Saturday, August 16, 2003


به دلايل راحتی و تنبلی این جانب
فعلا تشريف تون رو بياريد به وبلاگ بلاگ اسکايي ما که البته هنوز نظر نمي تونيد بديد
هندوانه در بلاگ اسکاي شيرين تره

Saturday, July 12, 2003



هنوز نفسي هست که بيايد و برود،

هندوانه ، نيمه جان ميراند.



سلام

اين يک هفته مثل يک صد هزار سال گذشته !

بعد از دوسال که همه جور خبري از هر جا و هر وقت را به دست مي آوردم... يک هفته دوري نا خواسته از دوستان و رفقا و دشمنان دوست داشتني نا ديده ام

انقدر عذابم داد و انقدر فشرده شدم که از آن هندوانه ،جز ليمو ترشي بي آب

چيزي با قي نمانده ...

اين شبکه جهاني کوفتي که من را مثل يک خلت مزاحم تف کرد بيرون

هنوز هم دل من را ميبرد و اين فقط به خاطر دوستان خوب و بد من است

به خاطر جهاني ست که بر عکس دنياي واقعي و نکبت خودمان به جاي گشاد کردن

يک جاي مان چشمانمان را گشاد (باز ) کرده بود

باز کرده بود به دنياي بدون تبعيض و آزاد ... و حالا اين

آزادي را براي بار هزارم از يک نفر ميگرند

گرفتني که با کشتن فرقي ندارد.

ديروز ، جمعه رفته بودم کافي نت کريم اسپيد که سيستم واير لس ش آدم رو ميبره!

نظرات تون رو خوندم... مي دونيدکه در مقابل محبت ها تون نمي دونم چي بگم ؟

خيلي مر30!!!( ميبينيد من هنوز آدم نشدم)

کلي کف کردم که همين قدر طرف دار دارم

وقتي هفته پيش توي همون کافي نت داشتم خبر رفتنم رو مينوشتم فکر نمي کردم

دوستان اندکم اين جوري عکس و العمل نشان بدهند

به همين مناسبت کي برد تک تک شما ها رو از راه دور ميبوسم(به دليل مسايل اخلاقي و رعايت عدالت از بوسيدن دست و جاهاي ديگر شما معذوريم!)از همه تون ممنونم.

از هيچکس ِ هيچکس عزيز که بار اولش بود که اومده بود هندونه بخوره
و من شرمندش شدم که هندوانه ي شيريني نبود.

از حامد جون که تصميم گرفته بود اونم بره و بايد بهش بگم فعلا برو شيرت رو بخور تا بعد

از آرش خان عزيز که فکر کرده هندونه رو کرم خورده يا خرابش کردن، آراشي هندونه که خراب نميشه خرابش کردن ولي پيش خودمون بمونه من از اولش خراب بودم!!!!

از آقاي سوسو خانم که کم لطفي کرده و اين بار هم حرف مارو باور نکرده که
ديگه نمي تونم بنويسم... سوسو جون تو که هميشه مارو مورد لطف قرار دادي و له مان کرده اي اين يه دفعه رو کوتاه بيا.

از احسان پگاه عزيز که گفته تو که همش آنلايني! که توضيح اين همش که همش دو سه بار بوده رو اون پايين توضيح ميدم... به هر حال کلي زحمت کشيده توي اصفهان بلاگ دوتا خط راجع به بد بختي فعال ترين عضو ناکام بلاگر هاي اصفهان نوشته!
(درسته که من فعال ترين عضو بودم واين با مراجعه به آرشيو معلوم ميشود ، در واقع بي محتوا ترين و مسخره ترين و مزخرف ترين وبلاگ هندوانه ي من بوده!!!)

از پونه جون که بد بختي اون بيشتر از من بوده ... واقعا خاک بر سر اون مملکتي که با همچين جواهراتي اين چنين رفتاري داره...

و از مريم خانم شازده کوچولو که کمي دلداري داده و کمي اميد واري که ازش ممنونم

و از ه -الف غايب عزيز که آف لاين زده بود و وقت نشد درست از ش تشکر کنم وبلاگش هم که راه نمي اندازه خيال ما راحت بشه ... اگه حاضر ميشد که يه کم کلاسش بياد پايين و ميامد همين هندونه موتور سوخته ي ما رو ميگردوند که چراغ اين امام زاده ي يتيم خاموش نباشه من ديگه هيچ غمي نداشتم و ميرفتم براي منفجر کردن مخابرات!!!



و اما

خبر هاي هندوانه اي -مخابراتي!

اول بگم اسم اون سيستم کذايي" پي سي ام فور" است نه" اس پي فور"
اين پي سي ام فور( لعنه الـ... عنه) در اصل اون قدر ها هم بد نيست که ميگن
و البته بدون توجه به عدد فور يا همان چهار خودمان ظرفيت تا دوازده تا شماره از يک زوج سيم مسي معمولي تلفن را دارد که اگر از دستگاه هاي تفکيک فرکانس و تقويت کننده فرکانس وسيگنال وکابل کشي صحيح استفاده شود هيچ مشکلي پيش نمي آيد و البته اين سيستم نه زياد بد وقتي در دست تواناي

مهندسان پر تلاش مخابرات در نکبت شهري مثل اصفهان افتاده باشد

تنها وسيله اي براي ارضاي غرور نکبت مخابراتيست که مثلا ما فلان سال گوز مليون شماره تلفتن به مردم بد بخت ايران داديم بلکه چماغيست که بر سر آزادي بيان در سرزمين پرستش خفقان وارد ميايد!!!!!!!

چيزي که من الان دارم اينه که با هر بار کانکت شدن با حد اکثر سرعت 26.4kbpsوصل ميشوم والبته عملا توي هيچ سايتي نميتوانم بروم و اگر شانس بيارم وبا سرعت 24kbpsوصل بشم ميتونم يا هو مسنجر رو فعال کنم و اميد وار باشم که دو يا سه دقيقه آنلاين بشم همين.

بله اين سيستم موقتا و به صورت زوري در شبکه مورد سوء استفاده قرار ميگيرد تا بعدا اگر وقت و عمر و بودجه اي باقي بود و شهرداري همکاري کرد خياباني کنده شود و کابلي در زمين بخوابابنند و دستگاه تقويت کننده اي ساخته بشود وخط تلفن واقعي به مردم داده شود

و همه اين ها يعني ده سال ديگه !!! مثل اينه که شما ميري ماشين بخري کارخانه محترم همه پول شمارا ميگرد و يک ماشين کوکي بت ميدهد تا تو باهاش بازي کني تا کارخانه محترم سر فرصت ماشين شما را بسازد.

يعني تو حق نداري حرف بزني
يعني برو بمير
يعني زنده نباش
يعني دوتا خط تلفن بت داديم ديگه چي ميخواهي
خطش نويز داره که داره
خطش برق داره که داره
بعضي مواقع اصلا زنگ نمي خوره خب نخوره
اين هم از خصوصياتشه
يعني خفه شو...
خودت خفه شو ... من عصبانيم
من همه رو عصبي ميکنم .
نا مردا چرا کسي کاري نمي کنه

ولي خودم دارم يه کار هايي ميکنم
من ول کن نيستم ... حالا ميبينيد من يک ماه ديگه
ميام و دوباره تو وبلاگم چرند مينوسيم ،اونم از خونه خودمون ....

کور خونديد خودم دستگاه تقويت کننده سيگنال ميسازم تا چشمتون هولوپي در بياد.

خودم مخابرات ميسازم ! من مخابرات تعيين ميکنم

من تو دهن اين مخابرات ميزنم !

فکر کرديد کشکه؟

خدا اون دينا همين پي سي ام فور رو ميله پر از آتيش ميکنه به چه قطري،

فرو ميکنه به يه جايي تون دل هرچي مستضعف بچه کارمنده توي بهشت و جهندم خنک ميشه.

فکر کرديد

شما ها هم نشينيد بشکن بزنيد پشت کامپيوتر

اگه اين ه-الف جان قبول کنه بياد جاي من بنويسه

مخ همه تون صــــــــــــوت ميکشه

جيگر منم خنک ميشه

هــــــــــــــــــا نقشه ها دارم براتون

بشينيد و منتظر باشيد!!!!


فلن باباي... زت زيات تر.

Sunday, July 06, 2003



حرف آخر : هندوانه ميرود.



گزارش يک جنايت !!!... پروژهsp4

دوستان خوبم ، و همه ي وبگردان عزيز، اي هندوانه خور هاي با وفا.

زماني که اين کلمات را مينويسم ديگر کمترين اميدي به اين که

بتوانم اينها را در وبلاگم قرار بدهم ندارم. ديگر مثل قبل که با شوقي فراوان

و با خنديدن به ريش بعضي ها و البته به چيز هاي ديگر بعضي ديگر

کلماتي چند براي آپ ديت کردن وبلاگ مينوشتم

در حالي که در بيشتر شهرهاي بزرگ نه فقط خطوط تلفن بلکه فضا به امواج اينترنت الوده ميشود تا همه از اين سفره پربرکت بحره ببرند ، من ، يک هندوانه دور افتاده در شهري که ديگر دلم نمي آيد روي اسفالت خيابانش اُغ بزنم که حيف استفراق کمترين مردمان...کاش مشکل همين يکي بود. به خدا حاضرم حق استفاده از اينتر نت را از من بگيرند ولي بلاي ديگري سر اين مردم نيايد !و همه ما اين کار را ميکنيم...

خوشحال باشيد ، خوشحال باشيد که ديگر در اين دنياي مجازي شما، نه هندوانه اي هست و شعر هاي به قول شما ها بي ادبي و کلمات رکيک و نوشته هاي بي مزه و

احساسات رنگ و روفته و پاره پاره... خودتانيد و اينتر نت لعنتي.

من رفتم ! من ميروم نمي دانم کجا اگر از اين کشور نتوانم از اين شهر لعنتي ميروم

اگر از اين لعنتي دوم هم نتوانستم از خودم ميروم! اختيار خودم را که دارم...

و خوب است احساس بيخود از خود بودن و رفتن !

آه چه حالي ميدهد ...ووووي.

يک ماه پيش که آقاي مددي در جلسه وبلاگ نويسان گفت مخابرات در حال اجراي يک سيستم مخابراتي جديد براي خطوط اصفهان است به نام "اس پي فور" که از يک سيم مسي که در گذشته براي هر خط تلفن استفاده ميشد اکنون براي چهار شماره مختلف استفاده خواهد شد ، من به راحتي باور نکردم !!! گرچه براي من چيز غير ممکن وجود ندارد ولي گفتم مگر ميشود؟؟؟ وامروز ،

و امروز با دوتا گوش هاي لعنتي خودم شنيدم ،خود تکنسين مخابرات که براي تحويل خطوط جديد به در خانه ي ما آمده بود گفت ... با خنده گفت : اينتر نت ؟ چت ؟ نه بابا تلفن معمولي تون هم به زور ميتونيد بزنيد !!! ما به اين خط ها ميگيم تلفن زوري !!!! اين اصفهاني ها خيلي زرنگند (خودش هم لحجه ي غليظي داشت) .فقط هم توي اصفهان اينجوري ها.

شنيدم که نه تنها چهار شماره مختلف بلکه براي جايي که متقاضي تلفن زياد باشد

تا هشت شماره هم با يک سيم براي متقاضيان عزيز ارسال ميشود

و دوستان من اينست همان نهضت خدمت رساني!!!

نهضت خدمت رساني يا مبحث ريدمان مملکتي؟؟

بس نيست؟ بس نيست بيست و شش سال متمادي پروژه ي ريدمان را در اين مملکت مفلوک و خرابه اجرا کرديد ؟ بس نبود ؟ اي خدا ، اي خدا کاش همين يکي بود !

کاش همين يکي بود .

ما رفتيم ، شما بمانيد و اس پي فور خوشگلتان.

شما بمانيد و خدت برسانيد به اين مملکت .

اين همه گند زندند کم بوده ، اشکالي ندارد باز هم بزنيد ،

گند بزنيد به هر چه کشور است ... اي خدا !

دوستان من

من ميروم شايد باز هم برگشتم و شايد ديگر هندوانه اي ديده نشود.

. گاهي يادي از ما بکنيد ... اگر جمع شديد جاي ما را هم خالي کنيد

هر وقت هندوانه خورديد فاتحه اي هم براي ما بخوانيد و خبر اين جنايات را فرياد بزنيد

که ميدانم حنجره هاتان زخميست ولي فرياد بزنيد که کار ديگري هم از دست مان بر نمي آيد. چرا ميشود دلمان را به تمدن بزرگ ايراني خوش کرد. ميشود با غرور باد شد که بايک سوزن خالي ميشود. سرتان را بالا بگيريد که ايرانيان متمدن بوده اند و صاحب علم ! پايه گذار علوم غربي دانشمندان ايراني بوده اند که همه نوشته هايشان را به زبان "عربي" مينگاشتند . و شعر هايشان را به فارسي ميگفتند!

تمدني که زماني بوده است و حالا چرا من چيزي نمي بينم ... کجاست.

دلمان را به رستم ها سهراب ها و شياوش ها ي شاهنامه خوش کنيم.

آقايان همه اين مردان کشته شدند ... اين ها که تمدن ايران را بر دوش ميکشيدند

يکي را پدر زنش و البته پدرش کشت ، يکي ديگرا پدرش خود پهلويش را دريد و آخري را برادرش در گودال پر از نيزه به قتل رساند تا قهرمانان اين سرزمين سر انجامي نداشته باشند... در اين سرزمين که مثلا به آن عشق ميورزيم ديگر قهرمان و پهلوان زنده اي پيدا نمي شود ... اگر يافتيد به ما هم بگوييد تا بخنديم!!!

اي خدا من رفتم از اين جا

تو هستي و اين بندگانت که هنوز خودشان را گول ميزنند که به آرمان ها و وطنشان عشق ميورزند و همه چيز هاي خوب را دوست دارند و بايد منتظر باشند تا چيز هاي بد هم خودشان خوب شوند و با يک انشا ا... همه چيز را برگزار ميکنند تا بماند براي بعد!

اي خدا بهشان بگو که چه کنند ! هر چند اين همه گفته اي و فايده نداشته

آره فايده اي نداشته ... بايد رفت...

ديگر کمترين اميدي به اين که اين نوشته را براي ديگران در وبلاگ بذارم ندارم

بايد رفت ... رفت به تنهايي

يادي از ما هم بکنيد ...


پانزدهم تير ماه سال يک هزار و سيصد و هشتاد و دو.
اوس ممد هندوانه خور چخدر آبادي اصل بازار مشترک.
از نکبت آباد سفلي.
زت زيات و خدا حافظ.

Monday, June 30, 2003

«ديوار ها ترک ميخورند» جديد ترين شعر هندوانه اي

وقتي ميخوري سيب زميني،
يا وقتي بهت ميگن تو کارت اميني،
وقتي دست ميکني تو بيني،
يا وقتي تو توالت ميريني،
هر وقت مي خوري شيريني،
ميشکني ظرف چيني،
يا حل ميکني تمريني،
نبايد فکر کني که غمگيني.

اگر فرت فرت ميخوري به زميني
فکر کن شايد يه کم سنگيني

هر وقت ميکني توي دستمال فيني
يواش فون کن يه وقت نياد خيني(1)

اگر برخوردي به نازنيني
و ديدي داري صورت رنگيني
و از قلبت شنيدي صداي طنيني
قايم شو برو توي زير زميني
يه وقت نکنه که اونجا کنارش بنشيني
فکر کني که پيدا کردي نگيني
بيا من برات ميکنم پيش بيني
اگر باشي توي هر سرزميني
گر ياري براي خود برگزيني
که دارد ميميرد از خودبيني
و تو هيچ جز قيافه اش نمي بيني
بدان که از همه مردمان کمتريني
به زودي تبديل ميشوي به مسکيني
ولي " عاشقان را نبود چاره به جز مسکيني "(2)
عاشق که شدي " خوشتر ز گل و تازه تر از نسريني "(3)

از اون به بعد توي زندگي مي موني
درسته که توي دلت آب ميشه قندوني
ولي اشتباه کردي خودت نمي دوني
وقتي ميفهمي که ديگه نداري دندوني

اگر فرار کني و نموني
بهتر از اينه که اسير عشق بشي و زندوني

خيلي سگ دو زدم توي اين ويروني
وقت نداشتم چايي بخورم توي فنجوني
بابام بهم ميگه چرا همش بيروني؟
خب توي اين گروني،
بايد دربيارم يه لقمه نوني

دوستم بهم ميگه: چرا انقدر محزوني؟
نکن اينهمه خر خوني
تو که نبودي ...وني
آخه تو هنوز جووني
نبايد که تو خونه بموني
هي درس بخوني و فيل خوني
گفتم باشه ، بزن بريم ويلوني
اگه نريم بيرون از خونه نميشه گفت که هنوز انسوني(4)

توي کوچه ديدم يه دوست قديمي تهروني
دختره گفت تو چقدر مهربوني
يکي نيست به خودش بگه: تو چرا انقدر پنهوني؟
نکنه يکي کشيده سيفوني
و تو رفتي مهموني
____________________
پاورقي::
(1) خين = خون
(2)اين بيت مال حضرت حافظ است
(3)همان
(4)همون انسان خودمونه

اي ول ... زت زيات

Friday, June 27, 2003

زندگي بودبودي !

