Friday, November 29, 2002

ماليخوليا!.
اين چند روزه خيلي به «وبلاگ» و «بلاگ بازي» فکر کردم
به اينکه «نوشتن وبلاگ» چه چيزي برام داشته ، چقدر سود
کردم يا چقدر ضرر دادم.از همه نظر بهش فکر کردم، حتي توي
توالت که بيشتر يه مسأله فيزيک يا يه "حد" رياضي حل مي کردم
به جاش به وبلاگ و «وبلاگم» فکر کردم.
يادم اومد :
نما ينده مدعي العموم:
متهم رديف اول سيد محمد .ک .معروف به سيد، ممدي هنو برينا،و...
به جرم درست کردن وبلاگ
و اخلال در نظم عمومي ، حمله و غارت درياي خزر(جيب پدر)
و اعمال خلاف شئونات اسلامي و به کار بردن بيش از حد کلماتي که
بايد به جاي آنها نقطه چين(...) ميگذاشت وکمتر گذاشت.
همچنين دخالت در اموري که به او مربوط نميشد، بر طبق
ماده دوهزار چار صدو بوق قانون مجازات مدني و تبصره ماده واحده
سيصد و چهل هزارو شيپور قانون دادگاهاي عام
مصوب سال هزار دويست و طبل! و همه
قوانين مربوط به دادگاه خانواده! از آن داد گاه محترم تقاضاي
اشد مجازات را براي متهم داريم . همچنين متهمان رديف دو الي آخر!

قاضي : خب دادخواست مدعي العموم رو شنيديم از متهم در خواست مي شود در جايگاه حضور يا بند...
همچنان قاضي: آقاي محمد.ک آيا اتهام هاي وارده را قبو دارييييد؟
سيد: [سکوت]
قاضي :دوباره مي پرسم، قبول داريد؟
سد ممد:[سکوت]
قاضي براي بار سوم سوال ميکنم، قبوله؟
ممد: با درخواست تخفيف در مجازات ، بـ...ـعـ...لـ...ـه!

قاضي : خب پسرم! براي دادگاه تعريف کن چي شد که به اين راه کشيده شدي؟
آيا از قبل ضمينه براي اين اعمال شنيع در تو به وجود آمده بود يا نه؟

متهم: راستش آقاي قاضي من از اولش نمي خواستم اين جوري بشه که
اون اول همش من بودم و ياهو مسنجر...
قاضي:[!!!!]
متهم:بعد يه هو چشمم افتاد به چنتا وب پيج که همش نوشته بود بيشترش نوشته
بعضي هاشون هم عکس داشتن... بعضي هاش هم نامردا چيز هاي قشنگ قشنگ مينوشتند. با خوندن بعضي هاشون من يه جوريم ميشد.يه چيزيم وول وول ميشد
قاضي همچنان:[!!!!!!!!!!]
متهم:بعدش با خوندن راهنماي يه شخصيت خود فروخته و مزدور که با دلارهايي که توي
روزنامه هاي خود فروخته گرفته بود رفته بود خارج برا خودش عياشي ميکرد و با هم فکري هيچ کس و به خاطر يه « جنون آني» تصميم به درست کردن وبلاگ گرفتم

قاضي : خب!!!!!!! إدامهَ بديييييد...

متهم: بله آقاي قاضي همين کارو ميکنم.بعد چون کسي من رو نمي شناخت و تعداد
محدودي هم از وبلاگم بازديد ميکردند و من هم ديدم که کسي که کاري به کارم نداره
گفتم حالا که اينطوره من هم هرچي دلم بخواد ميگم ....اونوقت بود که شروع کردم به نوشتن ، هي مينوشتم ، به اندازه همه انشا هاي عمرم به اندازه همه مشق هايي که تو دبستان از روي کتاب فارسي مينوشتيم به اندازه همه حرف هايي که بايد ميزدم ولي نزدم ... فقط مينوشتم و حتي يه بار ديگه نمي خوندم که ببينم غلط املايي داره يانه!
فقط مينوشتم و نمي خواستم يه کم واستم و به پشت سرم نگاه کنم با اينکه دو ماهه که دارم مينويسم و فقط 750 بار صفحه وبلاگ من باز شده ولي باز هم نا اميد نشدم با اينکه چند وقط پيش آرشيوم خود به خود پاک شده باز هم روم کم نشد و اگه بتونم ديگه برام فرق نداره روي ديوار روي زمين روي هوا با انگشتام باز هم مينويسم تا وقتي که يه دست پشمالو گلوم رو فشار ميده من فقط مينويسم و مهم نيست که چي باشه يا چه اسمي روش بذارند! آخرش سياسي بشه يا بهش بگن اينام ک*شعره! يا بگن: يارو
غير خزعبل چيز ديگه اي بلد نيست. يا بگن: بچه اول دماغت و بکش بالا....

