Friday, October 25, 2002

نوستالژي جمعه!

امروز جمعه ي قشنگيه.خيلي توپه.ديگه جمعه ها براي من خون جاي بارون نمي چکه!همون بارون مي چکه. هه هه.هميشه براي ما ها از بچگي جمعه ها که روز تعطيل بود وهست يه حس خاص همراه خودش داره.خيلي بچه که بودم روز هاي هفته زياد برام فرقي نداشت.فقط از سه شنبه ها بدم مي اومد چون بابام تا دير وقت توي اداره مي موند و دير ميامد خونه.از پنج شنبه ها هم خيلي خوشم ميامد چون داداش هام وبابا زودتر ميامدند خونه.ولي بازم جمعه ها برايم فرق داشت.
داداش بزرگم صبح باصداي ضبط همه رو بيدار ميکرد وخودش ميرفت فوتبال .بعضي وقتا من هم ميبرد.داداش وسطيه که ميخوابيد يا درس ميخوند(مهندس).و بعد که خواهرم با شوهرش ميامدن خونمون و اقاي "اط..."اينا هم ميامدند وکلي شلوغ پلوغ بود.
اصلا جمعه ها يه روشنايي خاصي داشت.انگار خورشيد جمعه ها نور بيشتري ميفرستاد خونه مون...
بعد که ميرفتم مدرسه که ديگه نگو.همه اميدم به جمعه ها بود.اون خوشحالي صبح جمعه با اون دلشوره غروب جمعه ها چه حالي که به آدم نميداد.
همه ي هفته به اميد اينکه پنج شنبه ميشه و ميشينم همه مشق هام رو همون پنج شنبه مي نويسم جمعه همش بازي ميکنم.وکارتون ميبينم.تازه فيلم سينمايي جمعه ها هم بود که اونموقع براي من تکراري نبود.هنوز خيلي هاش رو يادمه.
ناهار جمعه ها هم فرق داشت.اگر مهمون نداشتيم ،پنج نفري دور يه سفره اونم روي زمين مي نشستيم و چه حالي ميداد اون جوري غذا خوردن.

بعضي جمعه ها هم با دوستان و اشنا ها ميرفتيم باغ يکدومشون .کباب وجوجه کباب وبازي توي باغ که بيشتر فوتبال بود .چقدر همه اينا خوب بود.هنوز هم هست.ولي ديگه غروب جمعه ها دلشوره ندارم.!!!
دلم براي اون غروب جمعه که نگران مدرسه رفتن فردا بودم ولي دلم مي خواست زود تر صبح بشه برم مدرسه .اين مزه گَس زندگي توي غروب هاي جمعه خودش رو نشون ميداد.تلخي و شيريني توي دل آدم چه شوري به وجود مياورد.ديگه غروب هاي جمعه اون جوري نميشم.چون ديگه بچه نيستم و چقدربده که ما آدما بزرگ ميشيم .وچقدر بدتره که کودکي رو فراموش ميکنيم و اين يعني خودمون رو فراموش ميکنيم.
نيما حق داشت که ميخواست توي ده سالگيش بمونه و بزرگ نشه!!!
راستي چه طوري نيما جون .جاي مارم تو ده تون خالي کن.قربونت.

زت زياد.

Thursday, October 24, 2002

و...ا...ي

مرسي از اوني که اينو برام فرستاده .بابا شما که ميدوني
من نه اهل قزوين هستم نه شهرضاي خودمون.با يه اي-ميل دو هزار تا عکس بچه براي ما
فرستاده.بعدش هم گفته منفجر نشه(ميل باکسم)
من مخلص شمام.اسم وفاميلت هم که توي اي- ميل ت بود.
اصلاشما هر بلايي سر من بياري مجازي ميخواي اگه دوست داري وبلا گم رو واست "هک " کنم تا يکم با هم بخنديم.
بعدش هم ميگي داري مخم رو ميزني.
قربون شکلت شما که مخ مارو خيلي وقته زدي .
خلاصه نه با اي-ميل بلکه خواستم توي وبلاگم بگم: مر30.
بعدش هم ديگه به بيان احساسات نگو مخ زني که کلمه مناسبي نيست.
فقط اينکه که خيلي مخلصتيم.


