Friday, September 27, 2002
Thursday, September 26, 2002
گروه فشار .مافيا.مهمون.تحديد.تشويق.نصيحت...
اگه بخوام بنويسم باز هم ادامه داره! اينا کلماتي که در اين لحظه بهشون فکر ميکنم .و هر تفکر يک وبلاگ دار آخرش منجر(چه کلمه خنده داريه)به آپ-ديت کردن(بابا خارجي. بگو به روز کردن) وبلاگش ميشه.(يه چيزي. من استاد نوشتن جملات طولاني ام که خوندنش سخته!!!!!)
***
الان مهمون داشتيم سه چارتا اصفهاني بازاري و کارخونه دار با خانوم هاشون خونه ما بودند. اصلا هم عجيب نيست که يه کارمند ساده با اين جور آدما چي کار داره.حرف من هم همينه! چون زياد فرقي بين ماها نيست شايد درآمد اونها زياد باشه ولي خودشون هم ميدونند ارزش آدما به پولدار بودن نيست.خوب اينها هم با ما آشنا هستند با هم ميريم گردش ميريم باغ و کلا از نظر من کمي با حالند خوب آدم بايد تا ميتونه با همه آدما رابطه حسنه!!!! داشته باشه تا صلح جهاني(که وجود نداره)پايدار باشه.و ديگه اينکه اصفهاني هاي اصيل آدم هاي بامزه ايند فقط چيزي که منو ناراحت ميکنه اينه که من بايد پزيرايي کنم !چايي بريزم!!ميوه بيارم!!!ظرفارو بشورم(ميخواستي بچه اخري نشي که بموني ور دل مامان وبابا)و خلاصه حواسم باشه کسي چيزي خواست براش بيارم.حالا که مهمان ها رفتن اومدم واسه چيز شعر نوشتن!!!!!!
و اما گروه فشار و مافيا قضيه اش چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گروه فشار منظورم اون آدماي پشمالو نيستند که تازه اين گروه(بابا يه نفره)فشار ما خيلي هم سه تيغه است و تازشم مهندس هم هست ولي خوب ديگه به خاطر اينکه بزرگه و فشار مياره خوب گروه فشاره ديگه. بعد از يه مدتي که ويور(بيننده)هاي وبلاگ کمي زياد شدن (روزي حد اقل 7-8تا)چنتا ايميل هم اومد که در سه گروه طبقه بندي شدن! يکي اونايي که زحمت کشيدن از خود من تعريف کردن و مثلا گفتن" خيلي کره خري"!!!وديگه آشنا هايي که من رو ميشناختن وروشون نميشد تو روم بگن عجب آدم خفن!!وباحالي ام!!!(واقعا") و اي-ميل زدن و تبريک گفتن که روي همشون رو ميبوسم.
و گروه سوم حاج خانوم هايي بودن که هرچي زور ميزديم توي اتاق هاي چت مخشون رو بزنيم نميشد حالا با يه بار خوندن اين وبلاگ تحريک ميشن بفهمند اين يارو کيه و پيشنهاد هاي بيشرمانه ميکنند(اينا با اون دوستم که با آف الاين با هم ارتباط داريم فرق دارن نا)
خوشبختانه من تحريک نشدم که جوابشون رو بدم (بذار يه جاشون بسوزه).
ولي امروز اي ميلي دريافت کردم که با اينها فرق داشت .هم جزء دو گروه اول بود هم نبود.!!!
اولش ميگه "بچه جون" معلومه که ميخواد نصيحت کنه .بعدش ادامه ميده که.هنوز هيچي نشده تصميم داري خودت و دانشگاه رو به گه بکشي(نقل به مضمون!!!)
و در ادامه ميگه که "بايد سرت به درست باشه وگرنه حسابت رسيدس" البته من اين شخصيت فرهنگي-مهندسي رو متمئن کردم که :"داداش ما اهلش نيستيم"
در آخر گفته ترشي نخوري يه چيزي ميشي البته در زمينه چيز شعر نويسي.يعني بعد از نواختن ما. رو به تشويق اورده اند و ما نفهميديم کدوم رو باور کنم. فقط ميتونم بگم مخلصتيم!!!... ولي اين موضوع منو ياد يه چيز ديگه هم انداخت:::
"فيلم پدرخوانده قسمت يکم" اونجا که "دن کرلئونه"پدر خانواده ديگه کاري از دستش بر نمياد و مايکل(ال پاچينو) پسر خانواده که با هوش تره وارد ميشه تا کار هارو سرو سامون بده(هاهاهاهاها)
ولي من کاري روکه درست ميدونم انجام ميدم اينکه شوخي بود ولي اگه روزي تحديد شدم هم فرقي نميکنه هر کي هم باشه البته احترام آشنا ها رو حتما نگه ميدارم و ميدونم که از سنگ سختر خودمم(هه هه)
يه چيز ديگه هودر يه لينک داده بود به سايت "پارس مدل" که اقا نگو نپرس برادرا اگه ميخوان کف کنند بريد اين تو ببينيد اين چيزايي که تو ايران زير انواع مانتو و مقنعه و چادر قايم ميکنند وقتي ميرن خارج چه جوري ميريزند بيرون(زياد بي ادبي نيستا زير 18ساله ميتونه بره) فقط بديش اينه که رايت کليکش بستس يعني نميشه سيو (ذخيره)کرد
ولي من هم با نظر پير وبلاگ موافقم که از اين جور مدل ها همه جا پيدا ميشن(هرجا که باشي اسمون ابيه) آين ما اييم که بايد خودمون رو کنترل کنيم و حد خودمون رو بشناسيم. اينو ميخوام بگم اين هنر نيست که مثلا دختراي ايراني تو لندن اينجوريند .چند تا سايت هست که دختراي دکتر و مهندس رو معرفي ميکنه چند تا دخترايراني مخترع ومبتکر رو ميشناسيم . وهمش هم تقصير اجدادمونه که زن هارو تحقير کردن تا نوبت به مارسيد ژن "سرويس کردن دهن مردا" و ژن "ازادي خواهي اشد" در زن هاي اين دوره به وجود اومده بود.حالا ما داريم چوب مرد سالاري زمان اجدادمون رو ميخوريم!!!!!!!!!!
