگه خيلي روم به ديوار:

(باز هم) يه روز يه آقايي خيلي محترمانه
ميره در گوش همسرش که باهاش قهر بوده
ميگه:« يا ميدي يا ميکنمت!.»

ها ها ها....
و آخري که آقا پسر هاي گل ميتونند براي
دوست دختر تازه شون تعريف کنند:

يه روز يه خانوم تيکه که اسمش "سوزي"بوده از خارج مياد ايران
و حتما ميره به يه هتل بعد از اينکه يک ساعت تو اتاقش
نشسته بود با عصبانيت ميره مدير هتل رو پيدا ميکنه
و ميگه چرا يه مرد بي ادب بايه ساز مسخره
داره پشت پنجره اتاق من شعر ميخونه؟
مدير هتل ميگه: مگه بده بذاريد بخونه.
حاج خانوم فرنگي ما ميگه آخه همش ميگه :
« آي لاو "سوزي"، آي لاو "سوزي".»(لازم نيست که ترجمه کنم؟ لاو =دوستت دارم -آي= من!!!)
خلاصه مدير هتل با چند نفر ميرن تحقيق
ميبينند يه پيرمرد با کمون مخصوص کنار ديوار
نشسته و ميگه:
« آي لاحاف دوزيه، آي لاحاف دوزيه.»

( بي مزه!)
مرسي از حامد دوست با حال خودم که بعضي از اين ها رو از اون شنيدم!

شعري که من گفته ام
ببينيد نخنديدا ... من اين شعر رو خودم گفتم
فکر کنم سيزده- چارده سالم بود
و تازه در قالب سه بيتي!!!! يعني خودم اختراع کردم!

ديدي دل عاشق وانگه که شدي مجنون
باشد که دران گاه پيمانه بريزي
ديوار محبت بر حول تو قلبي بپا* نگريزي


پا ورقي: *=بپـا(اين پ ها شبيه ي ميشه) يعني مواضب باش!

حال ميکنيدا . قرار شد نخنديد.

بچه محل ما، "حافظ".!
نمي دونيد که
من و حافظ با هم بچه محل بوديم! با هم کلي
فوتبال و شوت يه ضرب بازي ميکرديم
مدرکم هم اينه که اگه بچه محل حافظ اينا نبودم
که وبلاگم انقدر با حال نمي شد!
و مثلا اون جا که ميگه:

آگر غم لشکر انگيزدکه خون عاشقان ريزد
من و ساقي بهم تازيم و بنيادش بر اندازيم


چون اون موقع "ساقي" با حافظ قهر بود و حافظ هم
موهاش رو کشيده بود من حافظ با هم رفتيم بنياد
غم رو برانداختيم ... ساقي نامردي کرد با ما نيومد!

ولي الان زنگ زدم به حافظ خان مي دونيد چي گفت؟
ميگه که:

به حسن خلق و وفا کس به يار ما نرسد
ترا در اين سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد

...

دلا زرنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر اميد وار ما نرسد

چنان بزي که اگر خاک ره شوي کس را
غبار خاطري از رهگذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد

آقايون ،خانوما .نه اول خانوما... پس
خانوما و آقايون و بقيه!!!!
ببخشيد ديگهاگه کم و کسري داره. ديگه بريد خونه تون انقدر هم تلفون ها رو الکي
به خاطر اين اينتر نت لعنتي اشغال نکنيد.
بابا يه وقت يه رفيق بد بختي ميخواد بهتون زنگ بزنه!!!

مخلص همه
م ح م د
.

مقدمه :امروز رفته بودم نون بربري بگيرم... والا به خدا من ترک نيستم ما، همون قدر که اصفهاني نيستم ولي خب از خوب و بد روزگار يه چيزي دم اون نانوايي دارم که هميشه وقتي بر ميگردم جا ميذارم و ميام!!! حالا اينکه کيه به شما مربوط نيست!... وقتي داشتم خدافظي مي کردم گفت: کاش ميشد يه کمخوراکي بياري امشب ميرفتيم پارک. ولي خودش ميدونه که نمي شه... گفت :"حالا که اينطوره توي اون سايتت ...نه، اسمش چي بود؟ ... وبلاگت در مورد امشب بنويس .
گفتم : حالش رو ندارم. بد جوري گفتم نه حالش گرفته شد بنده خدا ولي اشکال نداره... شما خودش رو ناراحن نکن!
حالا که درسام رو خوندم و "مشق" هاي دانشگاه رو هم نوشتم و نشستم پشت اين قاب شيشه اي لامسب صاب مرده! تصميم گرفتم يه بار هم براي اون بنويسم ... جهنم
چي کار کنم ؟ درسته که من خيلي بي رحم و پـستم( اين حرف پ چرا شبيه ي ميشه؟) ولي کمي هم انسانيت را بوييده ام! اگه فکر ميکنيد که من هميشه مزخرف مي نويسم بايد بهتون بگم :« روشن دلي ميل فرموديد.» ( اين جمله حالت مودبانه جمله ي بي ادبي « کور خونديد » است.)
پس اين هم


