Friday, January 30, 2004

حضرات گرامي هندونه خور و پايه و که م اوچيک همه تون هستم مثل اين که اون سحن نقض حکيم ما در مورد من تا آخر عمر صدق خواهد کرد که : "ميره و بر ميگرده" شايد شيخ اين دو فعل نا نتجانس رو در وصف من و يک چيز ديگر گفته باشد چون فقط به ما دوتا ميخوره و بس !!!! به هر حال چون دوباره بلاگ اسکاي بالا اومده و از اون قضيه امنيتي و کوفتي حلاص شده و تا وقتي که ما دست به ميني ژوپ احسان خان هوست السلطنه بشيم باز ميرم اونور توي بلاگ اسکاي هندونه ميرو و بر مي گرده

زت زياد

Thursday, January 29, 2004

يک هندوانه مزخرف ... يک زندگي مزلف
 in aks makhsoosan gozashtam injaaa taa age kasi khast mano too khiyaboon bezane eshtebahi ye bi gonah ro nazane !!!!
حس يک خرس قهوه اي خيلي وحشت ناک و خيلي بي ادب و بد بو را دارم که بد جوري دلش ميخواد فقط بخوابد . فکر کنم يک ماهي از وقت خواب زمستاني اش هم گذشته باشد . سه هفته است که به اينجا سر نزدم .حتي يه توف ناقابل هندوانه اي هم نکردم .شايد گچ و دود و بخار هاي توي کله ام مقداري يخ زده بودند .... بيشتر شبيه خرس بودم تا هندوانه يا فکرم به هر چيزي ميخورد غير از از افکار شيرين هندوانه اي . خيلي ساده است که بگم چقدر داره بهم خوش ميگذرد يا از سختي هايي که اين چند وقت کمتر کشيدم يا غصه هايي که نخوردم بگم ... خيلي سادست بيام اينجا و اعلام کنم دارم از خوشحالي خفه ميشم که تونستم يه ترم بيست و يک واحد کامل پاس کنم و خيلي ساده تره که در مورد انتخابات و بست نشيني و هزار تا کوفت و زهر مار ديگه نظرات فاضلانه و فضولانه ام را ابراز !کنم و برم پي کارم ... ميشه حتي چارتا خط در باره عشق و يار و ريدن ! نوشت و دل خوش بود به اينکه وبلاگي دارم !... بر عکس خيلي ها، وقتي خوشحالم نمي تونم چيزي بنويسم و باز هم وقتي ناراحتم اصلا نميخوام که چيزي بنويسم ... فقط وقت هايي که مثل الان مخم يخ کرده يا هنوز از بعضي مصالع و مواد و شن و ماسه هاي مصرفي گيج و ويج ميرم يا مخصوصا وقتي که حسابي به اندازه چند هزار اتمسفر داره به مثانه ام فشار مياد نوشتنم ميگيره ! مثل وقتي که يه بچه کوچولو به مادرش ميگه : "داره جيشم ميگيره". من هم دقيقا همين جوري "نوشتنم ميگيره" !!!
براي خيلي ها دلم تنگ شده ! براي اونهايي که ديگه حتي به ديدنشون هم اميدي نيست و فقط يه خبر کوچک که نشانه سلامتي شون باشه تا شايد کمي رفع دل تنگي کنه ... براي خيلي کار ها دلم تنگ شده مثل کار هاي عقب افتاده يه مرد که چون مرد بودن خودم رو ثابت نکردم پس از اون کار ها هم دلتنگي براي تموم کردنشون موده و بس تا کي که ما مرد بشيم !کاش مرد بودم هم به همون دو کيلو گوشت اضافي بود که معلوم نيست کار دست کدوم کاردستي ساز ناشيي بوده ! کاش مرد بودن به پول در اوردنش بود و به زن گرفتن هر چند عرضه اولي را زياد ندارم و از دومي هم چشمم آب نميخوره ... ولي مرد بودن حتي براي خانم ها هم ميتونه حلال مشکلات باشه ! خيال ميکنيد چرا ما هي فکر ميکنيم توي اين مملکت به اين نازنيني انقدر مشکلات داريم يا چشم و گوشمون اشکال فني پيدا کرده يا همونه که من اول ميگم ! .... آح !
نزن ! درد داره ! ....سه هفته پيش از ترک مبتزليات زندگي کفتم و اين اينکه همه را گذاشتم کنار تا اين ترم رو که خيلي وحشت ناک بود به سلامت پشت سر بگذاريم پاس کردن نه تا درس خفن واقعا کابوس وحشتناکيه که از يک هندوانه يه خرس که هيچي .... فقط خدا خواست که گودزيلا نشدم ! وگر نه الا به جاي چرت و پرت نوشتن ، عاو هاو واااااااااااااااه خولئوفواه علوووومممواف ميکردم و آپ ديت ميکردم تازه شايد از دهنم هم اتيش ميزد بيرون ! خوب بود هاي روز مرگي هاي يک گودزيلا هم خواندن داشت !
راستش اگر از مبتزليات زندگي مون دست بکشيم و سعي کنيم به قول ديگران آدم بشيم آدم که نمي شويم هيچ شايد گودزيلايي خرسي موشي سوسکي چيزي هم ازمون در بياد ... من همون هندونه مبتزلي که بودم که حتي توي زمستان هم خواب زمستاني نداشت و يخ نميزد را ترجيح تر ميدم پس ديگه حتي به بهتنه پاس کردن بيست واحد هم شده حاضر نيستم از زندگي مبتزل قبلي خودم دست بکشم و به قول بعضي افاضل آدم بشم ....به قول حکيم چخدر ابادي که فعلن روحش شاده :" بيايد مبتزل باشيم تا زندگي شيرين شود ".

فعلن من همينم که هستم تا بعدن چي از اب در بيام معلوم نيست ... مسلما تو زرد از اب در نمياد چون هندوانه حد اکثرش قرمز ميشه نه زرد !
زت زيات !

Wednesday, January 07, 2004

دوري از مبتذليات

توي کوران امتحانات است و بد فورم حال ميده وبلاگ نوشتن ! چون تنها کاري که ميشه توي يه وقت کم انجامش داد !!! البته آن لاين شدن هم هست که توي موقع چايي خوردن يا بعد از دستشويي رفتن انجام بدم ولي بقيه زندگي حال مان داريم به درسها ميديم ! مخم بد جوري به فاک رفته ازبس رابطه هاي استاتيکي نوشتم و هي فرمول تيلر و صورت لاگرانژ و دباله و سري تواني و انتگرال دوتايي و سه تايي و کوفت و زهر مارو نقشه قالب و هزار تا مزلف جات ديگه هم روش هي خوندم و خوندم و حل کردم و خوندم !!! به قول ضد حال بد جوري خر ميزنم ! حالا خوبه هيچي هم حاليم نيستا ... يکي نيست بگه مرتيکه تحفه ! درس خوندنت ديگه چيه ؟ حالا دو سه سال ديگه هم هست ! کاش دل اين بابا و مامانه راضي ميشد ميرفتم سربازي بعدش هم يه گاري بر ميداشتم ميرفتم سبزه ميدون بار کشي و حمالي . نامرديش بعضي دختر هاي اونجا از دختراي دانشگاهمون بهترند ، حد اقل يه صفايي ميبرديم !!!!ببينيد چقدر درس خوندن فشار مياره که حاضر شدم حمال بشم ! ولي بعدش که اين امتحان هاي کوفتي تموم بشه دوباره نظرم عوض ميشه . اين کرم دانشگاه رفتن و امتحان دادن توي *ون خودمان هم وول ميخوره پس بي خود گردن پدر و مادر مان نندازيم که دور از انصافه .

