Saturday, September 07, 2002

امروز کلي حرف دارم
از کدوم شروع کنم نمي دونم.
کرزاي خوش شانس!
ديروز يه ادم بيمعني توي اين دنياي به اين بزرگي ميخواست بازم يه خبر بزرگ درست کنه
من نمي فهمم کشتن يه ادم .خراب کردن دوتا برج بزرگ واز بين بردن يه عالمه ادم ويا بمب گذاشتن سر راه مردم از همه جا بيخبر چه نفعي مي تونه داشته باشه.

واقعا حقيقت چيه؟ حتي توي روابط انساني مون با هم ديگه با دوستمون با همسايه
و حتي با خانواده مون هيچ جور صداقتي نمي تونيم پيدا کنيم. هميشه تو دلمون راز داري مي کنيم حرفمون رو به کسي نمي زنيم. توي دنياي سياست که ديگه هيچي!
همه حق همديگر رو ضايع ميکنند همه فکر ميکنند برحقند و خودشون بهترينند
البته که نه توي اينجا ونه هيچ کجاي دنيا تا اون ناجي انسان ها(که همه مردم دنيا منتظرن بياد) نياد هيچ حقي به محقش پس داده نيشه.فقط بايد دعاکردزود تر بياد.

کشتي تو من و کشتي!
امروز ديگه اين کشتي ها هم تموم ميشه .من بايد بگم که همون قدر که فوتبال رو دوست دارم کشتي وشنا و... رو هم دوست دارم .(خوب داشته باش!)واز اونجايي که من خيلي ايراني ام پس بايد خيلي هم روي کشتي حساس باشم(خوب باش!)
پس به خودم اجازه ميدم يه کم دربارش ور(به کسر و)بزنم!!!!!:
اول "علي رضا حيدري".

چند وقط پيش با اولين مربيش مصاحبه ميکردن مربيه يه دونه بچه 12ساله که ميشد ازش به جاي ني قليان استفاده کرد و داشت همون جا تمرين ميکرد صدا زد و وايسوندش کنار حيدري .حيدري تقريبا ده برابرش بود.ومربيه با افتخار گفت که وقتي براي اولين بار اومد باشگاه از اين پسره هم ريزه تربود مثل اينکه هيچ وقت اين بچه رشد نکرده.
بعد مارو ميگي دهنمون واز مونده بود ."از کجا تا به کجا" امروز حتما اول ميشه

دبير برو دبيري درس بده!

اين يکي علي رضا(دبير ) هم که امسالم طلا نگرفت بچه توي کشتي اخرش هرچي زور زد نتونست برنده شه ولي خوب کشتي 4-0 باخته رو به 4-4 کني خيلي هنره!
موقع بازي انقده هيجاني شده بودم(تو که هميشه هيجانيي) که بچه 11ماهه دادشم هم بامن عکس العمل نشون ميداد(قربونت بره عمو)!!!

بسه ديگه حالا هرکي ندونه ميگه اين يارو 20 سال تو ورزش بوده حالا ديوونه شده!
البته ديوونه که هستم(خل!!!)