اگه بخوام بنويسم باز هم ادامه داره! اينا کلماتي که در اين لحظه بهشون فکر ميکنم .و هر تفکر يک وبلاگ دار آخرش منجر(چه کلمه خنده داريه)به آپ-ديت کردن(بابا خارجي. بگو به روز کردن) وبلاگش ميشه.(يه چيزي. من استاد نوشتن جملات طولاني ام که خوندنش سخته!!!!!)
***
الان مهمون داشتيم سه چارتا اصفهاني بازاري و کارخونه دار با خانوم هاشون خونه ما بودند. اصلا هم عجيب نيست که يه کارمند ساده با اين جور آدما چي کار داره.حرف من هم همينه! چون زياد فرقي بين ماها نيست شايد درآمد اونها زياد باشه ولي خودشون هم ميدونند ارزش آدما به پولدار بودن نيست.خوب اينها هم با ما آشنا هستند با هم ميريم گردش ميريم باغ و کلا از نظر من کمي با حالند خوب آدم بايد تا ميتونه با همه آدما رابطه حسنه!!!! داشته باشه تا صلح جهاني(که وجود نداره)پايدار باشه.و ديگه اينکه اصفهاني هاي اصيل آدم هاي بامزه ايند فقط چيزي که منو ناراحت ميکنه اينه که من بايد پزيرايي کنم !چايي بريزم!!ميوه بيارم!!!ظرفارو بشورم(ميخواستي بچه اخري نشي که بموني ور دل مامان وبابا)و خلاصه حواسم باشه کسي چيزي خواست براش بيارم.حالا که مهمان ها رفتن اومدم واسه چيز شعر نوشتن!!!!!!
و اما گروه فشار و مافيا قضيه اش چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گروه فشار منظورم اون آدماي پشمالو نيستند که تازه اين گروه(بابا يه نفره)فشار ما خيلي هم سه تيغه است و تازشم مهندس هم هست ولي خوب ديگه به خاطر اينکه بزرگه و فشار مياره خوب گروه فشاره ديگه. بعد از يه مدتي که ويور(بيننده)هاي وبلاگ کمي زياد شدن (روزي حد اقل 7-8تا)چنتا ايميل هم اومد که در سه گروه طبقه بندي شدن! يکي اونايي که زحمت کشيدن از خود من تعريف کردن و مثلا گفتن" خيلي کره خري"!!!وديگه آشنا هايي که من رو ميشناختن وروشون نميشد تو روم بگن عجب آدم خفن!!وباحالي ام!!!(واقعا") و اي-ميل زدن و تبريک گفتن که روي همشون رو ميبوسم.
و گروه سوم حاج خانوم هايي بودن که هرچي زور ميزديم توي اتاق هاي چت مخشون رو بزنيم نميشد حالا با يه بار خوندن اين وبلاگ تحريک ميشن بفهمند اين يارو کيه و پيشنهاد هاي بيشرمانه ميکنند(اينا با اون دوستم که با آف الاين با هم ارتباط داريم فرق دارن نا)
خوشبختانه من تحريک نشدم که جوابشون رو بدم (بذار يه جاشون بسوزه).
ولي امروز اي ميلي دريافت کردم که با اينها فرق داشت .هم جزء دو گروه اول بود هم نبود.!!!
اولش ميگه "بچه جون" معلومه که ميخواد نصيحت کنه .بعدش ادامه ميده که.هنوز هيچي نشده تصميم داري خودت و دانشگاه رو به گه بکشي(نقل به مضمون!!!)
و در ادامه ميگه که "بايد سرت به درست باشه وگرنه حسابت رسيدس" البته من اين شخصيت فرهنگي-مهندسي رو متمئن کردم که :"داداش ما اهلش نيستيم"
در آخر گفته ترشي نخوري يه چيزي ميشي البته در زمينه چيز شعر نويسي.يعني بعد از نواختن ما. رو به تشويق اورده اند و ما نفهميديم کدوم رو باور کنم. فقط ميتونم بگم مخلصتيم!!!... ولي اين موضوع منو ياد يه چيز ديگه هم انداخت:::
"فيلم پدرخوانده قسمت يکم" اونجا که "دن کرلئونه"پدر خانواده ديگه کاري از دستش بر نمياد و مايکل(ال پاچينو) پسر خانواده که با هوش تره وارد ميشه تا کار هارو سرو سامون بده(هاهاهاهاها)
ولي من کاري روکه درست ميدونم انجام ميدم اينکه شوخي بود ولي اگه روزي تحديد شدم هم فرقي نميکنه هر کي هم باشه البته احترام آشنا ها رو حتما نگه ميدارم و ميدونم که از سنگ سختر خودمم(هه هه)
يه چيز ديگه هودر يه لينک داده بود به سايت "پارس مدل" که اقا نگو نپرس برادرا اگه ميخوان کف کنند بريد اين تو ببينيد اين چيزايي که تو ايران زير انواع مانتو و مقنعه و چادر قايم ميکنند وقتي ميرن خارج چه جوري ميريزند بيرون(زياد بي ادبي نيستا زير 18ساله ميتونه بره) فقط بديش اينه که رايت کليکش بستس يعني نميشه سيو (ذخيره)کرد
ولي من هم با نظر پير وبلاگ موافقم که از اين جور مدل ها همه جا پيدا ميشن(هرجا که باشي اسمون ابيه) آين ما اييم که بايد خودمون رو کنترل کنيم و حد خودمون رو بشناسيم. اينو ميخوام بگم اين هنر نيست که مثلا دختراي ايراني تو لندن اينجوريند .چند تا سايت هست که دختراي دکتر و مهندس رو معرفي ميکنه چند تا دخترايراني مخترع ومبتکر رو ميشناسيم . وهمش هم تقصير اجدادمونه که زن هارو تحقير کردن تا نوبت به مارسيد ژن "سرويس کردن دهن مردا" و ژن "ازادي خواهي اشد" در زن هاي اين دوره به وجود اومده بود.حالا ما داريم چوب مرد سالاري زمان اجدادمون رو ميخوريم!!!!!!!!!!