صبح بود ، هوا گرم بود ، ولي همه چيز خوب بود ، خيلي قشنگ بود.

دوساعت بعد بود ، شکم خالي بود ، درس زياد بود.
ولي همه چيز خوب بود.

ساعت يازده بود ، هوا گرم بود ، دلم تنگ بود ، ولي همه چيز خوب بود.
هوا گرم ، سرم بيکار بود ، دلم به ياد اون بود.
ولي همه چيز خوب بود .

ظهر بود ، توی سفره غذا بود ، توی اتاق جانماز بود ، توی دلم خالی بود،
ولی همه چيز خوب بود.

عصر بود ، هوای بيرون خوب بود ، خيابون قشنگ بود ، اون هم کنارم بود.
ولي همه چيز خوب نبود !

دوساعت بعد بود ، هوای توی کوچه خوب بود ، دلم تاپ تاپ بود ،تو کوچه قفط هيچکي بود، ولي همه چيز خوب نبود.

من خوب بود ، عشق بود ، صفا بود ، محبت بود ، دعوا بود، خالي بندي بود ، ماست مالي بود ، اون الکي عصباني بود ، ولي همه چيز خوب نبود!

ديگه هيچي خوب نبود تا اينکه دوباره
من بودم و اون نبود!

حالا عشق بود ، صفا بود ، محبت بود ، دل تنگي بود ،تلفن بود ، اي ميل بود،
همه ي همه چيز خوب بود، چون اون دور بود، من دور بود.
چقدر زندگي خوب بود ، چقدر همه چيز خوب بود ،کاش اونم خوب بود.فقط يه کم مهربون بود.
چقدر بود بود!

Sunday, June 22, 2003


بازم ما اومديم کافي نت دانشگاه مون داريم چيز مينويسيم
يک ساعت ديگه يه امتحان کوفتي دارم . توي اين چار پنج روزي که نبودم
دلم واسه همه تنگ شده ولي درس خوندن واجب تره
جاتون خالي تمام هفته قبل درس خوندم تا آخر هفته که مامان و بابا ميرن مسافرت
ما هم يه کارايي صورت بديم که خلاصه تابلو شديم و به دليل مسايل منکراتي
اينجا نميشه تعريف کرد ولي آخرش خوش گذشت.... توي اين شلوغ پلوغي ما دنبال چه چيزا که نيستيم
من هي ميگم يه پست کثيف بي شرم بيشتر نيستم کسي نيست باورش بشه
قربون اين قيافه غلط انداز ما!!!
فعلا تا آخر هفته از ما خبري نميشه چون درس ميخونم اساس ولي خر خوني نمي کنما
فقط در حدي که مشروط نشم دلم واسه همه برو بچ خوب تنگ شده
واسه مامان و بابا و دخترشون براي برو بچ خودمون که
دوباره دور هم جمع بشيم شعر بخونيم
آق حبيب هم از عقش بگه ما هم بهش بخنديم که چطوري تا حالا
عاشقي ضربه اش نکرده که اينجوري عقشي از عشق ميگه
خب حسن عاشقي ضربه کردنشه ...فقط همين فن رو بلده و و همين هم حال ميده!!!
آخ کجايي يه سنگ تا سر را بزنم روش بکشنه!!!
زت زيات

Wednesday, June 18, 2003



نه باورم نميشه که همه جاي محله ما بوي گاز اشکاور بده
اين صدا ها که ميشنوم صداي ترقه هايي که بچه ها دارن ميزنند ، حتما يه جايي عروسيه... فکر نميکردم توي خيابون هاي کاليفرنيايي شهرک ما با لاستيک مانع درست کنند و ماشين ها رو بگردن ، حتما خواب ميبينم ، يه خواب بد همين.
فکر نمي کردم توي يه روز نه يه شب اين همه نيسان مشکي و نيسان وانت مشکي
با کلي سرباز با کلاه هاي مسخره پشتشون از خيابون 46 متري ما رد بشن
شايد هنوز خوابم ولي ساعت يک ربع به يکه و من که هنوز نخوابيدم.
و اين صدايي که مياد حتما صداي سبزي فروشه که ساعت يک نصف شب
داره سبزي خوردن توي بلند گو تبليغ ميکنه:« خونه دار و بچه دار ... آي جوناي بيکار زنبيل و ور دار و بيار ... زود جمع کن برو خونه تون وگرنه مجبور به بر خورد ميشيم.»
حتما دوتا خيابون بالا تر دارن سبزي ميفروشن.
آه اون ميدون سبز و بيضي قناص که يه دکه کوچيک کلانتري بيست يه گوشه اش جا خش کرده با اون مجتمع تجاري مسکوني که نصفش مال زمان آمريکايي هاس و نصف ديگه اش تازه سازه و ما از اون اول اون جا عاشق ميشديم و اونجا قهر ميکرديم و
حالا هم براي قدم زدن و ديدن برو بچ اونجا ميريم ... کافي نت کريم اسپيد هم اونجاس
و ... چطوري من فردا صبح برم اونجا و چي رو خواهم ديد
آيا همه چيز سالمه....
هي پسر چت شده؟ سالمي؟
خبري نشده که يه عده جوون هستند که از بس توي يه کشور زندگي کردن که نتونستن انرژي شون رو خالي کنند حالا دارن خالي ميکنند
خالي ميکنند و حدر ميره و تموم ميشه
اونوقت که وقت تظاهرات يا هر حرکت جمعي ديگه هست کسي نمي مونه که بخواد بياد تو خيابون!!!
اي بابا ... اينم زندگي نشدا... چه جايي گير افتاديم... يه از خدا بي خبر هم پيدا نميشه يه دعوت نامه بذاره کف دستمون ويزا هه هم خودش جور بشه
بريم خارج حمالي کنيم از اين در بدري که بهتره
حداقل زبان خارجه مون که خوب ميشه...
...
الان ديگه صدا ها خوابيده ... فکر کنم همه خوابشون گرفته رفتن خونه هاشون مث دو شب پيش ساعت يک که ميشه سر و صدا ميخوابه
خب آخه شبه و وقت خوابه

جيش ...بوس ...لالا

Sunday, June 15, 2003

بدون هيچ شبدري


NO LEAF CLOVER
by MetallicA

And it feels right this time
On this crash coarse with the big time
Pays no mind to the distant thunder
New day fills his head with wonder...boy

Says it feels right this time
Turned it 'round and found the right line
"Good day to be alive, Sir"
"Good day to be alive" he says...yeah

Then it comes to be
that the soothing light
at the end of your tunnel
was just a frieght train comin' your way

Don't it feel right like this?
All the pieces fall to his wish
"Sucker for that quick reward, boy"
"Sucker for that quick reward", they say...

Then it comes to be
that the soothing light
at the end of your tunnel
was just a freight train comin' your way
It's coming your way
It's coming your way......
Here comes

Yeah, Then it comes to be
that the soothing light
at the end of your tunnel
was just a frieght train comin' your way

Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah

Saturday, June 14, 2003

من معذرت !!!(درست نوشتم)که توي مطلب قبلي از کلمه
بيفکر در باره کساني که به خيابان ميريزند استفاده کردم
به نظر مياد ايندفعه بر خلاف دفعه قبل موضوع کمي طولاني شده
ديشب هم تهران شلوغ پلوغ بوده و مثل اينکه اصفهان هم
خبرهايي بوده که بايد از شاهدان عينيش پرسيد!!!(خودشون ميگن)
به هر حال من نبايد از صفت "بي فکر" استفاده ميکردم ولي
واقعا اگه ما ندونيم از اين بيرون رفتن ها و شعار دادن ها
و کتک خوردن ها ...ها هدفمون چيه خب اين يه جور بي فکريه
وقتي يه نفر بدون اينکه بدونه چي از اين زندگي لعنتي ميخواد و فقط به خاطر حرف هاي
يه فراري ترسو که اون ور دنيا قايم شده واز شما ميخواد که خونتون رو بريزيد کف خيابون
هيجان زده بشه و شعار بده و کتک بخوره و بعد بره خونه شون خب اين خيلي وحشت ناکه
به اعتراف قديمي ها و به اعتقاد من الان با بيست و پنج سال پيش خيلي فرق داره
اکثر ماها ميدونيم که چي ميخواهيم و تعداد ادم هاي بي هدف و هيجان زده خيلي کم شده
ولي هنوز راه رو غلت(!!!) ميريم...اگر قرار بود از اشوب و تظاهرات و شلوغي و
کلا حرکت انقلابي نتيجه اي گرفت همون بيست و پنج سال پيش همه چيز درست ميشد
حرکت انقلابي مثل يه سيل ميمونه که همه چيز رو ميشوره و پاک ميکنه ولي گل و خرابي به بار
مياره هر کسي هم ميتونه سوارش بشه...
تا بعد...
راستي يه چيزي اگه شلوغ پلوغي ها بيشتر بشه
وااااي درس و دانشگاه و امتحان پايان ترم و همه ميره "لاکار"...توروخدا ميبينيد
؟!!!من چقدر کوته فکر و آدم سطحي و بي معني هستم!

Friday, June 13, 2003



دوتا دکتر ... دوتا موضوع... !

جنبش اصلاحي و ريختن به خيابان.

حميد رضا جلايي پور:«جنبش اصلاحي پوپوليستي و توده اي نيست.
بر اساس همين اعتقاد است که اصلاحطلبان مردم را به خيا بان نمي اورند. چون قرار نيست که بياورند. چون بيست و پنج سال است که مردم به خيابان ها مي آيند.
حرف اين جنبش اين است که تا کي ميخواهيم مردم را به خيابان بياوريم؟
اصلا براي چه ميخواهيم بياوريم به خيابان؟[...]اگر کشور مي خواهد توسعه اقتصادي، اجتماعي پيدا کند، نمي شود که مدام مردم را در خيابان ها جمع کرد..بايد ساز و کار هاي بوروکراتيک و دمکراتيک و اصلاحي را سازمان داد...»(منبع ياس نو.)
قابل توجه اون تلويزيون هاي عوضي لس انجلسي و چند نفر بيفکر که فکر ميکنند
خيلي ساده ميشه کار هاي بزرگ کرد.

گشودن مرز هاي الکترو نيکي و يک استدلال قوي!!.

غلام حسين الهام ، سخنگوي قوه قضاييه:« فيلتر گذاري سايت هاي اينترنتي
توجيه معقول داشته و مبتني بر مصالح اجتماعي ، فردي ، اخلاقي وملي است
و با هدف تامين حق دسترسي آزاد و همگاني مردم به اطلاعات و دانش صورت ميگيرد.
پس قطعاً عدم پالايش شايسته و لازم ، محيط را به قدري
آلوده خواهد کرد که عموم افرادي که با اهداف دسترسي سالم به اطلاعات و دانش لازم از اين وسيله استفاده ميکنند ، به تدريج عطايش را به لقايش خواهند بخشيد و همين
امر ، حق طبيعي دسترسي سالم به اطلاعات
را از آحاد افراد سلب خواهد کرد...»(منبع خبرگزاري فارس.)
اين اقاي نسبتا با فهم و کمالات!!!! اينترنت و دنياي سايبر رو با توالت خونه شون اشتباهي گرفته ...
ميبينيد که گاهي وقتا عقل دکتر ها هم کلي با هم فرق داره
و بعضي ها که اصلا ندارند
اون اولي دکتره دومي هم دکتره !!!!
خدا رحم کنه.

Thursday, June 12, 2003

اندر بي خبري !


خب با خواندن اين سو تيتر من چي فکر ميکنيد؟!
اول بگم من الان افتادم به چرند گويي ، خفن! پس بهتره از خوندن اين
اراجيف من صرف نظر کنيد ولي اگه خونديد مُسکن کنار دستتون باشه ها!...
خلاصه بسته به فرهنگ هر کس ميشه اين جمله يا
شبه جمله ي تيتر شده مارو يه جوري خواند.
شايد هم ربطي به ميزان بالايي يا پاييني فرهنگ نداره
به هر حال اين شبه جمله: "اندر بي خبري " کلي ايهام و ابهام ميتونه داشته باشه!
اجزاء تشکيل دهنده اين جمله شامل:
اندر + بي + خبر +ي
است . که البته ما ميتونيم اين جوري هم جدا کنيم:
ان + در +بي + خبر + ي.
که کاملا واضحه که اين دو جمله دوتا معني متفاوت دارند
اولي کمي ادبيه و دومي کمي بي ادبي!
و البته من ميتونم ثابت کنم از نظر معني و حتي مفهوم تفاوتي ندارند!!!
خب اولي يعني که من در بي خبري به سر ميبرم.
گوينده جمله ميخواهد اين را برساند که خودش(گوينده) مدتي است
به دلايلي که بر ما (شنونده) پوشيده است طرف(گوينده) در بيخبري از يک موضوعي که در هر جايي بسته به اقتضاي زمان فرق ميکند به سر ميبرد... و گوينده در ادامه
از ما ميخواهد که او را با خبر سازيم و شايد هم نخواهد و فقط ما را مطلع ميکند که خبري ندارد.
در دومي ما بيشتر يک فحش يا ناسزا ميبينيم که به خاطر وجود کلمه
موزون و پر مفهوم و پر کاربرد و آهنگين " اَن" است. اين کلمه ناسزاي بچه هاي زير ده سال دهات ماست که وقتي با هم گلاويز ميشوند يا با چوب دنبال هم ميکنند به زبان مياورند و به حريف ياداور ميشوندکه تو چيزي بيشتر از همون اون نيستي !
بگذريم اين جمله کمي بي ادبانه و کم کاربرد اين معني را براي ما متبادر ميکند
که طرف(گوينده) ميخواهد بگويد که چقدر بي خبري بد است
و ما ميفهميم که او(گوينده) حتما از موضوعي بي خبر است که مدفوع و فضله نسار حالت بي خبر بودن ميکند پس در اين حالت گوينده هم اعتراضي به بي خبر بودن ميکند و هم خبر ميدهد که از چيزي بي خبر است پس اگر ما از جمله تيتر شده گونه دوم را برداشت کنيم معاني بيشتري بر ما متبادر ميشود و البته اين دو نوع بر داشت هر دو يک معني را ميدهند و لي از نظر اطلاع رساني جمله دوم کارايي بيشتري دارد.
پس خواننده اين گونه جملات اگر فرهنگ بالايي داشته باشد يا پاييني و هر برداشتي که داشته باشد ، ادبانه يا بي ادبانه معني طرف (گوينده ) را ميفهمد.
و اين معجزه ادب پارسي يا فارسي است ! که هم اکنون شما ارزو ميکنيد که اي کاش هندوانه اي نبود که به اين زبان شيرين سخن گويد تا مردماني چند ، فراري از دنياي
واقعي و شلوغ را از دنياي مجازي يک هندوانه ديجيتال هم فراري دهد.
نا مرديش رفتن بيرون از خونه و ديدن چارتا ادم درست حسابي و البته کارهاي خير شب جمعه و فرستادن درود بر همه دلخوشان عالم در شب جمعه لبي تر کردن ديداري تازه کردن دلي از لذت پر کردن بهتر از نشستن پشت اين قارقارک هاي لعنتي نيست بهتر از خواندن يه وبلاگ بي مزه و بي معني نيست؟؟؟!
نه جون من راست نمي گم؟ خشتکم دور گردنم پاپيون اگه دروغ بگم!!!

زت زيات.

