Thursday, May 29, 2003
تولدم مبارک يا ،
تولد ديگه چيه؟!!!
[زمان نسبي ترين مفهوم عالم است.!]
راستش خيلي سخته ، يعني الان سخته اون حرفهايي که تو ذهنم هست رو بنويسم!
اولاً زياد مهم نيست که روز تولد آدم چه روزيه ، يا مثلا من خوشحال باشم که روز فلان
فلان سالم ميشه و بزرگ ميشم ، کوچيک ميشم و پير ميشم و ...
من هميشه فکر ميکنم خيلي بچه ام هنوز و الان بيشتر فکر ميکنم هنوز بزرگ نشدم
اين زياد خوب نيست اگر کارهاي مهم مان رو بذاريم براي موقعي که احساس بزرگي کرديم ومهم اينه که اين رو بدونيم که چقدر ميفهميم!!!! مردها معمولا تا چهل سالگي و شايد هم هيچ وقت بزرگ نشوند و فاصله بزرگ شدن آقايان با خانم ها چيزي حدود بيست و پنج سال و کمتر است (يه کم زياده نه؟) اين درسته که زن ها زود تر از مرد ها مرد ميشن البته از اون نظر!
براي من تولد بيست سالگي با 19سالگي زياد فرقي نداره و حتما با بيست و يک سالگي هم فرقي نخواهد داشت .
همون جور که اون بالا نوشتم زمان نسبي است و اين اعداد هم تنها دلخوش کنکي براي مردمان درگير با دنياست. اصلا نمي خوام بگم من هم مثل اون ها نيستم ! همه ما خودمان را اسير اعداد و زمان ودايره هاي بسته اي اين عالم کرده ايم .
ميدونم بازم دارم شعار ميدم ... اين شعار دادن هم يکي از اون بند هاي اين دنياست که
خيلي راحت پاره نميشه.
بيست سالم تمام شده و ديگه رفتم تو بيست يک سال و هنوز خيلي چيز ها
رو نمي فهمم ... هنوز سوال هايي دارم که ميدونم کم کم مثل همون سوال هاي قبلي جوابش رو پيدا ميکنم ...
نمي دونم چه آرزويي دارم!
انقدر پس گردني هايي که قبلا به ما ها زده اند سنگين بوده درست نمي تونم سرم رو بالا بگيرم و به افق درست نگاه کنم و انقدر پاک کردن رنگ هاي سياهي که رو سر مان ريخته اند سخت است که کلي تول ميکشه تا ارزوهاي رنگي به ذهنم بياد و البته من بدبين نيستم ... از چپ و راست ميبينم و ميشنوم و ميخوانم که ما و نسل هاي بعد از ما از پدران مان انقدر بيشتر مي فهميم که دوباره اشتبا هات تاريخ رو تکرار نکنيم
و به اندازه کافي شعور داريم که بدانيم از زندگي چي ميخواهيم
همان را هم بخواهيم ! بايد خواست و حرکت کرد و گرفت!
بازم شعار! فرق شعار با شعر هم در يک "الف" است!!!!!
بيخيل بابا غصه نخوريد ... من رو ببخشيد که يه کم جدي شد
ده ماه چرند و ...شعر گفتيم و نوشتيم ، شب تولدمون که شد نامه بغض(درست نوشتم؟) دار ميذاريم تو وبلاگ... ميگم که به قول مامان :
- تو کي ميخواي بزرگ شي که عقلت به هيکلت برسه قربونت برم!!!(خدا نکنه)
البته اين رو وقتي عصباني باشه ميگه در بقيه مواقع ترجيح ميده ازم تعريف نکنه !
بغير از آنکه بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو که زعشقت چه طرف بربستم
اگرچه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پاي عزيزت که عهد نشکستم
چو ذره گرچه حقيرم ببين بدولت عشق
که در هواي رخت چون به مهر پيوستم
بيار باده که عمريست تا من از سر امن
به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردم هشياري اي نصيحت گو
سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتي بسزا برنيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
که مرهمي بفرستم که خاطرش خستم
Wednesday, May 28, 2003
خب ديگه با اطمينان کامل
ميشود گفت که قرار دوم ما هم برگذار ميشود
خبر موثق با کروکي پست مدرن علي آقا رو ببينيد
و قرار هم مثل اينکه 6ارديبهشت ساعت سيزده توي دفتر بچه هاي
شرکت خرداد ؟؟؟؟!!!!!!يا ...سيزده ارديبهشت ساعت ؟ توي شرکت واحد؟؟؟؟!!!!
هان خيابان شبکه کوچه ارديبهشت جنب هتل خرداد ساعت 6صبح به صرف کله پاچه!!!!!!
نميدونم !!! چي بود اين قرار هان؟؟
هان . سيزده خرداد ساعت 6بعد از ظهر در دفتر شبکه ارديبهشت....آخيش درست گفتم
چقدر سخت بود!!!!!
از اثرات خوردن نون بربريه ديگه
::تازه::
يکي از بچه هاي ارديبهشت کامنت گذاشته که چرا به ما لينک ندادين
خب رفيق قصه نداره که چيزي که مفته لينکه اينم سه تا لينک که به
سايت شبکه اينترانت ارديبهشت ميخوره
[1] [2] [3] !!!!!!