Wednesday, September 25, 2002
دانشگاه چيه ؟.دوران بچگي رو عشقه!.
واقعا هم اين دانش گاه! جاي مزخرفيه درسته که براي کسي که ميخواد چيز ياد بگيره .روم به ديفال طويله هم خوبه ولي خوب به قول دوست رشتيمون که :"ما نمي دونيم اومديم دانشگاه يا عشرت کده"!!!!!!!! و راست هم ميگفت !.خلاصه زياد هم ناشکري نکنم .دوران پيش دانشگاهي که ميرفتيم به مرکز مون ميگفتيم "هتل" حالا موندم اسم اينجا رو چي بذارم. (بذار گشاد هتل!!!)
از اين حرفا که بگذريم وقتي از سربالايي دانشگاه بالا ميري وبر ميگردي وهمه اصفهان زير پاته کلي حال ميکني .منظره توپ جون ميده واسه...
ولي اگه حراست بذاره. آخه چارتا بچه سوسول که ديگه حراست نميخوان!!!
از اونجايي که ما ترم اولي هستيم وخود دانشگاه(هه) برامون انتخاب واحد ميکنه و از اونجايي که ديوار ترم اولي ها کوتاهتره(البته اگه ديواري باشه) تخمي ترين برانمه درسي به ما ها رسيده .من يه چيزي ميگم شما يه چيزي ميشنوَي.امروز بعداز گرفتن "پرينت برنامه!" رفتيم سر کلاس .کلي چيز ياد گرفتيم .حداقل خوبه کلاسي که تشکيل ميشه اساسي استاده کار ميکنه .رياضي ماماني وزبان خارجه .وه که چه کلاس هاي عمومي حال ميده(دوستان حتما ميدونند).خلا صه تا 12 دانش ها رو گاهيدم(دانش+گاه) و چون برنامه تخم..بود و از سلف سرويس دانش گاه هم خبري نبود رفتم خونه تا ساعت 4 دوباره برگردم قربونش برم فيزيک بخونيم .توي راه برگشت دلم رو صابون زدم که مخ بابا رو بزنم با ماشين بيام چون هنوز از سرويس واين جور چيزا خبري نيست. اومديم خونه و شروع کرديم .اخرش آقاي پدر از اونجايي که اصلا اهل حال گيري نيست اجازه داد ولي گفت توي اتوبانو 50 تا بيشتر نميري(کي گوش کرد)ماهم گفتيم چشم و راه افتاديم به چه راه افتادني .رفتيم اونجا ديديم به به . نه دانش جو يي هست نه استادي بچه هاي خواب گاه اونجا ول شده بودند توي چمنا و چيز شعر ميگفتند و ميخنديدند من هم با اينکه زياد پر رو نيستم ولي رفتم قاطي شون و نيم ساعتي گپ زديم وخنديديم .از همه با حال تر يه پسره رشتيه مو وز وزي بود که کلي با مزه بود خلاصه بعد يک سال دوستي تازه رو تجربه کرديم .من عاشق همين جور اتفاقاتم که آدم هاي ديگه سفره دلشون رو واز (باز) ميکنند واز همه چيز ميگن اينجاس که آدم چيز ياد ميگيره ميشه بهش گفت دانش جو.ياد اون موقع افتادم که 4-5 سالم بود وشايد 6 ساله بودم (من هم که مهد کودک وامادگي نرفتم.چون اجباري نبود)هميشه توکوچه با بچه ها وبزرگترا مينشستيم دور هم و بازي هاي جور واجور ميکرديم و فوتبال که منو هميشه ميذاشتن دروازه وچه در وازه بان کله خري شايدبيشتر از دوسه تا گل نخورده باشم اون موقع. و چقدر دوستي هامون صادقانه بود و دعوا هامون بامزه و قهرامون همراه اشتي. و چقدر بي خيال سختي هاي زندگي بوديم فارغ از هر جور نگراني و استرسيِ چقدر خوب بود اون موقع.که ديگه هيچ وقت تکرار نميشه.
اين هم داستان اهدايي به مناسبت اغاز سال تحصيلي با کمي تاخير!!!
فرياد صفر علي!!!
صبح بود. نميدونم شايد هنوز يه چند ساعتي مونده بود.صفر علي تازه خوابش برده بود.هنوز از درد به خودش مي پيچيد. ديگه خوابيدن هم براش سخت شده بود چه برسه به اينکه هر روز 2000 تا آجر رو سه طبقه بکشي بالا . صاحب کار خسيس حاظر نشده بود تا به طبقه چارم نرسيدن جرثقيل کرايه کنه! و اين کار هر روز اون بود فکر کنم هرکي اون رو ميديد فکر نميکرد اين مرد يه بالا بر "دو تني "باشه ولي بود .قبل از خواب فکر ميکرد اگه زود تر طب افغاني بگيره وبميره شايد دردش کمتر باشه ولي اون هنوز جون عزيز بود .هنوز باورش نميشد اون آدمي که توي دوران بچگيش باري حتي به سنگيني سفره غداشون رو بلند نکرده بود حالا يه حمال به تمام معني بود .يه عمله .يه کارگر که به اندازه همه شکم گنده ها. توي اين چند سال کار کرده بود وفقط به اندازه پول يه شب غذاي همون شگم گنده ها ومفت خورا مزد گرفته بود. توي همه اين سال ها فقط همين قدر.کم کم داشت صبح ميشد و اون نه از خوابش بلکه داشت از " بي هوشيش" بيدار مي شد مثل هميشه ...
صفر ميخواست چيزي بگه لب هاش رو ري هم فشار ميداد مي خواست حرف "س" رو تلفظ کنه يا "ل" معلوم نبود چهرش پر از ترس بود يا شايد هم ميخواست از يه چيزي دوري کنه.مثل اينکه کسي کريح تر و بد بخت تر از خودش ديده بود...
يه صدا اومد صداي چي بود نعره شير؟ نه. شيري توي اين ساختمون نيمه کاره نيست.