شب يلدا

اين که توي اين دوره زمونه که ديگه اين جور چيز ها مهم نيست و شايد فکر کردن بهش صرف وقت اضافي باشه حرف زدن از شب يلدا چه فايده اي ميتونه داشته باشه به من ربطي نداره.
واضح و مربحن است که شب ِ روز ِ آخر آذر ماه شب يلداي ما ايراني هاست
البته به کريسمس هم خيلي نزديکه! بعضي ها ميگن اشتباه در حساب سالها باعث شده که کريسمس ده روز عقب بيفته وگرنه اون پيامبر صلح و مهرباني همون روز اول "دي" ماه به دنيا اومده نه دهم دي يا هفتم دي !
خلاصه مثل همه روز هاي و شب ها و هفته هاي ديگه که ايراني هاي باستان جشن ميگرفتن و تا بعد از اسلام هم اون هارو فراموش نکردند پشت سر اين شب هم کلي داستان و قصه و افسانه و از اومدن ننه سرما و عمو چلّه و چله زري و اينکه عمو نوروز الان کجاست و ننه سرما منتظرشه و بازم بايد تا نوروز صبر کنه واينکه فرشته سفيد پوش خوبي ها بالا خره جنگ با شيطان بدي ها رو برنده ميشه!!! و خيلي خيلي چيز هاي ديگه ... فقط کافيه کمي از ديگران بپرسيد و بعد به راحتي وارد دنياي خيالي افسانه ها بشيد و کمي از اين دنياي نکبت خودمون! دور بشيد
... اينکه در زمان نه چندان دور هر کي توي خونه خودش يا بزرگ تراش سعي ميکرد خوش ترين شب سرد سال رو داشته باشه براي ما ها آدماي ديجيتال مسلک خيلي دور از دسترسه!... چرا همين الان از خونه نمي ريد بيرون و يه هندونه که مطمئن هستيد خيلي خوب نرسيده نمي گيريد تا يه شب با خودتون و يا با ديگران خوش باشيد...
وقتي بابا م برام تعريف مي کنه که اون موقع که همه فاميل تو خونه کوچيکشون جمع ميشدند و انقدر خوش بودند و خوش ميگذروندن ، به چيز هايي ميخنديدن که الان روي
صورت هيچ کدوم از ماها يه لبخند کوچيک هم نمياره... لازم نبود براي اينکه غش غش بخندند در گوش هم جک هاي مبتزل تعريف کنند يا جلوي تلويزيون بشينند تا به کله پا شدن يه اسکي باز کمي بخنند و ندونند اون بد بخت گردنش شکسته يا باسنش نصف شده؟ واقعاً که دنيا خيلي خفن پيشرفت کرده... واين جالبه که ما همه از اين وضع راضي هستيم و نمي خواهيم اون دوران تکرار بشه!!!!
*
*
*
***
*
هندوانه و شب يلدا!
ميگن اگه شب يلدا هندونه نخوريد اون شب شب يلدا نميشه
ميدونيد چرا؟
اين استدلال که از يه آقاي دکتر پرسيدم رو حال کنيد و بر روح پليد من صلوت برفسيد!

« آقا جان هر خري ميدونه که هندوانه گرده و وقتي نصف بشه و داخلش که معمو لا قرمزه خودش رو نشون ميده ... يه تر کيب قشنگ که انسان هاي نکته سنج اون زمان رو به ياد خورشيد مينداخته و توي طولاني ترين شب سال همه اون هايي که دور هم جمع ميشدند يه تيکه از "خورشيد" رو مي خوردند.!!! لبت که از همه جور تنقلات براي پر کدن اوقاتشون استادا ميکدند.فکر کن وفتي پسته ها توي دهنشون خرد ميشد و اون ها در حال خنديدن بودند.»

