Saturday, February 22, 2003
داستان روز: اين چند نفر
چند تا جوان بي کار الاف مثل همه ما ها؛ که به نظر مياد باهم دوستند يه جاي بي ربطي مثل کنار يه اتوبان بي سرو ته و بي ماشين! ايستادند.
و مثل هميشه چرند ميگن ...
جواد: ميگم ظهر شد بريم يه جا آبگوشت بزنيم با پياز...
اکبر : حرف نزن خوشگل پسر داريم بحث ميکنما ...
کامبيز : راستش من ميگم آدم تا وقتي جوونه بايد همه چيز رو تجربه کنه ... نبايد واسه جونا محدوديت بزارن... مردشور ببردشون.
سيد حسين: آقا کامبيز توجه داشته باش هر چيزي حدي داره اگه تو إنقدر آزادي داشته باشي و بتوني همه چيز يا هر چيزي را که دلت ميخواهد تجربه کني شايد طوري نشه حالا کاري ندارم که کارات خلاف شرع هست يا نه! ولي فکر کن همه جوون هاي هم سن ما بخواند و بتونند همه چيز رو تجربه کنند اون وقت بلبشويي ميشه که هيچ جور نميشه درستش کرد...
علي رضا : من با حرف سيد موافقم ولي حسين جون اين حرفي رو هم که تو ميزني بايد تجربش کرد...
[ خنده جمع]
غضنفر :والا من ميگما حرف جواد از همه تون بيهتر بودا...
اکبر: غضن نحرف بينم ... من ميگم اين گوله پسر اشتباه ميکنه ؛ نه حسين جان به نظر اين بنده تا وقتي آزادي و محدوديت و ... چيز هاي ديگه دست يه عده خاص باشه...
سيد حسين: نه اکبر خان دوباره زدي تو سياست ها
حرف من چيز ديگه ايه ... اگه اون يه عده خاص به قول شما وجود هم داشته باشند پس حتما صلاحيت اين کار رو دارند ديگه
جواد :ابگوشـ...
علي رضا : ببخش جواد جون ،حسين خان پس قبول داري که اينجوري هست.
يعني تو ميگي که من تو عقل نداريم يا کسي که هفتاد سالش شده ديگه بايد خودش رو برا مردن آماده کنه براي تو تصميم بگيره
حسين: نه ... نه ، نمي دونم
غضنفر: جوادا ميجه(ميگه) بريم آبگو...
کامبيز: غضن جون عين قزن شلوار گير دادي ها ويــــش يه کم صبر کن.
عباس که پنچر گيري ماشين رو تموم کرده...
عباس: بـــچا ميگوم بريم ديگه گوشنمونه بريم يه جوجه کباب با نوشابه بزنيم بچا گشنشونه. سر چي انقد حرف ميزنيد يه چيز بگيد بخنديم هي پوسيد اين دلمون
چي چي آزادي مازادي؟!!!
خودا بت عقل داده ... فکر کن ، درست غلط رو بفهم
هر غلطي هم کردي پا خودت. اين بهتر نيسن؟!!!
حسين : بريم فايده نداره... شايد حق با عباس باشه!!!
جواد : قربونت برم عباس تديگ. خيــــلي حال دادي هيچ خري نمي تونست اينجوري حرف اينا رو قط کنه!!!
غضن: اي بابا خرتون که من بودم اي بابا !
[ دوباره خنده جمع]
و همه در يک پيتزا فروشي ... پيتزا براي ناهار!...
نتيجه گيري:
حسين : اگر بحثي نباشه بهتره . فقط وقت تلف ميشه بهتره که توکل کرد و همه چيز رو سپرد دست خودش
علي رضا: خودش يا خوداشون... منظورت شفاف نيست!!!
کامبيز : ويش چي چي ميگد شما...
عباس : ها وولک مو ميگم خارج رو عشقه . کا بريم آلمان يک حالي کنيم اونجا هي.
جواد: به اين گارسن بگو يه کم نون بياره ميترسم سير نشم... پياز ندارن اينجا
با پيتزا حال ميده. ولي من آبگوشت ميخوام.
غضنفر : هان؟ من؟ من نظر بدم؟ والا نظري ندارم ... فقط يه کم وقتش رو بيشتر کنيد!!!