پس چي بود. نه اصلا کي بود ؟ کار گر هاي ديگه تي ساختمون نيمه کاره خوابيده بودند صدارو شناختند صداي همون بود که بي صدا تر از همه بود.همون که فقط ميشد يه سلام خشک و خالي رو ازش شنيد.ولي چرا صفر علي اون فرياد رو زده بود؟.
چرا داد زده بود:" لعنتي ديگه بسه."؟ چي ديگه بسه مگه توي اين جهنم يخ زده چيزي هم بس ميشه؟ همه جمع شده بودن دورش .يه دمپايي دستش بود وجسد يه سوسک له شده هم نزديکش بود .يه کم که گذشت تا گلوش که از اون فرياد وحشت ناک کاملا سوخته بود! دوباره مثل اولش شد بر گرشت روبه گله بد بختا وگفت"رفقا ما داريم ميريم بسه هرچي بيخودي جون کندم اگه اين زور رو که من زدم فرهاد کوکن ميزد الان شيرين که هيچي لي لي هم زنش بود من ديگه اينجا کاري ندارم بسه هرچي بيگاري کشيدم ميرم به همون جا که ننم زاييدم توي همون خرابه ها شايد ..."و ديگه هيچي نگفت!!! ولي من ميگم فقط يه فيلسوف ميتونه از يه سوسک الهام بگيره تا هدف زندگي همنوعانش رو معلوم کنه.!!!فقط يه فيلسوف.
{خوب با اينکه زياد بد نشده ولي نميخواستم اينجوري بشه .وقتي ميخوام شروع کنم نميدونم آخرش چي ميشه حتي اولش هم نميدونم ولي خوب شايد من و محمود(دولت ابادي )پسر عمو باشيم!!!!!!!!!!!}
واقعا هم اين دانش گاه! جاي مزخرفيه درسته که براي کسي که ميخواد چيز ياد بگيره .روم به ديفال طويله هم خوبه ولي خوب به قول دوست رشتيمون که :"ما نمي دونيم اومديم دانشگاه يا عشرت کده"!!!!!!!! و راست هم ميگفت !.خلاصه زياد هم ناشکري نکنم .دوران پيش دانشگاهي که ميرفتيم به مرکز مون ميگفتيم "هتل" حالا موندم اسم اينجا رو چي بذارم. (بذار گشاد هتل!!!)
از اين حرفا که بگذريم وقتي از سربالايي دانشگاه بالا ميري وبر ميگردي وهمه اصفهان زير پاته کلي حال ميکني .منظره توپ جون ميده واسه...
ولي اگه حراست بذاره. آخه چارتا بچه سوسول که ديگه حراست نميخوان!!!
از اونجايي که ما ترم اولي هستيم وخود دانشگاه(هه) برامون انتخاب واحد ميکنه و از اونجايي که ديوار ترم اولي ها کوتاهتره(البته اگه ديواري باشه) تخمي ترين برانمه درسي به ما ها رسيده .من يه چيزي ميگم شما يه چيزي ميشنوَي.امروز بعداز گرفتن "پرينت برنامه!" رفتيم سر کلاس .کلي چيز ياد گرفتيم .حداقل خوبه کلاسي که تشکيل ميشه اساسي استاده کار ميکنه .رياضي ماماني وزبان خارجه .وه که چه کلاس هاي عمومي حال ميده(دوستان حتما ميدونند).خلا صه تا 12 دانش ها رو گاهيدم(دانش+گاه) و چون برنامه تخم..بود و از سلف سرويس دانش گاه هم خبري نبود رفتم خونه تا ساعت 4 دوباره برگردم قربونش برم فيزيک بخونيم .توي راه برگشت دلم رو صابون زدم که مخ بابا رو بزنم با ماشين بيام چون هنوز از سرويس واين جور چيزا خبري نيست. اومديم خونه و شروع کرديم .اخرش آقاي پدر از اونجايي که اصلا اهل حال گيري نيست اجازه داد ولي گفت توي اتوبانو 50 تا بيشتر نميري(کي گوش کرد)ماهم گفتيم چشم و راه افتاديم به چه راه افتادني .رفتيم اونجا ديديم به به . نه دانش جو يي هست نه استادي بچه هاي خواب گاه اونجا ول شده بودند توي چمنا و چيز شعر ميگفتند و ميخنديدند من هم با اينکه زياد پر رو نيستم ولي رفتم قاطي شون و نيم ساعتي گپ زديم وخنديديم .از همه با حال تر يه پسره رشتيه مو وز وزي بود که کلي با مزه بود خلاصه بعد يک سال دوستي تازه رو تجربه کرديم .من عاشق همين جور اتفاقاتم که آدم هاي ديگه سفره دلشون رو واز (باز) ميکنند واز همه چيز ميگن اينجاس که آدم چيز ياد ميگيره ميشه بهش گفت دانش جو.ياد اون موقع افتادم که 4-5 سالم بود وشايد 6 ساله بودم (من هم که مهد کودک وامادگي نرفتم.چون اجباري نبود)هميشه توکوچه با بچه ها وبزرگترا مينشستيم دور هم و بازي هاي جور واجور ميکرديم و فوتبال که منو هميشه ميذاشتن دروازه وچه در وازه بان کله خري شايدبيشتر از دوسه تا گل نخورده باشم اون موقع. و چقدر دوستي هامون صادقانه بود و دعوا هامون بامزه و قهرامون همراه اشتي. و چقدر بي خيال سختي هاي زندگي بوديم فارغ از هر جور نگراني و استرسيِ چقدر خوب بود اون موقع.که ديگه هيچ وقت تکرار نميشه.
اين هم داستان اهدايي به مناسبت اغاز سال تحصيلي با کمي تاخير!!!
فرياد صفر علي!!!