نماينده مدعي العموم: جناب قاضي توجه دارند که متهم خودش آر شيو اون سايت معجول رو پاک کرده که مدرک دست من که منادي حقوق مردم هستم نده

متهم: آقاي قاضي شما اشتباه مي کنيد نوشته هاي من نسبت به سه -چهار هزار وبلاگ فارسي ديگه اي که توي شبکه موجود هست خيلي معمولي تر، خصوصي تر، کم بيننده تر، ساده تر، معمولي تر، بودن سياست زدگي ، بدون حرف هاي رکيک نا بجا، بدون توهين مستقيم به کسي ، اصلا من فقط استفاده شخصي ميکردم ازش
اين کار مدعي العموم مثل اينه که يه نفر رو به جرم گوزيدن تو توالت خونه ش محکوم کنند.

قاضي: حرمت دادگاه رو حفظ کنيد آقا

متهم: نه خير آقا اصلا کار ماها از بيخ خرابه چه اشکالي داره خب مگه شما
خودت نمي گوزي! مگه حرف زدن از يه عمل طبيعي براي توضيح و تفهيم مطلب
جرمه؟ شما نکنه از اون هايي هستيد که فقط ميچسيد ! و بعد ميذاريد گردن بچه تون!
...

قاضي:[با فرياد]بسه آقا . تموم کنيد اين گوزنامه تون رو وگر نه همين حالا حکمتون رو ميدهم دستون اعدام شيد ما هم راحت شيم!

متهم: چشم آقاي قاضي هرچي بزرگ ترا بگن.

قاضي: حالا يه کم از سوء استفاده هاتون از وبلاگتون بگيد
هدفت چي بود ؟... چه چيزي رو مي خواستي ثابت کني؟
چه کمبودي داشتي؟...بگو ، همه رو بگو بابا جون

متهم:راستش، من ديدم همه جوون ها مثل قوم مغول حمله کردند
به بلاگر و پرشين بلاگ براي درست کردن وبلاگ ، مثل گل نرگس!
همه شون دارند گل ميدند... همه نسل سوم ميخواستند که خودشون رو ثبت کنند
فريادشون که ما مثل نسل اول نيستيم ما اون تصميمي که نسل اول برامون
گرفته دوست نداريم و لازم نبود که عينا" همين جمله ها رو بنويسند
همين که مينوشت : وقتي ديشب تو يه پارتي کلي حال کردم فکر ميکنم به خدا نزديک تر شدم.!!! اين يعني همه حرف هاي اون بالا.لازم نبود که حتما" بگه من ديگه خسته شدم من دوست ندارم اين وضع رو فقط کافي بود قصه مدرسه رفتن اون روز صبحش رو توي وبلاگ کوچيکش بنويسه اون وقت معلوم ميشد امنيت توي ديکشنري ما
يعني « کشک» ... همين.

قاضي: متهم لطفا" توجه کن شما در مورد اتهامت صحبت کن
نيومدي اينجا ميتينگ سياسي بدي که!!!! در مورد اتهاماتت حرف بزن
مثل غارت جيب پدرت!!!

متهم: قبول ندارم. کله باباي همه تون !کل پابليش کردن يه مطلب و پيدا کردن يه عکس مناسب براش اون هم اگه لازم باشه اگه خيلي طول بکشه بيست دقيقه اس که از نظر پولي خيلي کم ميشه ولي اگه بخواي کار بد بکني بيست ساعت مقدمه چيني ميخواد... خونه خالي شه .وسايل داشته باشه ، بچه ها باشند ، طرف سر موقع بياد و... يا اگه بايه دختر دوست شدي بايد هفته اي دوبار بري بيرون پول يه نسکافه اندازه دوساعت اشتراک اينترنته!!!!!