ميشود گفت که قرار دوم ما هم برگذار ميشود
خبر موثق با کروکي پست مدرن علي آقا رو ببينيد
و قرار هم مثل اينکه 6ارديبهشت ساعت سيزده توي دفتر بچه هاي
شرکت خرداد ؟؟؟؟!!!!!!يا ...سيزده ارديبهشت ساعت ؟ توي شرکت واحد؟؟؟؟!!!!
هان خيابان شبکه کوچه ارديبهشت جنب هتل خرداد ساعت 6صبح به صرف کله پاچه!!!!!!
نميدونم !!! چي بود اين قرار هان؟؟
هان . سيزده خرداد ساعت 6بعد از ظهر در دفتر شبکه ارديبهشت....آخيش درست گفتم
چقدر سخت بود!!!!!
از اثرات خوردن نون بربريه ديگه
::تازه::
يکي از بچه هاي ارديبهشت کامنت گذاشته که چرا به ما لينک ندادين
خب رفيق قصه نداره که چيزي که مفته لينکه اينم سه تا لينک که به
سايت شبکه اينترانت ارديبهشت ميخوره
[1] [2] [3] !!!!!!
Tuesday, May 27, 2003
نون پنير با نوشابه !
آقا قرار شده دومين قرار بلاگر هاي اصفهان بر گذار بشه
زود تر از آنچه که انتظار ميرفت و با قدرت هرچه تمام تر
البته مثل بقيه کار هامون هنوز نه جاش معلومه نه ساعتش
همين که روزش هم معلوم شده با يد خدا رو شکر کنيم
دم رييس بزرگ گرم که پايه ميشه بچه ها جمع بشن
مهمتر اينکه احسان(رنا) يه وبلاگ درست کرده توي بلاگ اسکاي
که درباره وبلاگ هاي اصفهان است و سه تا از عکس هاي قرار اول مان را
گذاشته ... اي بابا قيافه تابلوي ما نياز به حدس زدن نداره
توي هر سه تا عکس هم که مثل اين بچه جل ها حضور دارم
ديگه ببخشيد اگه زياد وحشت ميکنيد ...
دم آق احسان هم گرم که زود تر از ما جنبيد يه وبلاگ اينجوري دست کرد.
ديگه من چي وگو ام... حرفام تموم شده بيد!
هان ! قراره جمعه همه هندونه خورها سورپريز بشن
فکر کنيد جمعه ، نهم خرداد چه اتفاق مهمي در جهان ميتونه افتاده باشه؟!!!
عمرا بگيد انقدر مهمه اين اتفاق که نگو
مثل به دنيا آمدن هندوانه است!!!!
خب اون اولي با اين دومي ميشه نوشابه با پنير ! تيتر هاي من زياد هم بي ربط نيستا!
سه نما !
يک ، نماي عاشقانه:
سه روز بود ازش دور بودم. سه روزي که مثل يک قرن گذشت.
هميشه همين جوره وقتي در کنارم نيست انگار که تموم شده باشه
انگار که ميسوزه يا مصرف ميشه
مثل يه گل سرخ عمرش کوتاهه و مثل شمع ميسوزه
روز سوم ، امروز ديگه نتونستم تحمل کنم
داشتم ميمردم
گلوم خفه بود قلبم درد گرفته بود!
دلم تنگ شده بود و هوا باروني بود يه نمي زد و تموم شد ولي
آتيش من رو نتونست خاموش کنه ...
پريدم پشت ماشين و با تمام سرعت خودم رو رساندم دم مغازه ممد آقا
همون جا که هميشه ميبينمش و ميبرمش خونه مون!!!!!!!
و الان مثل مجنون با اين تفاوت که ليليم کنارم است!!!!
دو ، نماي معتادي :
همه تنم درد ميکرد ، اشتخوان هام تير ميکشيد ،
نفشم بالا نميامد و مخم کليد کليد بود ! هيچ ميل به غذا نداشتم
همه اين شه روز رو تحمل کردم و دم نزدم
ولي مگه ميزاره اين لامشب ، ول نميکنه بي معرفت ، هردفه که ترکش ميکنم
دو روز نشده باز ميرم طرفش خيلي بي مروفه لامشب بي پدر!
دلم ازش خونه ديگه آب دماغم امونم رو بريده بود
هرچي ميکشيدم بالا مگه تموم ميشد
همه حلقم شده بود آب دماغ خماري
ديگه نتونشتم با اينکه خيلي شخت بود با هر زحمتي بود خودم رو رشوندم به ماشين
هوا هم به خاطر نم بارون شرد شده بود خماري هم از يه طرف، مشل بيد ميلرزيدم
خودم رو رشوندم دم مغازه ممد آقا که من بهش ميگم
هوشنگ خان ، گفتم:
هوشنگ خان ، نوکرتم! منو يه جوري بشاژ ، من نوکرتم همه تنم درد ميکنه.
هوشنگ خان هم دست کرد تو کشوش يه بس ازش بهم داد
همه جونم راحت شد.
سه ، نماي رئاليسمي! :
بابا اشتراک اينترنتم تموم شده بود رفتم يه کارت ده ساعتي خريدم!!! خلاص!
زت زيات(ت).