Saturday, June 07, 2003

چپ و راست
...يكي مي گه قرمز، يكي مي گه آبي
يكي مي گه اوشكول، بپا نخوابي
يكي مي خواد با جي اف اش يه ساعت چت كنه
يكي مي خواد به اين خرتوخري عادت كنه
يكي مي خواد با پاجرو بره توي جردن
يكي مي گه بپا، مملكتتو بردن
يكي مي گه، داره، همه چيز مي شه عالي
يكي مي گه اخوي! نبند اين همه خالي
با بي پولي، با بي كاري، دربدري، گرفتاري، سيابازي، سيا كاري
...
شاهکار جديد ابراهيم با مزه که از وقتي رفته خارجه
ديگه حساب هيچي رو نمي کنه هرچي ميخواد ميگه
يعني يه ابراهيم بامزه واقعي ...اين فرانسه هم جاي عجيبيه
کاش ماهم ميتونستيم بريم!!!
به هر حال اين ترانه ابراهيم نبوي رو اول گوش کنيد(زود دانلود ميشه)
بعد هم بخونيدش البته اگه تا حالا نرفتيد...
سلام
دارم از مثلا دانشگاه مون
این جملات رو مینویسم
از روي يه کي بوردي که نصف حروف فارسيش پاک شده
ااااااه ...اي فرياد
اين مسئول کافي نت هم از اون قالتاق هاس مثلا
اعصاب ادم رو خورد ميکنه الان هم ديگه اخر وقت کارشه داره کامپيوتر هايي که
خاليه رو چک ميکنه و با ساعت بچه ها چک ميکنه ببينه کسي جاي بد بد نرفته باشه!!!
تازه اين که چيزي نيست(چقدر شيفت اين سفته!!!)
الام ميگه وقتت تموم و من هم بايد برم امتحان نقشه دارم
خدا رحم کنه چيز مزخرف تو امتحان نده
من که فوت ابم زارتي ميدم
باباي
زت زيات

Thursday, June 05, 2003


بحله ديگه دومين قرار وبلاگ نويسان اصفهاني هم به خوبي و
خوشي وبدون تلفات و در نهايت ارامش برگزار شد و با يک جلسه تحليلي با حضور جمع کوچکي از اعضا به کلي پايان يافت تا دفعه بعد
اولش اينکه من هم يک گزارش از قرار روز سه شنبه نوشتم
ولي خوشبختانه موفق به قرار دادنش توي وبلاگ نشدم
و از اين نظر خودم و بقية کلي شانس آورديم پس گزارش هندوانه اي طلبتون
چون بد جوري سرديتون ميکرد ولي دوست خوبمان
ضد حال خان که از بس ضد حاله وبلاگش رو سنگين کرده که ما بچه کارمندا
به راحتي نتونيم بريم وبلاگش گزارش خودش رو توي وبلاگ اصفهان گذاشته و گزارش خوبيه !...بخونيدش... از گزارش من بيشتر سعي کرده آبرو داري کنه براي همين من ديگه گزارش مزارش نمي نويسم فقط شخصاً و رسما از بچه هاي ارديبهشت تشکر ميکنم که هم به ما يه جايي دادند هم پذيرايي کردند هم همه بچه هارو مفتي عضو شبکه اينترانت شون کردند که البته بعدا اگه پولدار شدم! حق عضويت هم ميديم
شما هم اگه اصفهان هستيد يه سر بزنيد که از دستتون نره اين اينترانت(اونترنت)!!!
و بعدش هم عکس هاي قرار رو هم گذاشتن اينجا که اگه توي خيابون مارو ديديد
با وجدان راحت و قلبي پر از يقين بتونيد هندوانه را ادب کنيد!!!
ولي يه چيزي هست اگه نگم بهم نمي چسبه !(چي؟)
اين دو دفعه قرار براي اشنا شدن بچه ها و خودموني شدن برگزار شد و البته شعر خوندن و مسخره بازي شوخي هاي با حال اشکالي نداشت ولي از قرار بعدي
اگر خوندن شعري هم باشه در کنارش درباره يه موضوع از قبل تعيين شده هم صحبت بشه تا قرار ها ميوه و ثمري هم داشته باشه
البته نه مثل هندوانه بي مزه و بي خاصيت گرچه هندونه جزء ميوه جات نيست
شايد نوعي سبزي باشه!!!!

چمنتيم

Monday, June 02, 2003


ما ، و محيط زيست ما !


نه نه ، فکر نکنيد ميخوام از دود ماشين و ريختن فاضلاب توي رود خونه و کثيف کردن کوه و دشت و کشتن حيوانات و ... اينا حرف بزنم
محيط زيست مارو چيز هاي ديگه اي هم تشکيل ميده
اصلا مگه ما تو شهر دشت و جنگل و کوه زندگي ميکنيم وبا ببر و قوچ و ...چيز هاي ديگه مراوده و رفت و آمد داريم؟
اينجا توي شهرما چيز هاي ديگه اي هست ،
آدما مهم ترينش هستند. همان موجوداتي که کنترل محيط زيست کره زمين دستشونه
و محيط زيست شهر ما رو همين آدما و فکرشون و رفتارشون تشکيل ميده
و لبته هر کسي قدرت بيشتري داشته باشه بيشتر روي محيط زيست اثر ميذاره
پس اين مهمه که چه کسي مسول يک شهر باشه ، چه کسي حق حرف زدن داشته باشه و چه کسي بتونه بيشتر نظر و فکرش رو گسترش بده...
فکر و نظر برنده اون فکر و ايده اي است که بيشتر دربين مردم شناخته شده باشه
شايد توده انسان ها که ما هم جرئي از آنها هستيم هيچ وجه تشابهي با يک گله گوسفند يا هر نوع گله ي ديگه نداشته باشند ولي شايد بعضي رفتار هاشون مثل هم باشه!!! گله از يک چوپان حرف شنوي دارد چون ميداند يا به اين نتيجه رسيده است که چوپان انها را به سوي مرتع هاي سرسبز و چشمه هاي پر آب ميبرد و اين باور را چوپان که شعور بيشتري از گوسفند دارد در گله به وجود آورده ، يک شعور جمعي
حتي اگر روزي چوپان همه گله را به طرف يک کشتارگاه هدايت کند گله باز هم همراه چوپان خود ميرود.
انسان ها هم به دنبال باور جمعي خود که يک فکر يا نظر غالب در جامعه آنهاست و کار همان چوپان را ميکند هستند با اين تفاوت که انسان اين توانايي را دارد که باور هاي خود را تغيير دهد و از فکر خود هم استفاده کند و خود چوپان خود باشند!

اوف چي گفتم؟؟؟!!!
اينا رو من گفتم؟!

حالا دراين جا و در اين مکان و با اين انسان هايي که محيط زيست مارا و جامعه مارا و در پايان مردمان شهر مارا تشکيل ميدهند چه کار بايد کرد
اول اطراف خودمان را بشناسيم و بعد توانايي هاي خودمان را
توي وبلاگ رز ، خانم ليلا خوب نشون داده که ما کجا زندگي ميکنيم
با اين که هر کسي بايد شناخت خودش را از محيطش داشته باشد ولي من تقريباً ! با حرفاش موافقم والبته اينها نظر هاي ايشونه ولي ميگم اگر ميخواهيد به شناختي برسيد بايد در اين سطح باشه يعني با اطلاعات کافي به جنگ يک فکر خراب بريم. پس اول اون ور رو بخونيد بعد بياييد اين ور تا دوباره بگم... حالا مي فهمم چرا من دل خوشي از موندن توي اين شهر ندارم!!!

...

خب حالا ما چه توانايي هايي داريم
ما در اين جا ماييست که وبلاگ مينويسيم ! شايد داشتن يک وبلاگ نا قابل به تنهايي چيز مهمي نباشد ،ولي تاثيري که چند وبلاگ بر يک گروه خواننده خود ميگذارند
و در نهايت بر جامعه خود ميگذارند خيلي خيلي مهم است
حضرت وبلاگي هودر خان متخصص وبلاگ و مشهور هميشه گفته که با اين وبلاگ ها چگونه ميشود مرکز گرايي و گله مسلکي و خفقان را شکست داد و از خودسري صاحبان قدرت (که خيلي هم خطرناک اند) جلو گيري کرد بر سياست تاثير گذاشت و فکر مردم رو باز کرد!!! حضرت وبلاگي ميفرمايند:« وبلاگ هاي فارسي هرچند محتواي غير سياسي دارند،اما خود اين پديده و رشد آن در ايران به دليل اين که قدرت سياسي را دست کم در حيطه آزادي بيان به چالش ميگيرد ، سياسي است.» و اين همان قدرت ماست !

در اين کشور حتي تشکيل يک " ان جي او" يا يک سازمان غير دولتي عام والمنفعه و يا خيريه هم حرکتي سياسيت!. پس نوشتن وبلاگ سياسي تر است و موثر تر وقتي همه بتوانند به راحتي يک کانکت شدن حرف خودشان را بزنند و از فکر هاي توي پستوي هم خبر دار شوند انوقت فکر ، نظر و ايده ي افراد جامعه و تشکيل دهنده محيط زيست فکر غالب بر فکر قدرت مندان خواهد بود و ديگر اين "ما" است که بر ما حکومت ميکند...
ديگر يک شهردار يک شهر تاريخي نمي تواند ادعا کند که در شهري که مهد موسيقي اصيل ايراني بوده کنسرتي برگذار نخواهد شد يا حتي نماينده آقا به دانشجو پيغام نمي دهد: اگر دوباره تجمع کردند و شلوغ کردند ميدهم گوشتان را ببرند! ديگر از ديدن رنگ هاي تيره که به زور به شهرمان مي پاشند افسرده نميشويم . هر وقت براي هرکس که خواستيم ناراحت ميشويم و يادش را گرامي ميداريم و براي هر کس نخواستيم محيطي و کساني نيستند که مارا مجبور کنند و ...
و بلاگ البته ابزار کوچکيست که در دستان ماست نوشتن يک جک هم قدرت سياسي را به چالش ميگيرد !!! پس گير نديد که چرا اون پايين جک نوشتم و تازشم به اين فکر نکنيد که اگه نشستيد هي مث من چرت و پرت تو وبلاگ نوشتيد و بقيه هم خزعبلات شمارو خوندن و حال کردند تونستيد آزادي رو براي کشورتون به ارمغان بياريد و از فردا ميتونيد با شلوارک و دمپايي ابري بريد دانشگاه يا با دوست دخترتون بريد سونا استخر ! يا چيز هاي ديگه که جزء ارزوهاي بعضي از ما هاست اگر اين جوري فکر ميکنيد همين الان اين صفحه رو ببنديد و بريد ياهو مسنجرتون رو باز کنيد و چت تون رو با مثلا khoskel_2003 بزنيد تا از دنيا عقب نمو ني که آرزو هاي کوچک مال ادم هاي کوچک مغز است پس برو وقتي بزرگ شدي بيا !!!
زت زيات(د)

اي ول بابا ! دمتون گرم ديگه
دوستان شرمنده مون کرديد
چي بگم ...خيلي حال داديد
قربون هر چي آدم با مرامه
مخلصيم داش ! او چيکتيم آبجي
همين جوري فرت و فرت دارم عرق ميريزم ...

حالا اينا هم براي اينکه از شرمندگي در بياييم::-
از بجه تهرونيه ميپرسن: امام اول كيه؟ يخورده فك ميكنه، ميگه: بابا يك راهنمايي بكنيد... ميگن: شمشيرش معروفه.. ميگه: آها... ZORO!!!

- يارو داشته پسرشو در مورد ازدواج نصيحت ميكرده، ميگه: پسرم خواستي زن بگيري، برو از فاميل زن بگير.. ببين تو همين دور وبر خودمون، داييت رفته زن داييت رو گرفته... عموت رفته زن عموت رو گرفته... حتي خود من، اومدم مادرت رو گرفتم!!

- اصفهونيه و رشتيه و تركه با هم يكجا كار ميكردن. يك روز ساعت ناهار, اصفهونيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه قورمه‌سبزيه, ميگه: اااي بازم قرمه سبزيِس! اگه فردا باز قورمه‌سبزي باشه، من خودمو از اين برج پرت ميكنم پايين! بعد رشتيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه كله ماهي داره .. اونم شاكي ميشه، ميگه: ااووو! اگه فردام همين باشه منم خودمو پرت ميكنم پايين! آخري تركه ظرف غذا رو باز ميكنه، كوفته داره.. حالش به هم ميخوره، ميگه: ايلده اگه منم اين ظرفو فردا باز كنم ببينم كوفته‌س.. خودمو پرت ميكنم پايين! خلاصه فردا سه نفري ميان سر كار و در غذاها رو باز ميكنند و از قضا هر سه تا تكراري بوده، اينها هم خودشون رو پرت ميكنند پايين! باري، پليس مياد واسه تحقيقات و بازجوه خِـرِ زناشون رو ميگيره كه نقصير شماهاست! زن اصفهونيه ميگه: جناب سروان من نميدونستم, تو خونه هم هروقت قورمه‌سبزي درست ميكردم ميخورد غر نيميزد! زن رشتيه ميگه: اووو! تو رشت همه كله ماهي ميخورن، من روحمم خبر نداشت اين دوست نداره. زن تركه ميگه: جناب سروان به ولله من يه هفته بود خونة مادرم بودم, اين خودش واسه خودش غذا درست ميكرد!!!

Thursday, May 29, 2003

براي جمعه نهم خرداد سال هزار و سيصد و هشتاد و دو...

تولدم مبارک يا ،
تولد ديگه چيه؟!!!


[زمان نسبي ترين مفهوم عالم است.!]

راستش خيلي سخته ، يعني الان سخته اون حرفهايي که تو ذهنم هست رو بنويسم!

اولاً زياد مهم نيست که روز تولد آدم چه روزيه ، يا مثلا من خوشحال باشم که روز فلان
فلان سالم ميشه و بزرگ ميشم ، کوچيک ميشم و پير ميشم و ...
من هميشه فکر ميکنم خيلي بچه ام هنوز و الان بيشتر فکر ميکنم هنوز بزرگ نشدم
اين زياد خوب نيست اگر کارهاي مهم مان رو بذاريم براي موقعي که احساس بزرگي کرديم ومهم اينه که اين رو بدونيم که چقدر ميفهميم!!!! مردها معمولا تا چهل سالگي و شايد هم هيچ وقت بزرگ نشوند و فاصله بزرگ شدن آقايان با خانم ها چيزي حدود بيست و پنج سال و کمتر است (يه کم زياده نه؟) اين درسته که زن ها زود تر از مرد ها مرد ميشن البته از اون نظر!

براي من تولد بيست سالگي با 19سالگي زياد فرقي نداره و حتما با بيست و يک سالگي هم فرقي نخواهد داشت .
همون جور که اون بالا نوشتم زمان نسبي است و اين اعداد هم تنها دلخوش کنکي براي مردمان درگير با دنياست. اصلا نمي خوام بگم من هم مثل اون ها نيستم ! همه ما خودمان را اسير اعداد و زمان ودايره هاي بسته اي اين عالم کرده ايم .
ميدونم بازم دارم شعار ميدم ... اين شعار دادن هم يکي از اون بند هاي اين دنياست که
خيلي راحت پاره نميشه.

بيست سالم تمام شده و ديگه رفتم تو بيست يک سال و هنوز خيلي چيز ها
رو نمي فهمم ... هنوز سوال هايي دارم که ميدونم کم کم مثل همون سوال هاي قبلي جوابش رو پيدا ميکنم ...

نمي دونم چه آرزويي دارم!
انقدر پس گردني هايي که قبلا به ما ها زده اند سنگين بوده درست نمي تونم سرم رو بالا بگيرم و به افق درست نگاه کنم و انقدر پاک کردن رنگ هاي سياهي که رو سر مان ريخته اند سخت است که کلي تول ميکشه تا ارزوهاي رنگي به ذهنم بياد و البته من بدبين نيستم ... از چپ و راست ميبينم و ميشنوم و ميخوانم که ما و نسل هاي بعد از ما از پدران مان انقدر بيشتر مي فهميم که دوباره اشتبا هات تاريخ رو تکرار نکنيم
و به اندازه کافي شعور داريم که بدانيم از زندگي چي ميخواهيم
همان را هم بخواهيم ! بايد خواست و حرکت کرد و گرفت!
بازم شعار! فرق شعار با شعر هم در يک "الف" است!!!!!

بيخيل بابا غصه نخوريد ... من رو ببخشيد که يه کم جدي شد
ده ماه چرند و ...شعر گفتيم و نوشتيم ، شب تولدمون که شد نامه بغض(درست نوشتم؟) دار ميذاريم تو وبلاگ... ميگم که به قول مامان :
- تو کي ميخواي بزرگ شي که عقلت به هيکلت برسه قربونت برم!!!(خدا نکنه)
البته اين رو وقتي عصباني باشه ميگه در بقيه مواقع ترجيح ميده ازم تعريف نکنه !