خواهر تو يکي ديگه گير نده

پنج شنبه که بادوستم رفته بوديم بگرديم و کار خير انجام بديم(!)يه هو يه دونه خانوم چادر مشکي که مثل يه تانک يا بولدوزر يا يه همچين چيزي بود اومد جلومون و من هم که ميدونستم نه من از اين جور اشنا ها دارم نه رفيقم خودم رو جمع جور کردم که در برم.حاج خانوم اومد جلوي مارو گرفت وبا لحجه اي که انگار "جان وين" داره حرف ميزنه
شروع کرد به حرف زدن:
-خوب پسرا اين چه وعضه بيرون اومدنه خجالت نميکشيد ننه بابا تون کجان
همين شما کره خر هاييد که امريکا جرات کرده بهمون حمله کرده!(اون اين جوري حرف ميزدا)
يه هو من گفتم :ااا مگه آمريکا حمله کرده؟اينو که گفتم چشمم افتاد به يه دونه از اين ماشين هاي گشت ويژه که چندتا مرد هم توش بودن .بد جوري بهم برخورد.برگشتم به يارو گفتم مگه چي شده که شما او مدين تذکر ميدي پس اون نره غولا چي کارن من با خانوما حرف نميزنم. زنه خودش رو جمع جور کرد گفت :
پس چه جوري که يه رب پيش خوب با دختر مردم تو کوچه حرف ميزدي حالا بامن حرف نميزني
رفيقم گفت:مگه جرمه .اگه باباش بره شکايت کنه اونوقت بيا مارو بگير !اونم نه شما که خانومي.اصلا شما کي مارو ديدي .به شما چه مربوط؟اصلا من ميرم شماره ماشينتون رو ور ميدارم به مرکز شکايت ميکنم.چرا بايد يه خانوم بياد با ما حرف بزنه(وه دوست ما هم زبون داره)خلاصه تا علي(دوستم)اينو گفت يارو زنه رنگش پريد دور زد نيگاه کرد تا ماشين گشت وديد خودشو جمع جور کرد گفت اينجا واينسيد بيايد تو کوچه!!!!
مارو ميگي مونده بوديم چي کار کنيم؟
...
خلاصه درست بود که حاج خانوم قصه ما از همون...کماندو ها بود که براي تذکر به دخترا سوار ماشين منکرات ميشن ولي اون موقع تو ماموريت نبود !!!!
داشته ميرفت خونه که ميبينه دوتا جوون دارن با خواهر گراميش(ماشا... چه خواهري)دارن صحبت ميکنن
يارو هم ميره دنبالشون که بگه ديگه از اون طرفها پيداشون نشه!!!
تمام.
ولي يه وقت اشتباه نشه ها اون دوتا جوون خوشتيپ من ودوستم نبوديما دو نفر ديگه بودن .ما که اصلا از اين کارا نمي کنيم.ساف(صاف)ميريم ساف ميايم !سربه زير اصلا هم کاري به ... مردم نداريما فکر بد نکنيدا.فقط ادم بايد حواسش باشه طرف خواهرش تو منکرات نباشه!!!!!!!!!!!!!
(آخيش تشنم بود رفتم اب خوردم.لا مسب اين هوا هم انقدر گرمه که خر طب ميکنه چه برسه به من که از خر خرترم)

ادامه کودکي ديگران
خوب حالا ميريم سراغ اين ها
----------------------------------
اينم جکي جان که اسمش هست کنگفو کار "بامزه"حتما
بچگي هاش هم با مزه بوده!

خوب ماريا کري هم که لخت وپتي بودن رو از بچگي شروع کرده والان موقع خوابيدن لباس ميپوشه خوب اون موقع هم نپوش ديگه

تام کروز.

حالا که گفتيم تام کروز از همسر سابقش هم بگيم که سر يه کاري!
از هم جدا شدن.اخه هيف نبود نيکل به اين ماهي رو طلاق دادي درسته
بچه گيهاش داهاتي بوده الان که ديگه داهاتي نيست.هيکل به اون ماهي!!!

برد پيت بچه بد هاليوود که بچه بد تو خونه هم بوده
البته الان ديگه خوب شده ها!!!

دمي مور هم از اون بچگي اکشن کار بوده وداد ميزده. "جوگوري"!!!

جوليا رابرتز هم که از اون دخترا بوده که بچگيش مسخرش ميکردن(خودش گفته ها من نميگم)

اين هم اقاي "نيو" همون ماتريکس نه "کيانو ريوز"

کاترين زتا جونز.آخه من چي بگم!!!

وغيره
ديگه اينکه بايد هميشه به بالا بودن و نوک قله فکر کرد تابشه اينجا روي زمين راحت زندگي کرد اگه به آسمون نگاه کنيم و يادمون بياد که از کجا اومديم و از خودمون بپرسيم به کجا ميريم و جواب سوالامون رو از ستاره ها بخواهيم حتما زندگي برامون راحت تر ميشه.
اصلا مهم نيست که ده سال ديگه کار داري يا بي کاري؟ ازدواج کردي يانه؟
ميتوني يه لغمه نون گير بياري يانه؟اصلا زنده هستي يا نه؟ مهم اينه که کجا وايسادي روي قله زندگي يا هنوز او پايين توي دره اي.منظورم اينه که مهم اينه که ادم به هدفش رسيده باشه البته نه به هر وسيله اي!!!!!