صبح بود. نميدونم شايد هنوز يه چند ساعتي مونده بود.صفر علي تازه خوابش برده بود.هنوز از درد به خودش مي پيچيد. ديگه خوابيدن هم براش سخت شده بود چه برسه به اينکه هر روز 2000 تا آجر رو سه طبقه بکشي بالا . صاحب کار خسيس حاظر نشده بود تا به طبقه چارم نرسيدن جرثقيل کرايه کنه! و اين کار هر روز اون بود فکر کنم هرکي اون رو ميديد فکر نميکرد اين مرد يه بالا بر "دو تني "باشه ولي بود .قبل از خواب فکر ميکرد اگه زود تر طب افغاني بگيره وبميره شايد دردش کمتر باشه ولي اون هنوز جون عزيز بود .هنوز باورش نميشد اون آدمي که توي دوران بچگيش باري حتي به سنگيني سفره غداشون رو بلند نکرده بود حالا يه حمال به تمام معني بود .يه عمله .يه کارگر که به اندازه همه شکم گنده ها. توي اين چند سال کار کرده بود وفقط به اندازه پول يه شب غذاي همون شگم گنده ها ومفت خورا مزد گرفته بود. توي همه اين سال ها فقط همين قدر.کم کم داشت صبح ميشد و اون نه از خوابش بلکه داشت از " بي هوشيش" بيدار مي شد مثل هميشه ...
صفر ميخواست چيزي بگه لب هاش رو ري هم فشار ميداد مي خواست حرف "س" رو تلفظ کنه يا "ل" معلوم نبود چهرش پر از ترس بود يا شايد هم ميخواست از يه چيزي دوري کنه.مثل اينکه کسي کريح تر و بد بخت تر از خودش ديده بود...
يه صدا اومد صداي چي بود نعره شير؟ نه. شيري توي اين ساختمون نيمه کاره نيست.
پس چي بود. نه اصلا کي بود ؟ کار گر هاي ديگه تي ساختمون نيمه کاره خوابيده بودند صدارو شناختند صداي همون بود که بي صدا تر از همه بود.همون که فقط ميشد يه سلام خشک و خالي رو ازش شنيد.ولي چرا صفر علي اون فرياد رو زده بود؟.
چرا داد زده بود:" لعنتي ديگه بسه."؟ چي ديگه بسه مگه توي اين جهنم يخ زده چيزي هم بس ميشه؟ همه جمع شده بودن دورش .يه دمپايي دستش بود وجسد يه سوسک له شده هم نزديکش بود .يه کم که گذشت تا گلوش که از اون فرياد وحشت ناک کاملا سوخته بود! دوباره مثل اولش شد بر گرشت روبه گله بد بختا وگفت"رفقا ما داريم ميريم بسه هرچي بيخودي جون کندم اگه اين زور رو که من زدم فرهاد کوکن ميزد الان شيرين که هيچي لي لي هم زنش بود من ديگه اينجا کاري ندارم بسه هرچي بيگاري کشيدم ميرم به همون جا که ننم زاييدم توي همون خرابه ها شايد ..."و ديگه هيچي نگفت!!! ولي من ميگم فقط يه فيلسوف ميتونه از يه سوسک الهام بگيره تا هدف زندگي همنوعانش رو معلوم کنه.!!!فقط يه فيلسوف.
{خوب با اينکه زياد بد نشده ولي نميخواستم اينجوري بشه .وقتي ميخوام شروع کنم نميدونم آخرش چي ميشه حتي اولش هم نميدونم ولي خوب شايد من و محمود(دولت ابادي )پسر عمو باشيم!!!!!!!!!!!}
Monday, September 23, 2002
مهشر به اين ميگن.کولاکه!!!
اين نوشته پر از لينک هايي که به بهترين عکس هاي روز مربوطه
دوستان پيکچر دوست ببينند وحال کنند.
امروزه روز تو کشور خودمون کساني(با هر اعرابي که ميخوايد بخونيد) هستند که پوز ميزنند .يکيش خودم يا توي بازيگرامون .ديگه جنيفر لوپز ونيکل کيدمن و کاترين زتاجونز و غيره برن بميرن.ما خودمون بهترش رو داريم. ساده و خوب.توي خانوم ها:{1} و{2}
ولي بازيگر هاي مرد تو پي هم داريم.ببينيد چه مخي ميزنه{3}.و ايشون که اگه اسکار نگرفته بخاطر اينکه توي ايران مونده{4} نه غلام؟!!!
فيلم جديد داريوش فرهنگ که سريع ترين فيلم توليد شده تا حالا هست(از اغاز تا اکران)توي همين چند روزه توي اون ده بزرگه(تهرون)ميره تو سينما ها.توي اون هم همه بچه قشنگا بازي ميکنند.ببينيد.
و اما برسم به وضع لباس پوشيدن که هرچي ما ها(تو ايران)مي پوشيم بقيه(تو خارج/فرنگ)ميکنند/در ميارن.اخه اگه تو اينجوري بري تو خيابون که آمار سکته مردان ميره بالا{0}.حالا خوبه اين اقايون خوب خودشون رو پوشوندن {010}.وقتي که آدما اينجوري ميپوشن مجسمه هاشون هم اينجوري ميشه{5}.(وا خدا به دور).
دوست داشتي مامانت ورزش کار بود اونوقت اينجوري باهات بازي ميکرد{6} ووووي سرم گيج ميره.اين حاج خانوم هم ياده موقعي افتاده که تو شکم مامانش بوده{7}
و اين يکي :واي تو منو کشتي خوشگل{8}.از اين هم خيلي خوشم اومده هديه اش ميکنم به همون که واسم آف-لاين خوشگل گذاشت{9}.
و وقتي سوار چرخ ميشيد حواستون باشه ک*نتون پاره نشه که اون وقت بهتون ميگن...
ببينيد{10}
ديگه اينکه تبريک وتسليت به خاطر اينکه يه دونه بلاگر ايدزي اعتراف کرد که به طرز اشد "اچ-اي-وي"داره.حاج محسن توتفرنگي با اون وبلاگ بي ادبيش گفت که بعداز تحمل لذت هاي فراوان دچار اين بيماري ماماني شده.من که نمي تونم حدس بزنم خالي بندي بعدي اين محسن جواهري چيه!!!! شايد هم راست گفته.
ضميمه: عکسايي که اينجا لينکش هست شايد ربطي به چيزي که من نوشتم نداشته باشه براي اينکه بفهميد جريانش چيه به اخبار ياهو و جا هاي ديگه برويد(خودتون)
ميبوسمتون.
Sunday, September 22, 2002
اخبار.نظرات.اظهارفضل و چيزهاي ديگر!