با اين حساب من و خورشيد خانوم ( دور از جونش) دختر خاله پسر خاله ايم!
ميگيد نه بريد از خودش بپرسيد!!!!

پس اگه در بلاد کفر هستيد و دسترسي به هندوانه نداريد وبلاگ من که هست به هر کسي خواستيد بگيد بياد هندونه بخوره و نظر بده!!!

و يه چيز ديگه بهتون پيشنهاد ميکنم اگه يلدا براتون مهمه اين مطلب خيلي خيلي بهتر از من رو توي تهران اونيو بخونيد.

تا امشب که ممکنه وبلاگ رو بايه مطلب توپ شب يلدايي آپ ديت کنم!
زت زياد

بگم يا نگم؟!
يه کمي رفتم تو فکر. به داداشم قول دادم بهش فکر کنم
اين داداش ما که تقريبا برا خودش مهندس اساسي ايه و مدتيه يه وبلاگ اساسي داره
ولي من هيچ وقت به خودم اجازه نمي دم اينجا وبلاگش رو معرفي کنم
حالا دليلش رو ميگم... اين آق داداش ما انقدر اهل روش هاي اطلاعاتي وجاسوس بازيه که نگو. توي وبلاگش اگه در مورد شما بنويسه خود تون شک مي کنيد که چقدر اين مطلب درباره شماست!!! يعني خيلي خفن تر از من مي نويسه البته چون وقت نداره دوماه يک بار اگه وقت کنه آپ ديتش ميکنه... مثلا براي همه زمين و زمان يه اسم هاي ديگه مي ذاره و در مورد اتفاق هاي اون روز چيز مينويسه يه چيز ديگه که من سعي ميکنم ازش تقليد کنم از سياست بازيشه مثلا فقط "مهر برادري" باعث شد که به من بگه که وبلاگ داره شايد...و توي خيلي چيز ها همين جوري عمل ميکنه که هيچ جور نميشه بهش ايراد گرفت...
امروز عصر پسر عموم و خانومش، که تو يکي از کشور هاي اروپا زندگي وکار ميکنه اومده بودند خونه ما از همه چي حرف زدند تا رسيد به اينترنت يه هو باباي ما برگشت گفت اين محمد ما هم يه صفحه داره توش "مقاله " مينويسه!!! آخه من در مورد وبلاگ روشنش نکردم خيلي گنگ براش توضيح دادم تا نتونه وبلاگم رو پيدا کنه خودش هم که خدا رو شُکر، کاري با اينترنت نداره فقط براي اينکه مجاب بشه راحت تر پول اشتراک بهم بده کنتر وبلاگ رو ديده... داشتم ميگفتم باباي ما که اين سوتي رو داد پسر عموم برگشت به من گفت :حالا چندتا دوست پيدا کردي
من هم که آماده سوتي دادن بود گفتم:از وقتي "وبلاگ" زدم خيلي راحت تر با ديگران ارتباط برقرار ميکنم ... اينجا بود که وبلاگ دار بودن خودم رو لو دادم دوست نداشتم کسي بفهمه وبلاگ دارم ابته اگه جايي هم حرفش رو زدم ادرس وبلاگ رو نگفتم... خلاصه خوشبختانه بحث وبلاگ ادامه پيدا نکرد...
براي همين موقعي که شب داشتم دادشم رو ميرسوندم بهم اعتراض کرد که وقتي بابا داره اون جوري توضيح ميده تو بايد حرف بابا رو تاييد ميکردي تا ديگه ادامه پيدا نکنه، يه کم سياست داشته باش به همه که نبايد بگي وبلاگ داري .
من ديگه حرفي نداشتم به قول داداشم بايد سياست داشت تا ...
براي من فرقي نداره توي فاميل فقط داداشم و پسر خواهرم که دوسال از من کوچيکتره(دايي ممد) مي دونند که من وبلاگ دارم ... نمي فهمم چه حکمتيه که هرکس به آدم نزديکتر باشه ما وبلاگ دارها بيشتر ، دوست نداريم که وبلاگمون رو بخونه
براي من زياد مهم نيست و لي من هم از اين قانون نا نوشته پيروي مي کنم!!!
خلاصه ما نفهميديم کي بايد حضوري براي ديگران بگيم وبلاگ داريم وکيبگيم نداريم؟؟؟