Thursday, September 05, 2002

گزارش مبثوت مختصر از...
خوب ديروز انقده حال داد که وقت نکردم دربارش بنويسم .
اول که رفتم بعد از پنج روز ماشين رو تحويل گرفتم.وکلي جريانات رو پشت سر گذاشتم.
از سرو کله زدن با مسول تعميرات تا صحبت کردن با پيرمردي که سرش واسه يه گوش شنوا درد ميکرد.انقدر ور زد که مخم تا شب صوت ميکشيد.تقصير خودمه يکي که شروع
ميکنه به حرف زدن من فقط تشويقش ميکنم به حرف زدن بيشتر.امان از روانشناسي اجتماعي من.يا رو حتي از دخترش که سي سالشه وهنوز شوهر پيدا نکرده با من حرف
زد.شايدم انتظار داشت برم خواستگاري دخترش.بعدش از وضع بد اجتماع گفت!البته قبلش از بدي ماشين هاي ايراني حرف ميزد.ورسيد به وضع جوونا توخيابون.يه چند
کلمه اي هم از طرح خانه هاي عفاف گفت!!!!بعد رفت سراغ گروني وشروع کرد از حمله
امريکا به عراق گفتن واينکه ممکنه اين امريکايي ها واسه رد گم کني هي ميگن عراق
آخرش ميريزن ايران و ميگيرن!!! من و ميگي تبديل شده بودم به يه اسب "تک شاخ"
خوشبختانه ازم سوال نميکرد اگه ميکرد منم مثل خودش دري وري تحويلش ميدادم.
خدا پدر اوني که اومد صدايم کرد بيامرزه گوشم ديگه داشت کباب ميشد خلاصه ما هم با ماشين از اونجا رفتيم(فرار کردم).ونفهميدم يارو دربون بود يا مشتري!!!.
بعد رفتم سراغ روزنامه گرفتن براي دانشگاه ازاد تا به بقيه هم نشون بديم که قبول شديم(اه اه)وه که چه تيکه هايي ريخته بود همين جوريش اونجا شولوغ(شلوغ) هست ديگه چه برسه به اينکه يه اتفاق تاريخي هم قراره بيفته!بهانه خوب .که ملت بيکار! يه جايي جمع شن به منظور کاره ديگه کار ديگه اي بکنند!!!!!! خلا صه جريانات اونجا(دم دکه و پاساژ نزديکش)رو نمي نويسم که حرفي پشت سرم نباشه!!!
بعدش رفتيم خونه تا بعد از غروب با برو بچه ها بريم تو خيابون ولگردي!!!(ممدي توهم!!!)
خلاصه ماشين رو يه جا گذاشتيم ورفتيم پي زندگي مون.اقا ميگن تاجووني و يه دونه دل
الکي خوش داري استفاده کن که بعدا" افسوس نخوري مام حرف بقيه رو گوش ميکنيم
از اين اوقات مثل طلا مون خوب استفاده ميکنيم اقا خووووب!(هر کي ندونه ميگه: اين مرتيکه چيکار ميکنه مگه؟!!!)
زاييدن گاومان!!!
حالا اين ديروزمون بود امروز قراره هرچي خوش گذشته از دماغم در بياد!!!
اخه امروز کلي کار دارم(هرکي ندونه...) خلاصه دستم بنده رسما".
ابگرم کن مون که سوراخ شده بايد بازش کنم وبا پدر محترم بياريمش بيرون(از موتور خونه) و بعدش برم دنبال نصاب(کسي که نصب ميکند) تابياد ابگرم کن بيست سال پيش رو با ابگرم کن جديد ديواري عوض کنه. دوتا کلمه نوشتم پنج ساعت بايد کار کنم.خالي کردن موتور خونه خودش دو روز تول ميکشه!!!!حتما نميرسم کشتي هاي صبح رو ببينم.
چي کار ميشه کرد بچه اخري ام موندم ور دل مامان وبابا بايد کمکشون هم بکنم ديگه.
خوب ديگه برم .اخ عطسه کردم!!!پايم هم ميخاره بذار بخارونم .آخيش خوب ما
رفتيم.
ميگه که:
از برت دامن کشان
رفتم اي نامهربان
رفتم که رفتم
رفتم که رفتم
حالا رفتم که رفتم
آخي رفتم که رفتم
جونم رفتم که رفتم!
...
"يه کي جلوي اين ديوونه رو بگيره"!!!!!!