ولي خب دو هفته است يه بيرون درست و حسابي نرفتم ! بارون مياد و چه حالي ميده سيگار کشيدن و *س شعر گفتن زير بارون ... چه حالي ميده قدم زدن وقتي که دستت مون توي دست هم باشه ها ... هان اين جريان ستاره گذاشتن هم بگم که فکر نکنيد خيلي ادب رو رعايت ميکنم چون ميبينيد که نمي کنم اصلا هم نمي ترسم بهم بگن کثيف مينويسي چون مينويسم و خيلي هم حال ميده ولي ستاره ميذارم تا توي سرچ و اينا جستجو نشه ... حد اقل يه قداستي واسه هندونه که قائل هستم که !!! واه واه واه ... دلم نمياد با اين جور کلمات کنترم بره بالا !!! ميبيند عجب ادم مزخرفي ام !... دلم تنگ شده دست جمعي بريم ناژنون و کوه صفه برو بچ دختر و پسر کلي وقتمون رو هرز بديم و برگرديم ... امتحان هاي دانشگاه آزاد هم مثل چيز هاي ديگه اش گشاد بازاره ! از اولش که يواش يواش درسا تموم ميشه تا آخر امتحان ها چهار هفته طول ميکشه و همينه که پدر آدم مياد جلوي قرنيه چشماش .مثل اون ور خيابوني ها- دانشگاه صنعتي ها- نيستيم که سر يه هفته همه امتحان ها تموم بشه و ترم بعد شروع بشه ... تازه يکي مثل من هم که توي يه ترم 9 تا درس برداشته باشه ديگه بد تر ! يعني الان من دوهفته ديگه بايد تحمل کنم تا راحت بشم . و الان اصلا نمي تونم به آخرش فکر کنم .... اووووووووووف ! نه تا امتحان ! خيلي خر ام نه ؟ خلاصه اينکه کلي دلم واسه زندگي مبتذل خودم تنگ شده ... اي بابا برو بچ هم که غيب شدن . اون از علي که از من بدتر داره خر ميزنه و اگر هم وقت بيرون رفتن پيدا کنه با حاج خانوم ميره پارک و اونم نيما که يه سر نيامد اصفهان ... هي هم زنگ ميزنه دلم تنگ شده ، دارم ميميرم بعد از پرژه جديدش حرف ميزه که کف ما ببره.تهران هم تعريف کردن داره . ميخواستم بهش بگم پاشو بيا ، که پس فردا اونجا هم زلزله مياد مي موني رو دستمونا که ديدم زلزله اون امده و تموم شده و مونده روي دست مان ! اي بابا ، اي بابا .اسم بقيه هم بهتره نيارم . اگه اين کار مبتذل نوشتن وبلاگ هم نبود و نيم ساعت چت زدن آخر شب ديگه بايد فاتحه مان را ميخوانديد.که اين ها هم دارم تعطيلش ميکنم . به اين ميگن خودزني با درس خواندن ...

زت زياد

Monday, January 05, 2004

اراجيف قديمي !

داشتم بين فايل هاي وورد دنبال فايل گزارش کار آزمايشگاه ميگشتم که ببرم پرينت بگيرم و کمي هم نمره اگه از دست اون اکبر سينه چيزي بماسه ! که به چندتا از نوشته هاي مثل هميشه چرندم تصادف کردم! که فکر کنم هنوز هم توي آرشيو همين وبلاگ بشه پيداشون کرد !!! چقدر قبلنا چرت و پرت بيشتر ميگفتم تقريبا هر روز مينوشتم بعضي روزا که دوسه تا پست داشتم ولي حالا گشاديمون به وبلاگ نوشتنم هم سرايت کرده و شايد بشه گفت حرفه اي شدم !!.... ولي از شوخي بگذريم به طرز فجيعي رمانتيک بودم تقريبان داشتم از خوندن بعضي هاش حالم به هم ميخورد ... مثل اين يکي ::

«...بدون تو نميشه
شايد اصلاً نگذره
شايد اصلاً هيچ کلمه اي معني نده
ولي تو که هيچ وقت نيستي
پس چرا ما هنوز زنده ايم
هان... مي تونم حدس بزنم
اينکه وقتي نيستي
ما تو رو توي ذهن مون
تو خيالمون ميسازيم
توي بغل بزرگت خودمون رو جا ميديم
و آروم ميشيم...»


نمي دونم وقتي يه نفر مثل اميلي برونته هم بعد از دو سه سال کتاب هاشو ميخوند مثل من حالش به هم نمي خورد؟؟ نظر شما چيه .... از اين افتضاح تر هم بود ::
- سلام
- سلام ، خوبي ؟
- آره، بد نيستم. تو چي ؟
- اي ، ميگذره
- چه عجب ، از اين طرفا
- عجب نداره ! خب کار داشتم ، نرسيدم
- ميدوني چقدر روي منشي موبايلت پيغام گذاشتم ؟ چرا جواب ندادي ؟
- امتحان داشتم ... درس داشتم ... مامان مواظبم بود ! سرم شلوغ بود
- تو که بي معرفت نبودي
- حالا هم نيستم
- پس من کي دوباره ببينمت ؟
- وقت ندارم ... نمي دونم
-ديدي حالا هستي .... بي معرفت!
- نه ... نه ، خب ببين از امروز هر روز برات آف لاين ميذارم
- کي دوباره اون چشماتو ميبينم ؟
- خب ميخواي قرار بذار مثل امروز هفته اي دو بار ....
- کي دوباره دستت رو ميگيرم ؟
- خب هر روز از هر جا که شد بهت زنگ ميزنم
- کي ميشه دوباره خنديدنت رو ببينم و لب هات رو
- ببين .. ببين قرار بذار دو هفته ديگه سر اون کوچه که هميشه ميرفتيم
- دو هفته ؟! ... کي ميشه دوباره مو هات رو بو کنم ؟
- تو که همش يه چيز ديگه ميگي ، چرا انقدر منو اذيت ميکني ؟ ... اه اه
- آره ... آره ! من اذيت ميکنم... کي دوباره اون صداي مهربونتو ميشنوم ؟
- اه ... خب باشه هرچي تو بگي ، خوبه ؟ ديگه ديونه بازي در نيار
- ديوونه بازي ؟ ... هر چي من بگم ؟!! ... من بگم ؟!!!!
- واي اعصابمو خورد کردي . بس کن ديگه
- بس کنم ؟ .... من ؟
- اه ... خيلي خب ! الان ميتوني بيايي بيرون؟
- الان ؟ .... نه !
- نه ؟!!! چرا ؟
- از وقتي رفتي هميشه اين موقع ميخوابيدم تا شايد توي خواب ببينمت ...
- ديونه شدي ؟ ميگم الان ميام در خونه تون ... تورو خدا اينجوري نکن
- نه راضي به زحمتت نيستم ! شايد خونه نباشم
- خونه نباشي ؟ يعني چي ؟!!
- چون تو نيستي ، پس منم ديگه نيستم ... شايد ديگه هيچ .قت خونه نباشم
- حتما هستي ... ميدونم مثل هميشه هستي ! من اومدم ... جايي نرو ... خواهش ميکنم

... هيچ کس ديگه هيچ جا نميره


تورو خدا يه کيسه به من بديد !داره حالم بد ميشه !حسابي ا*م گرفت به خاطر دوباره نويسي اينا اصلا نمي دونم چه حسي داشتم که اينا رو نوشتم خدا رو شکر ديگه اونجوري نميشم که اون جوري بنويسم ... واقعا رمانتيک بودن از عاروق زدن سر سفره غذا بد تره ... خيلي خوشحالم که ديگه اونجوري نميشم .... هوم ؟
ولي يه تيکه توپ پيدا کردم که امروز توي دوسه تا کامنت هام هم نوشتم و به خورد مردم دادم خيلي با حاله فکر کنم از همين جا ها بود استعدادم داشت گل ميکدر !!!

« ... فکر کردن و نگاه کردن به ماه بهتر و مفيد تر از فکر کردن به مشکلات بشري است !!! بودن يا نبيدن ، مساله کاليبر بالاست .... و اي باد هاي غران ، نوزيد که او بد جوري گوزيده است !!! دِهِه ! نوزيد ديگر ! خفه شدم بابا ..... اي ...»
لويي ممد پير


جون من بوي چس اين دوتا خط به همه اون پنجاه- شصت خط بالاييش مي ارزه... پس اي مردم جهان متحد شويد براي چرند گفتن چون که باسن ما هنوز به هواست و سرِ ما هم به خطر !!!
زت زياد.