و اين جانب: نه حرف زدن بده ، نه آزادي بده، نه محدوديت بده ، نه زررر زدن بده و نه هر کار ديگه اي... اصلاً من ميگم هر کاري بکنيم ولي ديگران رو فراموش نکنيم
صدا ناشناس : بيشين بينيم حال نرايم کا ، وولک ، استاد ، مهندس ، چوري!!!
زت زيات تر.
Tuesday, February 18, 2003
جدال با حقيقت!
تا حالا شده وقتي يه واقعيتي بر شما روشن ميشه حالتون بد بشه
اونقدر بد که فکر کنيد معده تان ديگه نمي تونه محتوياتش رو نگه داره
پس بالا اوردن بهترين کاره ، گند زدن به حقيقتي که تا اون روز ازش خبر نداشتيد
يا نه، نمي خواستيد ازش خبر داشته باشيد ... شايد مثل يه زخم قديمي بوده
و حالا ديگه نتونسته پنهان بمونه و چرکش همه وجودت رو ميگره
(بابا يه کم تميز تر بنويس اينارو که نميشه با خاک انداز هم خوند!!!)
مي دونيد اشکال کار کجاست؟؟؟... چقدر توي اين زندگي اشکال هست.
اگر اشکالي نبود که ديگه روي زمين زندگي نمي کرديم توي همون بهشت بوديم...
حقيقت شيرين اينه که اگه از اولش ، از اون اول ِ اولش حقيقت رو در باره ي چيز ها
اشيا و مخصوصا آدم ها بپذيريم ، بي خود براي خودمون هدف دست نيافتني و آرمان بزرگ و بت مقدس نسازيم و مهمتر، هر چيزي رو در حد خودش قبول داشته باشيم
ديگه حقيقت تلخي باقي نمي مونه.
تلخي وقتي هست که ما به خودمون دروغ ميگيم سر وجدان و سر انسانيت رو گول ميماليم و با خوشبيني و بد بيني حقيقت رو پشت "بعداً" ها و "دعا" ها و پشت آرزوهاي محال پنهان ميکنيم و انقدر ميماند تا تلخ شود و از حقيقت شوکراني ميسازيم که همه چيز را نا بود ميکند ، جگر خراش و جان به لب آور!!!!
اوفـــــــــــــــــــــ.
پس ديگه نگو چه شود؟!!
تقصير من و تو نيست ، زندگي اين حاليه ديگه
إنقدر گير نده ديگه.
زت زيات.
جنگ نه !
جنگ چيه تا چيز هاي به اين خوبي تو دنيا وجود داره
جنگ چند منه؟
آمريکا و انگليس بايد بدونند مردم کار هاي مهم تري از پاره کردن کون صدام دارند.
تکبير...
جــــــــــون
رنگ زندگي.
به نظر شما زندگي چه رنگيه؟ سبز ؟. قرمز؟ .آبي؟. سفيد يا سياه؟
شايد اصلا رنگ نداره؟ بايد از يک نقاش پرسيد! شايد آخر هفته از ش پرسيدم!!!
ولي به هر حال از اين رمانتيک بازي ها خوشم نمياد... زندگي چه رنگيه؟(دهنتون رو کج کنيد و بخونيد) جلــــف
به نظر اين حقير کمترين زندگي هم چيزيه که مثل چيز هاي ديگه بايد "کردش"!!!
خوب نصف شبي زدم تو خاکي هــــا. بگذريم...
حرف رنگ شد ،يه وقت فکر نکنيد وبلاگم هک شده هـــا، نه دم عيدي
يه نقاش اورديم رنگش کرد يعني خودم، خودم رو اوردم رنگش کرد
راستي، رنگ را هم "ميکنند" ، هه هه...
ولي نامرديش يا نازنيش خيلي خوشگل شده ، نه؟ وبلاگ ناناز من...
من قربونش برم يه نفر هم نيست که درست بخوندش ، آي غريب هندونه ، آخ غريب هندونه ... واي .... بد بخت حتي تو نظر سنجيش هم کسي نظر نميده!
(اين تيکه آخر رو با آهنگ روضه اي بخونيد يه حالي بهتون بده)
از وضع دنيا چه خبر ... من وقتي کار هاي مهمي داشته باشم حتي وقت نمي کنم اخبار تلويزيون خودمون رو نگاه کنم ... با اين اخباراشون ، چند روز ديگه هم تبليغات انتخابات شورا ها شروع ميشه و دوباره...
