Saturday, January 04, 2003


همه شوخي هاي اين زندگي معمولي!(قسمت دوم)
صبح موقع رفتن وقتي که سوار سرويس دانشگاه که يه اتوبوس زرد رنگ شانزده متري بود . چشمش افتاد به عقب سرويس و ديد دوباره اون پسر سبزه هه با اون چشماي زاغ و سبزش بهش زل زده . زود نگا هش رو از آدماي توي اتوبوس دزديد و سرش رو انداخت پايين
چون يادش افتاده بود که صبح توي آينه از چشم هاي قرمز و پف کردش خجالت کشيده بود.چون ديشبش به کلمه خوداري "نه" گفته بود!
ولي خودش نمي دونست که با اين چشم هاي خمار خيلي زيباتر ميشد... اين هم يکي از شوخي هاي بد زندگيه که هيچ وقت جاي خودت رو توي زندگي نمي فهمي نمي دوني چه وقت خوشگلي يا چه وقت زشت ، چه وقت خوب به نظر ميرسي و چه وقت بدي
و براي همين مجبوري از ديگران که به نظرت بهتر از خودت هستند تقليد کني واين ميشه که هيچ وقت خودت نيستي و اين شوخي بديه!
به هر حال اون پسر چشم سبز زاغولو تا خود دانشگاه چشم از صاحب اون چشماي خمار برنداشت! ولي هيچ وقت به نگاهش جوابي داده نشد.پسر باخودش گفت:" انگل "!

پيش از ظهر ندا اصلا حوصله کلاس رياضي عمومي رو نداشت. مخصوصا با اون استاد اُمّل و جوانش! بچه از اول عمرش درس خونده تا دکتراش رو بگيره اون هم دکتراي رياضي و ديگه بقيه زندگيش تعطيل بوده... فکر نکنم تا حالا با کسي دوست شده باشه يا يه بار براي تفريح رفته باشه مسافرت و يا حتي براي لاس زدن با يه خانوم حرف زده باشه... فقط درس خونده، با اون عينکش ... اگه به خودش مي رسيد شايد يه کم قيافش قابل تحمل بود... خب تمرين ها رو که حل کردم فط کافيه يه اشتباه بکنه فقط دلم ميخواد حالش رو بگيرم.-ندا دوباره داشت باصداي بلند فکر ميکرد واينها رو ميگفت- تا رسيد به در کلاس...

جوان به اصطلاح استاد ما داشت تخته رو از شعر هاي رمانتيکي که بعضي هاش هم به جا هاي بدي کشيده شده بود پاک ميکرد . که ديد در باز شد و دوباره همون دخترک عجيب اومد تو ! قبل از کلاس به خودش گفته بود اگه امروز هم نياد نمي تونم درس بدم، واز اين فکر خودش تعجب کرده بود... همه دانشگاه ميشناختنش براي همين بود که به يه جوان بيست و هشت ساله کلاس صددرصد دترانه داده بودند! ميدونستند که اون اهل اين حرفا و ... نيست. والي با اينکه توي زندگيش فقط به درس خوندن رو امتحان کرده بود با اين همه يه مرد بود، حد اقل از نظر پزشکي اگه قرار بود بهش جنسيت بدن اون رو يه مرد به حساب مياوردند نه يه ادم خنثي در صورتي که اون خنثي زندگي کرده بود.
به هر حال از وقتي اين کلاس رياضي عمومي خواهران رو گرفته بود يکي از همين خواهران بد جوري روي اعصابش راه رفته بود ... نميتونست بهش فکر نکنه!

يکساعتي که گذشت همون دختر اجازه خواست که بره بيرون ، آخه ندا هيچ جور حوصله درس دادن بي نقص اين مرتيکه رو نداشت هيچ جوري نمي شد ازش ايراد گرفت!
ولي استاد جوان بهش اجازه نداد، استاد با اينکه ادم بوقي به نظر ميرسيد ولي خب وا قعاً که بوق نبود ، ميدونست در کلاس خواهران هر کسي اجازه خواست که بيرون بره بايد اجازه داشته باشه... وحتي اگر بي اجازه هم رفت نبايد بهش ايراد گرفت ميدونست که شرايط بدني اونها با مردا چقدر فرق داره!!!با ياد اوري اين مطلب همون جور که داشت روي تخته چيز مينوشت لبخندي زد که بعضي از دخترايي که سمت راست کلاس نشسته بودند رو متعجب کرد! وربطش دادند به اينکه به ندا اجازه خروج داده نشده و حتما يه خبرايي هست!!!پس بعد از کلاس دور ندا جمع شدند و از مشاهداتشون گفتند واز اينکه استاد بعد از رد درخواست ندا چه لبخند مليحي زده بود.
ندا ايندفعه ميخواست فکرش رو فرياد بزنه که حرفش رو خورد و صداش در نيامد.
اين هم يکي ديگه از شوخي هاي زندگيه!
مردا براي زن ها و زن ها براي مردا يه جور شوخين!!!!

