Saturday, November 02, 2002

بعد از يه مدت که من تريپ شبه روشنفکري زده بودم.وهمش خزعبلات و
چيز هاي عجيب غريب اين تو مي نوشتم.حالا دوباره شدم همون محمد هميشگي.همون مارمولکي که بودم. هميشه خوبه که آدم هي عوض بشه ،بافصل ها با ماه ها وبا روز ها.نه اينکه خودش رو فراموش کنه نه.يعني اينکه توي پاييز
که تابستون تموم شده و همه طبيعت رنگ ووارنگه، ما هم سعي کنيم ادم هاي رنگيي بشيم.يعني همه کاري بکنيم همه جور کار خوب از همه رنگ واگه بلد نيستيم خوب کار بد بکنيم.بالاخره بايد يه کاري بکنيم تا دلمون واسه بهار! تنگ نشه(حالا دوباره بعضي ها ميگن بهار کيه!).بعد توي زمستون فقط سياه وسفيد باشيم يا خوب باشيم يا بد هرچي که هست خودمون باشيم.قشنگه نه؟(ديوونه)توي بهار (منظورم فصل بهاره)ما هم با گل ها ودرختا سبز بشيم ، بزرگ بشيم برسيم به آسمون.(خل)تابستون که مياد ما ديگه آدم هايي خوبي شديم توي گرما عرق ريختيم وبدي هامون هم با عرق ها رفته تا دوباره پاييز بياد وما شيطوني بکنيم.(يکي زنگ بزنه به تيمارستان بيان اينو ببرند)!!!!!

، شنيدم که کسري موحد هم توي لندن مرده. البته تا حد شايعه بود ولي شايعه اي که حالا تاييد شده .خودکشي .من از خود کشي بدم مياد تنم ميلرزه.ولي به کسي که جرئت اين کار رو بخودش ميده احترام ميذارم.همون جور که از ادم هايي که خيلي زود از مسئوليت زندگي کردن فرار ميکنند بدم مياد.پارادکس عجيبيه.خب وقتي ديگه زندگيي براي زندگي کردن نمونه وقتي جاي نفس کشيدن نداشته باشي دلت ميخواد که ديگه اينجا نباشي...اين رو از من نشنيده بگيريد.

شنيدم چند وقت ديگه مخابرات کارت هاي اعتباري از همه نوع واز هر مدلي ميفروشه.
تازه کارهاي ديگه اي هم ميخواند بکنند .و امار دادند که جمعيت کاربران اينتر نتي تا پايان برنامه سوم به ده مليون نفر ميرسه( گوز ).مگه اينکه خودتون بگيد .باندي که براي استفاده از اينترنت راه انداختيد هيچ شرکتي تا حالا نتونسته ازش استفاده کنه اون وقت ده مليون.(بيلاخ)اگه توي همه کارمون اين همه پيش رفت داشته باشيم قبل از برنامه سوم بايد به آلمان برسيم!!!!باباي من هنوز داره قست وامي رو که براي خريدن کامپيوتر گرفته بود ( ازدوسال پيش تا حالا)ميده!!!!!

خب امروز شنبه ست از فردا دوباره من بايد برم دانشگاه و ديگه خبري از پابليش
خزعبلات من نيست از همه اون هايي که به اين کلبه خرابه(يا ميوه گنديده)ما
مياند وچراغ اين خونه رو روشن ميکنند ممنونم.قربون همتون برم(تارفه ها).
من شرمنده همه اون هايي هستم که وقتي به اينجا ميان وميبينند که وبلاگم بخش نظر سنجي نداره وناراحت ميشند که نمي تونند فحش بدن وبرن،تو رو به جان عزيزت منو ببخش .راستش هي تنبليم مياد نظر سنجي وبلاگ رو راه بندازم .کاش ما هم اينجا پارتي داشتيم.اونوقت نونمون تو روغن بود.
بي خيل، حالا اين مقاله صد در صد علمي رو داشته باشيد تا هفته بعد.

اتومبيل،خودرو،ماشين!
اين دوسه تن آهن پاره (ماشين) که همه کار هاي معمولي مارو توي اين دنياي پر سرعت راه ميندازه واقعان که چيز خوبيه( إ ).حالا از هر نوعي که ميخواد باشه حتي اتومبيل ايراني که کشور هاي آفريقايي هم بفرستي براشون پس ميفرستند.
ولي توي دوره زمونه ما اگه ماشين نداشته باشي همه کارات لنگ ميمونه حتي اگه شده يه پيکان 47 بخر ولي نخوا که با تاکسي بري خريد کني.
شب جمعه ات هم همون پيکان لکنتي راه ميندازه که براي تيکه هاي اين دوره زمونه پيکان با الگانس زياد فرقي نداره اصل مطلب تو شلوار شما برادر عزيزه.
(زود رفتم سراغ اصل مطلب ميخواستم از تاريخچه ماشين براتون بگم ولي به ...مم!!)

حالا چرا دارم واستون روضه ميخونم(مي نويسم). براي اينه که آقاي پدر تحديد کرده که ميخواد ماشين مون رو بفروشه زمين بخره تا ارزش افزوده داشته باشه.من بهش ميگم پدر جان تا اينجا از اين کار ها نکردي خوب حالا که نوبت حال و حول ما شده مي خواي با ما اين جوري کني.بهش ميگم شما سال 60 پيکان صفر خريدي بعد فروختي 57 هزار تومن باهاش زمين نخريدي حالا ماشين نازنين رو که ما داريم با هاش آخرت آباد ميکنيم(خراب ميکنيم) مي خواهي بفروشي.خلاصه جريان از اين قراره که من دارم اين غم نامه ماشيني رو مينويسم.البته دوستان نگران نشيد باباي ما هر چند وقت يه بار از اين تريپ هاي تجارتي ميذاره ولي بعد يادش ميره....خدا ميدونه!