Saturday, January 03, 2004

هوا کردن باسن ها !


« ... شب دير وقت رسيدم خونه . هوا گرم بود و من هم خسته بودم . همه تنم درد ميکرد . رفتم بالا ، صداي خورخور بابا ميامد .در حمام را باصداي بلندي باز کردم و داشتم لخت ميشدم که دوش بگيرم که مامان از توي اتاق خواب داد زد مگه تو صبح نرفتي حموم ؟! و من گفتم : قسل مستحبه شب اول ماه ست . مامان گفت کدوم ماه ؟ گفتم :شب اول ژانويه ! ...»
از کتاب خاطرات يک حکيم گمنام که در آينده چاپ خواهد شد
.

« ... حکيم چخدر آبادي (ع ظ) رو به مريدان کرد که همگي به تأثي از شيخ خود در بياباني بي سر و ته طي طريق مي نمودند . انگشتش را بالا برد و با صداي آهنگينش گفت : اي ياران من ! دراين که به سختي راه مي پيماييم سخني نباشد . در اين که سر نوشت شما به دست چون مني اوفتاده است هم شکي نمي باشد . ولي ! اکنون شما را حکمتي بيا موزم که از اين بلا هم سر سالم به در بريم به پيش اهل و عيال باز گرديم که آرامشمان در همان آغوش هاي نرم بهتر به دست يد تا لاس زدن با خار مغيلان لخت !.... پس شيخ سر مبارکش به زمين نزديک کرد و باسن مبارک ترش را در ماکزيمم ارتفاع بدن مبارک تر ترش قرار داد و گفت : ياران چونين کنيد که راه نجات ما همانه هوا کردن باسن هايمان است ... .»
از همان کتاب معلوم و الحال
.

البته اين توضيح هم اضافه ميکنم که منظور شيخ ما در تکه روايت دوم از هوا کردن باسن ها به طرز اشد داراي ايهامي خفن ميباشد که دريافتن منظور واقعي شيخ ما که در اکثر مواقع به علت کثرت شرب انواع مشروبات بهشتي در حال **گويي و **شعر پراکني بود به درستي ودر معني واقعي آن هيچ گاه درک نخواهد شد. چراکه اين معني و دريافتن آن و هضم کردن آن و دفع کردن آن کاريست بس شاق ! و جان فرسا که حتي از معدتين گاو و گوسفند و دور از جان تان خر هم بر نمي آيد ولي دو معني ظاهري ميتوان از آن دريافت کرد. يکي اينکه منظور شيخ سجده کردن بر درگاه خالق باشد که در جايي از خاطرات شيخ از همان کتاب معلوم والحال آمده است :« ... پس ما باسن هايمان را هوا ميکنيم به نشانه خشوع و تضرع به درگاه او تا نگاهي بر هيکل قناصمان در اين برهوت بي سامان بيندازد و نجاتمان دهد ....» . و دومي اينکه منظور شيخ ما همان فعل مشحون "دادن" بوده که از راه آن عضو مذکور بر هوا شده هم انجام ميپذيرد که در جايي از همان حکايت از همان کتاب معلوم والحال فرمودند که :« ... و چون شيخ و مريدان چنين کردند همگي از ان عضو شريف گيج گشتند و ديگر نفميدند که چه بلايي بر سرشان آمده بود و شيخ در حالي که فرياد ميزد يواش تر لا مسب، نيز ميگفت : ياران تحمل کنيد که اين بلا به واسطه اين عذاب تمام شود ولي پاره شدن *** هايمان را گريزي نبود !پس صبر کنيد ....» و معاني بد تري هم از اين فعل هواکردن باسن استخراج ميشود که به علت قلت وقت از ذکر آنها خوداري ميکنم ...

به هر روي از روزي که آن زلزله ملعون در شهر بم وزيدن گرفت و جمعي از مردمان اين سر زمين را از خانه زندگي وعزيزانشان جدا کرد اتفاقاتي اوفتاده که البته شايد به زلزله هم ربطي نداشته ولي بايد گفت :«باسن هايتان را هوا کنيد تا اين نيز بگذرد » .

از صبح جمعه که خبر پخش شد. اين مردم چه ها که نکردند ! همه جور ايثار و فداکاري تا گوشه اي از خاک اين مملکت که ويران شده دوباره سر و ساماني بگيرد با يک حساب ساده و سر انگشتي ميتوان به راحتي رقمي نجومي از کمک هاي اين مردم آن هم فقط نقديش را روي کاغذ نوشت که سر هايمان سوت بزند، بد جور پس در اين اولين قدم گوييم که: « به ميمنت و مبارکي باسن هايمان به هوا »

از روز شنبه که حرکت هاي خود جوش مردمي ادامه داشت تعداد نسبتا زيادي طلبه و روحاني تحصيل کرده در حوزه هاي علميه سراسر کشور به منطقه بحران زده اعزام شدند که در کنار کمک به گروه هاي امدادي به مساله کفن و دفن کشته شده گان حادثه بشتابند ! چون در آن هير و وير کسي فرصت کفن کردن و تيمم بدل از قسل و تلقين و خواندن نماز ميت را نداشت اين امور مهم به روحانيون اعزامي که بيش از 600 تن ميشدن محول شد و از اين جا ما مردم فهيم فهميديم که تربيت طلبه و روحاني به ان عده و آن خرج هاي انچناني بعضي از مدارس حوزه اي چه فوايدي که براي اين مملک نداشت ! پس برين نعمت بزرگ و *** باز هم باسن هايمان را هوا ميکنيم ... بيا !

هنگام پخش شدن نطق رييس جمهور خاتمي از تلويزيون به مناسب اين ضايعه بزرگ خاتمي با تمام احساسش از خواست اشد خود براي رفتن هر چه زود تر به منطقه زلزله زده سخن گفت و اضافه کرد به اين دليل نتوانسه تا اکنون اين خواست خود را براورده کند که "کارشناسان " به او توصيه کردند که فعلن اين کار را نکند تا به وقتش به منطقه بم برود و دوبار هم اين جملات را تکرار کرد ... ما مردم فهيم هم از اين مساله گذشتيم تا اينکه متوجه شديم رهبر فرضانه مان به منطقه رفته اند و براي مردم سخراني فر مودند و الطاف ولايت فقيه نسار مردم زلزله زده شده و توصيه هاي رهبر فرضانه به همه مسولين هم چندين بار پخش شد ولي بلا فاصه بعد از بازگشت رهبر فرضانه، خاتمي در منطقه حاضر شد واز اين جا معني "نظر کارشناسان" و "سفر به وقت" بر ما معلوم گشت و اين که در هيچ کشوري نميشود رهبر فرضانه اي بعد از رييس جمهور آن کشور به منطقه زلزله زده وارد شود . بعد از حضور خاتمي بود که ديديم که کار ها چه سر و ساماني گرفت و چه سرعتي ! البته شايد خاتمي زرنگ بود و بعد از رهبر فرضانه به منطقه رفت تا کار ها را به حساب خودش بنويسند ولي هرچه که هست ما باز هم براي اينکه رهبر فرضانه و رييس جمهور خوبي !!!! مثل خاتمي داريم ... باسن هايمان که به هوا بود باز همچنان در هوا بماند !!!.