شوخي بزرگتري در راه بود، اينکه ندا ديگه دوست نداشت به کسي کمک کنه
...[ مي تواند ادامه داشته باشد...]

ديگه تمومش ميکنم !... به خاطر اينه که ديگه من از شخصيت اين داستانه خسته شدم و ميخوام از داستانش خلاص شم براي همينه که يه هو وسط راه ولش کردم ولي نمي دونم اگه کس ديگه اي دوست داره بقيه اش رو براي ما تعريف کنه من حاضرم ادامه داستان رو از ديد اون ادامه بدم!
اصلا چرا خودم رو خسته مي کنم؟ مگه يه مشت مزخرف چقدر مهمه! ولي از نوشتن خيلي خوشم مياد ...آخرش مازوخيسم گريبان اين داستان بي سرو ته رو هم گرفت

همه شوخي هاي اين زندگي معمولي! (قسمت اول)
مثل همه آدم هايي که توي خيابون ميبينيدشون، نمي دونيد که اسمش چي بود!
آدما حتي سعي نمي کنند که اسم کسي رو که نيم ساعت توي تاکسي کنارشون ميشينه حدس بزنند.چه برسه به اينکه بخوان باهاش حرف بزنند.
" ندا " هم يکي از اونها بود... يه نفر مثل ما ها که کار خودش رو ميکرد
ولي وقتي راهي باشه تا بشه باهاش ادما رو بهتر شناخت حتما ترجيح ميديم به شرطي که به درد سر نيوفتيم اون راه ها رو رو امتحان کنيم.
اين ندا ي ما که اسمش مي تونست هر چيز ديگه اي باشه... اصلا نام ها و نشان ها نيست که آدم ها رو متمايز ميکنه . من يکي که وقتي کتاب ميخونم اصلا سعي نمي کنم که بادقت اسامي داخل کتاب رو حفظ کنم و درست تلفظ کنم، يعني برام اهميت نداره.
پس اين جا هم مهم نيست که اسم طرف چيه فقط وقتي که من خصوصياتش رو بگم ميتونيد بگيد اين آدم وجود داره.

ندا داشت قدم ميزد ... به نظرم نزديک خونه شون بود. چون ريتم قدماش فرق کرده بود. و داشت دستش رو ميبرد تو جيبش که يه چيزي در بياره ، به نظرم کليد در خونه، با آرامش هميشگي کليد رو توي قفل در چر خوند و وارد شد.
حالا باز هم راه رفتنش عوض شده بود ... از قيافش راحتي مي باريد.شايد به خودش ميگفت: هيچ جا خونه خود آدم نمي شه.
و قتي به در حال رسيد ، با صداي بلند فکر کرد!: تا کي ميخواد اين روز ها تکرار بشه؟
" کي قراره يه اتفاق عجيب بيفته؟"
توي خوابي که چند شب پيش ديده بود، يه نفر بهش گفته بود که: وقتي پاييز تموم شه تو بايد به سه نفر که سر راهت قرار ميگرند کمک کني و اون وقت يه اتفاق خيلي عجيب وخوشايند برات ميفته! و اون از اين نظر از خيلي از ما آدما خوش شانس تر بود... چند وقته که يه خواب الهام بخش نديديد؟!.ندا امروز به دومين نفر هم کمک کرده بود.

سرنوشت هاي ما در ازل رقم خورده ولي هرکسي يکي از اون سرنوشت ها رو ميتونه داشته باشه... پس با اينکه همه چيز مشخصه با اين همه اين ماييم که تعيين ميکنيم آخر کار چي ميشه! باز هم سرنوشتمون دست خودمونه.
ولي به هر حال اگه يه آدم در مونده ديگه پيدا ميشد تا ندا بهش کمک کنه اون وقت اون اتفاق که منتظرش بود ميفتاد... ما چرا بيشتر زنديگمون رو صرف انتظار کشيدن اتفاق هايي که ميخواهيم بيفته ميکنيم... اگر انقدر به چگونه زندگي کردن فکر نکنيم شايد راحت تر زندگي کنيم.