برگرديم سر مقاله.بله آقا يا خانوم اين اتومبيل ميتونه همه چيز يه نوجوان باشه حتي جاي دوست دختر رو هم براش پر مي کنه(خالي نبند).خيلي ها وقتي پير ميشند ياد ماشين خريدن و گواهينامه گرفتن ميفتند يادم نميره پار سال چقدر سر به سر پير مرد هايي که ميامدند گواهي نامه بگيرند ميذاشتيم.ولي ديگه خيلي دير شده .

تا حالا امتحان کرديد که وقتي با ماشين ميريد سر قرار با وقتي که با تاکسي ميريد چه قدر فرقشه.چقدر طرف يه جور ديگه نگاتون ميکنه وقتي با عينک دودي از پشت فرمون براش دست تکون ميدي ومياد سوار ميشه وديگه مثل وقتي که با تاکسي ميري سرتون غر نمي زنه.!!! تازه کارتون هم سريع تر پيش ميره.
(البته من خودم از اين کار ها بلد نيستم و اصلا" بهم نميخوره شما که خودتون ميدونيد سر به زير تر وپاک تر از من پيدا نميشه.من فقط از دوستان شنيدم خودم که اين کاره نيستم!!!!!)
خلاصه اين تازه يه کار بردشه تا حالا با ماشين رفتيد نون بربري بخريد.شايد رفته باشيد ولي حتما به اندازه من کيف نکرديد چون از نون بربريي ما که نون نخريديد که.(ها ها ها)
چون نون بربريي ما يه جاي خاصيه!!!!
تا حالا پاچه هاتون رو زديد بالا و با رکابي دم در خونه ماشين شستيد اون هم موقعي که اموزشگاه زبان بغل خونه در حال تعطيل شدن کلاس هاشه واتفاقا همشون دخترند نميدونيد اين کار در روز هاي بعد از انجام اين کار بهتون کمک ميکنه تا بهتر در جهت اهداف شوم وپليدتون حرکت کنيد!!!!

والا به خدا من از اين کارا نمي کنم ها فقط دارم حرفش رو ميزنم.

تا حالا جلوي پاي يه تيکه که يه جاش ميخواريده ترمز کرديد و وقتي خواسته در ماشين رو باز کنه بايه تييک -آف طرف رو قال گذاشته ايد .نميدونيد که چه حالي ميده .
اگه دوست داريد ميتونيد که فکر کنيد که من اين کار رو امتحان کردم.

حالا اين: تا حالا با ماشين در حال حرکت سعي کرديد که مخ راننده ماشين بغلي که اتفاقا برا خودش تيکه ايه بزنيد و بعد....اون هم در حال حرکت .نه پشت چراغ قرمز که کاري نداره.در حال حرکتش هم آسونه کافيه هي از طرف سبقت بگيريد وبعد بريد سمت راست خيابون يواش کنيد تا طرف بياد از شما سبقت بگيره از زدن برف پاکن وچراغ هم خوداري نکنيد ها و با چشماتون هم کار کنيد حتما اگه طرف اهل حال باشه موفق ميشويد.

خلاصه آقا يا خانوم، براي همينه که بابا تون براتون ماشين نميخره يا ماشين خودش رو راحت نمي ده دستتون .پس وقتي که تنها نيستيد وشما با خانواده يه جايي ميرويد وشما هم پشت فرمون نشسته اي سعي کنيد که 50 تا بيشتر نريد که خيال خانواده از بابات شما راحت بشه پشت چراغ قرمز توي ماشين هاي مردم نگاه نکنيد که به پاکدامني تون شک نکنند و هيچ وقت صداي نوار رو توي ماشين بلند نکنيد تا مجوز دايم استفاده از خودرو رو بگيريد .اون وقته که مثل من با خانواده وبي خانواده تون زياد فرقي نميکنه!!!!
ما که ديگه پته مون افتاده رو آب.از ما ديگه گذشته فيلم بازي کردن.
فکر نون باشم که خربزه آبه.ماشين رو بگو ميخواد بفروشه[گريه ي شديد...]

زت زياد.