بغير از آنکه بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو که زعشقت چه طرف بربستم

اگرچه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پاي عزيزت که عهد نشکستم

چو ذره گرچه حقيرم ببين بدولت عشق
که در هواي رخت چون به مهر پيوستم

بيار باده که عمريست تا من از سر امن
به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم

اگر ز مردم هشياري اي نصيحت گو
سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم

چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتي بسزا برنيامد از دستم

بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
که مرهمي بفرستم که خاطرش خستم

Wednesday, May 28, 2003

خب ديگه با اطمينان کامل
ميشود گفت که قرار دوم ما هم برگذار ميشود
خبر موثق با کروکي پست مدرن علي آقا رو ببينيد
و قرار هم مثل اينکه 6ارديبهشت ساعت سيزده توي دفتر بچه هاي
شرکت خرداد ؟؟؟؟!!!!!!يا ...سيزده ارديبهشت ساعت ؟ توي شرکت واحد؟؟؟؟!!!!
هان خيابان شبکه کوچه ارديبهشت جنب هتل خرداد ساعت 6صبح به صرف کله پاچه!!!!!!
نميدونم !!! چي بود اين قرار هان؟؟
هان . سيزده خرداد ساعت 6بعد از ظهر در دفتر شبکه ارديبهشت....آخيش درست گفتم
چقدر سخت بود!!!!!
از اثرات خوردن نون بربريه ديگه

::تازه::
يکي از بچه هاي ارديبهشت کامنت گذاشته که چرا به ما لينک ندادين
خب رفيق قصه نداره که چيزي که مفته لينکه اينم سه تا لينک که به
سايت شبکه اينترانت ارديبهشت ميخوره
[1] [2] [3] !!!!!!

[...]چه شود؟؟!!!

Tuesday, May 27, 2003


نون پنير با نوشابه !


آقا قرار شده دومين قرار بلاگر هاي اصفهان بر گذار بشه
زود تر از آنچه که انتظار ميرفت و با قدرت هرچه تمام تر
البته مثل بقيه کار هامون هنوز نه جاش معلومه نه ساعتش
همين که روزش هم معلوم شده با يد خدا رو شکر کنيم
دم رييس بزرگ گرم که پايه ميشه بچه ها جمع بشن
مهمتر اينکه احسان(رنا) يه وبلاگ درست کرده توي بلاگ اسکاي
که درباره وبلاگ هاي اصفهان است و سه تا از عکس هاي قرار اول مان را
گذاشته ... اي بابا قيافه تابلوي ما نياز به حدس زدن نداره
توي هر سه تا عکس هم که مثل اين بچه جل ها حضور دارم
ديگه ببخشيد اگه زياد وحشت ميکنيد ...
دم آق احسان هم گرم که زود تر از ما جنبيد يه وبلاگ اينجوري دست کرد.

ديگه من چي وگو ام... حرفام تموم شده بيد!
هان ! قراره جمعه همه هندونه خورها سورپريز بشن
فکر کنيد جمعه ، نهم خرداد چه اتفاق مهمي در جهان ميتونه افتاده باشه؟!!!
عمرا بگيد انقدر مهمه اين اتفاق که نگو
مثل به دنيا آمدن هندوانه است!!!!

خب اون اولي با اين دومي ميشه نوشابه با پنير ! تيتر هاي من زياد هم بي ربط نيستا!


سه نما !

يک ، نماي عاشقانه:
سه روز بود ازش دور بودم. سه روزي که مثل يک قرن گذشت.
هميشه همين جوره وقتي در کنارم نيست انگار که تموم شده باشه
انگار که ميسوزه يا مصرف ميشه
مثل يه گل سرخ عمرش کوتاهه و مثل شمع ميسوزه
روز سوم ، امروز ديگه نتونستم تحمل کنم
داشتم ميمردم
گلوم خفه بود قلبم درد گرفته بود!
دلم تنگ شده بود و هوا باروني بود يه نمي زد و تموم شد ولي
آتيش من رو نتونست خاموش کنه ...
پريدم پشت ماشين و با تمام سرعت خودم رو رساندم دم مغازه ممد آقا
همون جا که هميشه ميبينمش و ميبرمش خونه مون!!!!!!!
و الان مثل مجنون با اين تفاوت که ليليم کنارم است!!!!

دو ، نماي معتادي :
همه تنم درد ميکرد ، اشتخوان هام تير ميکشيد ،
نفشم بالا نميامد و مخم کليد کليد بود ! هيچ ميل به غذا نداشتم
همه اين شه روز رو تحمل کردم و دم نزدم
ولي مگه ميزاره اين لامشب ، ول نميکنه بي معرفت ، هردفه که ترکش ميکنم
دو روز نشده باز ميرم طرفش خيلي بي مروفه لامشب بي پدر!
دلم ازش خونه ديگه آب دماغم امونم رو بريده بود
هرچي ميکشيدم بالا مگه تموم ميشد
همه حلقم شده بود آب دماغ خماري
ديگه نتونشتم با اينکه خيلي شخت بود با هر زحمتي بود خودم رو رشوندم به ماشين
هوا هم به خاطر نم بارون شرد شده بود خماري هم از يه طرف، مشل بيد ميلرزيدم
خودم رو رشوندم دم مغازه ممد آقا که من بهش ميگم
هوشنگ خان ، گفتم:
هوشنگ خان ، نوکرتم! منو يه جوري بشاژ ، من نوکرتم همه تنم درد ميکنه.
هوشنگ خان هم دست کرد تو کشوش يه بس ازش بهم داد
همه جونم راحت شد.

سه ، نماي رئاليسمي! :
بابا اشتراک اينترنتم تموم شده بود رفتم يه کارت ده ساعتي خريدم!!! خلاص!

زت زيات(ت).

Wednesday, May 21, 2003

امروز...

يک . امروز روز خوبي است از اولش معلومه، وارونه نمي گما خودتون ببينيد.

دو .طرفاي ساعت دوازده يک کاري روتموم کردم .آخر کار بود خودم فکر نمي کردم
اين جوري بشه . با اينکه راضي نشدم ولي باورم نشد که کار من بوده
اصلا نفهميدم ... شايد تا آخر شب فهميدم.

سه. قالبي که آرش خان توي جلسه وبلاگ نويس ها قرار شد درست کنه
حاضر شده وخيلي هم قشنگه فقط من عذا گرفتم کجاي وبلاگ بذارمش
لعنت به اين قالب جوادي وبلاگ ما ... بايد يه کاريش بکنم.

چهار. سپاهان با يه مساوي شيرين ترتيب پرسپليس و ليگ برتر ايران رو داد
خيال همه رو راحت کرد. يادمون نره سپاهان تيم خيلي خوبي بود ولي دوتا تيم غول ايران امسال غول نبودند فقط نصف سرمايه فوتبال مملکت رو بلعيدند و هيچ ...
بايد سپاهان قهرمان ميشد تا يه چيز هايي ثابت بشه...

پنج . رفتم ماشين رو از تعمير گاه گرفتم ... راستي نگفتم، که جمعه تصادف کردم اونم با 40 کيلومتر در ساعت !!!! تازه بازم ضبط ماشين درست نشد ... معلوم نيست اينا مکانيک ماشينند يا اومدند اونجا ... بدهند!

شش. حال هيچي رو ندارم ... يه چيزي ميخوام ولي نمي دونم چيه
شايد...

::هفت... و طولاني.::
مي خواستم بگم ؛ نه به همه ، ميخواستم به يه نفر بگم.
ولي نمي دونم ميشه گفت؟
... من گرگ بارون ديده ام.اگر گرگم، سگ نيستم که پاچه مردم رو بگيرم
تصديق ميکنيد که انصافا کلاس گرگ بالا تر از سگه ، حتي اين سگ هاي
سفيد پشمالوي خوشگل!!!
حرف من ولي سر بارونيه که به گرگه خورده!
همه جور باروني به من خورده ... همه جورش رو ديدم
از بارون اسيدي که همه چيز رو نابود کرده تا اون بارون هايي که وقتي
مياد آدم همين جور الکي خيال ميکنه «عاشق» شده ،و اون بارون هاي زود گذري که مثل يه ... ادم رو به لذت زود گذر دنيا ميرسونه ولي بي فايده است و بي ثمر.
و هر نوعيش که بوده ، اگه با نسيم بهاري بوده يا با خاک و خل پاييز يا با برف زمستون يا
خنکي رو تو تابستون اورده باز بارون بوده ، تموم شده و رفته
بخار شده رفته هوا! روي زمين که نمونده ، پيش من که نمونده.
هنوز باروني براي من نيامده که بياد و بياد کنارم درياچه بشه
و بمونه کنارم يا رود بشه و برام بريزه توي درياي دل!
هرچي بوده زود تموم شده و بعدش من هم فراموشش کردم
نشده بارون بياد و من يادم بمونه چون کنارم نمونده
...
وقتي دوباره وقته اون بارونه ميشه از هر نوعي که باشه من عجله نمي کنم
ميگم بعضي بارون ها باعث ميشن آدم الکي عاشق بشه يا توي دلتون قيلي بيلي بره يا کله تون باد کنه ولي نبايد عجله کرد...آتيش دل ميخوابه ، عشق سرد ميشه و باد کله ميپره و تموم ميشه، وقتي که بارون تموم ميشه...
حالا دوباره هوا ابريه ، نمي دونم چه جوري ميخواد بباره ولي من انتظاري نمي کشم
ميدونم اين هواي ابري هم ميباره اگه قرار باشه بمونه ميمونه و درياچه ي من ميشه
وگر نه مثل بقيه ومن انتظاري نميکشم
ميدونم اين هواي ابري بايد بباره و ميباره
ومن بيشتر بارون خورده ميشم
چقدر خوبه اين باريدن که اميد موندن توش هست!

زت زيات(د).

Saturday, May 17, 2003



ميتينگ وبلاگ نويسان اصفهاني برگزار شد

(بابا خارجي ميتينگ!!!؟)


گزارش يک هندوانه بي مزه از جلسه بلاگر هاي اصفهاني شاخه بچه باحال ها!


سامن و عليکم!
حال شما چطورم؟!
اول روشن (!) کنم که قرار نيست همه چيز اون قرار رو گزارش کنم
مثل اينه که يه عضو خانواده بخواد جلسه اعضاي خانواده با پدرخوانده رو تعريف کنه
خيلي خطر داشته بيده!
فقط اون قضايايي که به همه وبگرد ها مربوطه تعريف ميکنم...
بعدش هم ، به خاطر اين نوشتم شاخه بچه باحال ها ؛ چون هرکسي نيامده بچه بي حال بوده حتي اگه کار واجب هم داشته ولي ايشالا دفعات بعد با حال ميشه ، هر چند همين هفت- هشت- نه نفري هم که امدند به زور توي غرفه کوچک اصفهان بازار توي نمايشگاه جا شدند
پس انجمن ما مثل انجمن اسلامي دانشگاه نيست که "شاخه " داشته باشه!!!!

::من تقريبا دير تر از همه رسيدم وقتي دم در غرفه اصفهان بازار توي نمايشگاه ارتباطات اصفهان رسيدم چشمم افتاد به برو بچ سلام که کردم ، و توي چشماي هر کدوم که نگاه کردم انگار همه شون رو يه جايي ديده بودم... همه رو ميشناختم مثل اينکه دوران دبستان با هم بوديم(حالا فکر کنيد دبستان ما خارجي بوده گير نديد) حتي يکي يکي حدس زدم که کي چه وبلاگي داره... همون اول کار ميخواستند با بيل ما رو نصف کنند(شوخي بچه ها با ما) و اين يعني علاقه!!!!! به هندوانه!!!!!!!
کلي هم به آقاي مددي عزيز زحمت داده بوديم که غرفه کوچک شان را اشغال کرده بوديم. دم همه اون هايي که امده بودند گرم. صفاي هرچي بچه باحاله.
من يک ساعت بيشتر پيش شون بودم و اگه پسر خواهرم نمي گفت که ساعت چنده شايد فکر ميکردم تازه يک ربع گذشته (اين يعني اينکه خيلي خوش گذشته)
قرار نبود که درمورد چيزي تصميم بگيريم يا بخواهيم کار مشترکي بکنيم ولي همين باعث شد حداقل چهارتا کار مهم تصويب بشه که من حالا نمي گويم. کم کم صداش درمياد و همه کف ميکنند.البته نتيجه اوليه اش تغيير کوچکي است که سمت راست ميبينيد!
لينک همه بچه ها و اگه کسي جا مونده حتما من رو خبر کنيد.
بعدش اين که اين آخرين بار نبود و ما حتما باز هم دور هم جمع ميشيم و ميدونم ايندفعه تعداد مان خيلي بيشتر خواهد بود. به قول حبيب جان(جان يعني با بچه ها خودموني شديم): ما امده ايم که بمانيم و...(حرفاي قشنگ ديگه)
صحبت ها و جريانات رو تعريف نکردم تا حسابي بسوزيد تا اگه وبلاگ نداريد وبلاگ بزنيد يا اگه وبلاگ داريد دفعه ديگه سر قرار بياييد.

تازه::: گزارش جدي ، کامل و زيباي شازده کوچولو رو بخونيد تا جبران گزارش ناقص من بشه!

اين هم سورپريز اين هفته کار حميد خان بنبست!




Tuesday, May 13, 2003

ما يه روز عقب هستيم.
من هي گفتم ديروز برم اشتراک بخرم ولي تنبليم اومد
يعني خر خونيم اومد خب ولي

ديروز سينا مطلبي آزاد شد ...بعد از بيست و نه روز
و من باز هم از وبلاگ بهترين رفيقش که رفاقتش رو ثابت کرد فهميدم...

زندگي پاره !
بيوگرافي يک روزه ي يک ديوانه ي آن-لاين
.

روز چهارصد و شصت و سوم از روز هاي مشابه::
::بامداد ، ساعت 4:30.
ساعت زنگ . کامپيوتر خاموش ، کمي جيش! چراغ خاموش ، خواب.

::صبح ساعت 7:30.
ساعت زنگ ، زنگ ساعت خاموش ، خواب.

::صبح ساعت 7:35.
مامان صدا ، سرويس رفت ، جا موند، دانشگاه نرسيد، کلاس غيبت ، درس حذف ، خواب.

::صبح ساعت 10:27.
از خواب بيدار، کمي جيش ، ناراحت نبود که درس حذف شد، کمي نون خشکه ،
کامييوتر روشن ، کانکت به اينترنت ، نهار نخورد ، غذا نخورد، آب نخورد ، جيش نکرد،
چت کرد، سايت آپ ديت کرد، چت زد!، وبلاگ آپ ديت زد!، چت فرمود،
پرونو رفت ، [...] زد، چت نکرد،

::بعد از ظهر ساعت 17:46.
کامپيوتر خاموش، کتاب سر راه شوت ، کمي نون خشکه با پنير، جيش فراموش ،
آب خوردن وقت نشد.

::بعد از ظهر ساعت 17:59.
کامييوتر روشن ، کانکت به اينترنت ، شام نخورد ، ميوه نخورد، آب نخورد ، جيش نکرد،
چت کرد، سايت آپ ديت کرد، چت زد!، وبلاگ آپ ديت زد!، چت فرمود،
پرونو رفت ، [...] زد، چت نکرد، روزنامه خوند، گل فرستاد ، [...] داشت ، جدول حل کرد ،جک خوند، سياسي خوند، اجتماعي خوند... ، 100تا وبلاگ خوند، شعر خوند،مدونا جديد گوش داد، مريلين مونسون گوش کرد!، نقشه همه ي را هاي شوسه ي جهان رو ديد، سه تا فيلم ديد، خفه کرد(خود را)، کامپيوتر خواموش کرد ، رفت بخوابه...

::شب ساعت 1:59.
مُرد.

پايان...

::علت مرگ : جنون مزمن!

Sunday, May 11, 2003



وضعيت ... گيرميز !

گوشت کوبيده با پياز!
جريانات از آخر به اول قشنگ تره . البته اگر جرياني باشد...
امروز بالاخره آخرين امتحان ميان ترم هم تموم شده بيد خيال ما هم راحت شده بيد
فقط يه نقشه کشي مونده که مخلصتون استاد نقشه تشريف دارن
چشم اونم مث بقيه کور ميکنميم برد پي کارُش! درس اصليمونه نميشه که بلت نباشيم.... بلتم بمشارم تا چهل!
حالا چه ربطي به گوشت کوبيده داره بذار بزرگ شي بتون ميگم! تقريبا يه چيزي تو مايه هاي کوبيده با دوتا گوجه کنارشه!!! زياد نبايد به اين جزييات دقت کرد

تخم بادمجان !
اين بادمجان يا بادمجون مامان جون که با چربي حيواني سرخ کرده باشند و با آْلوي برقان و کلي مخلفات بپزند و بعد با کشک و نعنا داغ ميل کنند هم چيز توپيه ها البته به شرطي که مثل اين اصفهاني ها که تو همه غذايي شکر ميريزند شيرين نباشه
تند تند با فلفل فراوان يه مشکل ديگه هم داره که اگه کشک بادمجون خوب با چنگال له نشه و تخم بادمجون ها نا پديد نشه يه کم خوردنش سخته!