شنيديم کمک هاي جنسي مردم انقدر زيادي آمده که سازمان مربوطه در حال گرفتن مجوز !!! هاي لازم هستند تا کمک هاي جنسي مردم را تبديل به پول نقد بکنند و آن پول ها را در راه باز سازي مناطق زلزله زده خرج کنند ... انشا الـ... که بيشترش رو در اين راه خرج ميکنند .....اين درحالي بود که شايع شده بود همين چند شب پيش چند نفر بر اثر سرما جان خود را از دست دادند ! خدا کورشون کنه که الکي شايعه درست ميکنند.... شنيديم که مقدار نسبتا کمي! از کمک هاي کشور هاي اروپايي و آمريکا که شامل اقلام عجيباً قريبايي از وسايل امداد رساني مثل خانه هاي بادي و وسايل کامل آن بوده به طور نسبتا مشکوکي ناپديد شده !شايدهم چون خيلي انتيک بوده گفتند به کلاس مناطق زلزله زده نمي خوره و ملا اش کرده اند...البته اين حرفا همش شايعه است شما باور نکنيد ... اصلا اين آمريکايي ها از اين چيزا نياوردند بعد الکي گفتن اورديم که مارو به جون هم بندازند ! خئا لعنتشون بکنه !...باز شنيديم که در روز هاي اوليه، تعدادي از مردم استان همسايه کرمان که به شغل شريف قاچاغ مواد مخدر و گردنه گيري مشغول بودند با عوض کردن تابلوي جاده بم باعث تغيير مسير چند عدد از کاميون هاي کمک هاي مردمي شده و با کمي بي ادبي کمک هاي مردمي را غارت نمودند .البته خود وزير کشور تعداد کاميون هاي ناپديد شده را سه تا اعلام کرد ولي ما بيشتر شنيديم که البته حتما وزير کشور بهتر ميدونه چند تا بوده الکي که کم نميگه !!! .... باز تر شنيديم که .... نه ديگه چيزي نشنيديم يعني شنديم ولي نگم سنگين تره ... باسن ما که هواست ! شما بقيشو بشنو !!!

بعد از اينکه همه کشور ها کمک هاي نقدي و غير نقدي خود را روانه ايران کردند کشور ايلات متحده هم براي ذره اي انسان دوستي که در وجودشان باقي مانده بيش از 6فروند هواپيما حامل کمک هاي امدادي براي زلزله زدگان راهي منطقه کردند که با استقبال هم روبه رو شدند و همه بار هاي خود را تخليه کردند در همان هنگام ها بود که کالين پاول که به علت عمل کردن غده پروستات خود دچار سلسلة البول خفي شده بود بايد هر يک ربع يک بار به مستراح ميرفت در مصاحبه اي با يکي از روزنامه هاي خودي خودشان گفته بود که : بابا ما اصلا با ايراني ها از اين حرفا نداريم . ما تازگي کلي پسر خاله شده ايم و لاي در هاي گفتگو کمي باز شده تا اتاق هاي گفتگو بوي گند نگيرد !(نقل به مزمون با کمي دخل و تصرف) چون قبلا در هاي بسته بود و گفتگو ميشد . پاول که تازه خا** هاش رو در اوردن کلي خا**ايرانيهارو ماليده جوري که چشم همه مون ور قلمبيده ولي از اين ور چون بيشتر حضرات اصلا از همون چيزا که ميمالند ندارند ديگر اين قسم خا** مالي ها اثر نکرده ... نمونه بارزش اينه که خاتمي در مصاحبه مطبوعاتي اش در کرمان گفت که : امريکايي ها از اين زرت ها زياد پرت کردند ما هم ديگه محلشون نمي ذاريم تا *ون شون بسوزه مرتيکه هاي بي لياقت(نقل به مزمون با کمي دخل و تصرف ).اين وسط مسط ها هم يه چيزايي پروندند که خيلي بد بو بود ؛"ديپلماسي زلزله " ؟؟؟!!!! و نمي دونم از اين *س شعر جات تازه بعضي شايعه درست کن هاي نا مرد گفتن که آمريکا قراره سه ماه همه تحريم هاي بر ضد ايران رو برداره تا اگر کسي خواست پولي براي کمک بفرسته يا کمک مستقيمي بکنه بتونه و کف کنيد که چه ميمالند اين امريکايي ها . اينطرف عين خيالشون نيست .از اينجا بود که ما فهميديدم هنوز سود بعضي از جهانيان در شکراب بود رابطه بين آمريکاي جهان خوار و ايران آبزير کاه است و از اين شکرابي چه نان هايي که براي بعضي ها برشته نميشود. توجه داشته باشيد که در اينجا ديگر نمي شود باسن هامان هوا نباشد .... همگي هوا کنيد !

امروز پنشنبه بود و من سه تا امتحان داشتم که الان هم که "دادم" هنوز نفهميدم پايان ترم بود؟ ميان ترم بود؟ بين الميان ترم و الپايان ترم بود ؟!!! چي چي بود خلاصه حسابي مخ مبارک گوز شده بد فورم ! بعد هم امروز يه چيزايي با اين چشوم هاي نازنينم ديدم که ايشالا دشمن هيچ کدومتون هم نبينه و يک چيزايي با گوشهاي نازنين ترم شنيدم که گوش دشمنا تون هم نشنود انشا ا... ! اصلا امروز ديگه همين جوري باسن ما ها مثل پر چم پر افتخار کشورمون بر افراشته بود ... واه ، واه ، واه !خلاصه اين بلاهايي است که داره مياد خفني و من هر چي اباطيل هم ببافم باز درمان نمي شود هيچ جور . راهي نيست جز آنکه شيخ فر مود : «باسن هايمان را هوا ميکنيم تا رفع بلا شود .»
خدايا به اميد تو ! .... آخ !


از همون پنچ شنبه که رسما باسنمان را هوا کرديم و رندانه دل در گرو رحمت هاي خدايي سپرديم از درو ديوار بر ما باريدن گرفت ! البته نه بارانه رحمت که آتشفشان قضب ! مثل اينکه باسن ما به لياقت قربان شدن در راه خدا نبوده و از گردن شپشوي يه گوسفند پشمالو هم کم ارزش تر !!! به هر حال کمترينش پنچر شدن ميزبان محترم مان بلاگ اسکاي رحمه الـ... بود که دور از جانتان فعلن به خاک سياه ديجيتالي بس نشته است ! و آندرکانستريشن گشته .حالا خوبه ما دو جا وبلاگ داريم که ديگه زياد خاک تو سر نشيم ! فعلن اين نظر سنجي اينجا هم مثل خودمون بعضي وقتا بالا نمياد ... اگه نظري داشتيد به اضافه مشتي خاک تو سر ما بريزيد تا بعد ببينميم چه خاکي براي سرمان خوبست که کچلي نگيريم ...
اين شعر هم ديشب(جمعه شب) در وصف عزيزي سرودم که تقديم به همه هندونه خور هاي مثل خودم در به در ميکنم ::
زتت زيات اي دوست
يا حق !
خاک پاتيم
کف کفشيم
چمن تو باغچتيم
خار تو گلدونيم
موزاييک خيابونتيم
تشت زير بارونيم
سنگ تو دالونتيم
خاک تو بيابونيم
درخت تو کوچه تيم
چراغ روي پل مارنونيم
بابا ما اصلا مخلصتيم
هندونه نا دونيم !

Saturday, August 16, 2003


به دلايل راحتی و تنبلی این جانب
فعلا تشريف تون رو بياريد به وبلاگ بلاگ اسکايي ما که البته هنوز نظر نمي تونيد بديد
هندوانه در بلاگ اسکاي شيرين تره

Saturday, July 12, 2003



هنوز نفسي هست که بيايد و برود،

هندوانه ، نيمه جان ميراند.



سلام

اين يک هفته مثل يک صد هزار سال گذشته !

بعد از دوسال که همه جور خبري از هر جا و هر وقت را به دست مي آوردم... يک هفته دوري نا خواسته از دوستان و رفقا و دشمنان دوست داشتني نا ديده ام

انقدر عذابم داد و انقدر فشرده شدم که از آن هندوانه ،جز ليمو ترشي بي آب

چيزي با قي نمانده ...

اين شبکه جهاني کوفتي که من را مثل يک خلت مزاحم تف کرد بيرون

هنوز هم دل من را ميبرد و اين فقط به خاطر دوستان خوب و بد من است

به خاطر جهاني ست که بر عکس دنياي واقعي و نکبت خودمان به جاي گشاد کردن

يک جاي مان چشمانمان را گشاد (باز ) کرده بود

باز کرده بود به دنياي بدون تبعيض و آزاد ... و حالا اين

آزادي را براي بار هزارم از يک نفر ميگرند

گرفتني که با کشتن فرقي ندارد.