Friday, November 01, 2002

نصيحت پدرانه!
ميگن که جمعه ها هميشه منتظر اتفاق هاي عجيب باشيد .
امروز هم از اون جمعه هاست که هنوز شروع نشده داره شاخ هاي من رو در مياره.تصور کنيد قيافه من رو که پوزم تا روي موکت زير پام کشيده شده و زبانم بي حرکت مثل ميت روي زمين دهنم افتاده!!!!
بپرسيد چي شده؟
امروز صبح نشسته بودم پاي کامپيوتر و داشتم با فلش ور ميرفتم تا بالا خره ما هم يه چيزي بسازيم آبرومند.که پدر محترم از طبقه پايين اومد و اومد توي اتاق من.از راه رفتنش واز حرکاتش واز سر صحبت باز کردنش معلوم بود که دوباره ميخواد مردونه دوتا نصيحت زير گوشي بکنه.پس خودم رو آماده کردم و خواستم موضوع رو عوض کنم .صفحه کنتر وبلاگم رو باز کردم وبهش نشون دادم .گفتم ببين بابا 480نفر تا حالا اومدند وبلاگ من رو خوندند.مثل اينکه موفق شده بودم که حواسش رو پرت کنم و چون تا حالا نذاشتم وبلاگم رو بخونه کنجکاويش بيشتر شده بود.خلاصي کلي داشتم براش توضيح ميدادم وخيالم راحت شده بود که ديگه چيزي نمي خواد بگه .
يه هو مثل آدم هايي که ميخواند از دست زدن يه حرف خلاص بشند فوري و خيلي با عجله گفت:"اين دختره کيه که به تو زنگ ميزنه"
به خودم گفتم واي گاوم زاييد دوباره شروع شد.پس راه يابو آب دادن را در پيش گرفتم.وميخواستم حرفاش رو ادامه بده تا سوژه خوبي براي نوشتن پيدا کنم.
الان نسبت به 5-6 سال پيش که ميخواست در اين موارد باهام حرف بزنه، راحت تر باهام حرف ميزد شايد به خاطر اينکه قدم خيلي بلند تر شده وتازه ريش و سيبيل هم در اورديم.
پنج- شش سال پيش که توي سن بلوغ بودم وباباي ما هم مي خواست حق پدري رو تمام وکمال به جا بياره و ديگه توضيحات کامل رو برام بده .خب من يه بچه سوم راهنمايي چه طوري ميخواست مثلا بهم بگه :بابا جون اون چيزي که باهاش جيش ميکني يعني دودولت غير از جيش يه چيز ديگه اي هم ازش مياد و تو ديگه بزرگ ميشي و... و... و...
ولي من ديدم بنده خدا کلي عرق کرده و نمي دونه چه طوري بهم بگه من م ديدم به برکت دهکده جهاني که اون موقع ها اولاش بود ما که از همه چيز خبرداريم حتي از اون چيز هايي که خيلي زود بود. گفتم بهش بگم "ميدونم" وراحتش کنم خلاصه برگشتم بهش گفتم :"بابا جون ميدونم چي ميخوايي بگي"
با تعجب گفت: ميدوني!
خلاصه بهش ثابت کردم که ميدونم که اسرار مردونه چيه وحتي آگاهش کردم که ميدونم وضع خانوم ها چه طوريه .ديدن قيافه بابام توي اون لحظه خيلي ديدني بود. لعنت به اين شرم ما ايراني ها توي اين جور مسائل که آخرش کار دستمون ميده.
نمي دونم بابام در مورد دوتا داداش بزرگترم چي کار کرده شايد اون ها هم همين کار رو با هاش کردند.
بر گرديم به زمان حال .حالا اما ديگه خجالت و شرمي در کار نيست .اين من هستم که بايد دوباره صاف کاري هام رو شروع کنم.
خلاصه من هم برگشتم در مورد اينکه کيه به من زنگ ميزنه توضيح بدم.
خوب قدم اول اين بود که قيافه مظلوم وحق به جانب خودم ، و جلوي خنده ي خودم رو بگيرم تا ببينين چي ميشه.اصلا کي بوده ؟چه جوري فهميده با من کار داره؟ کي فهميده.فکر کردم ببينم از کي تا حالا سوتي ندادم.اصلا هيچ سه کاري اي يادم نيومد.پس با اعتماد به نفس راه انکار رو پيش گرفتم تا تا حد ممکن کمتر محکوم شم.ميگن ديوار حاشا بلنده.وتازه قيافه گرفتن وفيلم بازي کردن جلوي پدر ومادر هيچ فايده اي نداره حتي اگه آلن دلون باشي باز هم پدرت مي فهمه داري سرش رو کلاه ميذاري .اگر هم خودش رو به نفهمي ميزنند براي اينه که دوستتون دارند.
خلاصه ما فهميديم يه دونه از اين بي کار ها بوده الکي يه شماره ميگيرند تا شانسي با يه نفر حرف بزنند و با باباي ما شروع کرده به سلام احوال پرسي و باباي من هم بر گشته به طرف گفته اوني که باهاش کار داري الان نيست!!!!!!
آخه من چي بگم خوب معلومه که دوباره يارو زنگ ميزنه و دفعه بعد هم بابا ما دوباره گوشي رو بر ميداره و پيش خودش متمئن ميشه که ما دوباره رفتيم سراغ از اين کارا.
حالا اين جريان مال کي بوده؟ دو ماه پيش.وچون يه چند روزيه دوستان قديمي ياد ما افتادند.و تلفون بارونمون کردند حتي اون هايي که مثلا قطع رابطه کرده بودند زنگ خطر پدرانه به صدا در اومده واقاي پدر اومده تا در اين باب با ما سخن بگويد.
اينجاش که يارو نه دوست من بوده ونه من تا حالا باهاش حرف زدم و حالا قراره به خاطر اون مجازات بشم(که نشدم)خيلي برايم زور داره."آش نخورده و دهن سوخته"
خوب بعد از اينکه تلويحا" قبول شکست فر مودم گفتم که :
من که نمي دونم ولي حالا فرض کنيم که شما (بابا)درست ميگيد.چي کار کنم؟
آقاي پدر مهربانانه گفت که من توي اين جور موارد روشن فکري عمل ميکنم.پس اصلا بهت نميگم که چيکار کني.فقط يادت باشه که زياد جدي نگيري چيز هاي واجب تري هم توي زندگيت هست.
پوز ما که کش اومده بود ،بيشتر هم کش اومد.وبعد يه مثال زد از پسر همکارش که توي دانشگاه با يه دختر کُرد اشنا ميشه وتيريپ عاشقي ميريزند و کار به ازدواج و بعد هم کار به طلاق و بعد هم هردو از دانشگاه زده ميشند نه اين ميره دانشگاه نه اون خلاصه ديگه هيچي نابودي.(چقدر داستانه آموزنده اي مثل سريال هاي تلويزيون.به نظرتون تکراري نيومد؟)
ما که متنبه شديم با اين نوازش هاي پدرانه و اينکه خيال آقاي پدر راحت شد که پسرش هيچ رقمه راه کج رو نميره و مجلس به خير وخوشي وبا حيرت ما از اينکه چه باباي با حالي داشتيم، تموم شد. اتفاق اين جمعه اين بود که فهميديم باباي انقدر معرفت داره که الکي وسر تعصب بازي و دينداري الکي حال پسرش رو نگيره .
ميخواستم بگم که هر چيزي بشه هر بلايي سرمون بياد هر کاري که بخواهيم بکنيم.
هر منجلابي که توش گير کنيم .هر اتيشي که بسوزانيم آخر آخرش پايگاه وپناه گاهمون
همون خونه مون وخانواده مونه.هيچ وقت امن تر از اونجا گير نمياد.
البته تا وقتي که خودمون نيمه گمشده مون رو پيدا کنيم وبا هم بشيم يه پا پايگاه وپناهگاه.
مخلص همه م ح م د
زت زياد
جاي شما خالي!