داغ دل!
گير دادن شوراي نگهبان به دو لايحه دولت و شايعه تصميم دوباره خاتمي براي استعفا دادن با اين که قديمي شده ولي هنوز تازه است مثل دوم خرداد که هنوز براي بعضي ها تازه است ولي تازگيش مثل داغ از دست دادن يه عشق يا يه فرصت مي ماند
چقدر سخته داغ دل داشتن ادم ياد فرصت هاي از دست رفته که ميافته چقدر درد ميکشه ... چرا بايد کار به جايي بکشه که حتي به شوخي حرف استعفاي رييس جمهور يا نماينده ها پيش بياد ؟؟؟ ديگه ما سرد تر از اون هستيم که با مانور هاي سياسي گرم بشيم ... شايد خيلي دير شده باشد ولي فقط"شايد"!

قرار بي قراري !
اين قرار وبلاگ نويس هاي اصفهاني هم که تکليفش معلوم نشد
وبلاگ انجمن هم که بروز نميشه بفهميم چه کار بايد کرد...
خبر هاي مهمي ست بايد بچه ها رو تشويق کرد که از پرشين بلاگ کوچ کنند و يه جاي راحت تر خونه بگيرند يا وام بگيرند و دات کام و دات دبليو اس بشن!
هفته پيش بود که بيشتر از بيست وچهار ساعت پرشين بلاگ به خاطر عوض کردن يکي از سرور هاش تعطيل شده بود بدون هيچ خبري ... حسين درخشان هم از اعمال قانون سانسور اختصاصي روي وبلاگ ها خبر داده هرچند اون نصف کره زمين از اينجا فاصله داره ولي بيشتر از بقيه اطلاعات داره (بابا اينفورميشن!)
چند دفعه توي تلويزيون مقامات قضايي و دولتي هم گفتند که نبايد اجازه داد هر کسي هر چيزي خواست در شبکه جهاني منتشر کند(يا يه چيز هاي توي اين مايه ها)
ولي همه کور خوندن چين با اون عظمتش نتونست شما،اوشکولا که بلد نيستيد از واجبي استفاده کنيد ميخواهيد اينترنت رو محدود کنيد ... بيلاخ!

و ماريا کري !
(براي نيما)
فعلا تا دوباره اشتراک اينترنت بخرم يا از رانت دولتي استفاده کنم و اختلاص کنم شايد يه کم طول بکشه (مثلا سه ساعت!) پس اين فعلا با اين عکس ماريا کري
حال کنيد تا من بيام ...
اکسکلوسيو براي نيماي عزيز در تهران
حال کن ببين با ماريا يت چه کردم!!!!


زت زيات(د).

Saturday, May 10, 2003


بزرگترين فريب دنيا !
... او فکر کرد که خودش را عصباني نشان دهد و جاي خود را عوض کند، ولي ، پدرش به او يا داده بود که به آدم هاي پير و مسن احترام بگذارد.
کتابش را به دو دليل به سمت پيرمرد گرفت، اولا، خود قادر نبود عنوان کتاب را تلفظ کند، ثانيا فکر کرد پيرمرد سواد ندارد و براي اينکه شرمنده نشود ناگزير خواهد بود جايش را عوض کند.

پير مرد پس از وارسي همه اطراف کتاب درس مثل اينکه چيز عجيبي را ديده باشد
گفت: « هوم ... کتاب با اهميتي است ولي خيلي کسل کننده
و ملالت بار است.»
چوپان متوجه شد که او نه تنها سواد دارد بلکه اين کتاب را هم خوانده است...متعجب و غافلگير شد. اگر اين کتاب آن طور که او ميگويد ، کسل کننده باشد هنوز وقت داشت با کتابي ديگر تعويضش کند.
پير مرد ادامه داد:
« اين کتاب ، تقريبا مثل همه کتاب ها ، از چيزهاي
مشابهي حرف ميزند . از عدم توانايي انسان ها در
انتخاب سرنوشت خود ميگويد، در خاتمه اجازه
ميدهد "بزرگترين فريب دنيا " را باور کنيم.»

جوانک متعجب سوال کرد :
- «بزرگترين فريب دنيا» ديگر چيست؟
- اينست که در يک لحظه از حيات خود مالکيت و فرمان زندگي را از دست
ميدهيم و تصور ميکنيم که سرنوشت بر زندگي مسلط شده است،
همين نکته بزرگترين فريب دنياست.
جوانک گفت:
- براي من سرنوشت به اين شکل نگذشت ، پدرم از من ميخواست يک کشيش بسازد
و من تصميم گرفتم که چوپان بشوم.
پير مرد گفت: درست است... اين طور بهتر است... دوست داشتي
که مسافرت کني...
سانتياگو به خود گفت:« او افکارم را حدس ميزند.»
...

کيمياگر ، پائولو کوئيلو.


فردا امتحان دارم بد جور اونوقت ياد قديما افتادم ياد کتاب ها و چيز هاي!!!ديگه
البته فردا 6 از 8 رو ديگه ميارم ... من به خر خوني هايم اعتماد دارم
تا فردا زت زيات.!!!

Wednesday, May 07, 2003


گربه ها با عشق !

"ميشو" گربه ماده ي خانم پيرزن، يه گربه ي خونگي خيلي مودب و تر و تميز بود.
اون عادت داشت روزي سه بار خودش رو ليس ميزد و خيلي راحت و بدون مقاومت اجازه ميداد پيرزن که يه جورايي صاحبش هم بود توي حموم با صابون مخصوص بشوردش...
يه روز طرفاي عصر ، نه ! ديگه شب شده بود .وقتي داشت توي آشغال هاي جلوي خونه دنبال يه تيکه آشغال ميگشت - خب اون گربه ي تميزي بود ولي فقط در حد يه گربه -
اون ور کوچه يه گربه ي تقريبا قوي هيکل و خيلي با وقار و البته نر رو ديد
با اينکه اول پاييز بود و اون آمادگيش رو نداشت ولي تصميم گرفت رابطه اي با
"راه راه پشمي" برقرار کنه ! فقط در حد آشنايي ؛ تا اونجا که شب ها موقع ول گردي کمي در باره چيز هاي مختلف با هم حرف بزنند! وچون ميشو صاحب داشت تا ساعت نه و سي دقيقه که وقت گذاشتن آشغال ها دم در بود بيشتر وقت قدم زدن نداشتند... از اون ساعت به بعد، بعد از کلي ليس زدن همديگه با اکراه از هم جدا ميشدند.
ميشو ميرفت خونه تا بعد از تميز شدن توي سبد مخصوصش توي راهرو بخوابه و
راه راه پشمي که ميشو "را را" صداش ميکرد هم بعد از جدا شدن به شب گرديش توي خيابون ها ادامه ميداد ... هيچ کس نمي دونه اون کجا ميرفت ولي خيلي ها ديده بودنش که براي خواب بر ميگرده در خونه ي پيرزن و تا فردا همون جا ميمونه .
چند دفعه ميشو ازش خواهش کرده بود بياد و با اون و پيرزن زندگي کنه ولي نه رارا ميتونست و نه پيرزن تو خونه راهش ميداد ، آخه براي دفعه اول که پيرزن ميخواست حموش کنه يه چنگ حسابي انداخته بود روي دست پيرزن .
رارا يه گربه ي آزاد بود ، بدون قيد و بند و ميشو که هميشه تحت نظر يه صاحب عاقل بود خيلي خود دار و محتاط و کمي تر سو بودو براي همين عاشق يله بودن و آزاد بودن رارا شده بود. و کمي هم عاشق خود رارا !
...(من نمي دونم گربه ها عاشق ميشن يا نه ولي در مورد آدما اطمينان دارم)
بر گرديم سر قصه مون...
رابطه ي رارا و ميشو ادامه داشت تا اينکه ماه اسفند داشت شروع ميشد که ميشو احساس کرد توي رابطه اش با رارا چيزي بيشتر از قدم زدن هاي شبانه ميخواد چيزي شبيه وقتي از پيرزن غذا ميخواست يا صبح ها هوس شير ميکرد.
فکر کنم رارا هم اين رو فهميده بود براي همين روزي که ميشو ميخواست خواسته اش رو به رارا بگه هرچي دنبالش گشت پيداش نکرد، شايد بيشتر از شصت و چهار تا کوچه سه تا خيابون و هفتا از جوب هاي محله خودشون و محله هاي اطراف رو گشت.
و از حداقل صد تا گربه رنگارنگ سراغ رارا رو گرفت ولي اون نبود.
چقدر توي اين گشتن ها ياد شب هايي رو کرد که با رارا توي اين کوچه ها قدم ميزدند.
وقتي به لب جوب محله شون رسيد که آب راکد و بي حرکتي توش جمع شده بود به عکس خودش توي آب دقت کرد ، به چشماي خودش که چقدر شبيه چشم هاي رارا شده بود . چشم هايي که زمان با هم بودن معنيش رو نفهميده بود ولي حالا ميدونست که راز اون چشما چيه ! انگار خواستن ميشو رو توي چشم هاش نوشته باشند، مثل چشم هاي رارا . ميشو حالا فهميده بود !
وقتي ديگه شب از نيمه گذشته بود، ميشو توي محله بالايي گربه ي پير و شَل محل رو ديد و هنوز صحبت رو شروع نکرده بود که گربه ي پير بهش گفت :
ميدونم که هنوز پيداش نکردي... ديگه دنبالش نگرد!
اون ديگه نمياد.
ميشو با کمي عصبانيت گفت:
تو از کجا ميدوني . تو ميدوني کجاس، اگه ميدوني جون نوه هات به من بگو.
من بايد اونو پيدا کنم.
گربه ي پير گفت:
وقتي داشت ميرفت اومد پيش من ... همه چيز ا رو به من گفت . همه جريان رو
اينکه تو به نگاهش و به عشقش محل نميگذاشتي
درسته که شايد کمي براي تو سخت بود که خلاف عادت رفتار کني
ولي نکردي تو به خودت فکر ميکردي نه به اون
تو خودت رو ميديدي نه کس ديگه اي رو
حتي حالا هم به خودت فکر ميکني ... حالا هم رارا رو براي راحت کردن خودت ميخواهي
اون رفت و ديگه برنمي گرده تا تو بفهمي . بفهمي که غير از خودت آدماي ! ديگه اي هم هستند ... همه خواسته هايي دارند و نياز هايي اين درست نيست که ما فقط خودمون رو ببينيم و ديگران رو فراموش کنيم .
پس کي ما اين رو ياد ميگيريم؟؟؟ ... ميشو اين رو فهميد ! ما چه وقت خواهيم فهميد!

اوف.

Monday, May 05, 2003




دوستان وقت گل آن به که بعشرت کوشيم
سخن اهل دلست اين و به جان مينوشيم

نيست در کس کرم و وقت طرب ميگذرد
چاره آنست که سجاده به مي بفروشيم

خوش هوائيست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني که برويش مي گلگون نوشيم

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر ست
چون از اين غصه نناليم چرا نخروشيم

گل به جوش آمد از مي نزديمش آبي
لاجرم زآتـش حرمان وهوس ميجوشيم

ميکشيم از قدح لاله شرابي موهوم
چشم بد دورکه بي مطرب ومي مدهوشيم

 حافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانيــــم که در موسم گل خاموشيم

Sunday, May 04, 2003

همه يکنواختي اين دار مکافات!
باورم نمي شود که يک هفته است توي اين خراب شده چيزي ننوشته ام!
و البته اصلا خيال ندارم به خاطر اين از کسي معذرت خواهي کنم...
نمي دونم شايد مثل اون موقع که ريش هايم راکوتاه نکردم تا "يه نفر" بهم بگويد کوتاه کن
حالا هم ميخواستم انقدر اين تو ننويسم تا "يه نفر" ديگه بهم بگه چرا نمينويسي!!!
ولي هر دو بار خيط شدم ... به خدا اين پوز ما حيفه هي ميخوره توش ...
ولي بي خيال ما مردا هيچ وقت آدم نمي شويم.نه ريش گذاشتن دردي را دوا ميکند و نه وبلاگ ننوشتن ... بهترين کار اينه که يک هفته ريشتان را نزنيد و هفته بعد هر روز سه تيغه از خانه بيرون برويد. و هر روز وبلاگ بنويسيدوهر وقت خواستيد يه سيگار دود کنيد و هر وقت خواستيد ورزش کنيدو هر غذايي خواستيد بخوريد و هر جور رابطه اي خواستيد با طرف مورد رابطه برقرار کنيد و... وگرنه اين زندگي يکنواخت باعث آمفکتوس در بيست سالگي آدم ميشود...
فکرش را بکنيد ::
هر روز بايد از خواب بلند شويم
هر روز بايد بريم دانشگاه يا سر کار
هر روز بايد همون آدم هاي هميشگي را ببينيم
با هر دوست و رفيقي دست بدهيم.
يکنواختي به هفته و ماه و سال هم راه دارد؛
هر هفته دوشنبه ها و سه شنبه ها کلاس نداشته باشيم
هر هفته بايد کارت اينتر نت بخريم
حتي بد تر آخر هر هفته جمعه ها تعطيل باشيم
هر سال عيد نوروز داشته باشيم
هر سال بريم مسافرت يا نرويم مسافرت
و...


چقدر اين زندگي يکنواخت است!!! هر بار که ميرويم بيرون از خانه
همون چيز هاي هميشگي را بايد ببينيم ، پيکان ، آدم و... و هر بار بايد سوار ماشين يا اتوبوس به يه جايي برويم... هميشه آدم ها لباس تنشان است و راه ميروند يا مي دوند يا ايستاده اند يا توي خانه هايشان خوابيده اند يا نشسته اند يا راه ميروند يا ايستاده اند.
دختر ها هميشه دخترند و پسر ها هميشه پسر! ماشين ها هميشه توي خيابان حرکت ميکنند يا پارک کرده اند... مردم هميشه توي رستوران ها غذا ميخورند و موقع خواب چشمهايشان را ميبندند.

هميشه يا دلمان براي يک نفر تنگ ميشود يا منتظر ديدنش يا تلفنش هستيم يا از ريخت يه نفر ديگه خوشمان نمي آيد.
چقدر اين زندگي يکنواخت است!!! هر روز صبح بايد صبحانه بخوريم و هر روز ظهر نهار و هر شب شام! هر وقت بيرون ميرويم بايد کفش بپوشيم و شلوار.
و شب هم با زير شلواري يا شلوارک ميخوابيم.
يعني که چه؟!! چرا انقدر يکنواختي؟؟؟
آدم شجاعي هست که بخواهد جور ديگري باشد؟!

Monday, April 28, 2003

زندگي با طعم آب زرشک !

اصلا نمي توانم تصور کنم کسي که اين نوشته ها را مي خواند چه تصوري دارد!!!
اصلا من براي اينکه کسي وبلاگم رو بخواند چيز نمي نويسم ، درسته که بيشتر موقع ها انگار با مخاطبي حرف ميزنم ولي يه واقعيتي که توي وبلاگ نويس ها هست اينه که
ما ها يا حداقل من اگر کسي رو مخاطب قرار ميدم بيشتر منظور خودم هستم
بيشتر به خودم انتقاد ميکنم و بيشتر براي دل خودم مينويسم ما ها که روزنامه نگار نيستيم که رسالت مطبوعاتي مان را حفظ کنيم ما تابع(يا طابع؟!!) رسالت بلاگري خودمان هستيم.

آخ ! چقدر خوبه چرند نوشتن.....

امروز يه اتفاق جالبي هم افتاد . ساعت اول سر کلاس رياضي اصلا حوصله نداشتم.
بيشتر درس رو بلد بودم تازه صبح از روي دنده چپ بلند شده بودم و بد جوري آماده کرم ريختن بودم وقتي درس تمام شد استاد چند تا تمرين انتگرال داد گفت : خودتون حل کنيد، تا من خودم پاي تخته حل کنم . کاري نداشت ميدونستم از روش کسر جزئي حل ميشه پس يه دستمالم درآوردم و دماغم که کمي مف گير شده بود با صداي شديدي خالي کردم بعدش هم يه سرفه پير مردي زدم از اونا که مردم توي توالت ميکنند که يه هو کلاس منفجر شد از خنده !!! خب استاده چيزي نگفت بنده خدا .
بعد تا اومد مثال ها رو حل کنه من شروع کردم به خميازه کشيدن به قول رفيقم ، "دهن دره کردن" ! مثل يه اسب آبي تا جايي که جا داشت دهنم رو واز کردم و استاد محترم که بهانه گير آورده بود گفت :شما ... بيا اينا رو حل کن بينم.
من و ميگي کلي حالم گرفته شد.حال گچي شدن رو نداشتم.
وقتي داشتم ميرفتم پاي تخته بهم گفت بيا اينا رو حل کن تا خواب از سرت بپره
ما هم گفتيم :باشه بذار حالا همچين ...ير ت ميکنم ، فکر کرده بود من بلد نيستم.
پاي تخته که رفتم گفت شما هموني هستي که دو جلسه قبل رفتي بيرون بعد راهت ندادم ؟ ... با کمي شک گفتم :بعله!
ولي آخرش هر سه تا انتگرال کوفتي رو حل کردم با هر جون کندني بود حالش رو گرفتم... تو سلف که با بچه ها نشسته بوديم به فين کردن من ميخنديدن گفتم حالا که استاد به فين کردن من گير داد جلسه ديگه سر کلاس واسش ميرينم(روم به ديوار ها) تا حالش جا بياد ، مرتيکه بي لياقت.