خبر ديگه اينکه،امروز بعد از يه هفته علي رو ديدم.بابا دمش گرم ديگه چند وقت ديگه بايد بريم شيريني بخوريم .کارش ديگه تمومه.به اين ميگن مخ زن نه من.
ولي از بد شانسيش امروز قبل از اينکه من برم پيشش داشته با طرف حرف ميزده که مامانش ميبيندش.خلاصه هموني شد که ميخواست .اينکه قضيه رو بشه تا کار ها زود تر حل بشه.به به.چه شود.
کلي با هم خنديديم.هي بهش ميگفتم که رفت خونه چي بگه که کمتر سرش داد بزنند يا بهش گيربدن.گفتم حالا اگه باباي طرف بفهمه، چيکار ميکنه؟گفت احتمالا از خونه بيرونش ميکنه!!!!چقدر اين خانواده ها بي فرهنگند.
خلاصه به قول منوچ"ديرا دي دا دا ديرا ديداداي دا دام".

زت زياد.

Wednesday, October 23, 2002

I see you in my mind.
stay here.
نويسنده ،مشغول نوشتن بود .مي خواست همه آنچه در آن روز برايش اتفاق افتاده بود بنويسد .تا شايد کسي بيايد و کلمات اورا بخواند و لحظه اي در دنياي او شريک باشد.
يکي يکي دکمه هاي کي- برد را فشار ميداد.تنين صداي برخورد کليد ها با ته کي برد آهنگي براي او داشت که صداي زندگي بود.ولي از نوشتنش راضي نبود.هميشه آنچه که ميداني ديگران ميخوانند به رنگ دروغ و دو رويي آغشته ميشود.گفت کاش صفحه اي سفيد و مدادي سياه داشتم تا نقش زندگي را در خطوطي ميزدم که هيچ انساني جز خودم از سِر آنها با خبر نشود.خطوط ونقش ها براي او همچو هيروگليفي بود که خودش فقط خودش آنها را مي خواند.ديگر از کلمات و دورويي حروف و اينکه مدرکيست براي وصل کردن او به همه آنچه که براي محکوميتش لازم بود خسته شده بود.
ديگر از بازي با کلمات و رقصاندن آنها بر صفحه چندشش مي شد و آرزو ميکرد کاش زمان متوقف ميشد تا او از نوشتن دست بردارد.و شايد نه، يک اتفاق کافي بود تا اورا نجات دهد .وآن اتفاق آمد.باپاي خودش در سرماي بيرون با چهره اي گرمي بخش .چشماني که زندگي به تمام معني در آن جريان داشت.و صدايش و صدايش انچه که نويسنده را تکان داده بود .آنچه که زمان را براي او متوقف کرده بود .همان که در ميان صدا هاي نا هنجار و نفرت انگيز روزگار روزني بود براي فرار به بهشت.طنين زندگي صوت اهورايي و نمايي از منجي نويسنده در پشت پنجره ي ذهن او آمده بود.همان جا ايستاده بود و به نويسنده نگاه ميکرد.انگار منتظر بود تا نويسنده حرف بزند.در هواي سرد يک عصر پاييزي هردو عرق کرده بودند.و چشم در چشم هم افکار هم را مي خواندند.منجي نويسنده که براي او همچو رويايي زنده بود از پشت شيشه خيال واز پس ابر هاي بي خيالي چند جمله با نويسنده سخن گفت.نويسنده ميترسيد .ميترسيد کسي بيايد و خلوتشان بهم بخورد.شايد رهگذري بيخبر.ولي به هر حال او در ان لحظه اهريمن آن دو ميشد.
ولي روياي نويسنده سبک بال و بي خيال بدون نگراني وآسوده گوش ميداد به آنچه نويسنده ميگفت.کلماتي که شايد فقط براي آن دونفر معني داشت.
"به" ، "زيبايي" ، "نقاشي يک پل"،"خانه مار درخت جاده و تبر"،"ترانه هاي کودکي"،"او"و"من"...
ديگر نوسنده يادش رفته بود که سنگي خواهد آمد و شيشه تنهايي شان را ميشکند.
و آن سنگ آمد.مردي نا خواسته سنگ جلوي پايش را شوت کرده بود آن دو ديگر در کنار هم نبودند.باز نوسنده ماند و تهايي اش و رويايي که رفته بود در سرزمين روياها تا نويسنده دلش براي او تنگ شود.احساسِ بدِ تنها بودن با اينکه در خانه تنها نبود وجود نويسنده را فراگرفته بود.دوست داشت مي توانست تنهايي اش را با "آنان که تنهايي را دوست دارند"تقسيم ميکرد. کاش رويايش دوباره باز ميگشت و لي او رفته.دوباره آمد چيزي بنويسد که انگشتانش فقط آنچه دلش ميگفت نوشتند ديگر از عقل خبري نبود.
"کاش او ميبخشيدم که من ترديد کردم و تو رفتي. چه وقت دوباره مي ايي..."
«محمد گارسيا مارکز»
ده شلمرود
october 23 1976.