بدون شرح!

توضيح وتوجيح!
دوستي که کلي به من لطف داره و چند دفعه بهم اي-ميل هم زده و در مورد وبلاگ باهم بحث کرديم.دوباره امروز يه اي-ميل زده وگفته اين چرت وپرت ها چيه نوشتي؟
و بعد هم گفته داستان بودن يا نبودنت مثل فيلم "ديگران" شده و چيز هاي ديگه.

بايد بگم دوست خوبم حالا که دوباره خوندمش بايد بگم کاملا حق با توست من هم اون فيلم رو ديدم.و اتفاقا داستان من هم شبيه اونه.ولي يه چيزي،
شما که وقت گذاشتي و وبلاگ من رو خوندي (من هم قبول دارم چرت وپرت زياد ميگم ولي حالا) يه بار ديگه سه مطلب آخري که پابليش شده باهم و در کنار هم بخون.
اگه اون چيزي رو که من مي خواستم بگم نفهميدي
اون وقت منِ نويسنده ي ناشي مجبورم معني نوشته ام رو برايت بگم...
توي داستان" شکلات" که شبيه يکي از داستان هاي کوتاه روزنامه ايه مي خواستم بگم که همه ما دوران کودکي خوبي داشتيم و اگر هم بد بوده ولي باز هم دلمون واسش تنگ ميشه. اما حس خوب زندگي شيرين رو توي همه ما ها و توي سن سيزده چهارده سالگي ميکشند يعني دوران بچگي مون رو مي کشند.و اين مردن رو توي "بودن يا نبودن" تعريف کردم.
حالا مي خوايد بدونيد از کي اين قتل ها شروع شده. چه کسي باعث شده از فکر داشتن يه زندگي خوب و همون چيزي که توي بچگي جزيي از آرزو هامونه بيرون بريم .
باعث وباني اين مجلس سهراب کشي همونه که با هاش مصاحبه کردم خودِ "شخصيت فرهنگي" وآدم هايي مثل اون.

