Thursday, September 05, 2002

گزارش مبثوت مختصر از...
خوب ديروز انقده حال داد که وقت نکردم دربارش بنويسم .
اول که رفتم بعد از پنج روز ماشين رو تحويل گرفتم.وکلي جريانات رو پشت سر گذاشتم.
از سرو کله زدن با مسول تعميرات تا صحبت کردن با پيرمردي که سرش واسه يه گوش شنوا درد ميکرد.انقدر ور زد که مخم تا شب صوت ميکشيد.تقصير خودمه يکي که شروع
ميکنه به حرف زدن من فقط تشويقش ميکنم به حرف زدن بيشتر.امان از روانشناسي اجتماعي من.يا رو حتي از دخترش که سي سالشه وهنوز شوهر پيدا نکرده با من حرف
زد.شايدم انتظار داشت برم خواستگاري دخترش.بعدش از وضع بد اجتماع گفت!البته قبلش از بدي ماشين هاي ايراني حرف ميزد.ورسيد به وضع جوونا توخيابون.يه چند
کلمه اي هم از طرح خانه هاي عفاف گفت!!!!بعد رفت سراغ گروني وشروع کرد از حمله
امريکا به عراق گفتن واينکه ممکنه اين امريکايي ها واسه رد گم کني هي ميگن عراق
آخرش ميريزن ايران و ميگيرن!!! من و ميگي تبديل شده بودم به يه اسب "تک شاخ"
خوشبختانه ازم سوال نميکرد اگه ميکرد منم مثل خودش دري وري تحويلش ميدادم.
خدا پدر اوني که اومد صدايم کرد بيامرزه گوشم ديگه داشت کباب ميشد خلاصه ما هم با ماشين از اونجا رفتيم(فرار کردم).ونفهميدم يارو دربون بود يا مشتري!!!.
بعد رفتم سراغ روزنامه گرفتن براي دانشگاه ازاد تا به بقيه هم نشون بديم که قبول شديم(اه اه)وه که چه تيکه هايي ريخته بود همين جوريش اونجا شولوغ(شلوغ) هست ديگه چه برسه به اينکه يه اتفاق تاريخي هم قراره بيفته!بهانه خوب .که ملت بيکار! يه جايي جمع شن به منظور کاره ديگه کار ديگه اي بکنند!!!!!! خلا صه جريانات اونجا(دم دکه و پاساژ نزديکش)رو نمي نويسم که حرفي پشت سرم نباشه!!!
بعدش رفتيم خونه تا بعد از غروب با برو بچه ها بريم تو خيابون ولگردي!!!(ممدي توهم!!!)
خلاصه ماشين رو يه جا گذاشتيم ورفتيم پي زندگي مون.اقا ميگن تاجووني و يه دونه دل
الکي خوش داري استفاده کن که بعدا" افسوس نخوري مام حرف بقيه رو گوش ميکنيم
از اين اوقات مثل طلا مون خوب استفاده ميکنيم اقا خووووب!(هر کي ندونه ميگه: اين مرتيکه چيکار ميکنه مگه؟!!!)
زاييدن گاومان!!!
حالا اين ديروزمون بود امروز قراره هرچي خوش گذشته از دماغم در بياد!!!
اخه امروز کلي کار دارم(هرکي ندونه...) خلاصه دستم بنده رسما".
ابگرم کن مون که سوراخ شده بايد بازش کنم وبا پدر محترم بياريمش بيرون(از موتور خونه) و بعدش برم دنبال نصاب(کسي که نصب ميکند) تابياد ابگرم کن بيست سال پيش رو با ابگرم کن جديد ديواري عوض کنه. دوتا کلمه نوشتم پنج ساعت بايد کار کنم.خالي کردن موتور خونه خودش دو روز تول ميکشه!!!!حتما نميرسم کشتي هاي صبح رو ببينم.
چي کار ميشه کرد بچه اخري ام موندم ور دل مامان وبابا بايد کمکشون هم بکنم ديگه.
خوب ديگه برم .اخ عطسه کردم!!!پايم هم ميخاره بذار بخارونم .آخيش خوب ما
رفتيم.
ميگه که:
از برت دامن کشان
رفتم اي نامهربان
رفتم که رفتم
رفتم که رفتم
حالا رفتم که رفتم
آخي رفتم که رفتم
جونم رفتم که رفتم!
...
"يه کي جلوي اين ديوونه رو بگيره"!!!!!!

Wednesday, September 04, 2002

[...]
حکايت کوه کندن من!
بالا خره ما هم دانشگاه قبول شديم اونم دانشگاه کجا!!!
بعد يه عمر درس خوندن اخرش هيچ پخي نشدم.
ولي خوب مکانيک با گرايش" نقشه کشي صنعتي"
زيادم بد نيست.قابل تحمله نه غلام؟!!!

ولي ميخواستم صنايع بخونم رشته گلابي که همه جايي
نياز دارن!ولي خدا نخواست ديگه.قسمت نبود(چقدر ماها
ناتواني هامون رو گردن قسمت واين جور چيزا ميگذاريم)
ولي اينم بگم که تقصير از من بود من اگه مي خواستم ميتونستم
(همه ميدونند که اگه رو کاشتند چيزي در نيومد) وتازه از تاريخ
امروز معلومه که اين "ستاره شهير شرق"تازه دانشگاه "آزاد"قبول شده.
(خودمو ميگما) البته نتيجه سراسري که اومد حتما مينويسم.
خلاصه اينکه کوه کندم .تازه شدم اين!کو تا ما به پاي فرهاد کوه کن برسيم
کجاست اون شيرين ما تا....

هي پسر ماشين درست شده رفتم که بگيرم
جووووووووووون.................................
يوهوووووووووووووووووووووووووووووووو
ماشين ماشين ماشينمون
(ببخشيد ديوونه خونست؟!!!!!!)
وه که چه روزيه