چهار سال پيش خيلي با مزه بود هر کسي تونسته بود ثبت نام کرده بود چه جوري که تبليغ نمي کردند ، خيلي بامزه بود ، ما هم به نامزداي دوم خردادي راي داديم
انصافاً هم شوراي شهر اينجا(اصفهان) زياد بد نبود. مثل تهران گند نزدن بهش.
راستي بر عکس چيز هاي خوب راي رو بايد "داد" ... ولي انتخاب رو "مي کنند"...
در مورد موسيقي ... بايد گفت چيز خوبيه و حتماً ميدونيد که
موسيقي رو نه "مي دهند" و نه "مي کنند" بلکه يا "ميزنند" يا "مي شنوند". اين دکتر الهي قمشه اي که البته تنها کسيه که سخنراني هاش قابل شنيدنه (تو سخنراني هايي که تو تلويزيون پخش ميشه) ميگه يکي از راه هاي شناختن افراد اينه که ببينيد طرف چه موسيقي کوش ميده يعني کاست هاي نوار هاش رو ببينيد...
چند وقت پيش با نيما(دوستم) تو ماشين داشتيم ميرفتيم يا ميامديم! نوار هاي تو ماشين رو من هي عوض ميکردم اول فرامرز اصلاني ، بعد متاليکا ، و بعد بنان ... اوف
بعد نيما همين حرف الهي قمشه رو گفت و گفت تورو نميشه شناخت گفتم نه اين که معلومه من کلي عوضي هستم!!! خوشبختم!
يعني من هر مزخرفي رو گوش ميدم البته خيلي بده ولي خب ديگه اينجوريه... گفتم که از يه عوضي نميشه بيشتر از اين انتظار داشت.
هر موسيقي براي يه موقعي است ديگه به قول ابراهيم نبوي پشت چراغ قرمز يا تو ترافيک که نميشه آهنگ هاي افتخاري گوش کرد!!! ...
بهترين موسيقي وقت رانندگي موسيقي الکترونيک مخصوصا با گيتار برقي گيتار باس (يا بيس) و دارم و....
و توي شعر هايي که من خيلي با هاش حال ميکنم و تو حال و هواي رانندگي هم هست
اين شعر با اجراي متاليکا ... اوف جون ميده واسه رانندگي...
TURN THE PAGE
On a long and lonesome highway east of omaha
You can listen to the engines moaning out as one long song
You think about the woman or the girl you knew the night before
But your thoughts will soon be wandering the way they always do
When you're riding sixteen hours and there's nothing much to do
And you don't feel much like riding, you just wish the trip was through
Here I am - on the road again
There I am - up on the stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page
So you walk into this restaurant strung out from the road
And you feel the eyes upon you, as you're shaking off the cold
You pretend it doesn't bother you, but you just want to explode
Yeah, most times you can't hear 'em talk, other times you can
All the same old clichés, "is it woman? is it man?"
And you always seem outnumbered, you don't dare make a stand
Make your stand
Here I am - on the road again
There I am - up on the stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page
Oo-ooh, out there in the spotlight, you're a million miles away
Every ounce of energy you try to give away
As the sweat pours out your body like the music that you play, yeah
Later in the evening, you lie awake in bed
With the echoes of the amplifiers ringing in your head
You smoke the day's last cigarette, remembering what she said
What she said
He-ey
Yeah
And here I am - on the road again
There I am - up on a stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page
There I go - turn that page
There I go, yeah, yeah
There I go, yeah, yeah
There I go, yeah
There I go, yeah
There I go, oo-oo-ooh
There I go
And I'm gone
به نظر شما زندگي چه رنگيه؟ سبز ؟. قرمز؟ .آبي؟. سفيد يا سياه؟
شايد اصلا رنگ نداره؟ بايد از يک نقاش پرسيد! شايد آخر هفته از ش پرسيدم!!!
ولي به هر حال از اين رمانتيک بازي ها خوشم نمياد... زندگي چه رنگيه؟(دهنتون رو کج کنيد و بخونيد) جلــــف
به نظر اين حقير کمترين زندگي هم چيزيه که مثل چيز هاي ديگه بايد "کردش"!!!
خوب نصف شبي زدم تو خاکي هــــا. بگذريم...
حرف رنگ شد ،يه وقت فکر نکنيد وبلاگم هک شده هـــا، نه دم عيدي
يه نقاش اورديم رنگش کرد يعني خودم، خودم رو اوردم رنگش کرد
راستي، رنگ را هم "ميکنند" ، هه هه...