Thursday, October 31, 2002


اصلا حس ندارم که از دانشگاه يا جاهاي ديگه بگم يا خبر بنويسم وبهش لينک بدم
يا بگم زاينده رود رو بعد از اينکه خشکش کردند وهمه إکوسيستم ش رو نابود کردند
حالا تا تونستند نفت خالي کردند توش .همين مونده که فردا به هر آدمي دو متر طناب بدند بگند برو خودت رو دار بزن، برات خوبه.حماقت انساني در زماني که علم پيشرفته تر از هر وقت ديگه اي است به اوج خودش رسيده .فقط حماقت.اين انسان هاي لايعلم و بيشعور که ...
براي همينه که ترجيح ميدم از زندگي واقعي کمتر حرف بزنم بذار يه کمي تو خودمون فرو بريم کمي هم وقت کنيم وتوي خلوت خودمون روياي شيرين يه زندگي واقعي رو ببينيم يا کابوس هايي که بعد از بيدار شدن خوشحال ميشيم که همش خواب بوده. جدا شيم از اين حضور نباتي مون توي اين دنياي پستي که خودمون ساختيمش....
کابوسي که در بيداري و نه در خواب ميبينيم.
دوست دارم يه کم حرف بي ربط بزنم .دلم ميخواد داستان هاي ماليخوليايي تعريف کنم.تا يه کم تعادلم رو بدست بيارم.از اين برزخي که ما ها توش گير کرديم ونمي دونم کي قراره که خلاص شيم.
....
بودن يا نبودن.
ديگه شب شده بود.خسته بود، خسته .روي تخت دراز کشيد و زل زد به سقف ،سقفِ سفيدِ بدون ترک با پستي بلندي هايي که به سختي ميشد ديدشون .برگشت رو به پنجره کنار تختش .پنجره بسته بود .به سايه هاي درخت دم در خونه که پشت پنجره افتاده بود نگاه کرد .همون درخت که صبح ها وقتي از خونه ميامد بيرون بهش سلام ميکرد.مثل گربه کوچه بغلي که حالش رو ميپرسيد.برگشت ودوباره به سقف نگاه کرد واز خودش پرسيد "من چم شده؟".سوال بزرگش اين بود .از سه روز پيش
اين جوري شده بود .يعني يه جور ديگه شده بود.براي همين بود که درخت چنار دم خونه شون بهش سلام ميکرد.آدمايي که ميشناختشون ديگه جواب سلامش رو نميدادن ولي بعضي ها که تا حالا نديده بودشون کلي تحويلش مي گرفتند و ازش مي پرسيدند "ايا از وضع جديدت راضي هستي؟".آخه اونا از کجا ميدونستند؟.
توي خونه هم مامانش همش ناراحت بود ديگه مثل هميشه جوابش رو نميداد .يه هو بي مقدمه وقتي که جلوي روي مامانش نشسته بود ،مامانش صداش ميزد و از قبل ناراحت تر مي شد.يادش افتاد سه روزه که دستشويي نرفته .مگه ميشه؟.يعني سه روز بود که شکمش کار نکرده بود؟نه.نه.پس حتما يه چيزيش شده بود.
...
گربه سفيده کوچه لاله داشت توي پلاستيکِ پاره شده ي زباله دنبال يه لقمه نون ميگشت که درخت چنار محله بهش گفت "چه طوري؟".گربه همون جور که سرش تو آشغال ها بود جوابش رو داد"به تو چه!"
-با ماموريت جديد چه کار کردي؟
-همون کاري که بايد ميکردم.بابا ما عجب غلطي کرديم که داوطلب شديماو.
-ولي من راضيِ راضيم.کلي حال ميکنم.
-نه براي من سختمه.زنم ميگه اين کارا چيه .مگه ديوونه شدي.
-زنت کدومه؟ همون گربه سياه لَنگه.
-لنگ خودتي درازه بي قواره.زنمه دوسش دارم.اصلا من پشيمون شدم.ديگه اون کار رو نمي کنم .از خير ماهي يه دفعه گوشت که از آسمون ميفته گذشتم.
-عجب گربه خري هستي تو .فقط يه روز ديگه مونده...
...
دوباره صبح شده بود .يادش اومد که باز دوباره بايد اين دنياي عجيب رو تحمل کنه.باز هم سوال هاش بي جواب مي مونه.مثل هميشه صبحانه نخورده از خونه رفت بيرون .گربه سفيد کوچه بغلي تا نزديکش شد سرعتش رو کم کرد وزل زد تو چشماش.وهمون جور آروم از کنارش رد شد.يه زماني همه گربه هاي محل وقتي ميديدند که داره از دور مياد مثل باد در ميرفتند ولي حالا اين گربه پيزوري بي هيچ ترسي از کنارش رد ميشد.شايد اون هم ميدونست که که چه بلايي سرش اومده.امروز ولي مثل سه روز گذشته گربه هه حالش رو نپرسيد .
رسيد به درخت پير چنار منتظر شد تا ببينه که امروز هم بهش سلام ميکنه يا نه.
شاخه هاي درخت تکوني خورد صدايي مثل صداي پخته يه مرد بهش سلام کرد.
-سلام.
-سلام.تو کي هستي؟.
-من؟ خب من درختم.
-پس چرا مثل ما ادما حرف ميزني؟
-يه نفر براي چند روز اين صدا رو بهم قرض داده تا با تو حرف بزنم.تا يه چيزي بهت بگم.
-به من؟.اون کيه که ميخواد يه چيزي به يه بچه بگه اونم با صداي يه درخت؟
-هموني که مي خواد تو يواش يواش بفهمي که چه اتفاقي برات افتاده.
-خب بگو .من چم شده؟
درخت تکوني به خودش داد و يه کاغذ از لاي شاخه هاش افتاد توي بغلش .
روي کاغذ رو خوند.اسمش روش بود و بالاش نوشته بود :
هوالباقي
سه روز گذشت
بدين وسيله درگذشت نوجوان چهارده ساله...

شکلات!
يادت مياد ؟ تو بچه بودي،من همسن تو.توي همون پارک که بچهگي ها هميشه توش بازي ميکرديم روي اون نيمکت شکسته هه وقتي که من دستت رو محکم گرفته بودم.
از همون موقع ميترسيدم که گمت کنم .و تو از اين کارم خوشت اومده بود و با هم مي خنديديم.توي چشمات نگاه ميکردم که يه دونه شکلات گذاشتي توي دستم .من خجالت کشيدم شکلات رو گذاشتم توي جيبم و به خودم گفتم فردا من براش يه چيز ميبرم .
هر روز من يه شکلات به تو ميدادم و يه دونه هم تو به من .
تو شکلاتت رو ميخوردي ولي من ميذاشتم تو جيبم.
من هيچ وقت اون ها رو نخوردم ،هيچ وقت نخواستم که بخورمشون ،يعني نتونستم .
دلِ کوچيکم هيچ وقت راضي نشد که بخواد اون ها رو ببلعه.همشون رو توي يه جعبه نگه داشتم وهمه اون روز هايي رو که با هم بوديم با شکلات ها ميشمردم .و تو همه شکلات هات رو خوردي .هنوز هم ميرم سر اون جعبه فلزي و ميشمارم و ميگم
تو الان کجايي ؟يادم اومد اخرين بار ديگه برايم شکلات نياوردي وقتي شکلاتت رو بهت دادم گفتي که داريد از اونجا ميريد و ديگه نميايي و شکلاتي که بهت داده بودم گذاشتي توجيبت .من ميدونم .متمئنم حتما حتما تو اون شکلات رو نخوردي .
من هم شکلات هام رو نخوردم.

