>
شايد کسي باور نکنه ولي از پنج روز پيش تا حالا که وبلاگم به
روز نشده اصلا سراغ اينترنت هم نرفتم. ميشه گفت که خسته شده
بودم. البته نه خيلي زياد .خوب هرکسي که به اينترنت عادت کنه و بعدش
معتاد شه (به اينترنت)ديگه نميتونه پنج روز ازش دور باشه.مثل اين ميمونه
که يه معتاد(به مواد)از مواد مخدر بدش بياد!!!چقدر مسخره ميشه!!!!
ولي براي اينکه بيکار نباشم توي اين مدت يه گزارش از دوران بيحوصله گي مينوشتم
تا بعدا بذارم توي اينجا.وهر حسي که داشتم مينوشتم. تا اينکه يه اتفاقي افتاد.
اين چند روزه هر کاري کردم خوب نشدم.سينما رفتم.بيرون با بچه ها رفتم .
ولي حسم خراب بود.
حالا ميدونم به چي احتياج داشتم.به يک انرژي مثبت که اطرافيانم نتونستند بهم بدن.
ولي يه آدمي که نه ميشناسمش و نه باهاش حرف زدم ونه حتي ديدمش(متاسفانه).
کمکم کرد. بهم گفت(نوشت!!!) بي معرفت و همچين دلم رو لرزوند که به خودم اومدم
و تکوني خوردم.وقتي ديدم که اسمم هم يادشه ديگه نگو من که حافظه ام انقدر قويه!!
اسمش رو يادم نبود.البته هنوز فکر ميکنم که بهم نگفته ولي خوب ديگه.فکر نميکردم اسم من يادش مونده باشه.خيلي عجيب بود. ونا گهاني
خوب حالا من حالم خوبه و فقط به خاطر اون دوستمه."مر30عزيزم"
اون گزارش ماليخوليايي رو هم شايد نذاشتمش اينجا.بهتره.
وحالا ميخوام برم و به اون ناجي خودم اي-ميل بزنم ودعوتش کنم بياد اينجا
وببينه من چه ادم باحالي هستم. تا حالا با اي -ميل کسي(به فتح ک)رو به
وبلاگ دعوت نکردم.حتي يه هفته است که عضو گروه بلاگر هاي فارسي ياهو شدم ولي
اي-ميل بهشون نزدم.
خبر ديگه
اينکه جمعه شنيدم فرهاد(خواننده)توي غربت(رفته بود معالجه)مرد
واقعا آدم توپي بود.هم نسل هاي من کمتر ميشناسنش. ولي من همون جور که
خودش گفته بود از اهنگ هاش وشعراش اون رو شناخته بودم.
روحش شاد توي اين دنيا که خيلي شاد نبود.
"با صداي بي صدا
مثله يک کوه بلند
مثله يک خواب کوتاه اون مرد بود يه مرد
..."
"شنبه روز بدي بود
روز بي حوصله گي
وقت خوبي که ميشد غزلي تازه بگي.
روز يکشنبه من جدول نيمه تموم
همه خونه هاش سياه توي خونه جغد شوم.
صفحه کهنه ياداشت هاي من گفت دوشنبه روز ميلاد منه
اما شعر تو ميگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه
اخ اگه بارون بزنه
اخ اگه بارون بزنه.
غروب سه شنبه خاکستري بود.
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هي زدم از اينجا برو
اما موش خورده شناسنامه من
عصر چارشنبه من عصر خوشبختي ما
فصل پوسيدن من فصل جون سختي ما
روز پنجشنبه اومد مثل سقا ئک پير
رو نوکش يه چيکه اب گفت به من بگير بگير!
جمعه حرف تازه اي برام نداشت
هرچي بود خيلي بيشتر از اينها برام گفته بود."
(هفته خاکستري)
به ياد فرهاد بزرگ.
حتما اون جوان هايي که توي دهه پنجاه وچهل با اواز هاي اون تنهايي شون رو تقسيم ميکردن بيشتر ناراحت شدن. خوب هممون يه روز ميميريم ديگه. اينکه غصه نداره.
اه ه ه ه ه ه !!!خيلي نثرم بد شه." قبلا بهتر مينوشتم".ولي خوب ميشي ممد جون