ولي نامرديش يا نازنيش خيلي خوشگل شده ، نه؟ وبلاگ ناناز من...
من قربونش برم يه نفر هم نيست که درست بخوندش ، آي غريب هندونه ، آخ غريب هندونه ... واي .... بد بخت حتي تو نظر سنجيش هم کسي نظر نميده!
(اين تيکه آخر رو با آهنگ روضه اي بخونيد يه حالي بهتون بده)
از وضع دنيا چه خبر ... من وقتي کار هاي مهمي داشته باشم حتي وقت نمي کنم اخبار تلويزيون خودمون رو نگاه کنم ... با اين اخباراشون ، چند روز ديگه هم تبليغات انتخابات شورا ها شروع ميشه و دوباره...
چهار سال پيش خيلي با مزه بود هر کسي تونسته بود ثبت نام کرده بود چه جوري که تبليغ نمي کردند ، خيلي بامزه بود ، ما هم به نامزداي دوم خردادي راي داديم
انصافاً هم شوراي شهر اينجا(اصفهان) زياد بد نبود. مثل تهران گند نزدن بهش.
راستي بر عکس چيز هاي خوب راي رو بايد "داد" ... ولي انتخاب رو "مي کنند"...
در مورد موسيقي ... بايد گفت چيز خوبيه و حتماً ميدونيد که
موسيقي رو نه "مي دهند" و نه "مي کنند" بلکه يا "ميزنند" يا "مي شنوند". اين دکتر الهي قمشه اي که البته تنها کسيه که سخنراني هاش قابل شنيدنه (تو سخنراني هايي که تو تلويزيون پخش ميشه) ميگه يکي از راه هاي شناختن افراد اينه که ببينيد طرف چه موسيقي کوش ميده يعني کاست هاي نوار هاش رو ببينيد...
چند وقت پيش با نيما(دوستم) تو ماشين داشتيم ميرفتيم يا ميامديم! نوار هاي تو ماشين رو من هي عوض ميکردم اول فرامرز اصلاني ، بعد متاليکا ، و بعد بنان ... اوف
بعد نيما همين حرف الهي قمشه رو گفت و گفت تورو نميشه شناخت گفتم نه اين که معلومه من کلي عوضي هستم!!! خوشبختم!
يعني من هر مزخرفي رو گوش ميدم البته خيلي بده ولي خب ديگه اينجوريه... گفتم که از يه عوضي نميشه بيشتر از اين انتظار داشت.
هر موسيقي براي يه موقعي است ديگه به قول ابراهيم نبوي پشت چراغ قرمز يا تو ترافيک که نميشه آهنگ هاي افتخاري گوش کرد!!! ...
بهترين موسيقي وقت رانندگي موسيقي الکترونيک مخصوصا با گيتار برقي گيتار باس (يا بيس) و دارم و....
و توي شعر هايي که من خيلي با هاش حال ميکنم و تو حال و هواي رانندگي هم هست
اين شعر با اجراي متاليکا ... اوف جون ميده واسه رانندگي...
TURN THE PAGE
On a long and lonesome highway east of omaha
You can listen to the engines moaning out as one long song
You think about the woman or the girl you knew the night before
But your thoughts will soon be wandering the way they always do
When you're riding sixteen hours and there's nothing much to do
And you don't feel much like riding, you just wish the trip was through
Here I am - on the road again
There I am - up on the stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page
So you walk into this restaurant strung out from the road
And you feel the eyes upon you, as you're shaking off the cold
You pretend it doesn't bother you, but you just want to explode
Yeah, most times you can't hear 'em talk, other times you can
All the same old clichés, "is it woman? is it man?"
And you always seem outnumbered, you don't dare make a stand
Make your stand
Here I am - on the road again
There I am - up on the stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page
Oo-ooh, out there in the spotlight, you're a million miles away
Every ounce of energy you try to give away
As the sweat pours out your body like the music that you play, yeah
Later in the evening, you lie awake in bed
With the echoes of the amplifiers ringing in your head
You smoke the day's last cigarette, remembering what she said
What she said
He-ey
Yeah
And here I am - on the road again
There I am - up on a stage
Here I go - playing star again
There I go - turn the page
There I go - turn that page
There I go, yeah, yeah
There I go, yeah, yeah
There I go, yeah
There I go, yeah
There I go, oo-oo-ooh
There I go
And I'm gone