ما حاضر ميشيم بعضي وقتا چند ورق از دفتر چه خاطرات مون رو اگه داشته باشيم براي يه دوستي، چيزي بخونيم ولي مگه وبلاگ دفتر خاطراته؟ ... اگر اين فکر رو بکنم يه احمق کامل هستم!!!
توي وبلاگ هر مزخرفي يا هر حرف خوبي يا هر خاطره اي يا هر چيز جالبي و نا جالبي که ميبينم ، ميخونم ، لمس ميکنم، احساس مي کنم و درک ميکنم مي نويسم وبرام هم مهم نيست چه کسي اون رو بخونه در صورتي که دفتر خاطرات اين جور نيست من که نداشتم ولي اونهايي که دارند ازش مثل ناموسشون مواظبت مي کنند...
« شايد يه غريبه براي شنيدن حرف هاي نگفته ي ما، انسان محرم تري باشه.»
اين بيشتر يه درمان نهفته است!!!! اون هايي که وبلاگ هارو ميخونند کنجکاوي شون در مورد افکار خصوصي ديگران رو ارضا ميکنند و من وبلاگ نويس با نوشتن حرفام از خفگي شديد براثر گير کردن افکار گوله شدم در گلويم جلو گيري ميکنم... براي من يکي که اينجوريه!!!
امروز تلويزيون لعنتي فيلم آرماگدون رو گذاشت درسته که مثل هميشه فيلم مثله شده تحويل مردم دادند ولي من گفتم اگه اين آقاي لويي کاوالي توي دهه هفتاد به وبلاگ نويسي دسترسي پيدا ميکرد شايد خودش رو به کشتن نمي داد!!!!
خودمونيم ها چه ربطي داشت؟؟؟؟
راستي يکي نيست اين کاخ جام جم رو منفجر کنه؟ اگه ما نخواييم نسخه تيکه پاره يه فيلم خوب رو ببينيم يقه کي رو بايد بچسبيم ... تا کي مي خواهند مردم رو (دور از جون) خر فرض کنند؟!!! اگه اين "سينما چهار" نبود که من تلويزيون مون رو از پنجره پرت مي کردم بيرون!!! به چه درد مي خوره؟ چه گناهي کردم پول خريدن يه ديش با چند تا ال ام بي و يه ريستيور نا قابل رو ندارم ؟؟؟؟ )):

امشب ماه خيلي قشنگه هم ماه کامله هم به خاطر سردي ورطوبت هوا دورش يه هاله رنگي درست شده که خيلي قشنگه!!! پاشيد همين الان بياييد اصفهان!!!

«فکر کردن ونگاه کردن به ماه بهتر ومفيد تر از فکر کردن به مشکلات بشري يه!!!... بودن يا نبيدن ،مسئله کاليبر بالاست. و اي باد هاي غران نوزيد چرا که او بد جوري گوزيده است... دِههِ نوزيد ديگه، خفه شدم بابا.»
لويي ممدپير.

Thursday, December 19, 2002

وبلاگ من ، هندوانه شما....................!
توي همين روزا اين هندونه براي هزارمين بار باز ميشه
نمي دونم چه کسي بازش ميکنه يا کجاس و زياد هم برام مهم نيست
بايد اعتراف کنم اصلا تا حالا بهش فکر نکرده بودم ولي اين چيزيه که واقعيت داره
مي دونم که فقط ده- بيستا هندونه خور پايه از همه جا هر چند وقت ميان و از اين هندونه هاي من که کمتر پيش اومده شيرين باشه ميل ميکنند
نمي دونم شايد سيصد چهار صد نفر هم همين جوري و شايد اشتباهي مثل دوستي که چند وقت پيش از سرچ کلمه "آميزش "توي گوگل به هندونه من رسيده بود!!!
خدا زياد کنه!


بعضي هام مشتري اين هندونه ما شدند بعضي ها شرمنده کردند
اي-ميل ميزنند بعضي ها لطف مي کنند تو ايميلشون فحش ميدند و ما رو سر افراز ميکنند!!! جدي ميگما ... من و که ميشناسيد "کاليبر بالا"!!!
خلاصه از وقتي که من دفتر چه خاطراتم رو اين تو باز ميکنم
و همه با هم هندونه ميخوريم يه احساس بزرگ شدن بهم دست داده
باعث شده به کار هايي که انجام دادم و مي خوام انجام بدم خوب فکر کنم
براي همينه که مي گم احساس ميکنم بزرگ شدم.