Wednesday, September 04, 2002

[...]
حکايت کوه کندن من!
بالا خره ما هم دانشگاه قبول شديم اونم دانشگاه کجا!!!
بعد يه عمر درس خوندن اخرش هيچ پخي نشدم.
ولي خوب مکانيک با گرايش" نقشه کشي صنعتي"
زيادم بد نيست.قابل تحمله نه غلام؟!!!

ولي ميخواستم صنايع بخونم رشته گلابي که همه جايي
نياز دارن!ولي خدا نخواست ديگه.قسمت نبود(چقدر ماها
ناتواني هامون رو گردن قسمت واين جور چيزا ميگذاريم)
ولي اينم بگم که تقصير از من بود من اگه مي خواستم ميتونستم
(همه ميدونند که اگه رو کاشتند چيزي در نيومد) وتازه از تاريخ
امروز معلومه که اين "ستاره شهير شرق"تازه دانشگاه "آزاد"قبول شده.
(خودمو ميگما) البته نتيجه سراسري که اومد حتما مينويسم.
خلاصه اينکه کوه کندم .تازه شدم اين!کو تا ما به پاي فرهاد کوه کن برسيم
کجاست اون شيرين ما تا....

هي پسر ماشين درست شده رفتم که بگيرم
جووووووووووون.................................
يوهوووووووووووووووووووووووووووووووو
ماشين ماشين ماشينمون
(ببخشيد ديوونه خونست؟!!!!!!)
وه که چه روزيه
خائن خيانت کار!

اي رونالدو تو خيانت کردي به تيمت مگه اينتر چش بود به
اون خوبي."هکتور" به اون ماهي چش بود مگه؟نونت کم
بود آبت کم بود.چي چيت کم بود.ول کردي رفتي اون "رآْل مادريد"
کوفتي که اين همه ستا ره جمع کرده الکي خير سرش تيم درست کرده
حداقل ميرفتي بارسلونا تيم به اون ماهي. خيلي خري .
هر بار که اينتر ببازه نفرينت ميکنم.امسال هم "رآْل"همش ميبازه
تا يه جاي تو بسوزه.بگي غلط کردم.
------------------------------------
خوب. بگذرم چيز هاي مهم تري هست. مثل غروب يا پاييز که
خيلي شبيه هم ديگه اند.اصلا همه چيز هاي طبيعت مثل همه
چون همشون به آدم يه چيز مي گن.
دلمون خوش بود که اين اصفهان طبيعتش خوبه به آدم حس ميده.
ولي چند وقته وقتي تو خيابون راه ميرم خيال ميکنم يه نفر اتيش
روشن کرده همه جارو دود گرفته .به طرز فجيعي هوا کثيفه وکسي
هم چيزي نميگه.اگه يه دونه از اون تابلو هاي نشانگر وضعيت هوا
داشتيم حتما" همه مردم شهر در رفته بودند.من نمي فهمم قبلا
اين جوري نبود.حتي توي شهرک ما هم هوا دود الوده.
شش سال ديگه که همه مون سرطان گرفتيم مرديم نگيد چرا
غروب بشريت نزديکه ما داريم به کجا ميريم.مگه اين زمين
مستراحه که برينيم توش بعدش هم خودمون رو بشوريم ول کنيم بريم
که اون مستراح رو هم يه آبي بهش ميگريم تا تميز باشه
غروب نزديکه مواظب باشيم وقتي شب قشنگ اومد راه خونه مون
گم نکنيم.