حالا که ديگه کاري ندارم دوستام همه مسافرتن خودم مسافرتم رو رفتم.وديگه چشم تابستون(تابستان) رو کور کردم وديگه کاري نمونده که نکرده باشم .يه کمي به خودم استراحت ميدم تا کلاس هاي دانشگاه شروع بشه.پس حالا يه کمي کاري نميکنم.
ميشينم جلوي اين کوفتي(کامپيوتر)و کار فرهنگي ميکنم(بابا.فرهنگ).
توجه داشته باشيد که آدم بيکار شکم سيره که ميتونه اينجوري حرف بزنه حتي اگر شکمش با نون بربري وپنير پر شده باشه. رفتم نون بربري گرفتم خوب نون بربريه خوووووب
1
داشتم فکر ميکردم اگه من هم مثل اون دختر وبلاگيه(مرحومه فروزان شقايق)
که با اهالي کلکده رفت کوه و بعدش يه سنگ از بالاي کوه صاف اومد واومد وخورد توي سر بچه مردم.يه سنگ مي خورد تو سر من (که من هم رفته بودم کوه ولايتمون)ومن الان زير 100کيلو خاک بدون روح بدون خواب هاي قشنگ وبدون زندگي خوابيده بودم(مرده بودم)اون وقت چي ميشد.من کجا بودم چقدر به خاطر کاراي بدم مجازات ميشدم .دم غروب دلم گرفت بقض تو گلوم گير کرد بدجوري حالم از اون وري شد .نمي دونم الان هم نوشتن برام سخت شده .مردن هر کسي(به فتح ک)ميتونه يه ادم رو از خواب غفلت بيدار کنه .من عميقا مطمئنم که بعد از مردن ادم همه چيز تموم نميشه .پس آينده مبهم مثل يه علامت سوال بزرگ جلوي رومه توي اين فکرم که چه جوري فرصت ها از دستم ميره .
من زياد از مردن نميترسم چون ميدونم حداقل دردي نداره !!!يعني دردش کمتر از خود زندگي کردنه ولي معلومه که دوست ندارم حالا ريق رحمت رو سر بکشم .مگر اينکه خدا بخواد.بالاخره که بايد بريم .مثل همه اون هايي که رفتن .وقتي يه نفر که تازه 20سالشه يا مثل فروزان وبلاگ ماه پيشوني تازه 15-16 سالش بوده آدم نميتونه ناراحت نباشه .شايد با رفتن يه نفر نظم جهان در اينده به هم بخوره.ولي خوش به حالش حد اقل توي شبکه جهاني کوفتي اسمش اومد به خانوادش تسليت گفتند وخبرش همه جاپخش شد ولي
اگه من از بالاي کوه پرت ميشدم اين صد نفري که به وبلاگم اومدن چند دفه ديگه ميان ووقتي ميبينند که به روز نشده يه فحش ميدن وميرن(به جاي فاتحه)هيچکس هم نميفهمه که من چم شده.مثل اون يارو که چند وقت پيش يه ماشين بهش زده بود (چند متر بالا تر از خونه مون)و يه چادر انداخته بودند روش ووسط بلوار ولش کردبودند و رفته بودن تا آخر شب اومدن بردنش.يا مثل اون دختره که رفت زير اتوبوس .همه جمع شده بودندولي براشون زياد مهم نبود .جمله ظالمانه "يه نون خور کمتر" رو من هم شنيدم وديدم که که انسانيت چند وقت پيش مرده.
خوب بسه ديگه به اندازه کافي دچار رقت قلب شديم. زيادش هم خوب نيست
خوبه که بپرم به دنياي زنده ها.
2
امروز همش دارم منفي نويسي ميکنم.ابراهيم بامزه توي سخن امروز حرفي زده که ...
ما ها انقدر احمقيم واين موضوع يه نمونشه .اينکه چيزي که وجود نداره رو انقدر در موردش حرف ميزنيم که به وجود مياد.يه نمونه ديگش اينه که توي ايران هي دوست داريم بگيم که دشمن ها ميخوان بهمون حمله کنن بازور نتونستن با فرهنگ .اين انقدر بزرگ ميکنند که ميشه يه نقطه ضعف وهرکي بخواد از اين نقطه ضعف استفاده ميکنه
که چي.!!!
چقدر خوبه که هي نگيم دشمن دشمن تا با همه دوست باشيم(آخه اين چيزا به تو چه)
خوب اصلا به من چه.
3
حالا که رسيد اينجا ميخوام از يه چيزي اعلام انزجار کنم وفردا به خواطرش برم راه پيمايي.پلا کاردش هم نوشتم مردم هم خبر کردم شعار هاش هم نوشتم:
امروز صبح توي تنهايي خودم داشتم يه سريال بيمزه تلويزيون رو ميديدم با خودم گفتم که چه خوبه يه سيب بخورم رفتم سر يخچال بيچاره ويه دونه سيب سبز بدون لک از اونا که هم ترشه هم شيرين و بوش ادم رو مست ميکنه.شروع کردم با اشتها خوردن .چه گاز هاي که بهش نزدم وچه قدرم خوشمزه بود. که ناگهان...
گاز آخري رو که زدم چشمتون زوز بد نبينه يه دونه کرم گنده داشت اون تو لول ميخورد(اييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي)
حالم به هم خورد. اگه اون آف لاين پاييني رو نميديدم شايد ...
خلاصه حالا که کار به اينجا کشيد بزاريد بگم :
کرم ديکتاتور فاشيست احمق .مادر....يه چيز تو چيزت.
خيلي پستي .بد بد بد.بد
به همين مناسبت از ملت هميشه درصحنه دعوت ميشود در راهپيمايي روز دوشنبه براي همدردي با م ح م د حضور بهم رسانند ومشت محکمي بردهان کرم سيب خوار بزنند
همه يک صدا با هم: مرگ بر کرم سيب. مرگ بر کرم سيب.
"ديگر کرم سيب هيچ غلتي نميتواند بکند"(بي مزه)
و اين هم هنر من.واقعا من حروم شدم اينجا.