سر گيجه::
جالبه ها،نوشته قبلي که ساعت دو نصف شب پابليش شده بود رو امروز دوباره خوندم.ولي ديدم نود درصد مطلبم غيب شده.چون يادمه موقع نوشتن به چي فکر ميکردم و چه دگمه هايي رو زدم ولي نوشته اي وجود نداره!!! به فايل وورد مخصوص مطالب وبلاگم هم نگاه کردم مطالب 22اکتبر هموني بود تو وبلاگه و همون قدر ناقص.نمي دونم کلي چيز هاي جالب نوشته بودم که نيست نمي دونم چي شده شايد اثر زيادي خوردنه اونم اونجوري.ميگن ،کم بخور هميشه بخور.ولي من فقط هميشه ميخورم(غذا ).
خلاصه ديشب مگه خوابم ميبرد ،مثل الان، صبح ساعت هشت کلاس دارم ولي نمي تونم بخوابم.ديشب "دل درد" داشتم و وامشب "د ل"درد!.دلم مي خواد تاصبح بشينم و چيز بنويسم . چرنديات بگم .اَراجيف ببافم.خزعبل بنويسم .و...
ولي اما نمي تونم .

از اثرات مجالس رسمي و ديدار فرزانگان بر يه کسي(به فتح ک)مثل من اين ميشه که
براي حفظ تعادل رواني و استراتژيک تخماتيک، و به دليل قليان احساسات ضد امپرياليستي و ضد نپوشيدن پيجامه در مهماني هاي رسمي مجبور به نوشتن
انچه در زير آمده بشوم.ومردمان اهل وب گردي و ول گردي را از سرچشمه بيکران ادبيات بي ادبي سيراب کنم که همانا زکاة عالم انتشار علم اوست
و انچه خفه ام ميکند بوي پاي اوست
و امان از اين دوست
که ميکند از ما پوست
و انچه دارد گوز، بوست
بو دادن کار راسوست
جايي که دران آب روانست جوست
سد ممد شاعري خذعبل گوست
آنکه هشت مترو نيمش در زمين است همانا خود خود اوست
سد ممد هندوانه دوست
...

اي دوست !
ا....ي دوست نخور هندوانه با پوست.
که اين... که اين کار يابوست.

اگر خواهي نميري بي بهانه .
بخور نون و پنير و هندوانه.

جونم!

به من چه که گوش خر درازه
يا چشم وزغ تو اب بازه
در گوشه مستراح ماندن
بهتر ز مثلثات خواندن

اي دل ، امان امان....

