Friday, January 30, 2004

حضرات گرامي هندونه خور و پايه و که م اوچيک همه تون هستم مثل اين که اون سحن نقض حکيم ما در مورد من تا آخر عمر صدق خواهد کرد که : "ميره و بر ميگرده" شايد شيخ اين دو فعل نا نتجانس رو در وصف من و يک چيز ديگر گفته باشد چون فقط به ما دوتا ميخوره و بس !!!! به هر حال چون دوباره بلاگ اسکاي بالا اومده و از اون قضيه امنيتي و کوفتي حلاص شده و تا وقتي که ما دست به ميني ژوپ احسان خان هوست السلطنه بشيم باز ميرم اونور توي بلاگ اسکاي هندونه ميرو و بر مي گرده

زت زياد

Thursday, January 29, 2004

يک هندوانه مزخرف ... يک زندگي مزلف
 in aks makhsoosan gozashtam injaaa taa age kasi khast mano too khiyaboon bezane eshtebahi ye bi gonah ro nazane !!!!
حس يک خرس قهوه اي خيلي وحشت ناک و خيلي بي ادب و بد بو را دارم که بد جوري دلش ميخواد فقط بخوابد . فکر کنم يک ماهي از وقت خواب زمستاني اش هم گذشته باشد . سه هفته است که به اينجا سر نزدم .حتي يه توف ناقابل هندوانه اي هم نکردم .شايد گچ و دود و بخار هاي توي کله ام مقداري يخ زده بودند .... بيشتر شبيه خرس بودم تا هندوانه يا فکرم به هر چيزي ميخورد غير از از افکار شيرين هندوانه اي . خيلي ساده است که بگم چقدر داره بهم خوش ميگذرد يا از سختي هايي که اين چند وقت کمتر کشيدم يا غصه هايي که نخوردم بگم ... خيلي سادست بيام اينجا و اعلام کنم دارم از خوشحالي خفه ميشم که تونستم يه ترم بيست و يک واحد کامل پاس کنم و خيلي ساده تره که در مورد انتخابات و بست نشيني و هزار تا کوفت و زهر مار ديگه نظرات فاضلانه و فضولانه ام را ابراز !کنم و برم پي کارم ... ميشه حتي چارتا خط در باره عشق و يار و ريدن ! نوشت و دل خوش بود به اينکه وبلاگي دارم !... بر عکس خيلي ها، وقتي خوشحالم نمي تونم چيزي بنويسم و باز هم وقتي ناراحتم اصلا نميخوام که چيزي بنويسم ... فقط وقت هايي که مثل الان مخم يخ کرده يا هنوز از بعضي مصالع و مواد و شن و ماسه هاي مصرفي گيج و ويج ميرم يا مخصوصا وقتي که حسابي به اندازه چند هزار اتمسفر داره به مثانه ام فشار مياد نوشتنم ميگيره ! مثل وقتي که يه بچه کوچولو به مادرش ميگه : "داره جيشم ميگيره". من هم دقيقا همين جوري "نوشتنم ميگيره" !!!
براي خيلي ها دلم تنگ شده ! براي اونهايي که ديگه حتي به ديدنشون هم اميدي نيست و فقط يه خبر کوچک که نشانه سلامتي شون باشه تا شايد کمي رفع دل تنگي کنه ... براي خيلي کار ها دلم تنگ شده مثل کار هاي عقب افتاده يه مرد که چون مرد بودن خودم رو ثابت نکردم پس از اون کار ها هم دلتنگي براي تموم کردنشون موده و بس تا کي که ما مرد بشيم !کاش مرد بودم هم به همون دو کيلو گوشت اضافي بود که معلوم نيست کار دست کدوم کاردستي ساز ناشيي بوده ! کاش مرد بودن به پول در اوردنش بود و به زن گرفتن هر چند عرضه اولي را زياد ندارم و از دومي هم چشمم آب نميخوره ... ولي مرد بودن حتي براي خانم ها هم ميتونه حلال مشکلات باشه ! خيال ميکنيد چرا ما هي فکر ميکنيم توي اين مملکت به اين نازنيني انقدر مشکلات داريم يا چشم و گوشمون اشکال فني پيدا کرده يا همونه که من اول ميگم ! .... آح !
نزن ! درد داره ! ....سه هفته پيش از ترک مبتزليات زندگي کفتم و اين اينکه همه را گذاشتم کنار تا اين ترم رو که خيلي وحشت ناک بود به سلامت پشت سر بگذاريم پاس کردن نه تا درس خفن واقعا کابوس وحشتناکيه که از يک هندوانه يه خرس که هيچي .... فقط خدا خواست که گودزيلا نشدم ! وگر نه الا به جاي چرت و پرت نوشتن ، عاو هاو واااااااااااااااه خولئوفواه علوووومممواف ميکردم و آپ ديت ميکردم تازه شايد از دهنم هم اتيش ميزد بيرون ! خوب بود هاي روز مرگي هاي يک گودزيلا هم خواندن داشت !
راستش اگر از مبتزليات زندگي مون دست بکشيم و سعي کنيم به قول ديگران آدم بشيم آدم که نمي شويم هيچ شايد گودزيلايي خرسي موشي سوسکي چيزي هم ازمون در بياد ... من همون هندونه مبتزلي که بودم که حتي توي زمستان هم خواب زمستاني نداشت و يخ نميزد را ترجيح تر ميدم پس ديگه حتي به بهتنه پاس کردن بيست واحد هم شده حاضر نيستم از زندگي مبتزل قبلي خودم دست بکشم و به قول بعضي افاضل آدم بشم ....به قول حکيم چخدر ابادي که فعلن روحش شاده :" بيايد مبتزل باشيم تا زندگي شيرين شود ".

فعلن من همينم که هستم تا بعدن چي از اب در بيام معلوم نيست ... مسلما تو زرد از اب در نمياد چون هندوانه حد اکثرش قرمز ميشه نه زرد !
زت زيات !