ديروز ، جمعه رفته بودم کافي نت کريم اسپيد که سيستم واير لس ش آدم رو ميبره!

نظرات تون رو خوندم... مي دونيدکه در مقابل محبت ها تون نمي دونم چي بگم ؟

خيلي مر30!!!( ميبينيد من هنوز آدم نشدم)

کلي کف کردم که همين قدر طرف دار دارم

وقتي هفته پيش توي همون کافي نت داشتم خبر رفتنم رو مينوشتم فکر نمي کردم

دوستان اندکم اين جوري عکس و العمل نشان بدهند

به همين مناسبت کي برد تک تک شما ها رو از راه دور ميبوسم(به دليل مسايل اخلاقي و رعايت عدالت از بوسيدن دست و جاهاي ديگر شما معذوريم!)از همه تون ممنونم.

از هيچکس ِ هيچکس عزيز که بار اولش بود که اومده بود هندونه بخوره
و من شرمندش شدم که هندوانه ي شيريني نبود.

از حامد جون که تصميم گرفته بود اونم بره و بايد بهش بگم فعلا برو شيرت رو بخور تا بعد

از آرش خان عزيز که فکر کرده هندونه رو کرم خورده يا خرابش کردن، آراشي هندونه که خراب نميشه خرابش کردن ولي پيش خودمون بمونه من از اولش خراب بودم!!!!

از آقاي سوسو خانم که کم لطفي کرده و اين بار هم حرف مارو باور نکرده که
ديگه نمي تونم بنويسم... سوسو جون تو که هميشه مارو مورد لطف قرار دادي و له مان کرده اي اين يه دفعه رو کوتاه بيا.

از احسان پگاه عزيز که گفته تو که همش آنلايني! که توضيح اين همش که همش دو سه بار بوده رو اون پايين توضيح ميدم... به هر حال کلي زحمت کشيده توي اصفهان بلاگ دوتا خط راجع به بد بختي فعال ترين عضو ناکام بلاگر هاي اصفهان نوشته!
(درسته که من فعال ترين عضو بودم واين با مراجعه به آرشيو معلوم ميشود ، در واقع بي محتوا ترين و مسخره ترين و مزخرف ترين وبلاگ هندوانه ي من بوده!!!)

از پونه جون که بد بختي اون بيشتر از من بوده ... واقعا خاک بر سر اون مملکتي که با همچين جواهراتي اين چنين رفتاري داره...

و از مريم خانم شازده کوچولو که کمي دلداري داده و کمي اميد واري که ازش ممنونم

و از ه -الف غايب عزيز که آف لاين زده بود و وقت نشد درست از ش تشکر کنم وبلاگش هم که راه نمي اندازه خيال ما راحت بشه ... اگه حاضر ميشد که يه کم کلاسش بياد پايين و ميامد همين هندونه موتور سوخته ي ما رو ميگردوند که چراغ اين امام زاده ي يتيم خاموش نباشه من ديگه هيچ غمي نداشتم و ميرفتم براي منفجر کردن مخابرات!!!



و اما

خبر هاي هندوانه اي -مخابراتي!

اول بگم اسم اون سيستم کذايي" پي سي ام فور" است نه" اس پي فور"
اين پي سي ام فور( لعنه الـ... عنه) در اصل اون قدر ها هم بد نيست که ميگن
و البته بدون توجه به عدد فور يا همان چهار خودمان ظرفيت تا دوازده تا شماره از يک زوج سيم مسي معمولي تلفن را دارد که اگر از دستگاه هاي تفکيک فرکانس و تقويت کننده فرکانس وسيگنال وکابل کشي صحيح استفاده شود هيچ مشکلي پيش نمي آيد و البته اين سيستم نه زياد بد وقتي در دست تواناي

مهندسان پر تلاش مخابرات در نکبت شهري مثل اصفهان افتاده باشد

تنها وسيله اي براي ارضاي غرور نکبت مخابراتيست که مثلا ما فلان سال گوز مليون شماره تلفتن به مردم بد بخت ايران داديم بلکه چماغيست که بر سر آزادي بيان در سرزمين پرستش خفقان وارد ميايد!!!!!!!

چيزي که من الان دارم اينه که با هر بار کانکت شدن با حد اکثر سرعت 26.4kbpsوصل ميشوم والبته عملا توي هيچ سايتي نميتوانم بروم و اگر شانس بيارم وبا سرعت 24kbpsوصل بشم ميتونم يا هو مسنجر رو فعال کنم و اميد وار باشم که دو يا سه دقيقه آنلاين بشم همين.

بله اين سيستم موقتا و به صورت زوري در شبکه مورد سوء استفاده قرار ميگيرد تا بعدا اگر وقت و عمر و بودجه اي باقي بود و شهرداري همکاري کرد خياباني کنده شود و کابلي در زمين بخوابابنند و دستگاه تقويت کننده اي ساخته بشود وخط تلفن واقعي به مردم داده شود

و همه اين ها يعني ده سال ديگه !!! مثل اينه که شما ميري ماشين بخري کارخانه محترم همه پول شمارا ميگرد و يک ماشين کوکي بت ميدهد تا تو باهاش بازي کني تا کارخانه محترم سر فرصت ماشين شما را بسازد.

يعني تو حق نداري حرف بزني
يعني برو بمير
يعني زنده نباش
يعني دوتا خط تلفن بت داديم ديگه چي ميخواهي
خطش نويز داره که داره
خطش برق داره که داره
بعضي مواقع اصلا زنگ نمي خوره خب نخوره
اين هم از خصوصياتشه
يعني خفه شو...
خودت خفه شو ... من عصبانيم
من همه رو عصبي ميکنم .
نا مردا چرا کسي کاري نمي کنه

ولي خودم دارم يه کار هايي ميکنم
من ول کن نيستم ... حالا ميبينيد من يک ماه ديگه
ميام و دوباره تو وبلاگم چرند مينوسيم ،اونم از خونه خودمون ....

کور خونديد خودم دستگاه تقويت کننده سيگنال ميسازم تا چشمتون هولوپي در بياد.

خودم مخابرات ميسازم ! من مخابرات تعيين ميکنم

من تو دهن اين مخابرات ميزنم !

فکر کرديد کشکه؟

خدا اون دينا همين پي سي ام فور رو ميله پر از آتيش ميکنه به چه قطري،

فرو ميکنه به يه جايي تون دل هرچي مستضعف بچه کارمنده توي بهشت و جهندم خنک ميشه.

فکر کرديد

شما ها هم نشينيد بشکن بزنيد پشت کامپيوتر

اگه اين ه-الف جان قبول کنه بياد جاي من بنويسه

مخ همه تون صــــــــــــوت ميکشه

جيگر منم خنک ميشه

هــــــــــــــــــا نقشه ها دارم براتون

بشينيد و منتظر باشيد!!!!


فلن باباي... زت زيات تر.

Sunday, July 06, 2003



حرف آخر : هندوانه ميرود.



گزارش يک جنايت !!!... پروژهsp4

دوستان خوبم ، و همه ي وبگردان عزيز، اي هندوانه خور هاي با وفا.

زماني که اين کلمات را مينويسم ديگر کمترين اميدي به اين که

بتوانم اينها را در وبلاگم قرار بدهم ندارم. ديگر مثل قبل که با شوقي فراوان

و با خنديدن به ريش بعضي ها و البته به چيز هاي ديگر بعضي ديگر

کلماتي چند براي آپ ديت کردن وبلاگ مينوشتم

در حالي که در بيشتر شهرهاي بزرگ نه فقط خطوط تلفن بلکه فضا به امواج اينترنت الوده ميشود تا همه از اين سفره پربرکت بحره ببرند ، من ، يک هندوانه دور افتاده در شهري که ديگر دلم نمي آيد روي اسفالت خيابانش اُغ بزنم که حيف استفراق کمترين مردمان...کاش مشکل همين يکي بود. به خدا حاضرم حق استفاده از اينتر نت را از من بگيرند ولي بلاي ديگري سر اين مردم نيايد !و همه ما اين کار را ميکنيم...