قاضي: خب در مورد استفاده از کلمات رکيک و گذاشتن نقطه چين جاي اونها

متهم(در حالي که از عصبانيت لبو شده!): به جهنم من ديگه حرفي ندارم

به گزارش خبر نگار هندونه پرس مشاجره به حدي بالا ميگره که متهم از دست
ک* گويي هاي آقاي قاضي محترم شرت آقاي قاضي رو ميکنه مزاره سرش و همين کار رو با مدعي العموم هم ميکنه... خبر نگار ما ادامه ميده که مأمورين دادگاه از فرط وخيم شدن اوضاع مدتي بود که محل دادگاه رو ترک کرده بودند پس متهم حسابي از خجالت قاضي و ديگران در مياد و بعد از مدتي درگيري در ساعت دو و سي و شش دقيقه توسط
گارد ويژه پليس دستگير و به زندان منتقل ميشود.
منابع آگاه خبر ميدهند که وي احتمالا تا فر دا آزاد ميشود .
رسانه هاي غربي با تقدير از اين دلاور مرد خطه وبلاگ نويسي از وي تقدير کرده اند و قرار شد در سفر بعدي وي به فرانسه از طرف دانشگاه نا معلومي به وي يک دکتراي افتخاري در زمينه لباس زير به وي اعطا شود . همچنين نام وي در کتاب رکورد هاي گينس به عنوان اولين نفري که بعد از به گا دادن داد-گا-ه آزاد ميشود ثبت خواهد شد.
ضمنا" همچنان علت آزادي وي بعد از به تشنج کشيدن دادگاه معلوم نمي باشد.
هيئت تحريريه هندوانه با آرزوي موفقيت براي اين شخصيت جهاني
آرزوي کاليبر بالا براي همه آزادي خواهان جهان را از خداوند منان دارد
با تشکر. م ح م د. هيئت تحريريه.

Monday, November 25, 2002

دو کلمه هم از مادر عروس بشنويد،
يا سياستِ عوضي!
خب حالا بعد از يه مدتي که حسابي توي اين شبکه جهاني کوفتي ولگردي و وب گردي کردم و به سايت هاي مورد علاقه ام که دلم واسشون تنگ شده
بود مثل اين که خداس و اين يکي که کولاکه... وقتي حسابي خودم رو خفه کردم مثل بقيه وبگرد ها توي اين روزها و مثل بقيه که فعلا خوره سايت هاي سياسي شدند و البته اون سايت هايي که حرفه اي اند توي سياست بازي، بيشتر طرفدار دارند.
اول از همه به دوست قديمي مون اخبار گويا ي عزيز که با اينکه صفحاتش به سختي بالا مياد ولي هنوز حال ميده ...

بعدي سايت امروز ه که از بس يوني کد نيست اصلا بالا نمياره من که چيزي نديدم بااين کامپيوتر لوبيا خور ماکه نشد شايد شما بتونيد

بعدي سايت ايران امروزه که فکر کنم داخلي نيست مثل گويا ولي اما چيز با حاليه اگه کمبود سياست داريد يه سري بهش بزنيد من اين مطلب رو پيشنهاد ميکنم که خيلي خوب بود...

و اما انتخاب هميشگي من همون بهترين جايه که هم ميشه ازش لذت برد هم باهاش گريه کرد هم کلي خنديد و هم حس خوبي بعد از خوندنش بهتون دست ميده...

اما يه سايت که من تازه پيداش کردم ولي از نظر من چيز مزخرفي بود البته نسبت به بقيه. اين ايران سياسيه که بعضي مطالبش شبيه جکه نه يه مقاله سياسي...و تازه يه جوري هم هست ؛ من که خومشم نيومد

واما ديگراني مثل بي بي سي فارسي و مرور و چند تاي ديگه...
اصلا من چرا انقدر بيخودي لينک دادم؟ شما که همشو بلديد!!!

فقط اميد وارم کار ما وبگرد ها مثل پيرزن هانشه که در مواقع حساس مشغول بافتني بافتن ميشند (يعني فقط نشينيم پشت مانيتور واز اون پشت فکر کنيم داريم کاري ميکنيم)
من نميگم چيکار کنيم فقط ميگم منفعل بودن و بي تفاوت بودن و فکر نکردن يعني مردن!!!! ميتونيد جمعه در تظاهرات روز قدس شرکت کنيد با مخلفاتش
ولي من دوازده روز ديگه رو پيشنهاد ميکنم که حتما برنامه هاي زيادي براش ريختند...