اون از جريان صبح مون اين اتفاقات کميک کار هر روزه مان است
کاريش هم نميشه کرد.
ساعت دوازده است و من فردا امتحان دارم... ميدونيد نزديک امتحان که ميشه ، اگه ادم درسش رو بلد باشه زود تر ميخواد زمان بگذره من عاشق اين گذشت زمانم
ووووويي. چه حالي ميده.
در حالي که در حال دادن(چه فعليه اين دادن هرچي باشه دهن آدم سرويسه) امتحان هاي ميان ترم هستيم واز رفقاي ما خبري نيست و وبلاگ نويسي هم مثل بازار راکد مونده من همچنان با کاليبر بالا در صحنه حضور دارم.
دلم ميسوزه؛ يا شايد هم درد گرفته و خيال ميکنم ميسوزه! شايد تنگ شده و هردوي اونها هست!!! درسته فکر کنم تنگ شده باشه خب يه چيز آدما بايد تنگ بشه تا با گشاديشون تعادل برقرار کنه !!!
بي شوخي ... چرا از اين دوست ما خبري نيست ؟!!!:((( اولش ميگه هر جور شده يه قراري بذار يا ميگه اگه تو نيامدي طرفاي ما من ميام اون طرفا
ولي حيف که من اين وسط حروم شدم ... حالا اين عزيز ما فعلا مفقودالاثر تشريف دارن
اگه کسي اين دوست نا ديده من را ديد سلام من را بهش برساند بگه من
اينجا زير پام و زير باسنم و حتي دور لبم و گردنم و دستام هم "علف" سبز شده
يه کاري بکول(يعني بکن)!!!!

دلم از تنگي انقدر کوچيک شده که ميترسم ديگه به هيچ جاي بدنم خون نرسه
اوف ... چقدر تنگه!!!

از سينا هم هنوز خبري نيست ... فکر کنم تعداد بچه هايي که اون فرم رو امضا کردن نزديک سه هزار تا شده باشه... چقدر خوبه که بعضي ها انقدر از همکارشان(يک بلاگر) حمايت ميکنند... ولي سينا همکار همه اون هايي بود،يعني هست! که کارشون پرسه زدن توي کوچه هاي اين شبکه کوفتي است ... ما همه مديون سينا هستيم به خاطر به وجود اوردن کلمه "وبگرد" معني کننده کامل يک عاشق اينترنت.
...

ديگه خيلي دير شده فردا صبح کمي دير تر از خواب پا ميشم تا به سرويس نرسم تو با ماشين برم براي امتحان!!! اين يه تاکتيک سوخته است ولي هنوز کاربرد داره ...اوووووم چه حالي بده... کاش دوباره خنگ بازي در نيارم يه نمره خوب بگيريم پايان ترم راحت باشيم...
و يه آرزوي ديگه :: کاش زودتر اين جمعه موعود بياد(منظورم اون جمعه موعود اصلي نيستا) يعني 26ارديبهشت . من عاشق هيجاني که اين قرار داره هستم
باز هم :: وووووويي!

زت زيات(د).

Friday, April 25, 2003


اندر احوالات حکيم هندوانه چخدر آبادي ،
آن زمان که به مکتب بودي و دانش گاه، هي هات(ه)!

روزي که در شرف دست يابي به ديپلم (پ) پايان دوران کذايي تحصيل در دبيرستان و دوران طلايي (با ت بي دسته بيل) پيش دانشگاهي بودم همه دوران و نزديکان و ياران و دوستان و ابو و اخي همه در گوش دروازه ام مي خوانند:

اي هندوانه فلک زده تو خود داني که در اين زمانه نه ديپلمت خريدار دارد و نه
حتي مهندسان را کسي تحويل ميگيرد! اي پسر بشتاب و جنبشي در خود بياور تا به آن مکان والا برسي که دانشجو خوانندش... جون تو انقده اين دانشگاه خوبه...
اولش که دختر و پسر درآن همچو گوسفندان ول اند وهر غلتي خواهند کنند.
ديومش که استادي اگر هست همچو رفيق بغل دستي توسري خور و کلاً ادميست با حال و زود به هر راهي که بخواهي همچون خران توانيش برد.
سيومش تو گر به عمر خود هتل ديده باشي چو وارد دانشگاه شوي هتل تر از انجا نباشد!!!
تو اين چند روز را تحمل نما و بر خود سخت بگير تا در آن بهشت زميني هر چه خواهي بر تو فراهم شود و تو در جوي هاي شير و عسل شنا کني.
و...
ومن همچو انساني دراز گوش خري احمق گشتم که عينه هو گاوي شکم گنده با چشماني خمار که از زيادت مطالعه و زدن تست هاي عديده به آن حال نايل گشته بود سر مبارک را پايين انداخته و وارد آن گوري گشتم که بهرام را که هيچ همه بشريت را گرفته!!!

اکنون اما ...
حالا که اومدم دانشگاه ديگه راه برگشتي برايم نيست
بايد رفت تا ته خط که اگر رهايي هم هست اونجاست ولي اگه زنده بمانم
ولي هرچي باشه دانشگاه رفتن سخت تر از سربازي که نيست!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....
امتحان...
روزي که اولين املا(ديکته) ي خودم رو مينوشتم از خودم پرسيدم
اين سوال هاي ديگران از من تا کي ادامه دارد عقلم که رسيد به اينکه بالا خره اين درس خواندن هم- براي ما- آخري داره. منتظر بودم تمام بشود. اين امتحانهاي هر روزه ما هم
چپ ميرفتي سوال راست ميامدي کوييز کوچک و بزرگ بود که تورا مي آزمود به آنچه که نبايد مي بودي و بودي چون مجبور بودي.
حتي مرحوم آلبرت هم از درس و مشق فراري بود ولي يه هو جهان را تکان داد
مرحوم آلبرت را که ميشناسيد،که وصفش را
همه مردمان علم دوست از بر اند
آلبرت انيشتين هم از مدرسه فراري بود او ياد گرفت آنچه را بايد ميدانست
و نه زياد تر از آن با همان اندک طوفاني به پا کرد که نگو
بيچاره ما شديم که محکوم شديم علاوه بر فيزيک کلاسيک مرحوم آيزاک(نيوتن) سيب توسر فيزيک جديد و کوانتمي مرحوم آلبرت را هم همچو بلبل چه چه بزنيم!
اگر اندک عشقي به دانستن نبود همين ها را هم چه چه نمي توانستيم.
اکنون که يک سوم عمر مان گذشته و دو سومي مبهم از آن را پيش رو داريم!!!(تازه اينم نسيه است).... همچنان مشغول دادن امتحانيم و ميدانم تمامي ندارد.
بابا لامسبا خدا هم که آدم را امتحان مي کنه يه دفعه دو دفعه نه همه عمر!!!(البته آزمايش خدا هم همه عمريه)
... اساس بنيان بشريت امروز و کشور هاي عالم ثلاثي را بر اين نوع گزينش ها وارزشيابي ها نهاده اند که تو اگر از مالاريا و وبا و نيش پشه تسه تسه و اين آخري ها سارس نمردي
از اضطراب امتحان ميان ترم و پايان ترم و مشروطي و معدل بالا و پايين بميري!!!!
اي که مردن راه نجات خوب و درد آوريست!
ولي را هاي بهتر و بهداشتي ترهم هست. و البته کمي جيمز باند بازي و زرنگي ميخواهد
که همه ندارند خلاصه اگر درس نخوانده اي يا کتاب درسي خواندن توي اين دوره فاز نميده را هاي بهتري هم براي رسيدن به مقصود و مقصد هست که کمي وجدان درد هم مي آورد ولي يه کمي که اشکال نداره...
...راه حل مناسب و پيشنهادي...


***************

حضرت حافظ گويد:
از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
اني رايت دهراً من هجرک القيامة


وکمي پايين تر گويد :
حديث مدرسه و خانقه مگوي که باز
فتاد در سر حافظ هواي ميخوانه


و کمي پرت تر حکيم عمر خيام ميگويد:
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده است
اين دسته که بر گردن او ميبيني
دستي است که بر گردن ياري بوده است


تو خرامان بروي و ما اندر بي خبري...
اين هفته انقدر گيج و گول بودم که اصلا نمي فهميدم چي مي شد که شب ميشد!
اگه در مورد خبر دستگيري سينا نوشتم اونم از معجزات ما بوده که
دوسه دقيقه اي از يوبسي در بياييم وگر نه اين کارا از اون هيکل لخت(به فتح ت)
بعيد بود ... خلاصه اونم از غيرت وبلاگي بود.نمرديم و رگ ماهم يه بادي توش رفت
وگر نه اين گردن بي صاحاب کلفت چه بي مصرف بود!!!

به هر حال (استفاده کردن از اين همه حرف اضافه نشانه يوبسيت مخ است) کلي اتفاقات مهم بود که مي شد با هاشون اظهار وجودي کرد و کمي گرد و خاک به آسمون دوم ، سوم فرستاد و پوزي به خاک ماليد ولي چه کنم که مخ کليد بود و معده تيليت!(يعني اون برعکس زيادي کار ميکرد) وقتي مخ از اون ور گيرپاژ ميکنه آب رادياتور پايين طبقه هم قاط ميزنه.ديگه واويلا همين جوري مخ کار نمي کنه ولي بيشتر وقتت توي تالار انديشه (ع) ميگذرد ... تناقضات اين زندگي من رو کشته ... خدا مردم از خوشي...
ولي ، اما اين هفته ديگه از گيريياژمغز و دل و قلوه خبري نيست يعني نبايد باشد.

ياد سهراب سپهري هم بخير که اين هفته (هفته که گذشت) بايد يادش ميکرديم ولي
چه کنم که اسير اين زندگي شديم و همه زرق و برقش چشم مان را کور کرده ناجور!

يا حق.

Wednesday, April 23, 2003

اگه شما راه گم کرده اي هستي که
يا دوستي که بعد از صد سال اومده
به هندوانه سر بزنه واگه تا حالا فرم
آزادي سينا مطلبي بهترين دوست بعضي از ماها
رو امضا نکردي برو به اون لوگوي زرد رنگ و
يه امضاي نا قابل بزن پاي فرم
تا حالا 1755 نفر شده اند
اينا کار حسين خان است که کلي براي رفيقش
سنگ تموم گذاشته! به اين ميگن رفيق !
خدا يک در دنيا صد در آخرت به همه تون عوض بده
يا حق.

Sunday, April 20, 2003


تجاوز به حريم وبلاگ نويس ها!

براي سينا مطلبي.
ديشب که روز نگار سيناي وبگرد رو ميخوندم بد جوري حالم گرفته شد.
و حالا از وبلاگ حسين درخشان فهميدم که بازداشت شده.
مطلب هودر خيلي قوي و محکم حقيقت تلخي رو ياد ما مي انداخت و چيز هاي ديگه
ياد وعده هاي تو خالي بعضي ها ياد شکم هايي که الکي بزرگ شد
و فقط بادش به کله ما ها خورد وا قعا چي ميشه گفت ؟!!!
نوشته همسر سينا توي وبلاگ بچه شون آدم رو تکان بدي ميده
اين ديگه خيلي زور داره يکي از اتحامات سينا نوشتنش توي وبلاگشه که
اول وبگرد بود وبعد همين روز نگار شد.
من از زماني که توي حيات نو و مخصوصا ضميمه آخر هفته حيات نو که در باره اين شبکه کوفتي مينوشت و چقدر با ادرس هايي که ميداد، من سايت هاي عجيب قريب
رفتم و با اينتر نت آشنا شدم ... و بعد گروه کاربران فناوري اطلاعات رو توي يا هو گروپ تشکيل داد ،ISITU و من اونجا کلي دوست پيدا کردم ... همه اينها به خاطر سينا بود
ولي حالا چي کار ميشه کرد؟
هيچ ... مثل بقيه ... حس زندگي کردن در يک طويله بزرگ بد جوري داره آزارم ميده!!!
طويله اي که مرتب تعداد خر هاي خرش زياد ميشه ،شما رو چي، اذيت نميکنه؟

::در همين باره::
خبر ايسنا.
خبر بي بي سي.

يادش بخير، دوران بچگي...
به همه بچه هاي ريشو و اون هايي که هنوز مونده ريش شون دربياد::
يه حکيمي گفته :«تا وقتي بچه هستيد زندگي ميکنيد
وقتي ديگه بزرگ شدي يه کار ديگه ميکني»
هندوانه حکيم...

Thursday, April 17, 2003


اولين قرار وبلاگي اصفهاني ها !
بالاخره ما اين انجمن ما هم تصميم گرفت يه کار مثبت بکنه
هنوز هيچ چيز معلوم نيست و فکر نکنم کسي از ما ها تجربه اي
توي اين جور تجمع ها داشته باشه...
واقعا يه موقعيت استثنايي که چند نفر آدم فقط به خاطر اينکه يک چيز مشترک دارند
فقط يک نقطه مشترک(=وبلاگ) دور هم جمع بشن.
چند وقته دارم فکر ميکنم :اين کار چه فايده اي داره؟
حالا واقعا چه فايده اي داره؟؟؟!!! اين رو ميدونم که ضرري نخواهد داشت
شايد باعث تبادل تجربيات بشه و کيفيت کار اعضاي انجمن رو ببره بالا
...
من يه فکر فانتزي براي اين قرار دارم اينکه چون قرار 26 ارديبهشت و جمعه است
جمعه بعد از ظهر قرار بذاريم جلوي عالي قاپو وسط ميدون امام
و هر کس روي يه کاغذ سفيد يهWبزرگ نوشته باشه و مثل اسم شب به بقيه نشون بده تا همه همديگه رو بشناسند!!!! اين خيلي بهتر از جمع شدن توي يه جاي سقف داره!!!
به موقع اش به بقيه اين پيشنهاد رو ميدم . و تازه اولين قرار نبايد بدون دوربين ديجيتال باشه چون اگه نباشه هيچ فايده اي نداره!!!
ولي ما به همون جمع شدن توي يه دفتر کار هم راضي هستيم!
زت زيادتر.

بدشانسي !
«رفتيم و رفتيم، لب دريا که رسيديم ديدم بليط ميفروشند
براي اينکه بريم ماشين رو تو دريا پارک کنيم!!!
از بس اين دريا خشک بود.» (کنايه از بدشانسي ورژن جديد
)

کلي برنامه ريخته بوديم امشب که بابا مامان- علي ميرن تهران
ما هم يه شب جمعه پر برکتي داشته باشيم.
يه هو زد و تصميم شان عوض شد .
و رسماً و طي يک اعلان رسمي "ريده" شد به حال ما
کلي برنامه ريخته بوديم براي اين يک روز و نصفي
هرچي قرار گذاشته بوديم کنسل شد.
به قول شخصيت شهير تاريخ ، کلاه قرمزي کبير:
" اکشال نداره".
خب چيکار کنم ... حال علي بيشتر از من گرفته شد.
بي خيل بابا . اين شب جمعه هم مثل خيلي شب جمعه هاي
ديگه رفت لاکار!

به ياد روز هاي خوش...

زت زيات.

Tuesday, April 15, 2003



قصه مردي که لب نداشت.

احمد شاملو

يه مردي بود حسين قلي
چشاش سيا لپاش گلي
غصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت.

خنده ي بي لب کي ديده
مهتاب بي شب کي ديده
لب که نباشه خنده نيس
پر نباشه پرنده نيس

شباي دراز بي سحر
حسين قلي نشس پکر
تو رخت خوابش دمرو
تا بوق سگ اوهو اوهو.
تموم دنيا جم شدن
هي راس شدن هي خم شدن
...
ادامه...

اووووم...خواب.اوفي!

Monday, April 14, 2003



حکايت آن روز که جوّات (جواد ) شديم!