خوشحال باشيد ، خوشحال باشيد که ديگر در اين دنياي مجازي شما، نه هندوانه اي هست و شعر هاي به قول شما ها بي ادبي و کلمات رکيک و نوشته هاي بي مزه و

احساسات رنگ و روفته و پاره پاره... خودتانيد و اينتر نت لعنتي.

من رفتم ! من ميروم نمي دانم کجا اگر از اين کشور نتوانم از اين شهر لعنتي ميروم

اگر از اين لعنتي دوم هم نتوانستم از خودم ميروم! اختيار خودم را که دارم...

و خوب است احساس بيخود از خود بودن و رفتن !

آه چه حالي ميدهد ...ووووي.

يک ماه پيش که آقاي مددي در جلسه وبلاگ نويسان گفت مخابرات در حال اجراي يک سيستم مخابراتي جديد براي خطوط اصفهان است به نام "اس پي فور" که از يک سيم مسي که در گذشته براي هر خط تلفن استفاده ميشد اکنون براي چهار شماره مختلف استفاده خواهد شد ، من به راحتي باور نکردم !!! گرچه براي من چيز غير ممکن وجود ندارد ولي گفتم مگر ميشود؟؟؟ وامروز ،

و امروز با دوتا گوش هاي لعنتي خودم شنيدم ،خود تکنسين مخابرات که براي تحويل خطوط جديد به در خانه ي ما آمده بود گفت ... با خنده گفت : اينتر نت ؟ چت ؟ نه بابا تلفن معمولي تون هم به زور ميتونيد بزنيد !!! ما به اين خط ها ميگيم تلفن زوري !!!! اين اصفهاني ها خيلي زرنگند (خودش هم لحجه ي غليظي داشت) .فقط هم توي اصفهان اينجوري ها.

شنيدم که نه تنها چهار شماره مختلف بلکه براي جايي که متقاضي تلفن زياد باشد

تا هشت شماره هم با يک سيم براي متقاضيان عزيز ارسال ميشود

و دوستان من اينست همان نهضت خدمت رساني!!!

نهضت خدمت رساني يا مبحث ريدمان مملکتي؟؟

بس نيست؟ بس نيست بيست و شش سال متمادي پروژه ي ريدمان را در اين مملکت مفلوک و خرابه اجرا کرديد ؟ بس نبود ؟ اي خدا ، اي خدا کاش همين يکي بود !

کاش همين يکي بود .

ما رفتيم ، شما بمانيد و اس پي فور خوشگلتان.

شما بمانيد و خدت برسانيد به اين مملکت .

اين همه گند زندند کم بوده ، اشکالي ندارد باز هم بزنيد ،

گند بزنيد به هر چه کشور است ... اي خدا !

دوستان من

من ميروم شايد باز هم برگشتم و شايد ديگر هندوانه اي ديده نشود.

. گاهي يادي از ما بکنيد ... اگر جمع شديد جاي ما را هم خالي کنيد

هر وقت هندوانه خورديد فاتحه اي هم براي ما بخوانيد و خبر اين جنايات را فرياد بزنيد

که ميدانم حنجره هاتان زخميست ولي فرياد بزنيد که کار ديگري هم از دست مان بر نمي آيد. چرا ميشود دلمان را به تمدن بزرگ ايراني خوش کرد. ميشود با غرور باد شد که بايک سوزن خالي ميشود. سرتان را بالا بگيريد که ايرانيان متمدن بوده اند و صاحب علم ! پايه گذار علوم غربي دانشمندان ايراني بوده اند که همه نوشته هايشان را به زبان "عربي" مينگاشتند . و شعر هايشان را به فارسي ميگفتند!

تمدني که زماني بوده است و حالا چرا من چيزي نمي بينم ... کجاست.

دلمان را به رستم ها سهراب ها و شياوش ها ي شاهنامه خوش کنيم.

آقايان همه اين مردان کشته شدند ... اين ها که تمدن ايران را بر دوش ميکشيدند

يکي را پدر زنش و البته پدرش کشت ، يکي ديگرا پدرش خود پهلويش را دريد و آخري را برادرش در گودال پر از نيزه به قتل رساند تا قهرمانان اين سرزمين سر انجامي نداشته باشند... در اين سرزمين که مثلا به آن عشق ميورزيم ديگر قهرمان و پهلوان زنده اي پيدا نمي شود ... اگر يافتيد به ما هم بگوييد تا بخنديم!!!

اي خدا من رفتم از اين جا

تو هستي و اين بندگانت که هنوز خودشان را گول ميزنند که به آرمان ها و وطنشان عشق ميورزند و همه چيز هاي خوب را دوست دارند و بايد منتظر باشند تا چيز هاي بد هم خودشان خوب شوند و با يک انشا ا... همه چيز را برگزار ميکنند تا بماند براي بعد!

اي خدا بهشان بگو که چه کنند ! هر چند اين همه گفته اي و فايده نداشته

آره فايده اي نداشته ... بايد رفت...

ديگر کمترين اميدي به اين که اين نوشته را براي ديگران در وبلاگ بذارم ندارم

بايد رفت ... رفت به تنهايي

يادي از ما هم بکنيد ...


پانزدهم تير ماه سال يک هزار و سيصد و هشتاد و دو.
اوس ممد هندوانه خور چخدر آبادي اصل بازار مشترک.
از نکبت آباد سفلي.
زت زيات و خدا حافظ.

Monday, June 30, 2003

«ديوار ها ترک ميخورند» جديد ترين شعر هندوانه اي

وقتي ميخوري سيب زميني،
يا وقتي بهت ميگن تو کارت اميني،
وقتي دست ميکني تو بيني،
يا وقتي تو توالت ميريني،
هر وقت مي خوري شيريني،
ميشکني ظرف چيني،
يا حل ميکني تمريني،
نبايد فکر کني که غمگيني.

اگر فرت فرت ميخوري به زميني
فکر کن شايد يه کم سنگيني

هر وقت ميکني توي دستمال فيني
يواش فون کن يه وقت نياد خيني(1)

اگر برخوردي به نازنيني
و ديدي داري صورت رنگيني
و از قلبت شنيدي صداي طنيني
قايم شو برو توي زير زميني
يه وقت نکنه که اونجا کنارش بنشيني
فکر کني که پيدا کردي نگيني
بيا من برات ميکنم پيش بيني
اگر باشي توي هر سرزميني
گر ياري براي خود برگزيني
که دارد ميميرد از خودبيني
و تو هيچ جز قيافه اش نمي بيني
بدان که از همه مردمان کمتريني
به زودي تبديل ميشوي به مسکيني
ولي " عاشقان را نبود چاره به جز مسکيني "(2)
عاشق که شدي " خوشتر ز گل و تازه تر از نسريني "(3)

از اون به بعد توي زندگي مي موني
درسته که توي دلت آب ميشه قندوني
ولي اشتباه کردي خودت نمي دوني
وقتي ميفهمي که ديگه نداري دندوني

اگر فرار کني و نموني
بهتر از اينه که اسير عشق بشي و زندوني

خيلي سگ دو زدم توي اين ويروني
وقت نداشتم چايي بخورم توي فنجوني
بابام بهم ميگه چرا همش بيروني؟
خب توي اين گروني،
بايد دربيارم يه لقمه نوني

دوستم بهم ميگه: چرا انقدر محزوني؟
نکن اينهمه خر خوني
تو که نبودي ...وني
آخه تو هنوز جووني
نبايد که تو خونه بموني
هي درس بخوني و فيل خوني
گفتم باشه ، بزن بريم ويلوني
اگه نريم بيرون از خونه نميشه گفت که هنوز انسوني(4)

توي کوچه ديدم يه دوست قديمي تهروني
دختره گفت تو چقدر مهربوني
يکي نيست به خودش بگه: تو چرا انقدر پنهوني؟
نکنه يکي کشيده سيفوني
و تو رفتي مهموني
____________________
پاورقي::
(1) خين = خون
(2)اين بيت مال حضرت حافظ است
(3)همان
(4)همون انسان خودمونه

اي ول ... زت زيات

Friday, June 27, 2003

زندگي بودبودي !