با اينکه امروز يکي از روز هاي خسته کننده هفته بود(مگه روزي هم هست که هنوز به نيمه نرسيده انتظار تموم شدنش رو نداشته باشيم؟ باز هم انتظار براي يک چيز؟)
با اين همه ندا احساس خستگي نداشت... با خودش گفت کاش نفر سوم که من بايد
بهش کمک کنم خود اتفاق رو هم برام بياره!... نمي دونم از رفتارش ميشد فهميد که خواب رو باور کرده ولي شايد در درونش در حد يک بازي براش ارزش داشت
مثل همه شوخي هاي زندگي که معمولا بامزه نيستند. رفت توي اتاقش .
وقتي داشت پيراهنش رو در مياورد نتونست به خاطر بياره چرا امروز پيراهن پوشيده !
کمي عجيب بود ولي اهميتي نداشت . موقع شستن دستاش ناخن هاش رو ديد که کمي کثيف بود چون امروز تا دير وقت بيرون بوده کمي لاي ناخن هاش چرک گرفته بود... خيلي خوب، دستاش رو تميز کرد چون ميخواست به يخچال خالي خونه حمله کنه
حمله اي که بيشتر گرسنه ش کرد.
کار هاي معمولي ش رو که هميشه توي خونه انجام ميداد انجام داد.
و چون تصميم نداشت توي تاريکي وسرما از خونه بيرون بره پس کمک به نفر سوم رو براي فردا گذاشت و رفت که بخوابه... شايد خوابي ببينه و يه خبر بهتر بهش برسه چون بر عکس خيلي از ماها توي اين دوره زمونه جايي براي ديدن رويا هاي الهام بخش داشت.

ولي امشب خوابش نمي برد... ياد جمله اي که چند روز پيش توي يه کتاب خونده بود افتاد: "در دنيا هيچ چيز غمناک تر از يک تخت خالي نيست!." و دوباره فکرش پرواز کرد براي پرسيدن سوال هايي که کمتر کسي مي تونست بهشون جواب بده.
به عشق فکر کرد ، ديگه فهميده بود عشق هم يکي از شوخي هاي زندگيه که اصلا خنده دار نيست... سرنوشت بيرحمانه ترين رفتار رو با آدم هاي عاشق ميکنه.
بعد با خودش با صداي بلند فکر کرد:
شايد اين عاشق هايي که شکست ميخورند واقعا عاشق نيستند. حاضرم سر هر چيزي شرط ببندم که اگه از يکي شون بپرسي ته رسيدن به عشقت چيه يا عشقت رو چه جوري تصور ميکني ميگه:" من اونو لخت توي رخت خواب ميخوام!" واين نهايت آرزوشونه
يعني همون چيزي که حيوانات هم هرسال سر بهار يادشون ميافته که بايد انجام بدن.
پس عشق چيه؟، عشق نمي تونه مساوي با جواب دادن به يه غريزه باشه.
سکس و عشق چه جوري به هم ربط دارند؟... شايد هم ربط داشته باشند ... شايد همديگه رو تکميل کنند .
وبا صداي بلند تري فکر کرد: پس عشقي که بخاطر سکس باشه بي معنيه.
و باز هم فکر ميکرد که: خب حالا که به اين نتيجه رسيدم که عشق و سکس با اينکه به هم مربوطند ولي دوتا چيز جدا از هم هستند پس چرا من توي اولي چيزي به دست نياوردم و به دومي هم بي توجه بودم... چرا مگه من هم يه ادم نيستم ؟ آدما که از حيوانات برترند .
پس چرا بايد ميل خودشون رو سر کوب کنند اون هم سرکش ترينشون رو؟!!!
ياد جواب معلم دبيرستانشون افتاد:" دخترم تو هميشه در حال امتحان شدن هستي. اين هم يه جور امتحانه تو اگه به اميال درونيت نه بگي خدا هم از تو راضي تره."
يعني چي ؟ يعني خدا واقعا اين رو از ما ميخواد . کي رفته با خدا حرف زده که اين ها رو ازش شنيده؟!
من چرا نبايد ...؟. ياد جملات کتاب دبيرستانش افتاد:" سه راه براي يک ادم وجود داره يا ازدواج کنه. يا ..." دوميش رو يادش نيومد ولي سوميش رو خوب يادش بود:
" بهترين کار براي کسي که توانايي ازدواج نداره « خوداري» يه."
هه! خوداري!!! خود داري از چي؟ از يه نعمت خدا؟
براش قابل فهم نبود هنوز هم جواب اين سوال ها رو پيدا نکرده بود ولي خودش رو قانع کرده بود که نبايد به اين چيزا توجه کنه!