4
وديگه اينکه دوستم سرما خورده امروز با هم رفتيم دکتر .دوتا امپول گنده هم زدبهش .(آخي).راستي من هم دو سه سالي هست سرما نخوردم.(نگران نباشيد قبلا اسفند دود شده است).
حالا که ديگه کاري ندارم دوستام همه مسافرتن خودم مسافرتم رو رفتم.وديگه چشم تابستون(تابستان) رو کور کردم وديگه کاري نمونده که نکرده باشم .يه کمي به خودم استراحت ميدم تا کلاس هاي دانشگاه شروع بشه.پس حالا يه کمي کاري نميکنم.
ميشينم جلوي اين کوفتي(کامپيوتر)و کار فرهنگي ميکنم(بابا.فرهنگ).
توجه داشته باشيد که آدم بيکار شکم سيره که ميتونه اينجوري حرف بزنه حتي اگر شکمش با نون بربري وپنير پر شده باشه. رفتم نون بربري گرفتم خوب نون بربريه خوووووب
1
داشتم فکر ميکردم اگه من هم مثل اون دختر وبلاگيه(مرحومه فروزان شقايق)
که با اهالي کلکده رفت کوه و بعدش يه سنگ از بالاي کوه صاف اومد واومد وخورد توي سر بچه مردم.يه سنگ مي خورد تو سر من (که من هم رفته بودم کوه ولايتمون)ومن الان زير 100کيلو خاک بدون روح بدون خواب هاي قشنگ وبدون زندگي خوابيده بودم(مرده بودم)اون وقت چي ميشد.من کجا بودم چقدر به خاطر کاراي بدم مجازات ميشدم .دم غروب دلم گرفت بقض تو گلوم گير کرد بدجوري حالم از اون وري شد .نمي دونم الان هم نوشتن برام سخت شده .مردن هر کسي(به فتح ک)ميتونه يه ادم رو از خواب غفلت بيدار کنه .من عميقا مطمئنم که بعد از مردن ادم همه چيز تموم نميشه .پس آينده مبهم مثل يه علامت سوال بزرگ جلوي رومه توي اين فکرم که چه جوري فرصت ها از دستم ميره .
من زياد از مردن نميترسم چون ميدونم حداقل دردي نداره !!!يعني دردش کمتر از خود زندگي کردنه ولي معلومه که دوست ندارم حالا ريق رحمت رو سر بکشم .مگر اينکه خدا بخواد.بالاخره که بايد بريم .مثل همه اون هايي که رفتن .وقتي يه نفر که تازه 20سالشه يا مثل فروزان وبلاگ ماه پيشوني تازه 15-16 سالش بوده آدم نميتونه ناراحت نباشه .شايد با رفتن يه نفر نظم جهان در اينده به هم بخوره.ولي خوش به حالش حد اقل توي شبکه جهاني کوفتي اسمش اومد به خانوادش تسليت گفتند وخبرش همه جاپخش شد ولي
اگه من از بالاي کوه پرت ميشدم اين صد نفري که به وبلاگم اومدن چند دفه ديگه ميان ووقتي ميبينند که به روز نشده يه فحش ميدن وميرن(به جاي فاتحه)هيچکس هم نميفهمه که من چم شده.مثل اون يارو که چند وقت پيش يه ماشين بهش زده بود (چند متر بالا تر از خونه مون)و يه چادر انداخته بودند روش ووسط بلوار ولش کردبودند و رفته بودن تا آخر شب اومدن بردنش.يا مثل اون دختره که رفت زير اتوبوس .همه جمع شده بودندولي براشون زياد مهم نبود .جمله ظالمانه "يه نون خور کمتر" رو من هم شنيدم وديدم که که انسانيت چند وقت پيش مرده.
خوب بسه ديگه به اندازه کافي دچار رقت قلب شديم. زيادش هم خوب نيست
خوبه که بپرم به دنياي زنده ها.
2
امروز همش دارم منفي نويسي ميکنم.ابراهيم بامزه توي سخن امروز حرفي زده که ...
ما ها انقدر احمقيم واين موضوع يه نمونشه .اينکه چيزي که وجود نداره رو انقدر در موردش حرف ميزنيم که به وجود مياد.يه نمونه ديگش اينه که توي ايران هي دوست داريم بگيم که دشمن ها ميخوان بهمون حمله کنن بازور نتونستن با فرهنگ .اين انقدر بزرگ ميکنند که ميشه يه نقطه ضعف وهرکي بخواد از اين نقطه ضعف استفاده ميکنه
که چي.!!!
چقدر خوبه که هي نگيم دشمن دشمن تا با همه دوست باشيم(آخه اين چيزا به تو چه)
خوب اصلا به من چه.
3
حالا که رسيد اينجا ميخوام از يه چيزي اعلام انزجار کنم وفردا به خواطرش برم راه پيمايي.پلا کاردش هم نوشتم مردم هم خبر کردم شعار هاش هم نوشتم:
امروز صبح توي تنهايي خودم داشتم يه سريال بيمزه تلويزيون رو ميديدم با خودم گفتم که چه خوبه يه سيب بخورم رفتم سر يخچال بيچاره ويه دونه سيب سبز بدون لک از اونا که هم ترشه هم شيرين و بوش ادم رو مست ميکنه.شروع کردم با اشتها خوردن .چه گاز هاي که بهش نزدم وچه قدرم خوشمزه بود. که ناگهان...
گاز آخري رو که زدم چشمتون زوز بد نبينه يه دونه کرم گنده داشت اون تو لول ميخورد(اييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي)
حالم به هم خورد. اگه اون آف لاين پاييني رو نميديدم شايد ...
خلاصه حالا که کار به اينجا کشيد بزاريد بگم :
کرم ديکتاتور فاشيست احمق .مادر....يه چيز تو چيزت.
خيلي پستي .بد بد بد.بد
به همين مناسبت از ملت هميشه درصحنه دعوت ميشود در راهپيمايي روز دوشنبه براي همدردي با م ح م د حضور بهم رسانند ومشت محکمي بردهان کرم سيب خوار بزنند
همه يک صدا با هم: مرگ بر کرم سيب. مرگ بر کرم سيب.