هندونه يا هندوانه يه خاصيت خوبي داره(منظورم ميوه هندوانه اس)
اينکه کمتر کسي پيدا ميشه بگه من از هندونه بدم مياد
همه هندونه دوست دارند...
يکي گفت هندونه ميوه ي سرديه نبايد ميزاشتيش اسم وبلاگت.
بهش گفتم: ميدوني، توي اين دوره زمونه ما و بيشتر خودم داغ کرديم
نياز به يه چيز سرد داريم تا مزاج گرم ما رو سرد کنه!!!
هندونه هم شيرينه هم اگه زياد خوردي با يه تيکه نبات مشکل سرديت حل ميشه
و هم اينکه گرمي ما رو متعادل ميکنه
ديگه کسي بهمون نمي گه:« چيه جوش اوردي جوون(جوان).»

ولي اينکه چرا من خواستم اسم وبلاگم باشه خب به همون دليل که اسم من محمد شده يا اصم يکي ديگه شده اصغر يا يکي ديگه ميشه صغرا ! اسم وبلاگ من هم شده
«هندونه» طوريه ؟ اشکال داره؟ مشکلي داري داداش
اسم - تک! به اين ميگن انتخاب!

اما اينکه توي اين چهار ماه چقدر ضرر کردم چقدر سود! براتون ميگم،
اگه حساب حدود شصت ساعتي که از اون اول کار وبلاگ بازيم بابتش پول اشتراک و پول تلفن دادم که يه چيزي تو مايه هاي پنجاه شصت هزار تومن ميشه بذارم کنار
بقيه اش هرچي بمونه سوده!!!
خب حالا مگه چي مونده؟
اولش بايد بگم از نظر شرعي و متافيزيکي من بيشتر از اين وبلاگ سوءاستفاده کردم تا استفاده ي صحيح!
و براي اينکه بر ضد منافع وبلاگي-استرتژيکي من ميشه نمي گم چه کار هايي تا بعدا اسنادش منتشر بشه ولي همين که به راحتي آب خوردن چارتا دوست اونور آب ،دوتا رفيق اساسي توي همين شهر خودم وهفت هشتا خانوم و آقاي گل توي ايران خودمون
و چنتا ديگه چند جاي ديگه که هيچ کدومشون نه ديده بودم نه تا الان ديدم
ولي ميدونم چه با مرامايي هستند
و فقط به خاطر اين وبلاگ بوده!!!! جهنم ميخوام خرجم يه مليون بشه
ارزش دوستي خيلي بيشتر از ايناس

يکشون که چند هفته همش به خاطر اون مي نوشتم! وخوشحال هم بودم
ولي زود خودم رو جمع و جور کردم چون قرار نبود اينقدر خودم تحت تاثير قرار بگيرم پس قرار شد براي اون پيش خودم بنويسم نه توي هندونه ي دهني!!!!!

و اما هزار مين بار...
به اين زودي ها منتظرش نبودم ... باورم نميشه
درسته اين تعداد به اندازه نصف بازديد کننده هاي سايت ها و وبلاگ هايي مثل:
هودر(حدر) ، خورشيد خانوم ، وبگرد(رويداد) ، سرور ما ابراهيم خان نبوي(ابي بامزه)
کاپوچينو ي مثل ماه! ، و ... و... ست ولي
براي من زود بود و من خوشحالم مي دونم که کار غلطيه ولي براي اميد وار کردن خودم به همه اون هايي که هنوز بعد از يه سال از مرز چارصد نفر هم نگذشتند نگاه ميکنم خوشحالي ميکنم!!!(بي ادبي بود ببخشيد)

در آخر بازم ميگم من خيلي درس از اين وبلاگ بازي گرفتن بر عکس "چت زدن" که مزخرف ترين کار دنياس و همه چت باز هاي حرفه اي اعتراف ميکنند که وقتشون تلف ميشه من از اين همه خرج کردن کلمات تونستم چند تا از پله هاي اون نوردبون رو بالا برم
من با دونه دونه اي ميل هايي که در يافت ميکردم درس ميگرفتم و ...
من تونستم با اين هندوانه خيالم ، ذهنم، و خودم رو پرواز بدم