Tuesday, September 03, 2002

آروم باشم بهتره
ببين مي توني يه کم کوتاه بيايي.نمي توني؟
زياد سخت نيست گذشت کردن وبخشيدن .
خيلي راحته. الان همش فکر ميکني که اگه
يه شمشير ويه عالمه زور داشتم حتما تيکه تيکه اش
ميکردم.

ولي نميدوني که اگه بتوني ببخشي کار بزرگتري انجام داده اي.
ميتوني اصلا بهش فکر نکني.ذهن تو وقلب تو جاي نفرت وبد اومدن از کسي
نيست.
دوران مدرسه بغل دستيم که اسمش حسن بودوهيکلش نصف من بود
بد جوري اذيت ميکرد. اين بچه اصلا خود کرم (به کسر ک)بود.تو عالم بچگي دهن مارو گاهيد.منم کسي نبودم که برم به ناظم بگم يا برم بزنمش.ولي خوب با اينکه خيلي سختم بود تنهايي تصميم گرفتم که دفعه بد که يه کرمي سرم ريخت منم خوب ترتيبش رو بدم.اون روز زنگ خونه رفتن خورد وماهم داشتيم تو حال خودمون ميرفتيم خونه توي زميت خاکي جلوي مدرسه از پشت سر يه سنگ تقريبا گنده خورد عقب پام منم گوروپي خوردم زمين تا خودم روجمع وجور کردم برگشتم ديدم حسن داره از پشت سر مياد.کيفم رو انداختم روزمين ومثل بولدوزر دويدم طرفش.من که بلد نبودم کتک بزنم پريدم روي گردنش درازش کردم روي زمين بعد دو دور روي زمين غلتش دادم خوب که با خاک يکسان شد!!!نشستم روي شکمش وگفتم به اندازه همه فحش هاي الکي که دادي بايد بگي غلط کردم.همه بچه ها هم دورمون جمع شده بودند.اونم شروع کرد تند تند ميگفت غلط کردم.انقدر گفت که اشکش در اومد.همه بچه ها هم که دل پري ازش داشتند کيف ميکردند.ولي به من هم بد جوري نگاه ميکردند.اخه همه احل کتک کاري بودن غير از من
خلاصه حسن مثل ادم هايي که توي بزگترين جنگشون شکست خوردن رفت خونشون.ولي فقط دوروز طول کشيد که دوباره شروع کرد.منم که دستم راه افتاده بود.هي تنش رو مشت مال ميدادم.پوست اون هم از خر کلفتر تازه حال ميکرد کتک ميخورد!!!خلاصه اين کار ما بود تا سال دوم که يه دوست تازه پيدا کردم.اسمش يادم نيست اخه خيلي زود رفت.اين رفيق ما وقتي جريان رو فهميد بهم گفت يه دفعه امتحان کن هيچ عکس العملي
نشون نده.بذار به حساب نفهميش به خودت بگو که من عاقل تر وخوب تر وزرنگ ترو...از اون هستم بذار هر چي ميخواد بگه.مام گفتيم چشم همين کار هم کردم ووقتي فهميدم
چقدر حرصش در اومد کلي کيف کردم. انقدر بهش محل نذاشتم که يه روز اومد و ازم خواست که با هم دوست بشيم .منم قبول کردم .
و يه چيزي ياد گرفتم.اينکه ميشه عکس العملي که بدون فکر باشه هيچ نتيجه اي نداره
آدم اگه عصباني هم شده وميخواد داد بزنه بهتره که کنترل شده داد بزنه
من وقتي از روي عصبانيت داد ميزنم اگه توي چشم طرف نگاه کنم خندم مي گيره چون داده
الکيه چون من هيچ وقت واقعي عصباني نميشم.فقط فيلم بازي ميکنم.
چون ميدونم که اگه من آروم باشم حتما طرفم خودش خودش رو نابود ميکنه.
هميشه بايد سعي کرد برخلاف اون ظاهري که همه ميبينند
از درون به همه اين دنيا خنديد.چون همش يه شوخيه فقط يه شوخي!!!!!!!!!!!