"ديگر کرم سيب هيچ غلتي نميتواند بکند"(بي مزه)
و اين هم هنر من.واقعا من حروم شدم اينجا.
4
وديگه اينکه دوستم سرما خورده امروز با هم رفتيم دکتر .دوتا امپول گنده هم زدبهش .(آخي).راستي من هم دو سه سالي هست سرما نخوردم.(نگران نباشيد قبلا اسفند دود شده است).
سلام
رسيدنم بخير. بهم خوشگذشته؟.بعله.البته.زياد بد نبود.
ديدن فاميلي که هرکدوم از يه جا جمع ميشن و هيچ کس هم با هيچ کس بد نيست
همه همديگر رو ميبوسند وصورت هاشون رو به هم ميمالند يعني که دوستون داريم
البته من بخاطر مسائل امنيتي -سياسي-اينترنتي به همراه چندتا دوست زود تر از ولايت برگشتم.تا به کار هاي نکرده برسيم!!!و به قول دوستان "در رفتيم".
خيلي خيلي دلم واسه اين اينترنت لعنتي تنگ شده بود. و فکر کنم هيچ وقت نتونم سه طلاقش کنم!!!! خولاصه(خلاصه) الان استفاده کامل از تنهايي(يا همون کلمه مبتزل خونه خالي) رو بردم واومد نشستم سر اين لعنتي(قربونش برم انترنتو ميگم)که سفرنامه تولاني(طولاني) بنويسم .ولي ديدم انقدر زياده که ممکنه در خاطرات شيرين چند روز پيش غرق بشم(وا)! ولي يه اتفاق مهم افتاد. پس اون رو ميگم چون آموزنده تره.
الان "فريدون فروغي"گذاشتم و توي حسم ولي آپديت کردن وبلاگ مهم تره(تر نيست خشکه)
:((تن تو نازک و نرمه مث برگ
تن من جون ميده پر پر بزنه زير تگرگ.
دست باد پر ميده برگو رو هوا
اما من موندني ام تابرسه دستاي مرگ.
نفسم اين خاکه
خون گرمم پاکه.
من از تبار پاک اريايي
قشنگ ترين قصيده رهاي
هواي عشق تازه نيست تورگهام
تن نميدم به رنگ کهربايي
نفسم اين خاکه
خون گرمم پاکه
واسه رفتن ديگه ديره
تن من اينجا اسيره
خاک اينجا چه عزيزه
عاشق...
خوب قرار بود يه چيز ديگه بگم.
من زندگي اينترنتيم رو با چت شروع کردم .از اون بچه هايي بودم که پنجاه ساعت
اينترنت رو توي يک ساعت صرف چت کردن ميکردم!!!.البته بعدا آدم شدم.الان
کارت ده ساعتي ميگيرم يک ماه باهاش حال ميکنم!!!.ولي هنوز بايه اي- دي هايم
بعضي وقتا ميرم توي ياهو مسنجر و يه چرخي ميزنم وبه آف -لاين هاي بعضي دوستان با وفا جواب ميدم .چهار تاشون پسرن ودوتا دختر خانومن.که يکيشون که امروز ميخوام ازش
حرف بزنم بيشتر به ما لطف داره.فکر کنم فقط اونه که از وبلاگم تعريف کرده وهمين جوري هم کلي تحويلم ميگيره.تا اينکه ديدم اين "آف -لاين" رو برام گذاشته.اميد وارم ناراحت
نشه که اينو اينجا مينويسم:
salam mohammad khan
ahvalateton?????
khosh migzare??
velayato migam!!!! base baba mage adam chand roz mire velayetesh soghati yadet nare(gaz angabin)
man ba ejazaton bazam raftam soraghe webloget
kheeili ali bood
midoni delam mikhad bishtar bahat ashna besham albate age eftekharesho dashte basham
to adame ajibi hasty
mano be yade ye nafar mindazi neveshtehat
ba in ke harfat shaiad khande dar bashe khob manam beheshon mikhandam vali bishtar geyam migire
): ye joorayi delam milarze bazi harfat hamonayi ke delam mikhaste hamishe faryadeshon bezanam vali natonestam
mahshare
[che aalami dare in donyaye chat][gorbonet my ladi mahshari az khodete]
خوب آدمي مثل من که يه همچين پيامي بهش ميرسه احساسش فقط ميتونه پرواز توي اسمون ها باشه. منم زود زود جوابش رودادم.
براي من هر انساني که سر راهم قرار ميگيره يه فرصته که دنيايي جديد رو کشف کنم.
چيز هاي جديد ياد بگيرم و ...خيلي چيز هاي ديگه.و چه خوب که اين فرصت مثل نعمتي که از اسمون مياد توي دومنم(دامن)بيافته.من هم که خوره اينجور ارتباطات هستم.
ولي ميخوام يه چيزي به اين دوست خوبم بگم.عزيزم فکر نکن ميشه آدم هارو از پس کلمات واز پشت اون شيشه مانيتور شناخت.توي دل همه ما پره از شعار هاي دهن پر کن
وحافظ حقوق بشر که هر وقت بخواهيم خرجشون ميکنيم.ولي به سادگي از چراغ قرمز ها رد ميشيم وهمون حقوق بشر رو زير پا ميگذاريم. واين وحشتناکه.با يد نشست وگريه کرد.بايد يه کاري کرد(نميشه کاري کرد)پس به اين سادگي نميشه يه دونه وبلاگ نويس رو شناخت.ولي اينو که خوب فهميدي که من آدم عجيبي هستم.من بد جونوري ام(هاهاها)
من تشنه شناختن هستم.وتشنه ياد گرفتن.کدوم "وب باز"ي روزي 100 صفحه کتاب ميخونه.7تا روزنامه ميخره(نه اينکه تو اينترنت ببينه)و از اينترنت هم بدش مياد!!!(هان)و...
من اينجوريام.حالا ميشه منو از پشت کلمات شناخت.نه؟
اخرش اينکه من منتظرم منتظر همون فرصت ها ومنتظر تو...
چون سلام کردم پس بايد خداحافظي کنم
تا بعد.
راستي من تا حالا نمي دونستم وبلاگم "مهشره"