صبح جوادي!
ديروز تصميم گرفتم که فردا(يعني امروز) برم يه چند تا کتاب که
به دليل قلّت (کمي) حولصه و رقّت(رقيقي) احساس و فقدان مايه تيله(پول) در جيب مبارک هنوز براي تحصيل علوم مورد تحصيل در اين ترم که در آن هستيم
ابطياع (خريد) نکرده بوديم ، برويم و ابطياع کنيم.
شب خوابيديم و با ديدن خواب هاي شيرين و نيمه شيرين تا صبح وقت گذراني کرديم؛
خواب رانندگي ، خواب خريدن کتاب، و خواب رفتن به شهر! و ديدن چيز هاي "خوب"!.
تا اينکه صبح با غلتشي که هيکل مبارکمان روي تخت بر خود گرفتن گرفت از ارتفاعي به قاعده "350 ميلي متر" با مخ مبارک خورديم بر زمين گرم شايد همين ضربه ي نا ميمون باعث شد روزمان طور ديگري پيش رود ! جوري که چيزي از ماي اديب ِ فرهنگي و محترم جز يک مرتيکه بي لياقت باقي نماند...
و الباقي...

تصميم يک جواد!
خب بعد از اون ضربه حول ناکي که بعد از سقوط از تخت بر ما حادث شد ... گفتيم که ديگه ساعت نه است و حيفه که اين روز تعطيل (يعني کلاس نداشتم) رو نريم بيرون ... ما که گفتيم کتاب مي خواهيم بخريم به علي (دوستمان) هم زنگکي مي زنيم و ميپريم توي ماشين باباي محترم و الفرار ...
تلفن رو برداشتم و شروع کردم به شماره گرفتن و چرخش شماره گير تلفن انگار که هيپنتيزمم کرد و ضربه هه هم انگار اثر کرده بود تا علي گوشي رو ورداشت:
- سلام علي جون چطوري ، خوبي ، خوش ميگذره
مياي بريم بيرون يه گشتي بزنيم؛ تو هم که کلاس نداري ميريم يه تابي ميخوريم...
- کجابريم کله ي سحري؟
- ميخواستم برم کتـ ... ا... بريم سينما!!!
- اي ول بابا دمت گرم ، مهمون تو ديگه ... با ماشين ديگه ... بابا زود تر ميگفتي با خانوم بچه ها بريم!!!(البته منظورش خانوم بدون بچه ها بود ... بچه که حالا نميشه داشت.)
ميام. سانس ده و نيم تا دوازده.
- من اومدم در خونه تون... خدافظ
- قربونت...

حرکت جوادانه!
جستي زدم تو حمام زود دست و صورت رو صفايي داديم و از اون ور جستي زديم روي پله ها و داخل مستراح تا روده اي تخليه کنيم و مثانه اي خالي کنيم و از اون ور دوباره جستي روي پله ها و پريدم تو لباس هام کارت ماشين و سوييچ و ورداشتم و جواب مامان خانوم که مي پرسيد : کجا... باکي... کي...؟؟؟ رو سمبل جوابيدم پريدم روي کاپوت(البته) ماشين تا آب روغني ديد بزنيم و سر سه صوت در خونه علي اينا ترمز زديم و کمي صبر کرديم تا دختر همسايه شون بياد رد بشه( اوووف جريان اين نـ... خانوم رو بعدا ميگم) از خيابونا و کوچه ها رد شديم از دريا و خشکي رد شديم در حالي که تو ضبط "فري گاوه" (فرامرز اصلاني) داشت ميخوند:
اگه يه روز بري سفر
بري زپيشم بي خبر
اسير رويا ها ميشم
دوباره باز تنها ميشم
به شب ميگم پيشم بمونه
به باد ميگم تاصبح بخونه
بخونه از ديار ياري
چرا ميري تنها ميزاااري...
...

يه هو دل دوتايي مون هواي آهنگ هاي " عباس قادري" رو کرد!
در اينجا بود که فرايند جواد شدنمون داشت کامل ميشد... عباس قادري از
کجا گير بياريم حالا ... حتي جواد يساري هم پيدا نمي شه!!!!
ضبط خاموش شد و علي داشت ميخوند:
پارسال بهار
دسته جمي
رفته بوديم زيارت
يه دختري خوشگل و باطراوت
همسفر ما بود و همراه مون ميومد
به دست و پام افتاده بود اين دل بي مروت
ميگفت برو
آخه بهش بگو
دوستت دارم
بهش بگو
هرچي ميخواد بگه بگه
هيچي ميخواد بشه بشه
هرچي ميخواد بگه بگه
هرچي ميخواد بشه بشه
...

خلاصه ديگه جواد جواد بوديم به قول برو بچ درجه ...س خلي مون
رفته بود بالا! تا اينکه بعد کلي ماجرا رسيديم دم سينما
کدوم سينما ؟ سينما ي خاطره هاي ما اصفهاني ها "قدس"(نيمه شريف).
حالا ميدونيد که چه فيلمي؟
هه هه ، «دنيا» با بازي محمد رضا شريفي نيا و هديه تهراني(تيکه)
و کارگردانش هم "منوچهر مصيري" جيم ساز مشهور سينماي ايران
که کار گردان اکشن ترين فيلم هاي بعد از انقلاب با بازي جمشيد آريا(عشق همه جواد ها) بود
حالا يه فيلم با حال کمدي - درام-اجتماعي-خانوادگي-جوان پسند -جواد پسند
به نام "دنيا" که تا نبينيد حس من (در اين جا) جواد رو درک نمي کنيد.
«استدعا دارم»!!!

اتفاقات قبل از ورود ...!
[ ... ] (حذف شد لطفاً)
فقط اين رو بگم که به دليل
جواد بازي هامون اولش نزديک بود يه کيف سامسونت توسط يکي از خواهران همشهري توي مخ مان خرد شود و بعد هم ...
خلاصه بليط گرفتيم رفتيم تو...

...
رفتن سينما اون هم مجردي بدون اين که نگران به هم خوردن تيپت يا کم شدن کلاست
موقعي که مجرد نيستي و با حاج خانم قرار گذاشتي خيلي حال ميده
. ميشه هر گندي زد ، هر شوخي کرد و به هر متلکي جواب داد
البته با حاج خانم هم خوبه سالي يه دفعه ببريدش ولي زياد خرج نکنيد چون بعدا دلتون ميسوزه... زنده باد سينگل مَن و البته سينگل وومَن.

ورود جواد ها مر داخل سينما!
بعد از پاره شدن بليط هاي نارنجي رنگ و نشستن بر صندلي هاي مخملي و بنفش رنگ سالن انتظار سينما قدس حس جوادي ما به دليل وجود اين دورنگ که حالت نستالژيکي براي جواد مسلک ها دارند کلي ديگه جواد شديم جاي مسعود جون(کيميايي) در اون فضا خالي حيف که سه چهار ساله فيلم نساخته و همه جواد ها رو تو خماري يه "سلطان" يا يه" مرسدس" يا حتي اگه معجزه بشه يه "قيصر " ديگه گذاشته!!!
نزديک ورودمون به سالن تاريک رفتيم دم بوفه که چيزي براي خوردن بگيريم...
چارتا ساندويچ کالباس با نوشابه!!!خب از دوتا جواد نميشه بيش از اين انتظار داشت
وقتي تبليغ ها تموم شد و شروع به خوردن کرديم علي که انگار وجدان ضد جواديش بيدار شده بود در گوشم گفت:
ممد چه بوي کالباسي راه انداختيم.!!!
...
به هر حال کالباس خوردن بهتر از خرت خرت "پفک " و " چيپس" خوردنه که... از اين نظر جواد ها يه قدم جلو تر هستند. اوم!
فيلم رو ديديم و کلي خنديديم از يه مدرسه دخترانه يه کلاس دختر دبيرستاني با معلم ورزش اومده بودند سينما که لابد به دليل کمبود اماکن ورزشي اين حرکت غير بهداشتي رو انجام دادند ولي
همون جور که دل جواد ها ي مذکر براي خانم تهراني(دنيا خانم) پر پر ميزد دل اون ها هم
براي سروش گودرزي(همون پسره که توي اون سريال بي مزه هه "خط قرمز" ايدز داشت) پر پر ميزده!
ولي کلي از دست اين حاج عنايت خنديديم و حرف زدن هديه تهراني هم که مثلا تازه از خارج اومده بود خيلي شيرين بود ولي اين کارگردان بره همون فيلم درجه " ج " بسازه بهتره . إهن.

جواد ها کتاب گيرشان نيامد!
همين ديگه وقتي جواد باشي ميايي يه کاري بکني
يه کار ديگه ميکني اون کار اصليه هم انجام نميشه
خب ما ميخواستيم کتاب بخريم
براي يه دانشجوي دانشگاه آزاد جوادي إ ببخشيد اسلامي
نبايد هم کتاب درس اصلي رشته اش هم
پيدا نشه!

استدعا دارم.
زت زيات.
مخلص؛ هندوانه ديروز ، جواد امروز ، هندوانه فردا!

Friday, April 11, 2003


آدما و دل شون يا
دلم ميخواست...

چه اهميتي داره که دل شما چي ميخواد.
اصلا چرا هرچي اين دل لامسب ميگه بايد گوش کرد
همين دل لامروته که نميذاره آدم زندگيش رو بکنه...

تا زندگي رو چه جور ببيني مثل يه حيوون يا يه آدم.
ولي به هر حال بيشتر از اون چه که از زير دل ميکشيم از خود دل داريم ميکشيم.
آخرش هم مجبور ميشيم همه دنيا رو ول کنيم بريم سراغ دل
چه بهتر که اون موقع نباشه که زير دل از کار افتاده!
ما که آخرش اسير دل مون ميشيم
چه بهتر که حالا بشيم
گور پدر هرچي عقله... بيکله ي بي کله!

حالا چه حالي ميده زندگي ... بعضي وقتا براي زنگ تفريح هم که شده
يه کمي اين عقله رو به کار ميندازيم
ولي سرور همون دله!
ديگه موقع ورق بازي هميشه حکم ما دله ،
توي آس ها فقط آس دل سروره.
موقع مسافرت فقط ميريم شمال يا جنوب
چون اونجاست که ميشه دل رو زد به دريا
تا ته ش رفت! آخ که اين زندگي دل دلي چه حالي ميده.
عاشق اون لحظه هايي هستم که دو دل ميشم
ما که با يکيش حال ميکنيم چه برسه به وقتي که دو دل بشيم.
با اين که دل ما دست هرکي افتاده شيکسته
يا ياد هر ياري افتاديم دلمون سوخته ولي دل ماست ديگه
طوريش نميشه ... دل ما خود درياست هرچي خواستي جيش کن توش
نجس نميشه!!!
دلي که دريا باشه ماهي هاي عاشق دوستش دارند.
دل اصلا بايد دريا باشه وگرنه آدم که زنده نمي مونه.
بعضي وقتا که دلم واسه يه نفر کباب ميشه
يک بوي خوبي ميده ... ياد جيگرکي اصغر سگ پز مي افتم
اوووم چه بويي.
بعدش که دلمون بزرگ شد دست هر کس و ناکسي ميدم
تا به بازي بگيردش، اين بازي "دلم رو ببر بشکون و بيار"، خيلي با حاله
خلاصه دلي دارم که نگو.
ديگه شعرام هم دل دلي شده:
دل اي دل ، ددل دل دل ددل
دل دل ددل دل.

صفاي دل همه دل دلي ها
زت زيات.




عشق بازي و جواني و شراب لعل فام
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام

ساقي شکر دهان و مطرب شيرين سخن
همنشيني نيک کردار و نديمي نيک نام

شاهدي از لطف و پاکي رشک آب زندگي
دلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام

بزم گاهي دلنشان چون قصر فردوس برين
گلشني پيرامنش چون روضه ي دارالسلام

صف نشينان نيک خواه و پيشکاران با ادب
دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستکام

باده ي گلرنگ تلخ تيز خوشخوار سبک
نُقلش از لعل نگار و نقلش از يا قوت خام

غمزه ي ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ
زلف جانان از براي صيد دل گسترده دام

نکته داني بذله گو چون حافظ شيرين سخن
بخشش آموزي جهان افروز چون حاجي قوام

هر که اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه
وانکه اين مجلس بجويد زندگي بر وي حرام


Wednesday, April 09, 2003


هــــــــــورتي بغداد

پايتخت تاريخي شاهان قدرت مند تاريخ و آخرين شان ديکتاتور بزرگ که اين آخر سري ها صاحب کشوري درب و داغون بود بالاخره سقوط کرد.
شايد نبايد گفت "بالاخره"! چون خيلي زود تر از آن چه که ما فکر مي کرديم آمريکايي ها وارد بغداد شدند... شايد زود هم نبوده ، خب آخه تلويزيون و منابع خبري ما کمي دلشون ميخواست اين جنگ يه چندين سالي طول بکشه
ولي به هر حال اون سيزده سالي که صدام براي ادامه جنگ وعده داده بود تبديل به بيست و يک روز شد. و البته کمي ديگه طول ميکشه تا دو شهر کرکوک و موصل و کلا کل عراق کاملا تسخير بشه!!!
شبکه خبر بعد از ظهر داشت تصاوير ورود آمريکايي ها به مرکز شهر بغداد رو مستقيم نشون ميداد و مجري برنامه از داخل استوديو ياد آوري ميکرد که :
آمريکايي ها به داخل شهر آمده اند و مردم بهت زده و باترس به اون ها نگاه ميکنند
بعد دوربين که روي دست وارد خيابان و نزديک تانک ها شد بعد از نشون دادن يه خبر نگار خارجي که به سرباز هاي آمريکايي فحش ميداد(مي گفت :Fuck out...) و مجري شبکه گفت : يک عراقي بر ضد نيروهاي محاجم شعار ميدهد..

ولي بيشتر به تيپ زنه ميخورد خبر نگار باشه... بعد از چند دقيقه دوربين رفت روي يه راننده يه فيات قرمز که که داشت به گزارش گر تلويزيوني گل ميداد!!! و گزارش گر مي پرسيد ناراخت نيستي که نيوروهاي آيالات متحده اومدن تو بغداد ... که ديگه تصوير قطع شد!!!! اين هم شبکه خبر جمهوري اسلامي.

حالا درسته که صدام رفت ولي فکر نکنيد خيلي راحت شديم. حالا ديگه آمريکا يه کشور بغل گوش ما کس خل هاي ايراني و عرب هاي گامبو داره و ديگه واقعا هر غلطي بخواهد مي تواند بکند!!!


اوف.

Monday, April 07, 2003


اهميت بوس کردن
يا ببين چطور ماچت ميکنم
!

بعد از اون همه وقت که مقاله علمي ننوشته بودم ، يه لحظه به مخم زد يه چيزي در اين رابطه به اي مهمي بگم. خب ميگم ديگه...

خب يکي از کار هايي که در وابط اجتماعي انسان ها کار برد داره بوس کردنه
خيلي وقت ها علاقه ها رو بيشتر ميکنه دوستي ها رو محکم تر ميکنه و جاده ها! رو باز ميکنه و البته يه کار دونفره و بيشتره و هنوز تو مخلوقات خدا آدم ها نتوستند خودشون رو ماچ کنند و لذت ببرند و عقل شون هم سالم باشه.
توجه داريد که ما چند نوع بوس يا بوسه داريم ، تقريبا سه نوع.

يک: بوس روي گونه يا همون لپ؛ يعني لب هاي يک نفر روي لپ طرف مقابل قرار ميگيره و اکثرا دو طرف با هم اين کار ور ميکنند و حالت ملايم ترش گذاشتن گونه ها روي هم ديگه است که يه کم سوسوليه ولي لازم، که البته به دليل نرم بودن لپها خيلي کار با حاليه.
و البته بايد مواظب باشيد روي جوش هاي طرف يا رو خال هاش بوسه نزنيد که حال تون گرفته ميشه.
اين نوع بوسه رو ميشه در هر زمان و براي هر دو جنس در هر سني به کار برد
البته درجه داره مثلا اگه پدر بزرگتون رو ماچ ميکنيد لبهاتون رو محکم رو گونه هاش بذاريد و با صدا مووووچ. ولي اگه براي اولين بار يه دختر خانوم رو که زياد هم صميمي نيستيتد مي بوسيد فقط لپ تون رو روي لپش بذاريد و با صداي خفيف لب ها تون صداي موچ رو در بياريد نه اين که همون اول کار بري سراغ لب هاي طرف دهنش رو بگاهي!
اگه کسي که ميبوسيدش بزرگتر از خودتونه شما روي لپ هاش بوسه بزنيد و اگه شما بزرگتريد اجازه بديد اون شمارو ببوسه...و وقتي توي جمع برو بچ هستيد هر گندي خواستيد به صورت رفيقتون بزنيد محدوديت نداره.