>
شايد کسي باور نکنه ولي از پنج روز پيش تا حالا که وبلاگم به
روز نشده اصلا سراغ اينترنت هم نرفتم. ميشه گفت که خسته شده
بودم. البته نه خيلي زياد .خوب هرکسي که به اينترنت عادت کنه و بعدش
معتاد شه (به اينترنت)ديگه نميتونه پنج روز ازش دور باشه.مثل اين ميمونه
که يه معتاد(به مواد)از مواد مخدر بدش بياد!!!چقدر مسخره ميشه!!!!

ولي براي اينکه بيکار نباشم توي اين مدت يه گزارش از دوران بيحوصله گي مينوشتم
تا بعدا بذارم توي اينجا.وهر حسي که داشتم مينوشتم. تا اينکه يه اتفاقي افتاد.
اين چند روزه هر کاري کردم خوب نشدم.سينما رفتم.بيرون با بچه ها رفتم .
ولي حسم خراب بود.
حالا ميدونم به چي احتياج داشتم.به يک انرژي مثبت که اطرافيانم نتونستند بهم بدن.
ولي يه آدمي که نه ميشناسمش و نه باهاش حرف زدم ونه حتي ديدمش(متاسفانه).
کمکم کرد. بهم گفت(نوشت!!!) بي معرفت و همچين دلم رو لرزوند که به خودم اومدم
و تکوني خوردم.وقتي ديدم که اسمم هم يادشه ديگه نگو من که حافظه ام انقدر قويه!!
اسمش رو يادم نبود.البته هنوز فکر ميکنم که بهم نگفته ولي خوب ديگه.فکر نميکردم اسم من يادش مونده باشه.خيلي عجيب بود. ونا گهاني

خوب حالا من حالم خوبه و فقط به خاطر اون دوستمه."مر30عزيزم"
اون گزارش ماليخوليايي رو هم شايد نذاشتمش اينجا.بهتره.
وحالا ميخوام برم و به اون ناجي خودم اي-ميل بزنم ودعوتش کنم بياد اينجا
وببينه من چه ادم باحالي هستم. تا حالا با اي -ميل کسي(به فتح ک)رو به
وبلاگ دعوت نکردم.حتي يه هفته است که عضو گروه بلاگر هاي فارسي ياهو شدم ولي
اي-ميل بهشون نزدم.

خبر ديگه اينکه جمعه شنيدم فرهاد(خواننده)توي غربت(رفته بود معالجه)مرد
واقعا آدم توپي بود.هم نسل هاي من کمتر ميشناسنش. ولي من همون جور که
خودش گفته بود از اهنگ هاش وشعراش اون رو شناخته بودم.
روحش شاد توي اين دنيا که خيلي شاد نبود.
"با صداي بي صدا
مثله يک کوه بلند
مثله يک خواب کوتاه اون مرد بود يه مرد
..."
"شنبه روز بدي بود
روز بي حوصله گي
وقت خوبي که ميشد غزلي تازه بگي.
روز يکشنبه من جدول نيمه تموم
همه خونه هاش سياه توي خونه جغد شوم.
صفحه کهنه ياداشت هاي من گفت دوشنبه روز ميلاد منه
اما شعر تو ميگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه
اخ اگه بارون بزنه
اخ اگه بارون بزنه.

غروب سه شنبه خاکستري بود.
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هي زدم از اينجا برو
اما موش خورده شناسنامه من

عصر چارشنبه من عصر خوشبختي ما
فصل پوسيدن من فصل جون سختي ما
روز پنجشنبه اومد مثل سقا ئک پير
رو نوکش يه چيکه اب گفت به من بگير بگير!

جمعه حرف تازه اي برام نداشت
هرچي بود خيلي بيشتر از اينها برام گفته بود."
(هفته خاکستري)
به ياد فرهاد بزرگ.
حتما اون جوان هايي که توي دهه پنجاه وچهل با اواز هاي اون تنهايي شون رو تقسيم ميکردن بيشتر ناراحت شدن. خوب هممون يه روز ميميريم ديگه. اينکه غصه نداره.

اه ه ه ه ه ه !!!خيلي نثرم بد شه." قبلا بهتر مينوشتم".ولي خوب ميشي ممد جون