کاش دوباره اشتباهات سه سال پيش تکرار نشه ... يادتون مياد اون تير ماه سياه يادتون مياد چه اشتباهاتي کردند هيچ وقت نبايد اون قدر جدي وبي هدف درگيري درست کرد.نتيجش اين شد که تا سه سال همه جنبش هاي دانشجويي ساکت بشند وهيچ خبري نشه خيلي ببخشيد شيرجه توي آب يخ باعث شد که بد جوري خفه بشيم
حتما ميدونيد چه جوري بايد توي آب يخ شنا کرد ،خيلي آروم... ولي اما الان آب زير صفر درجه اي وجود نداره الان استخر زمان پر از آب جوشه حد اقل اونقدر جوش که اگر با فکر تن به آب نزنيم آب پز شدنمون حتميه!!!!...اما ميدونيد دوازده روز ديگه چه وقتيه،
شانزده آذر ...
نامه يک عاشق مرده به معشوق زنده!
از روزي که مردم دلتنگي ام چندين برابر شده است. يادت هست ؟
حتي آن روز ها که تمامي ثانيه هايش را در باهم بودن خرج مي کرديم
، آرام و بي صدا مي گفتمت که دلتنگم.و اين دلتنگي لعنتي هيچ گاه رهايم نکرد
تا لحظه مرگ! يک دل تنگي افسانه اي و کش دار که حتي ازدواجمان نيز آن را کمرنگ نکرد...

دوستت دارم» شيرين ترين جمله اي است که در اين مکان عجيب برايت مي نويسم.
وقتي تازه «زير خاکي» شدم ، قديمي تر ها تشر ميزدند که چرا هنوز به آن بالا فکر مي کني.در اينجا انديشيدن به آن بالا چندان خوشايند نيست.

مَردم ، اينجا هم دوست دارند که به داشته هايشان فکر کنند تا نداشته هايشان.
«بالا» يک اصتلاح زخم خورده است که اندوه وافسوسي غريب را در خود نهفته دارد.
«زير خاکي» هم اصطلاح اين طرف خط فاصله است. اين طرف خط يعني يک قدم بعد از آخر خط . يک قدم آن طرف تر از همه بايد ها ونبايد ها.

وقتي مُردم نگاهم جا ماند روي چشمان بهت زده ات. آخرين تصويري که يادم مانده همان چشمان ترسان توست که در لحظه مرگ من دست پاچه بود و نمي دانست چه بايد بکند؟! عجيب بود که بعد از مرگ نيز خاطره ات مثل روز هاي نامزدي برايم رنگي بود و برق ميزد.

دانه، دانه خاک هايي که مي ريخت روي صورتم را حساب مي کردم تا بتوانم بفهمم که در چه لحظه اي «بالا »را براي هميشه ترک مي کنم.

«عادت »هم واژه عجيبي است. هرچه کردم که عذابم ندهد رهايم نکرد، حتي بعد از مرگ. جوانک را حتما مي شناسي. همان که چهار هفته قبل از مرگ من در رود خانه غرق شده بود. نوه خاله ات را مي گويم. عجب حکايت غريبي بود که جخ بعد از چهار هفته آمدم همان جايي که چهار هفته پيشتر ش ، آرام به جنازه پسرک نگاه مي کردم و سيگار ميکشيدم.


حالا تنهايي مرا باش! انگار نه انگار که مرده ايم. دور و برم شلوغ است و قديمي ها ميگويند قبل از اينکه تو مرا فراموش کني و ديگر بار ازدواج کني، من تو را فراموش خواهم کرد و اينجا در اين خراب چال دلم گرفتار مي شود.اما خودت مي داني که من آدم کله شقي هستم همان اولش گفتم نه و هنوز هم سر حرفم ايستاده ام .چند روز پيش چند تا قبر آن طرف تر زن جواني را ديدم که چادر گل گلي سرش بود ، عين تو . پارچه چارقدش همان بود که مادر بزرگ براي تولدت خريده بود . يک لحظه دلم لرزيد. همان جا زير لب گفتم « خدا يکي، عشق هم يکي، براي ما بالا و پايين ندارد.»


بعد از ظهري داشتم توي گورم قيلوله ميکردم که همان پسر جوان با خنده
گفت:« فاميل! خدا يکي ، عشق هم يکي يکي...!» مگسي شدم و يک وري خوابيدم
تا چشمم به چشمان وق زده اش نيفتد. هنوز موريانه ها به چشمانش نرسيده اند.

من نگران قلبم هستم. اگر آن را هم موريانه بخورد . ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم .

اينجا ميگويند ، اگر خيلي عاشق باشي و وفادار ، قلبت سالم مي ماند .
عزيزکم! من هنوز همان گونه وفادارم به عهدمان . انتظار پايبندي را از تو ندارم ،
اما بگذار چون گذشته دوستت داشته باشم.

اين قدر از من نترس، شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت که همين هارا بگويم،
اما از ترس ، جيغ زدي و از خواب پريدي. نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي اما
به خدا من همان عاشق قلندر سابق ام. فقت کمي مرده ام ... همين!