توي بستر غلتي زد و دستش رو بالاي سرش دراز کرد تا دنبال ساعت بگرده وقتي پيداش کرد توي تاريکي اتاق نتونست بفهمه ساعت چنده پس با بي ميلي و به خاطر کنجکاوي شديد براي فهميدن زمان از جاش بلند شد تا با کمک نور چراغ هاي خيابون عقربه هاي ساعت رو ببينه... خيلي عجيب بود زمان چه قدر کند گذشته بود بر خلاف هميشه!
تازه ساعت يازده بود! توي کوچه از سمت مغازه آقا محسن پسرکي سياه پوش رو ديد تا نور سيگارش رو تو تاريکي ديد فهميد که کيه ... همسايه روبه رويي که هميشه اين موقع با دوستاي پر سر و صداش از زير پنجره رد ميشد و هميشه مثل اينکه کمي زير پنجره اتاق ندا سر عتشون رو کم ميکردند و دود سيگارشون رو توي اتاق مي فرستادن... ندا با اين کار اونا يه جوريش ميشد... ولي اين دفعه تنها بود . ميدونست که سن پسرک حداقل چار پنج سال کمتر از خودشه.کاش نفر سومي که بايد بهش کمک ميکرد همين پسر بود.
وبعد مثل هميشه سعي کرد رويا هاي خوب ببينه و تا فردا صبح مثل يه دختر بچه رويايي همش خواب هاي جور واجور ديد... همون چيزي که خيلي وقته ما تجربه نکرديدم.

[ ادامه دارد...]

مازوخيسم وبلاگي!
مازوشيسم يا بهتره بگم مازوخيسم يه جور بيماري
روانيه که اميدوارم گريبانتون رو نگيره... در يک کلمه يعني "خود آزاري"
يعني مثلاً شما يه سري عقده از بچگيت توت مونده(همون چيزي که منشا بيشتر بيماري هاي روانيه و ما اينجا کم از اين عقدا ها نداريم...) بعد وقتي بزرگ ميشي
به خودت صدمه ميزني ولذت ميبري!!! من از اون همه توضيح روان شناسي اين رو فهميدم! ... چقدر اين روان شناسي سخته ها آخرش هم ده بيست نفر بهم ايراد ميگيرند!!!
حالا چه ربطي به وبلاگ داره... از اون جايي که من دست کمي از ديوانه هاي توي تيمارستان ها ندارم( کيه که اينجوري نيست؟!) توي تموم اين هفته بعد از درس خوندن زياد با کلي خستگي مي نشستم پاي اين بساط لعنتي(کامپيوتر/رايانه) و با چه لذتي مينوشتم و چه موضوعاتي و عجب چيز هاي توپي بود ولي به طرز وحشيانه و مازوخيسميک -تخماتيک! همه ي نوشته هام رو بعد از تموم شدن با لذتي فراوان تر
پاک(چرا اين پ ها شبيه ي ميشه؟) ميکردم و چه لذتي هم که نمي بردم
و اين هم يه چيزي تو مايه هاي مازوخيسمه! نه؟
خلاصه با زحمت هرچه تماتم تر يه داستان رمانتيک تخمي مثل همه داستان هاي ديگم
از دست اين بيماري وحشتناک نجات پيدا کرد وحالا که مثلا تموم شده ديگه بيماري من هم خوب شده!!!(عمراً)
ولي خودمونيم ها اگه ميتوني به نوشته هاي من ايراد بگيريد غير از غلط املايي هيچ اشکال ديگه اي نداره ميتوني غلط بگير( بازم عمراً!)
اين هم يه بيماري ديگه به نام " اگوسنتريک" يا خود مرکزي مفرت يا همون خود پرستي خودمون ديگه... حال ميکنيد از روانشناسي هم سر در ميارم!!!