اگر تو شاعري من بچه شيرم
لنگات به هوا ...نت به ...نم

بيابالا. مخلصيم داش

به پا هاي من از زير کرسي
ز ...ها ميکند احوال پرسي.

ناز نفست.

کبوتر بچه بودم مادرم مرد
مرا بر دايه دادند دايه ام مرد
...
[صوووت]

گل اومد بهار اومد ميرم به صحرا
عاشق صحرايي ام بي نصيب وتنها
دلبرم مه پيکرم گردن بلورم اه
عيد اومد بهار اومد من تو دورم

هي امان امان...

صبح که از خواب پا ميشي پنجره ها وا ميشه
ظهر که از خواب پا ميشي پنجره ها وا ميشه
عصر که از خواب پا ميشي پنجره ها وا ميشه
شب که از خواب پا ميشي پنجره ها وا ميشه
دوباره صبح که از خواب پا ميشي پنجره ها وا ميشه
دوباره ظهر که از خواب پا ميشي پنجره ها وا ميشه
دوباره شب که از خواب پا ميشي پنجره ها وا ميشه

حالا
زير بغلم مو داره
... مو داره
..... او داره

جووون
اب را گل نکنيم
شايد اين آب روان ميرود پاي سپيداري
تا فرو شويد اندوه دلي...

دشت هايي چه فراخ
کوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد

صفات

دويدم و دويدم سر کوهي رسيدم
دوتا خاتون رو ديدم
يکي به من آب داد
يکي به من نون داد
نون و خودم خوردم
آب و دادم به زمين
زمين به من علف داد
علف ودادم به بزي
بزي به من پشکل داد
پشکل و دادم به نون وا
نون وا به من نون داد
نونو دادم به ...
...

اي بابا

حسني نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند ناخون سياه
واه و واه و واه
....

نورمي

ظهر که در مدرسه ها وا ميشه
غافله دخترا پيدا ميشه.
يکي ميبيني چه نازه
يکي دماغش درازه
چادري خيلي نازه
...

خاک پا

خانوم چس آي خانوم چس
برام سخته تنفس
قدمات روي ... مام
بيا و کمتر بچس

کرتيم

اي داد بي داد
تخمه بو ميداد
به من نمي داد
وقتي که ميداد
پوستش رو ميداد

tanX

Try to make you completely real
I'll use a brush so light and fine
To draw you close and make you mine
I'll paint a sun to warm your heart
Swearing that we'll never part
That's the colour of my love

إندشي

آي آدماي مرده
ترس دلاتونو برده
پس چرا ساکت هستين
سگ دلا تونو خورده

به هرکي هرچي گفتن
به من جواب ندادن

بسه ساکت نشستن
در خونه ها رو بستن
دل از همه بريدن
دل به کسي نبستن

زت زياد
«مَمّد اٌلکُتّاب مُکَمٍل زاده اَصل شَلَمرود آبادي بي اَدب»