"ضميمه رايگان حيات نو -آخر هفته-، ششم ارديبهشت، صفحه عشق و مرگ!"
خودمونيم ها کُپ زدن هم حال ميده ها! مثل وقتي که تمرين هاي سخت نقشه کشي رو از رو بقيه کپي مي کني!
يا حق

مسلمانان مرا وقتي دلي بود
که با وي گفتمي گر مشکلي بود

به گردابي چو مي افتادم از غم
به تدبيرش اميِد ساحلي بود

دلي هم درد و ياري مصلحت بين
که استظهار هر اهل دلي بود

زمن زمن ضايع شد اندر کوي جانان
چه دامن گير يارب منزلي بود

هنر بي عيب حرمان نيست ليکن
زمن محروم ترکي سائلي بود

برين جان پريشان رحمت آريد
که وقتي کار داني کاملي بود

مرا تا عشق تعليم سخن کرد
حديثم نکته ي هر محفلي بود

مگو ديگر که حافظ نکته دان است
که ما ديديم و محکم جاهلي بود

ديگه وقتي حافظ اين طوري ميگه ما ديگه چي بگيم...

Sunday, November 24, 2002


42 درجه تب!
آمقولومرضا(انفولانزا)ي سگيي گرفتم.نه درست حسابي تب مي کنم نه خوب ميشه!
از نوع افغاني بد تره شايد مال مغلستان يا يه جاي ديگه باشه. چون درست وحسابي مريض نشدم روزه رو بايد بگيرم( بابا بچه مسلمون)... من اعتقاد دارم هر غلتي خواستي بکن ولي چار رکعت نمازت و روزه ات رو بايد بگيري!
شايد بعدا بيشتر توضيح دادم ولي من ميگم بايد توي همه کاري تعادل برقرار کني هرچند خودم زياد عمل نمي کنم.
برم سر اين سر درد که قطع نميشه . حدودا" دوسال و نيم بود که مريض نشده بودم حالا هم که شدم مرض ان دماغ گرفتم! يعني که فقط آب تو بينيم جمع ميشه و بعد با يه عطسه حسابي همش ميزنه بيرون(دوست داريد بيشتر حالتون رو بهم بزنم؟)

خوب وقتي مريض هستيم چون آب کمتري مي خوريم پس مواد دفعي توي روده بزرگ بيشتر مي مونه تا هرچي آب داره جذب بشه چون شما که عقل تون نمي رسه که بايد چي کار کنيد و توي بستر بيماري مي مونيد و مواد غذايي هم توي روده بزرگ مي مونه به خواطر تجزيه هرچه بيشتر اون مواد بوي بد تري ميگره اونوقته که کافيه يه چس کوچولو بديد اون وقت ميشه شمارو در اون حالت درد رده ي حيواناتي چون راسو به حساب آورد!!! براي همينه که مامانتون زياد بالاي سرتون نمي مونه چون حالت مسموميت با گاز بهش دست ميده!!!! و شما که بخاطر بيماري از قدرت بويايي تون کاسته شده هيچ نمي فهميد! پس وقتي مريض ميشيد آب هم به مقدار کافي بخوريد...

کاملا مشخصه که تب دارم

چون دماغم گرفته صدايم به کل عوض شده ( خيلي صدات قشنگ بود حالا ديگه چي شده!!!)و اين باعث شد يه چيزي رو از دست بدم... وقتي بعد از ظهر تلفن زنگ زد و من جواب دادم و با اون صداي تو دماغي گفتم بله بفرماييد طرف مثل اينکه نشناخت مردد بود که چي بگه آخرش حرفي نزد و چون دوباره زنگ زد من فهميدم کي بود
"آخه لامسب تو که يه عمره داري صداي من رو از پشت تلفن ميشنوي حالا که يه ذره عوض شده نميشناسي؟"
خب از بس من خوش شانسم البته اگه کار به صحبت مي کشيد حتما الان سرم بيشتردرد ميکرد!!!

بهترين کار اينه که آخر شب بخور بدم وبخوابم . ديگه با اين صدايم سر صف سرويس دانشگاه و توي سرويس هم نمي تونم مزه بپرونم نمي دونم چي کار کنم)))):

دوست دارم برم تو رخت خواب و تخت بخوابم و واسه سحر هم بيدار نشم ولي چون از ظهر تا حالا همش خواب بودم کلي کار عقب مونده دارم... چقدر بچگي هامون خوب بود چقدر راحت بوديما

زت زياد.