صبح بود ، هوا گرم بود ، ولي همه چيز خوب بود ، خيلي قشنگ بود.

دوساعت بعد بود ، شکم خالي بود ، درس زياد بود.
ولي همه چيز خوب بود.

ساعت يازده بود ، هوا گرم بود ، دلم تنگ بود ، ولي همه چيز خوب بود.
هوا گرم ، سرم بيکار بود ، دلم به ياد اون بود.
ولي همه چيز خوب بود .

ظهر بود ، توی سفره غذا بود ، توی اتاق جانماز بود ، توی دلم خالی بود،
ولی همه چيز خوب بود.

عصر بود ، هوای بيرون خوب بود ، خيابون قشنگ بود ، اون هم کنارم بود.
ولي همه چيز خوب نبود !

دوساعت بعد بود ، هوای توی کوچه خوب بود ، دلم تاپ تاپ بود ،تو کوچه قفط هيچکي بود، ولي همه چيز خوب نبود.

من خوب بود ، عشق بود ، صفا بود ، محبت بود ، دعوا بود، خالي بندي بود ، ماست مالي بود ، اون الکي عصباني بود ، ولي همه چيز خوب نبود!

ديگه هيچي خوب نبود تا اينکه دوباره
من بودم و اون نبود!

حالا عشق بود ، صفا بود ، محبت بود ، دل تنگي بود ،تلفن بود ، اي ميل بود،
همه ي همه چيز خوب بود، چون اون دور بود، من دور بود.
چقدر زندگي خوب بود ، چقدر همه چيز خوب بود ،کاش اونم خوب بود.فقط يه کم مهربون بود.
چقدر بود بود!

Sunday, June 22, 2003


بازم ما اومديم کافي نت دانشگاه مون داريم چيز مينويسيم
يک ساعت ديگه يه امتحان کوفتي دارم . توي اين چار پنج روزي که نبودم
دلم واسه همه تنگ شده ولي درس خوندن واجب تره
جاتون خالي تمام هفته قبل درس خوندم تا آخر هفته که مامان و بابا ميرن مسافرت
ما هم يه کارايي صورت بديم که خلاصه تابلو شديم و به دليل مسايل منکراتي
اينجا نميشه تعريف کرد ولي آخرش خوش گذشت.... توي اين شلوغ پلوغي ما دنبال چه چيزا که نيستيم
من هي ميگم يه پست کثيف بي شرم بيشتر نيستم کسي نيست باورش بشه
قربون اين قيافه غلط انداز ما!!!
فعلا تا آخر هفته از ما خبري نميشه چون درس ميخونم اساس ولي خر خوني نمي کنما
فقط در حدي که مشروط نشم دلم واسه همه برو بچ خوب تنگ شده
واسه مامان و بابا و دخترشون براي برو بچ خودمون که
دوباره دور هم جمع بشيم شعر بخونيم
آق حبيب هم از عقش بگه ما هم بهش بخنديم که چطوري تا حالا
عاشقي ضربه اش نکرده که اينجوري عقشي از عشق ميگه
خب حسن عاشقي ضربه کردنشه ...فقط همين فن رو بلده و و همين هم حال ميده!!!
آخ کجايي يه سنگ تا سر را بزنم روش بکشنه!!!
زت زيات

Wednesday, June 18, 2003



نه باورم نميشه که همه جاي محله ما بوي گاز اشکاور بده
اين صدا ها که ميشنوم صداي ترقه هايي که بچه ها دارن ميزنند ، حتما يه جايي عروسيه... فکر نميکردم توي خيابون هاي کاليفرنيايي شهرک ما با لاستيک مانع درست کنند و ماشين ها رو بگردن ، حتما خواب ميبينم ، يه خواب بد همين.
فکر نمي کردم توي يه روز نه يه شب اين همه نيسان مشکي و نيسان وانت مشکي
با کلي سرباز با کلاه هاي مسخره پشتشون از خيابون 46 متري ما رد بشن
شايد هنوز خوابم ولي ساعت يک ربع به يکه و من که هنوز نخوابيدم.
و اين صدايي که مياد حتما صداي سبزي فروشه که ساعت يک نصف شب
داره سبزي خوردن توي بلند گو تبليغ ميکنه:« خونه دار و بچه دار ... آي جوناي بيکار زنبيل و ور دار و بيار ... زود جمع کن برو خونه تون وگرنه مجبور به بر خورد ميشيم.»
حتما دوتا خيابون بالا تر دارن سبزي ميفروشن.
آه اون ميدون سبز و بيضي قناص که يه دکه کوچيک کلانتري بيست يه گوشه اش جا خش کرده با اون مجتمع تجاري مسکوني که نصفش مال زمان آمريکايي هاس و نصف ديگه اش تازه سازه و ما از اون اول اون جا عاشق ميشديم و اونجا قهر ميکرديم و
حالا هم براي قدم زدن و ديدن برو بچ اونجا ميريم ... کافي نت کريم اسپيد هم اونجاس
و ... چطوري من فردا صبح برم اونجا و چي رو خواهم ديد
آيا همه چيز سالمه....
هي پسر چت شده؟ سالمي؟
خبري نشده که يه عده جوون هستند که از بس توي يه کشور زندگي کردن که نتونستن انرژي شون رو خالي کنند حالا دارن خالي ميکنند
خالي ميکنند و حدر ميره و تموم ميشه
اونوقت که وقت تظاهرات يا هر حرکت جمعي ديگه هست کسي نمي مونه که بخواد بياد تو خيابون!!!
اي بابا ... اينم زندگي نشدا... چه جايي گير افتاديم... يه از خدا بي خبر هم پيدا نميشه يه دعوت نامه بذاره کف دستمون ويزا هه هم خودش جور بشه
بريم خارج حمالي کنيم از اين در بدري که بهتره
حداقل زبان خارجه مون که خوب ميشه...
...
الان ديگه صدا ها خوابيده ... فکر کنم همه خوابشون گرفته رفتن خونه هاشون مث دو شب پيش ساعت يک که ميشه سر و صدا ميخوابه
خب آخه شبه و وقت خوابه

جيش ...بوس ...لالا

Sunday, June 15, 2003

بدون هيچ شبدري


NO LEAF CLOVER
by MetallicA

And it feels right this time
On this crash coarse with the big time
Pays no mind to the distant thunder
New day fills his head with wonder...boy

Says it feels right this time
Turned it 'round and found the right line
"Good day to be alive, Sir"
"Good day to be alive" he says...yeah

Then it comes to be
that the soothing light
at the end of your tunnel
was just a frieght train comin' your way

Don't it feel right like this?
All the pieces fall to his wish
"Sucker for that quick reward, boy"
"Sucker for that quick reward", they say...