مخلص همه م ح م د
بيست و هفتم آذر يک هزارو سيصد و هشتاد و يک

يا حق

Tuesday, December 17, 2002


بدون تو نميشه
شايد اصلاً نگذره
شايد اصلاً هيچ کلمه اي معني نده
ولي تو که هيچ وقت نيستي
پس چرا ما هنوز زنده ايم
هان... مي تونم حدس بزنم
اينکه وقتي نيستي
ما تو رو توي ذهن مون
تو خيالمون ميسازيم
توي بغل بزرگت خودمون رو جا ميديم
و آروم ميشيم










***


کوتاه ترين داستان ترسناک جهان!
تازگي نمي دونم کجا ولي يه چيز توپ خوندم
« کوتاه ترين داستان ترسناک جهان»
و اون اينه:

« آخرين انسان زمين تنها در خانه نشسته بود. ناگهان در زدند.»

اين هم از قصه ي شب، حالا ديگه نوبت جيش ،بوس، لالا...
آن مرد آمد
و شايد هم رفت!
بد جوري حال خوبي دارم...
عجيبه بالاخره يه دفعه هم حالم خوب بود!!!
ولي نه . منظورم يا زور من اين بود که
از بس فشرده شدم دارم حال ميام...
يه مرد که نبايد بهش خوش بگذره، بايد
سيصد و شصت وچهار روز سال رو (دور از جون)
مثل سگ و خر و حيوانات عديده ديگه کار کرد
تا يه روز مونده ي سال رو اگه خواستي حال کني،
بهت بچسبه!!! تازه توي اون روز من يکي بر خلاف شماها
ميرم يه جاي ساکت ميخوابم(هه هه هه)
به اين ميگن «مرد»!!! درست ميگم ديگه
و حالا اتفاقات اين چند روزه
وقايعي که براي هيچ کس اتفاق نمي افته:

امروز بعد از مدت ها حس خوب و ناب وپاک ِ لغزش ِ
پر احساس و آهنگين تيغ تيز ريشتراشي رو روي صورت نچندان
کم موي خودم احساس کردم ، اون هم به طرز اشد و با خشونت
هر چه تمام تر ...
ولي بعد از اون لذتيه که فقط مردان ميبرند .يه جاي خانوم ها بسوزه!!!
مخصوصاً که هوا سرده و ديگه از سوزش زير گلو توي هواي گرم وعرق آور
تا بستان هم خبري نيست واين لذت مردانه رو بيشتر ميکنه...
شايد خانوم ها بگن ما هم(روم به ديوار) موي اونجامون رو با تيغ ميزنيم
ولي هيچ وقت نمي فهمند که فرق اين دوتا به اندازه فاصله
اونجاي خودشون با صورت ما مرداس... هرچند اين فاصله اکثرا بسيار کوتاه ميشود!!!!(ممد خيـ.....لي بي ادبي)
بگذريم که يه هو داشت اون روي ضد فمينيستيم بالا ميامد

بعله امروز فهميدم که ميان ترم نقشه کشي شدم شونزده(يا همان شانزده) و نيم از بيست و اين بهترين نمره من در دانشگاه مي باشد تا کنون...

بهله امروز که داشتم از پله هاي بي پايان محوطه سرسبز و خشکيده از سرماي دانشگاه بالا مي رفتم و در افکار پليد و شيطاني خودم غرق بودم و به[ ...] فکر ميکردم
به طور شديداً ناگهاني و وحشت ناک وغير منتظره فوضول خانوم رو ديدم يا همون الف
خودمون صورت وحشت ناک صافکاري شده من رو که ديد و اين که بالا خره دلم اومده بود
اون همه کرک و پر و بريزم پايين خشکش زد خنده اي کرد و سخن شيرين وبي جوابي کفت که از درون شيطاني و
نازش مي تراويد و لي ما ديگه گرگ بيابون ديده شديم
با اين ادا ها دودول خودم رو نمي بازم... اصولاً گرگ ها مي تونند مردان بزرگي بشند!
ولي يادم نميره اين فضول خانوم هم به ليست سياه اضافش کنم
تا بعد از اينکه انگ صفر کيلو متري از پيشونيم برداشته شد
به اين ماده گرگ هاي خونگي نشون خواهم داد که
« هيچ گوزي نيستم!»