Wednesday, October 30, 2002

مصاحبه با شخصيت شخيص فرهنگي،سياسي،اجتماعي،و...
مقدمه:به مناسبت شکسته شدن رکورد تعداد بيننده در اين وبلاگ که بعد از يک ماه به بيست و پنج نفر در يک روز رسيد(گوز).هيئت تحريريه ودر راس آن مدير هيئت تصميم گرفتند با يکي از شخصيت هاي مهم وفرهنگي اين مرز وبوم مصاحبه اي ترتيب بدهيم تا هرچه بيشتر در جهت اهداف عاليه و متعاليه حرکت همه جانبه اي داشته باشيم.
با اين تفاصير بر آن شديم با جناب آقاي "شخصيت فرهنگي"(ش.ف)
مصاحبه اي ترتيب بديم .وبا ايشون در هتل ... قرار ملا قات گذاشتيم.
گفتگوي دوستانه رو در زير مي خونيد.ببخشيد که با کمي تاخير پخش شد.

م:با تشکر از استاد مي خواستم ازتون تشکر کنم
که دعوت ما رو قبول کرديد وتشريف اورديد.ببخشيد که
لابي اين هتل کمي بو مي ده.لطفا" کمي از خودتون بگيد
تا خواننده گان ما شما رو بيشتر بشناسند.

شخصيت فرهنگي:با سلام وعرض خسته نباشي خدمت شما
اينو بگم که خواهش ميکنم.من نمي دونستم که به اين مستراح ها ميگن لابي!...

ح:نه خير اقا نگو.بله بايد خدمت خوانندگان بگم که چون
لابي هتل جا نداشت ما اجبارا" مصا حبه رو در سرويس بهداشتي
هتل ... انجام ميدهيم.و البته با موزيک اصيل جاز!!!
که در همه سرويس ها خود مراجعين مينوازند.(پيف)

م:خوب استاد ميگفتيد.

شخصيت فرهنگي:بله بگذريم.من چهار ساله بودم که مجبور شدم که
سر زمين کار کنم.تا هشت سالگي تنها کاري که بلد بودم
بيل زدن بود.واين در ضمير نا خود آگاه من تاثير شگرفي گذاشت و
باعث شد دوست خوبي براي بيل بشم.

د: استاد منظور تون بيل کلينتون فقيده؟

ش .ف:نه خير آقا اسم اون ک* کش رو جلوي من نياريد.
منظورم همون بيل خودمونه.همون که قبر باهاش ميکنند.
البته قبر رو با کلنگ هم ميکنند.

م: خوب استاد بسه.

ح:استاد چه طور شد که تبديل به يک شخصيت شديد.

م:منظور "ح" اينه که چه مرارت ها وسختي هايي رو کشيديد.

د: ودر مورد دوران جواني تون هم برامون بگيد.

ش.ف:بله البت.دمورد تبديل شدن به يک شخصيت بايد بگم که تبديل شدن يه
فرايند صغيريه...

م:منظورتون همون ثقيله؟

ش.ف:هان ؟ هان. بعله.فرايند صغيريه و حدود درکش از قدرت
فهم شما بيرونه.

ح:يه مثال بزنيد استاد.

ش.ف:مثال.

م:لطفا " بيشتر اين مثال رو باز کنيد.

ش.ف:م....ث...ا...ل.

د:؟؟؟؟؟!!!!!!

م: باز هم بگذريم.در مورد دوران جواني.

ش.ف:هان؟ هان.جواني چيز خوبي بود.هيچ ازش نفهميدم.
چند تا چيز از جووني يادمه. 20 سالم که شد.متوجه اسباب پايين
بدنم شدم.نمي دونستم به چه درد مي خوره.فکر ميکردم به اينکه چه مزيت هايي
نسبت به شيلنگ آبياري داره.تا اينکه رفتم تحقيقات ميداني و محله اي انجام دادم
بالا خره توي دهمون يه دوست بيست ساله ام به نام
مرحوم جوانمرگ.بله صفدر جوانمرگ.کلي راهنماييم کرد
گفت که چيکارش کنم.البته الان ميدونم که اون اشتباهي راهنماييم
کرده چون اون از راه "خود کفايي" استفاده ميکرد.و نميدونست که ديگه بايد چيکار کرد
يه شعار هم داشت که چون مجلس فرهنگيه نميگم
ولي آخر بر اثر به خود کفايي رسيدن جوون مرگ شد ومرد.
بعد از اون .يه روز که از سر کوچمون رد ميشدم دختر کدخدا
"صغرا" رو از بالاي پشت بوم ديدم.اون موقع چون هيچ کس وضعش خوب نبود
همه فقط يه دست لباس داشتند و وقتي لباس ها شون
رو ميشستند مجبور بودند يه دو سه ساعت کون برهنه ول بگردند .يعني لخت باشند
اتفاقا صغرا هم لباس هاي خانواده وخودش رو شسته بود واومده بود
پهن کنه که من ديدمش.اونجا بود که فهميدم صفدر اشتباه ميکرده
ولي بيچاره صفدر اون موقع ديگه مرده بود.
خلاصه من ديگه مجبور شدم با صغرا ازدواج کنم.

ح: حتما هنوز هم با هم زندگي ميکنيد؟

ش.ف:نه .نه.وقتي اومديم شهر ،اون حاضر نشد اسمش رو بذاره "آناهيتا"
و چون اسمش ضايع بود .طلاقش دادم. و حالا فهميدم که
چقدر خوب کاري کردم.چون براي وجه اجتماعي خيلي خوب بود که پشت سرم ميگفتند
يا رو حتما خيلي روشن فکره که زنش رو طلاق داده!
تازه شما فکرش رو بکنيد.جلوي کلي مهمون ادم به زنش بگه
"عزيزم اناهيتا براي مهمون ها قهوه بياريد".چقدر کلاس داره.