دو:بوسه بر پيشاني که يک نفر لب هاش رو وسط پيشاني طرف ميذاره و بيشتر برتري بوسه زننده رو ميرسونه و کار من و شما نيست بذاريد وقتي سن تون رفت بالاي هفتاد نوه هاتونرو اين جوري ماچ کنيد و براشون دعا بخونيد!
البته يه کاربرد بهتري هست که اگه يه وقتي دوست دختر يا پسر يا همسر تون قفل دلش رو باز کرد داشت هرچي تو دلشه از علاقه اش به شما و از درد هايي که کشيده برا تون حرف ميزنه در يه صحنه کاملاً رمانتيک در حال نوازش موهاش رو پيشانيش بوسه بزنيد تا حواسش پرت شه کمتر خالي ببنده.

سه: اصل کاري بوسه روي لبه! يعني دو طرف لب هاشون رو روي هم ميذارند و ميتونه با حرکات بيشتري هم باشه مثل رد و بدل زبون و آب دهن بازي که اگه حرفه اي نباشيد ممکنه خراب کاري بکنيد.
با حال ترين بوس کردن که بيشتر بين کساني که زيادي هم ديگه رو دوست دارند کاربرد داره و البته در هر موردي واردي مي خواد.
اگر يه پدر چهل ساله هستيد که يک دختر هفت هشت ده ساله داره و هوس کرديد لب هاي دختر تون رو ماچ کنيد بايد خيلي آروم طوري که امکان کمترين تحريکي باشه روي لب هاش رو ببوسيد !!! دختر خودتونه ميتونيد هر کاري باهاش بکنيد ولي نمي خواهيد که بعدا چيزي غير از دختر خوب باشه!
ولي ... وقتي ... اوووف ...اي بابا...
وقتي يه دختر- پسر که يا با هم دوستند يا همسر همديگند ديگه حرفي براي گفتن ندارند و ديگه کاري غير از نگاه کردن تو چشم هاي هم ديگه ندارند بهترين کار استفاده از اين نوع بوس کردنه اون وقته که ...
خلاصه بهتره که شک نکنيد که ممکنه دفعه بعدي وجود نداشته باشه و خجالت کشيدن گناه بزرگتريه.نه؟
توي اين لب دادن ها گرفتن ها يه ماچي داريم به نام فرنچ کيس! يه بوسه ي لبي عميق!!! حالا عميقش چيه ديگه ميگم براتون( بابا شما که همتون اين کاره ايد که من واسه چي دارم زور ميزنم) عميقش اينه که وسيله بوس کردن از لب ارتقا پيدا ميکنه به زبون و حلق و آب دهن و دندون و ديگه هرچي دم دستت مياد بکن تو دهن طرف که که ديگه از اين چيزا گيرت نمياد!!! و توصيه من براي خوش مزه کردن بوسه تون يه کم خمير دندون قبل از انجام عمليات روي زبونتون بذاريد يا آدامس اکاليپتوس و البته از خوراکي هاي ديگه هم استفاده ميکنند... و اگر دو طرف سيگاري هستيد بهترين موقع وقتيه که هر کدوم سيگار رو روشن کرديد و چار پنج تا پک هم زديد اون موقع چون بزاق دهان خيلي زياد ميشه بوسه عميق خيلي حال ميده !!!!
و البته بعضي ها هم پيدا ميشن که با شنيدن و خوندن اين چيزا فرهنگ سطح پايين و مرتجع خودشون رو نشون ميدن ميگن:« ا َيي.»
انگار طرف اومده توي دنيا که دو روزه ي دنيا رو فقط بگوزه و بره ، آخه آدم گوزو چرا از امکاناتت استفاده نمي کني بعد اون دنيا ميگه: خدا امکاناتم کم بود !

خلاصه اين که حيف بيـــــد ، از دست نداده بيده ... لـــــق وزنه؟

و چهار : بوسه بر جا هاي ديگه بيشتر براي کار هاي حساس و زمان هاي حساس به کار ميره و کاربرد قوي تر و استراتيژيک تري هم داره ، که ديگه چون براي زير هيجده ساله ها خوب نبيده که ما اون بوسه ها رو بگيم پس نمي گيم که بعد مردم نگن مگه خودت خوار مادر نداشتي بچه مردم رو چيز بار آوردي!!! از اين کارا ما نبکوليم.

ديگه ببخشيد من اينارو براي اونايي گفتم که بلد نبيدن بوس چي چي بيده
سروران من که همشون وارد بيدن. نظر هم يا دتون نره بديد... توضيح بيشتر هم خواستيد ميديم ها.

قربون شوما محمد هندونه پشت کوهي چهار سال و نيمه از پشت اون کوه
زت زيات.

Sunday, April 06, 2003



يه کاري بکن .

يه نقاشي بکش ، ولو دري وري
يه شعر بگو ، ولو خل خلي
يه آوازي بخون ولو من من کنون
يه شونه بردار و سوت بزن با اون
شلنگ انداز برقص توي آشپزخونه تون.
چه ميدونم - به هر حال يه کاري بکن
يه چرت و پرتي از خودت توي دنيا باقي بذار،
يه چيزي که قبلا وجود نداشته به وجود بيار.


رفاقت

من يه راهي پيدا کرده م که آدم رفقاش رو تا ابد نگه داره
خيلي ساده س رد خور هم نداره
من بهت ميگم الّا و بلّا چيکار کني ،
تو هم بي چون و چرا اجرا کني !


نوري در اتاق زيرشيرواني ؛ شل سيلور استاين.

Thursday, April 03, 2003


برو بچ سامن عليکم!
ما رفته بوديم مسافرت (به شما چه)و همين حالا
اومديم(باز به تو چه)و منتظر باشيد تا از
شاهکار هاي سفر براتون بگم!!!!
...



سفر...

جريان مسافرت رفتن ما هم کلي جُکه. مثل همه کاراي ديگه مون!!!
و بايد بگم کلي جاي همه تون خالي بود ... اين سفر چند تا نکته داره
که ميگم تا بريم سر مسايل مهم تر.

:: جريان مخالف
ما (خانوده) بعد از گذشتن يک هفته وقتي ديديم کسي از فاميل نيومد اصفهان
(چون همشون اهل شمال رفتن هستند.) و از اونجايي که هرچي آدم بيکار بوده
پاشده اومده اصفهان و هر جا که تونسته (چون هتل ها قيمتشون رو دو برابر ميکنند)
اتراق کرده و توي پارک هاي کنار رودخونه همه جور چادر رنگارنگ ديده ميشد
بعد از اين که اصفهان هم مثل شمال شد و يه کم زيادي بارون ريخت رو سر ميهمانان نوروزي و از اون طرف هم شمال شده بود مثل سيبري و از سرما نميشد اومد بيرون از ويلا!!! پس ما تصميم گرفتيم پاشيم بريم تهران!!!!

::بهترين جا براي مسافرت.
ميدونيد توي فلات مرکزي ايران و براي آدم هاي اين نقطه در پانزده روز آغاز بهار بعد از اصفهان که خيلي جاي خوبي براي گردش گري و حال کردنه بهترين جا براي مسافرت رفتن به تهران بزرگ و دود گرفته است که در تعطيلات نوروز تقريبا نصف جمعيتش ميرن مسافرت!!! و ديگه دود گرفته و شلوغ پلوغ نيست...
تقريبا جاي قابل تحملي ميشه ، ما هم که همه فاميل اونجان!!!
پس ما ها که تو شهرايي مثل اصفهان و يزد و شيراز و همدان و ... بقيه جا هاي مهمان پذير توي ايام عيد بايد پاشيم بريم تهران تا شهر به اون گندگي خالي نمونه.(البته شمالي ها نبايد اين کار رو بکنند چون اون ها همه درامد يک سالشون رو بايد توي اين دو هفته در بيارن.)
من چند نفر رو ديدم که بخاطر تنفس هواي تميز تهران راهي بيمارستان شده بودند
براي کمک به هم نوع هامون هم که شده بريم يه کم براشون دود کنيم.
امسال که گذشت سال ديگه.

::ديدار.
از همه مهم تر اينه که ما رفتيم مسافرت تا دوست و آشنا و فاميل رو ببينيم
کساني که شايد در طول يک سال و شايد هم دو سال نشه ببينيم شان
همه تو اين دو هفته ميرن مسافرت تا از فاميل و دوست آشنا فرار کنند(همه که نه)
خلاصه اين که همه رو ببيني و خاطره هات تازه بشه و ...

::رانندگي.
قشنگ ترين جاي مسافرت اين بود که من اولين رانندگي خارج از شهر رو تجربه کردم
خيلي حال داد... اصلا توي جاده روندن يه جور ديگه است ، يه حال ديگه داره
خيلي با توي شهر فرق داره... يه کم هم اخلاق ادم و فکرش رو عوض ميکنه
براي من که اين جوري بود. و تازه 140 تا بايه سپند پي کي خيلي حال ميده.
ولي بد ترين قسمتش هم رانندگي توي تهران بود.روندن توي اون اتوبان هاي غرو غاتي که سرو ته نداره خيلي خف بود ديگه اينکه من فکر ميکردم اصفهان افتضاح ترين جا براي رانندگيه ولي تهران وقتي بي ترافيک باشه راننده هاش دست کمي از اصفهاني ها ندارند.

:: و ...
آخرش اينکه اين بهترين تهراني بود که رفته بودم هيچ وقت توي نوروز تهران نرفته بودم که رفتم و سفر پر باري بود :)) از همه نظرات و جوانب موجود و غير موجود
هان راستي اون برق رفتنه دوازده فروردين هم خيلي با حال بود همه تهران تاريک بود مثل بيشتر استانهاي ديگه ... مث که فقط اصفهان و شيراز برق داشتند!!!
ولي وضعيت ما هم جالب بود توي آپارتمان در طبقه نهم يه ساختمان و پنجاه نفر آدم ما برو بچ هي بزرگترا رو ميترسونديم که واي جنگ شده .الان يه موشک مياد
و از اين چيزا ، يکي شمع ها رو خاموش ميکرد يکي جيغ ميزد خلاصه کاري کرديم که پاشدن برن تو خونه هاشون!!! حالا همه نه طبقه بايد از پله ها ميرفتند پايين
ها ها خيلي با حال بود
و چيز هاي ديگه اي هم هست که به دلايل امنيتي از گفتن آن خودداري ميکنم ، هه هه.

ولي ميگم شيراز آب و هواش بهتر بوده، نه؟

Sunday, March 23, 2003


پرنده فقط يک پرنده بود


فروغ فرخزاد


پرنده گفت: « چه بويي ، چه آفتابي ، آه
بهار آمده است
و من به جست و جوي جفت خويش خواهم رفت.»


پرنده از لب ايوان پريد ، مثل پيامي پريد و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمي کرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمي شناخت


پرنده روي هوا
و بر فراز چراغ هاي خطر
در ارتفاع بي خبري مي پريد
و لحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه مي کرد


پرنده ، آه ، فقط يک پرنده بود.

محبت از نوع ايالات متحده و بريتانيا !


اين عکس خيلي به درد روزنامه هاي آمريکايي ميخوره
سرباز عراقي که تسليم شده و به دست يه
سرباز آمريکايي يا انگليسي سيراب ميشه!!!!
البته همه دهن سرباز و قمقمه آب رو ميبينند ولي
کسي به اون اسلحه اي که بالاي سر اسير عراقي هست
توجه کرده؟!
اين يعني همون واقعيت جنگ:
چيزي که خودت داري ما بهت ميديم ؛ توي کشورت ميمونيم؛
و اونوقت چيز هايي که داشتي مال ما هم هست؛
ما بوديم که نجاتت داديم.
بقيه عکس هاي بي بي سي اينجاست.

Saturday, March 22, 2003


جيم ، نون ، گاف يا دبليو ، او ، آر
يا گند زدن به نظم جهان.!

الان داشت شبکه خبر مستقيم درگيري نيروهاي آمريکايي رو تو
فاو نشون ميداد و اين که امريکايي ها داشتند پاک سازي ميکردند تا پيش روي کنند ... فاو همون جاست که وقتي از سردار ه مي پرسند
تخمات کو ميگه تو "فاو" جاگذاشتم. فاو همون جاست
يه شبه جزيره که تنها منطقه اتصال عراق به خليج فارسه
و موقع جنگ ايران و عراق يه مدت دست ايران بود
و البته بد جوري تر تيب بنده خداها که اون تو بودند داده شد با همکاري
همين آمريکاي طرفدار حقوق مردم
اي بشاشن به روحت که گند زدي به هر چي
صلح و حقوق بشر بود.
توضيح بيشتري هم نيست... آخه آدم چي بگه؟

زت زيات.

Friday, March 21, 2003


اين هم يک نوشته از بهترين خواننده وبلاگم براي
سورپريز سال نو و در پايان جوابي از من...


همه شاپرکا؛ همه کبوترا؛ زندگي رو نو ميکنند دوباره؛ با زبون بي زبونيشون؛ ميگن بهاره ه....

چندي پيش از قريه چخدر آباد از جانب استاد هندوانه سپهري شاعر و اديب بزرگ زمان و برنده تنديس پنير کپک زده قرن پيغامي به صورت offline دريافت نمودم که بسيار باعث مسرت و شادماني خاطرمان شد. ايشان به لطف و مرامشان و از بس محبت در دلشان قلنبه ميشود ، اينجانب را بهترين هندونه خور خطاب نمودند و براي پاداش اين بشارت را نيز فرمودند که: رخصت خواهند داد تا بخشي از وبلاگشان را به مناسبت آغاز سال نو و شروع باهار، گل باران کنيم(البته سعي بر اين است که ل به صورت ه تلفظ شود) ؛
هميشه که نمي شود خود استاد زحمت اينکار را بکشد. بالاخره هر انساني هم جاي استاد باشد و چندين ماه مداوم اين کار را در محيط بسته و تنگي مثل وبلاگ انجام داده باشد دلشان کپک ميزند؛
که البته در مورد استاد اين امر موجب آفرينش اثر بزرگشان يعني همان مثل پنير توي يخچال شد.
البته خود استاد علت کپک زدن دلشان را جستجو براي يافتن بوسه اي حيات بخش!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دانسته اند که علم امروز ثابت کرده علت همان گلکاري مداوم است و بوسه نه تنها حيات نمي بخشد ،« جخ تازه ممکنس ايدز ميدزم بيگيريم آ جوندم
ازت بسوند.»(اين قسمتو بايد مسلط به لهجه توووووووووووپ اصفهاني باشين؛ خدا نابود کوند اوني که اين لهجه رو.... چي چي ضايس(=ضايع است) چشه ؟ خيليم با حال؛).

وااااااااي چه قدر حرف چرت زدم(به جوني چيز !! تقصير من نيستآااااا اثرات هندونه خوندنه)

آخر عاقبت منو ببينين !! عبرت بگيرين. [ !!!!!!!!!! ]

يه حرف حسابيم بزنيمو بريم!!!!!!!
بهار دوباره اومد با کلي قشنگي ولي کاش ما آدما يه کم به فکر گلها ؛ آسمون ؛ زمين؛
يا لا اقل به فکر هم بوديم تا اين قدر دلامون از خاطارت سبز تهي نباشه....
سال خوبي رو واسه همه ايرانيان آرزو ميکنم ، مخصوصا واسه استاد
و اميدوارم دلشم خوب بشه.

“ه.الف”



خب من هيچ چيز نمي تونم بگم ...آه زبونم بند اومده!!!

اول از همه اينکه وقتي براي اولين بار و در يک نظر همه اين نوشته-اي ميل را خواندم(بلعيدم) به خودم گفتم : اين رو من چه وقت نوشتم.!!!!

دوم اينکه وقتي براي بار سوم به بعد داشتم ميخوندمش به خودم گفتم: يکي پيداشد
بهتر ماي هندونه خور اعظم چيز بنويسه.

سوم اينکه دوستان ملاحظه ميکنيد از سر تا پاي نوشته ميزنه بيرون که چرا بهترين خواننده وبلاگ من اين دوستمونه!!! وشايد من " ه . الف" زده بوده ام!!!

چهارم اينکه ما اصلا استاد نيستيم ....

پنجم اينکه نميشد به اين پنير کپک زده فلک زده گير ندي؟!

ششم اينکه "ه" جونم بهتر از اين نمي شد ؛)
و در پايان تذکر ميدم دوستاني که در جنسيت اين بهترين خواننده وبلاگم شک دارند
توجه داشته باشند از يه پسر پشمالوي الاف يه همچين متن تميزي در نمياد
پس شک نکنيد !!!:))))))

و آخرش اينکه : نا مرديش کس ديگه اي مثل اين عزيز ما هندونه زده نشه ...
ولي اينم بگم که هيچ چيز بهتر از دل درد گرفتن با هندوانه نيست.

قربون دوست با مرامون . زت زيات.