Then it comes to be
that the soothing light
at the end of your tunnel
was just a freight train comin' your way
It's coming your way
It's coming your way......
Here comes

Yeah, Then it comes to be
that the soothing light
at the end of your tunnel
was just a frieght train comin' your way

Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah...
Then it comes to be, Yeah

Saturday, June 14, 2003

من معذرت !!!(درست نوشتم)که توي مطلب قبلي از کلمه
بيفکر در باره کساني که به خيابان ميريزند استفاده کردم
به نظر مياد ايندفعه بر خلاف دفعه قبل موضوع کمي طولاني شده
ديشب هم تهران شلوغ پلوغ بوده و مثل اينکه اصفهان هم
خبرهايي بوده که بايد از شاهدان عينيش پرسيد!!!(خودشون ميگن)
به هر حال من نبايد از صفت "بي فکر" استفاده ميکردم ولي
واقعا اگه ما ندونيم از اين بيرون رفتن ها و شعار دادن ها
و کتک خوردن ها ...ها هدفمون چيه خب اين يه جور بي فکريه
وقتي يه نفر بدون اينکه بدونه چي از اين زندگي لعنتي ميخواد و فقط به خاطر حرف هاي
يه فراري ترسو که اون ور دنيا قايم شده واز شما ميخواد که خونتون رو بريزيد کف خيابون
هيجان زده بشه و شعار بده و کتک بخوره و بعد بره خونه شون خب اين خيلي وحشت ناکه
به اعتراف قديمي ها و به اعتقاد من الان با بيست و پنج سال پيش خيلي فرق داره
اکثر ماها ميدونيم که چي ميخواهيم و تعداد ادم هاي بي هدف و هيجان زده خيلي کم شده
ولي هنوز راه رو غلت(!!!) ميريم...اگر قرار بود از اشوب و تظاهرات و شلوغي و
کلا حرکت انقلابي نتيجه اي گرفت همون بيست و پنج سال پيش همه چيز درست ميشد
حرکت انقلابي مثل يه سيل ميمونه که همه چيز رو ميشوره و پاک ميکنه ولي گل و خرابي به بار
مياره هر کسي هم ميتونه سوارش بشه...
تا بعد...
راستي يه چيزي اگه شلوغ پلوغي ها بيشتر بشه
وااااي درس و دانشگاه و امتحان پايان ترم و همه ميره "لاکار"...توروخدا ميبينيد
؟!!!من چقدر کوته فکر و آدم سطحي و بي معني هستم!

Friday, June 13, 2003



دوتا دکتر ... دوتا موضوع... !

جنبش اصلاحي و ريختن به خيابان.

حميد رضا جلايي پور:«جنبش اصلاحي پوپوليستي و توده اي نيست.
بر اساس همين اعتقاد است که اصلاحطلبان مردم را به خيا بان نمي اورند. چون قرار نيست که بياورند. چون بيست و پنج سال است که مردم به خيابان ها مي آيند.
حرف اين جنبش اين است که تا کي ميخواهيم مردم را به خيابان بياوريم؟
اصلا براي چه ميخواهيم بياوريم به خيابان؟[...]اگر کشور مي خواهد توسعه اقتصادي، اجتماعي پيدا کند، نمي شود که مدام مردم را در خيابان ها جمع کرد..بايد ساز و کار هاي بوروکراتيک و دمکراتيک و اصلاحي را سازمان داد...»(منبع ياس نو.)
قابل توجه اون تلويزيون هاي عوضي لس انجلسي و چند نفر بيفکر که فکر ميکنند
خيلي ساده ميشه کار هاي بزرگ کرد.

گشودن مرز هاي الکترو نيکي و يک استدلال قوي!!.

غلام حسين الهام ، سخنگوي قوه قضاييه:« فيلتر گذاري سايت هاي اينترنتي
توجيه معقول داشته و مبتني بر مصالح اجتماعي ، فردي ، اخلاقي وملي است
و با هدف تامين حق دسترسي آزاد و همگاني مردم به اطلاعات و دانش صورت ميگيرد.
پس قطعاً عدم پالايش شايسته و لازم ، محيط را به قدري
آلوده خواهد کرد که عموم افرادي که با اهداف دسترسي سالم به اطلاعات و دانش لازم از اين وسيله استفاده ميکنند ، به تدريج عطايش را به لقايش خواهند بخشيد و همين
امر ، حق طبيعي دسترسي سالم به اطلاعات
را از آحاد افراد سلب خواهد کرد...»(منبع خبرگزاري فارس.)
اين اقاي نسبتا با فهم و کمالات!!!! اينترنت و دنياي سايبر رو با توالت خونه شون اشتباهي گرفته ...
ميبينيد که گاهي وقتا عقل دکتر ها هم کلي با هم فرق داره
و بعضي ها که اصلا ندارند
اون اولي دکتره دومي هم دکتره !!!!
خدا رحم کنه.

Thursday, June 12, 2003

اندر بي خبري !


خب با خواندن اين سو تيتر من چي فکر ميکنيد؟!
اول بگم من الان افتادم به چرند گويي ، خفن! پس بهتره از خوندن اين
اراجيف من صرف نظر کنيد ولي اگه خونديد مُسکن کنار دستتون باشه ها!...
خلاصه بسته به فرهنگ هر کس ميشه اين جمله يا
شبه جمله ي تيتر شده مارو يه جوري خواند.
شايد هم ربطي به ميزان بالايي يا پاييني فرهنگ نداره
به هر حال اين شبه جمله: "اندر بي خبري " کلي ايهام و ابهام ميتونه داشته باشه!
اجزاء تشکيل دهنده اين جمله شامل:
اندر + بي + خبر +ي
است . که البته ما ميتونيم اين جوري هم جدا کنيم:
ان + در +بي + خبر + ي.
که کاملا واضحه که اين دو جمله دوتا معني متفاوت دارند
اولي کمي ادبيه و دومي کمي بي ادبي!
و البته من ميتونم ثابت کنم از نظر معني و حتي مفهوم تفاوتي ندارند!!!
خب اولي يعني که من در بي خبري به سر ميبرم.
گوينده جمله ميخواهد اين را برساند که خودش(گوينده) مدتي است
به دلايلي که بر ما (شنونده) پوشيده است طرف(گوينده) در بيخبري از يک موضوعي که در هر جايي بسته به اقتضاي زمان فرق ميکند به سر ميبرد... و گوينده در ادامه
از ما ميخواهد که او را با خبر سازيم و شايد هم نخواهد و فقط ما را مطلع ميکند که خبري ندارد.
در دومي ما بيشتر يک فحش يا ناسزا ميبينيم که به خاطر وجود کلمه
موزون و پر مفهوم و پر کاربرد و آهنگين " اَن" است. اين کلمه ناسزاي بچه هاي زير ده سال دهات ماست که وقتي با هم گلاويز ميشوند يا با چوب دنبال هم ميکنند به زبان مياورند و به حريف ياداور ميشوندکه تو چيزي بيشتر از همون اون نيستي !
بگذريم اين جمله کمي بي ادبانه و کم کاربرد اين معني را براي ما متبادر ميکند
که طرف(گوينده) ميخواهد بگويد که چقدر بي خبري بد است
و ما ميفهميم که او(گوينده) حتما از موضوعي بي خبر است که مدفوع و فضله نسار حالت بي خبر بودن ميکند پس در اين حالت گوينده هم اعتراضي به بي خبر بودن ميکند و هم خبر ميدهد که از چيزي بي خبر است پس اگر ما از جمله تيتر شده گونه دوم را برداشت کنيم معاني بيشتري بر ما متبادر ميشود و البته اين دو نوع بر داشت هر دو يک معني را ميدهند و لي از نظر اطلاع رساني جمله دوم کارايي بيشتري دارد.
پس خواننده اين گونه جملات اگر فرهنگ بالايي داشته باشد يا پاييني و هر برداشتي که داشته باشد ، ادبانه يا بي ادبانه معني طرف (گوينده ) را ميفهمد.
و اين معجزه ادب پارسي يا فارسي است ! که هم اکنون شما ارزو ميکنيد که اي کاش هندوانه اي نبود که به اين زبان شيرين سخن گويد تا مردماني چند ، فراري از دنياي
واقعي و شلوغ را از دنياي مجازي يک هندوانه ديجيتال هم فراري دهد.
نا مرديش رفتن بيرون از خونه و ديدن چارتا ادم درست حسابي و البته کارهاي خير شب جمعه و فرستادن درود بر همه دلخوشان عالم در شب جمعه لبي تر کردن ديداري تازه کردن دلي از لذت پر کردن بهتر از نشستن پشت اين قارقارک هاي لعنتي نيست بهتر از خواندن يه وبلاگ بي مزه و بي معني نيست؟؟؟!
نه جون من راست نمي گم؟ خشتکم دور گردنم پاپيون اگه دروغ بگم!!!

زت زيات.