د:ببخشيد ،الان اسم همسرتون چيه؟

ش.ف:خواهش ميکنم، کلثوم!

م: چطور شد.به سرعت مراحل ترقي وپيشرفت رو طي کرديد؟

ش.ف:هان؟ هان. هيچي آقا .يه روز که سر ساختمون بودم،يه اتومبيل اومد
و گفت که مسؤل فني ساختمان با گرايش آجر ميخواهند.
ما هم همراهشون رفتيم.و براشون کلي آجر بالا انداختيم
بعد گفتند چه قدر درس خوندي؟بهشون گفتم که
توي مکتب خونه دهمون پيش ملا حسن کلي بوستان ، گلستان خوندم
گفتند خوب بيا پس اينجا کار کن.که ما شديم کارمند اداري اولين
دانشگاه ازاد.بعدش هم بعد از دوسال امتحان ورودي قبول شديم و بعد از سه سال
پي -اچ-دي گرفتيم.شديم شخصيت برا خودمون!

ح:که اينطور پس تحصيلات دانشگاهي هم داريد؟

ش.ف:هان؟ هان. بهله آقا.من دکترا در رشته "روانشناسي گله اي" دارم .

م:منظورتون روانشناسي اجتماعيه؟نه؟

ش.ف:هان .بهله.

د:کمي در مورد دانش گاه آزاد بگيد گفتيد که اول گرايش
آجر داشتيد که وارد دانشگاه شديد.چي شد دکترا در روانشناسي... گرفتيد؟

ش.ف:هان؟ هان. دانشگاه؟؟؟ هان.نه آقا گرايش آجر کدومه.اون آقاهه که مارو برد
اين اسم رو روي عمله گذاشته بود که کلاسش نياد پايين.به عمله ميگفت
مهندس فني اجر. اين دانشگاه آزادي ها ،لامسبا از اون اول کلاسشون بالا بود!

م:و جريان مهندسي به روانشناسي؟

ش.ف:هان.بهله.بعد از اتمام ساختمون ها گفتند بيا تو که سواد خوندن داري همين جا يه مدرک هم بگير.ماهم رفتيم .گفتيم که: چيزي که ميدن حتما گرفتنيه!
خلاصه گفتند گرايش اجر ما هم گفتيم چشم.ولي بعد ديدند که
درسا برامون سخته مخم ديگه موقع رياضيات نمي کشيد.
تحقيق کردند ديدند ما دوران مکتب رفتن هم درست درس ياد نگرفتيم.
راست هم ميگفتند وقتي ملا سرش رو به اون ور بود.من همش
صفرا رو ديد ميزدم.البته اون موقع هنوز بدون لباس نديده بودمش.بعدا ديدم.بزرگ که شدم.

ح:بله تعريف کرديد.بگذريم چرا روانشناسي إجتماعي؟

ش.ف:هان؟ هان.آخه اون ها هم به ما تعهد داده بودند گفتند يه مدرکي
بايد بهمون ميدادند.کاشف به عمل اوردند ديدند اين رشته اگه مدرکش به
ما بدن خطري براي بقيه نداره.اين بود که سر سه سال دادند.

م:استاد پس اون موقع خووووب ميدادند؟نه؟

ش.ف:الان هم خووووب ميدند .فقط بايد اتومبيل وکمي پول داشته باشي بوق اتومبيلت هم خوب کار کنه .اونوقت خوب بهت ميدند!!!!

د:استاد منظور "م" اين نبود که.

م:خوب حالا ميخوام به مقوله هاي ديگري بپردازيم.
اصولا ميتونيد براي ما بخشي از تفکرات.عقيده ها.خواسته ها.
بينش به گذشته واينده برامون بگيد.

ش.ف:هان؟؟؟ بعله.بهله.هان؟
تفکرات اينه که نسل ما کلي براي اينکه وضعيت به اينجا برسه زحمت کشيد.
اين يه واقعيته.اون وقت جون هايي مثل شما به ما ميگند که:شما چه حقي داشتيد
که جاي ما تصميم گرفتيد.بايد در جواب اين کودن ها بگم که.حتما يه دليلي داشته که
اين طوري شده .وگرنه جور ديگه اي ميشد.
بعضي ها ميگند که شما براي به گه کشيدن تلاش کرديد.
در جواب اين ياوه گويان هم بايد بگم که :
ببين عوضي من اگه صلاحيت نداشتم بهم مدرک دکترا نميداند.توکه هنوز 18 سالته
نتونستي ديپلم بگيري.منو که ميبيني فقط 18 تا بچه از زن اولم دارم.بيلاخ.
بعضي ها هم از ما همش قدر داني ميکنند ميگند جهاني رو اباد کرديد.
در جواب اينها هم بايد بگم :باشيد که مابراتو داريم خوب ودرازش هم داريم.
منظورم چماقه ها.
ح:استاد در ميون کلامتون.من متوجه شدم که شما از استفاده
کلمات رکيک وبي ادبي و متلک هاي چاله ميدوني در ادبياتتون
زياد استفاده ميکنيد.فکر نميکنيد درست نباشه؟

ش.ف:هان؟ چرا .چرا.هست.خيلي هم بده.ولي بايد اعتراف کنم که من خيلي
زياد تيتر هاي روز نامه هاي وتني رو ميخونم!!!!