ولي بعد از آني که گذر از هفتاد هزار پله دانشگاه که رهروان راه علم اندوزي و
کار هاي ديگر را به دانشکده بي بديل و پر نظير و خفن! فني ميرساند تمام شد
و من خسته ي راه را به مقصد رساند و من بران شدم تا لبي به آبسرد کن آب گرم دار برسانم آن چنان صحنه ي فجيع و ناموسي و مبتزل و زيبا و آنتن بخوابون و ... را ديدم
که اگر سعدي عليه رحمه بعد از آن همه جهان گردي از روم تا مدينه النبي
همه نگارش بوستان و گلستان را به کناري مينهشت و در توصيف اين صحنه ي نا گوار ميليون ها بيت مصيبت نامه ميسرود و تازه کفاف اين صحنه خفن را هم نمي داد
حال آن صحنه چه بود بماند ولي من از بس که ماتحتم ميسوزد و من با آن سوزش از عصر تا کنون فقط ساخته ام و دم بر نيا ورده ام و بر شما نمي پسندم که با من همدرد شويد و ما تحت تان بسوزد پس توصيف آن را براي وقتي که سوزش اين عضو کليدي کمي تسکين يابد ميگذارم... پس شما فکر آن مصيبت نکنيد که اين از خواص مردانه است
رنج بکشي و ماتحتت علاوه بر سوخيدن جر هم بخورد ولي دم بر نياوري
که چون مردان عمل ميکني!!!

ولي بگذرم که اگر آغوش يار بود و باده کم الکل اصل،ما ديگر اينچنين سخن از ما تحت و سوزش نمي کرديم ولي چون هر دو از نا ياب ترين اجناس است و در هيچ کجاي اين کره خاکي يافت نمي شود پس ما بايد بسوزيم

[گشنمه ميرم شام ميخورم بعد ميام بقيش رو مينويسم شايد يه جيش اندک هم کردم
خدا ميداند!!!]

ميگويند کار هاي خود را به بعد از خوردن شام يا نهار موکول نکنيد چون ضرر دارد
ضررش اينه که من که حالا شام خوردم بايد دو دقيقه دراز بکشم بايد يه ليوان! چايي اصل مخلوط داخله و خارجه بزنم تو رگ و بعد هم چرت هاي پي در پي که امان يک مرد خسته را ميگيرد ولي چون من مردي با احساس مسئوليت بالا هستم و نبايد نوشته ناب و بي نظير و خزعبل خودم رو به امان باري تعالي ول بنمايم پس تا اين خزعبلات رو تمام نکنم از هيچ کدوم از اون مخلفات بعد از شام خبري نيست
به هر صورت يا همان به هر حال خودمان اين رياضت کشيدن هم از خصلت هاي مردانه است ...
امروز بيست و ششم آذر ماه بود چهار روز ديگه اول زمستون
کلي حال ميده اين زمستون لعنتي اصلا توي زمستون مردا راحت ترند!!!(ببينم خفه شديد با اين مرد مرد کردن من يا بازم بگم) سختي کشيدن خصلتي ست مردانه
راستي ،بچه ها قرار گذاشتند پنجشنبه برند باغ، عياشي که اين يکي آخر مردانگيه!!!!!
من شايد نرم چون مثل احمق ها دنبال چيز هاي بهتري هستم ... يادم نمياد کي بود آخرين باري که با بچه ها خوش بوديم ......هان
يادم افتاد ... هه هه... چه بامزه ، يادش به خير ...هه هه!!
بگذريم
هر چيزي هم حدي دارد حتي حرافي کردن
امروز پر از نوشته هستم تازه اين سبک نگارشم هم که عوض شده از اون حالت
رمانتيک و سوسول در اومده و مردونه شده
ولي خودم مونده تا مرد بشم.

زت زياد.

Sunday, December 15, 2002

اين بلاگر هم اعصاب مارو خش خشي کرد
چشمش رو درست ميکني ابروش کور ميشه!!!
حالا نوبت کنترشه که اينجوري بشه يا نمياد يا وقتي هست
کسي رو حساب نميکنه بعضي وقتا هم با اون کنتر قديميه مياد
شانس که نداريم آرشيومم که پاک شده
(گريه شديد)