Tuesday, October 22, 2002

روز خاص .لحظه انفجار!
حالا بعد از اين همه کار هاي جور واجور و انواع و اقسام اعمال خلاف و غير خلاف خوردن همه جور خوراکي(از نوع حلال.يه وقت فکر بد نکنيد ها) ديدن همه انواع دوستان و کلي خوش گذروني در غياب پدر و مادر که به تهران رفتن.واينکه امشب همه خيابون ها جشن بود(بچه مسلمونا ميدونند واسه چي)و همه جور کيک و شير کاکائو و دوغ وگوشفيل (تا حالا خورديد؟؟خيلي خوشمزس.شور وشيرين)وانواع آش رشته که هم توي دانشگاه خوردم هم بيرون توي محله مون و بعد خوردن پيتزا با نوشابه وسالاد اونم دسته جمعي البته قبلش موقعي که از دانشگاه اومدم يه ساندويچ الويه که مامان درست کرده بود خورده بودم.....ب ...و ...م(محمد منفجر ميشود) فکرش رو بکنيد.يه بار ديگه مرور ميکنم تا حسابي حالتون به هم بخوره:
-کلوچه و شيرکاکائو پاستوريزه صبح موقع کار تو کافي نت.
-خوردن بستني موقع جشن دانشگاه به همراه کلي مسخره بازي وخنديدن تا حد مرگ.
-خوردن قورمه سبزي با نوشابه و يک غذاي مشترک که چلو مرغ بود در سلف موقع ظهر.
-صرف آش رشته که اصلا دوست ندارم ولي تو رو درواسي گير کردم ودوتا ظرف شامل 6 ملاقه پر آش (ا...ه)کمي بعد از نهار ظهر.
تبصره :استشمام مقدار متنابهي بوي پا و جوراب عرقي در نماز خانه دانشگاه.
-خوردن مقدار زيادي شکلات گز و ديگر تنقلات معموله.قبل شروع شدن کلاس ادبيات که هيچ وقت شروع نشد.
-اومدن به خونه وخوردن يه ساندويچ الويه.
-رفتن بيرون گشتن وخوردن 8 عدد کيک 5 ليوان شير کاکائو ي غير بهداشتي .خوردن
آش رشته رو درواسي دار! دوليوان شربت. يک عدد بستني .دو ليوان دوغ و دو ظرف گوشفيل. بعد از همه اين ها چون همه نظري بده ها چيز هاشون تموم شده بود رفتيم شير کاکائو هم خورديم و پولشو داديم!!!!!بعد چيپس مزمز سرکه نمکي!
-شام پيتزا با سالاد ودوتا نوشابه.(يه دوستي داشتم که ميگفت مقدار خوردن پيتزا تا حديه که وقتي صبح اروق زدي بوي پيتزاي ديشب رو بده!!!!(خيلي روم به ديوار))ولي

چون من امروز کمي و فقط کمي تنقلات خورده بودم(چيز خول .به کاميون چيز ميگه کمي)نمي تونستم يه دونه پيتزا بيشتر بخورم .
تبصره :تازه بعد از همه اينها انقدر خنديده ام که نگو دارم واقعا ميپکم.منفجر ميشم.

اگه مامانم بفهمه.يکي نيست بگه ميخواي خودتو بکشي خب بکش ديگه چرا انقدر مواد غذايي حروم ميکني!!!!!
خلاصه حالم الان که کاملا تنها شدم کمي بهتره چون دارم يه دونه آدامس اوربيت اوکاليپتوس ميجوم.و خطر انفجار رو رد کردم.ولي شايد بعضي از شما ها بد جوري حالتون بهم خورده(هاهاهاهاهاه)کافيه فقط تصور خوردن اين همه چيز رو بکنيد.
چشمام رو به سختي باز نگه داشتم.(خميازه)دلم هم درد ميکنه.

*::::نکته مهم يا اي کاش اينجوري ميشد.
کاش وقتي ديدم کلاس هاي صبح تشکيل نشد.و کلاس 5تا 7 بعد از ظهر هم تعطيل شده بود.قيد کلاس ادبيات رو مي زدم و ميامدم خونه و...
و مي رفتم به جايي...يه جاي مثل يه نمايشگاه نقاشي و يه نفر که.... يه نفر که ديدنش به تمام خوش گذروني هاي صبح تا حالا مي ارزيد رو مي ديدم.!!!!
چون همون جور که گفتم کلاس ادبيات در اينجا لعنتي تشکيل نشد.
واي که چقدر خوب ميشد اگه و اگه اين کار رو ميکردم.حالا تا دو ماه ديگه چه جوري صبر کنم.جدي ميگما اصلا تارف هم نميکنم چون قول دادم که نکنم.
آرزو بر جوانان(جواتان)عيب نيست!!!!

Sunday, October 20, 2002

سي همه!

اين مطلب برداشته شد .لطفا ديگر گير ندهيد
باتشکر.
همون که ميخواد سر به تن فوضول نباشه
م ح م د