ح:هان؟؟؟؟؟؟ آهان.

د:لطفا ادامه بديد...

ش.ف:بهله.و اما عقيده،عقيده من يعني ما اينه که.اگر کسي تونسته
کاري توي هر جاي دنيا انجام بده و اون کار مثبت بوده .حتما و حتما کار ،کار ما بوده.
اصلا همه فيوضات عالم از زير بالشت من و هم نسلانم مياد بيرون.

م:جالبه!!!

ش.ف:کجاشو ديدي.نصفش زير لحافه!!!.بعله.خواسته ما اينه که .هرکسي
حرفي براي گفتن داره ميتونه اون رو جلوي آينه و با خودش مطرح کنه
نه جاي ديگه.حد اکثر ميتونه يه وبلاگ بزنه با بيننده محدود.و از سايت هاي
ميزبان مجاني استفاده کنه تا راحت جلوش رو بتونيم بگيريم.

ح:استاد پس شما هم از اينترنت سر در مياريد؟

ش.ف:هان؟ هان.کجاشو ديدي.من خودم کلي بيل گيس هستم.
چون من همه بيل هارو ميشناسم.يه دفعه چند وقت پيش
با يه دوستان رفتيم يه دونه کافي نت .آقا عجب جايي بود.
يه صفحه بود توش يه چيز مينوشتي.بعد يکي که اسمش
پيشو_نازي بود برام نوشت تو خيلي خوب حرف ميزني
برات ميل ميزنم.ولي من نفهميدم .فکر کنم يارو باستاني کار
بود چون گفت :ميل ميزنم.
بعد دوستم يه کم برام توضيح داد ولي چون همه اينها رو
شيطان بزرگ ميسازه من دلم نخواست ياد بگيرم.

م:در همه موارد زندگي تون اينجوري رفتار ميکنيد؟

ش.ف:بعله...به ديگران هم امر ميکنم که اين طوري باشند.
چه معني داره چيزي که اون جنايت کار ها توليد ميکنند ما ياد بگيريم
يا استفاده کنيم.اصلا ما از تلفون هم نبايد استفاده کنيم .همين جوري ميريم بالاي ديوار طرفمون رو صدا ميکنيم.چه معني ميده.

د:پس استاد حتما ميدونيد که رشته تخصصي شما يعني
روانشناسي رو آمريکايي ها به وجود آوردند.درسته؟

ش.ف:نه خير آقا. چرا مزخرف ميگيد .کجا يه همچين حرفي نوشته؟
شما جو سازي ميکنيد.چرا هوا رو آلوده ميکنيد.به شما چه مربوط.
وقتي تو يه چيز تخصص نداري .اصلا حرف نزن.من دکترا دارم .تو چي داري؟
هيچي.تو چي سرت ميشه؟

م:استاد "د" ببخشيد.در مورد خشونت بگيد.نظرتون راجع بهش چيه؟

ش.ف:خشونت چيز خوبيه.من و هم نسلانم خيلي ازش خوشمون مياد.
کلي ازش استفاده کرديم و ميکنيم.وقتي بچه تون مياد و بهتون ميگه
بابا من پول ميخوام شما اگه نزني تو دهنش خيلي خري.
يا وقتي يه نفر بهتون اعتراض ميکنه شما بايد کاري باهاش بکني که ديگه
نتونه اين کار رو تکرار کنه.خيلي ساده ميتوني خرتش رو فشار بدي.
اين مرام ماست.اگه خشونت نبود ما هم نميتونستيم بمونيم.

ح:چند تا کلمه بهتون ميگم .ميخوام اون چيزي که توي
اين پنجاه سال زندگي از اين کلمات به ذهنتون مياد بگيد.

ح:زندگي

ش.ف:چاهار تا زن، پول مفت، شماره حساب کلون .ماشين بنز.
گور پدر بقيه.

ح:عشق.

ش.ف:چيزي که بايد در ظاهر نشون بدي داري و همش دروغه
عشق دروغه من که نديدم يه همچين چيزي.

ح:مردم.

ش.ف:مثل گوسفند به درد دوشيدن مي خورند.

ح:قسمت.

ش.ف: چيز خوبيه .ميتوني هر بلايي سر مردم بياري و اون ها ميگن حتما
قسمت شون اين بوده.

ح: روزنامه

ش.ف:پاک کردن شيشه.

ح: روز.

ش.ف:شب بهتره چون کسي نمي بيندتون.

ح: هدف.

ش.ف: ندارم.

ح:جوانان.

ش.ف:نميشناسم شون ولي خوب ميشه تحت تاثيرشون قرار داد
بلدم چه جوري رو احساس شون راه برم.

ح:درخت.

ش.ف:بريدن.

ح:گل.

ش.ف: مصنوعيش بهتره.

م:استاد واقعا به اين ها اعتقاد داريد.به همه اينها؟

ش.ف:بله البته .چاره ديگه اي نداريم .ما هم نماينده اين طرز تفکريم.و اگه
ازش پاسداري نکنيم ،خب نابود ميشيم.

د:فکر نمي کنيد که نبايد اين عقيده تون رو به ديگران تحميل کنيد؟
با توجه به اين که شما تعداد معدودي هستيد در مقابل مردم.

ش.ف: نه. دوباره تو حرف زدي .

م:متشکر از شما که وقتتون رو به ما داديد.
در آخر اگه چيزي باقي مونده بگيد.

ش.ف: متمئن باشيد من چيزي رو باقي نميذارم.