Wednesday, September 11, 2002

حقيقت کجاست يا خونه خاله کدوم وره؟!!!

خوب ديگه وقت زدن حرف جديه.آيا سوالي بزرگتر از اين هست که:حقيقت چيست؟
خوب حتما مهمه که بدونيم حقيقت چي؟ ولي نه .مهم نيست! چرا؟ براي اينکه همه حقايق دنيا به هم ربط داره اگه جواب يه دونه از سوال هاي بشر معلوم شه راه پيدا کردن
بقيه جواب ها هم پيدا ميشه!!! خوب حالا منظورم چيه؟
حرف من اينه که چيکار کنيم توي اين دنياي پر از دروغ که درست رو نميشه از نادرست تشخيص داد آدميکه خسته شده
وميخواد از زندان دروغ و دورويي فرار کنه چيکار
بايد بکنه؟ چه جوري حقيقتي رو که با نيرنگ
وپستي آلوده شده بشناسه ؟اخه چه جوري
ميشه از اين زندون فرار کرد .
اين تا اينجا باشه تا از يه چيزي بگم
که هنوز وحتي هيچ وقت حقيقتش
معلوم نميشه!!!

اونجا چه خبره؟ تازه شده مثل اينجا!

سيصد وشصت وپنج روز پيش در يه همچين وقت هايي خبري همه دنيا رو پر کرده بود
که هيچ کس نمي خواست باور کنه .از اين جور اتفاق ها هر روز توي دنيا مي افتاد ولي چون جلوي چشم مردم نبود وبه اون اندازه بزرگ نبود کسي بهش توجه نميکرد ولي اين يه کي خيلي فرق داشت هنه مردم به طور مستقيم مردن يه عده آدم که حقشون نبود اين جوري بميرند رو ميديدند. پس نمي تونستند مثل قبل توجه نکنند. ولي باورشون نميشد .من هم باورم نمي شد وقتي تلويزيون رو روشن کردم گفتم :توي اين ساعت عجب فيلم سينمايي گذاشته ولي...
بله حقيقت داشت .انداختن تقسير گردن يه عده عرب پاچه پاره هم حقيقت داشت.بمباران عروسي هاي افغاني ها هم حقيقت داشت.اشک هاي اون زن هم حقيقت .ولي همه اينها به خاطر چي؟ هيچي.براي اينکه يه عده کمي اين وسط استفاده کنند .گرفتن همه دنيا به ريختن اشک هاي يه نفر هم نمي ارزه

بدبخت کردن يه عده آدم چه ارزشي ميتونه داشته باشه کسايي که از هيچ چيزي
خبري نداشتن چون داشتن تلويزون براشون ممنوع بوده

قرباني کردن اين همه خوبي ومعصوميت براي کدوم قدرتي براي مستجاب شدن کدوم دعا؟ واقعا حقيقت کجاست ؟يا چيه ؟انقدر ازش دوريم که نميدونيم چه
جوري صداش کنيم"کجايي بابا"ه

Tuesday, September 10, 2002

صبح بخير!!!

با اين که الان شبه دوست دارم صبح بخير بگم.براي اينکه هنوز دوست دارم صبح باشه ومن هم همون کار هاي امروز صبح وپيش از ظهر رو هي دوباره انجام بدم و دوباره همون اتفاق ها برام بيافته.(هي من ميگم اين پسره ديوونه است بقيه ميگن نه)((کي ميگه نه)) خلا صه از کجاش بگم که همه جاش مثل پنير سوراخ داره واز هر وري بخوام بگم گم ميکنمش!!!! اقا چي بگم هم بدبختي وخر حمالي داشت هم حال و هم ... (وغيره)داشت هم خوشحالم هم خوشحال ترتر!؟!؟از ديدن و آشنا شدن باچيز هاي خوب تا کتک و خون وخون ريزي. از مردن تا زنده شدن.
و حالا که رفتم يه دوش آب سرد گرفتم فقط دوست دارم بشينم وبه چيز هاي خوب امروز فکر کنم غرق شم توي رويا البته اگه اگه! آخرش به فکر بي پولي آينده نامعلوم و اجتماع خراب و آدم هاي بد و تصاوير وحشتناک نکشه اون وقت يه چيزي مينويسم و فردا ميزارم اينجا پوز هرچي نويسندس کششششششش بياد.
اسمش هم هست بدبختي هاي آدما يا يه همچين چيزي!!!!
(آخه شاهکار داستايوسکي(ابله) اول بنويس بعد اسم بذار!!!)
خلا صه ما اينيم ديگه
تکمله (به فتح ت وسکون ک وفتح م)
هان به منظور شفاف سازي درمورد "چيز هاي خوب" که در اين متن به آن اشاره گرديد اين مطلب اضافه ميشود که:((چيز خوب توي يه صبح قشنگ مثل اينه که در همان وقت شما" مريلين مونرو "رو توي خيابون ببينيد!!!!!))

Sunday, September 08, 2002

تحويل بگير!
ياد دارم که در ايام جواني گذر داشتم به کويي
ونظر بارويي.در تموزي که حر ورش دهان بخوشايندي
وسموش مغز استخوان بجوشاندي.از ضعف بشريت
تاب آفتاب هجير نياوردم والتجايه به سايه ديواري کردم.
مترقب که کسي "حر تموز "از من به برد(برف) آبي
فرو نشاند.
که همي ناگاه از ظلمت دهليز خانه اي روشني
بتافت-يعني جمالي که زبان فصاحت از بيان صباحت
او عاجز آيد-چنانکه در شب تاري صبح برايد يا اب حيات
از ظلمت به در ايد.قدحي برفآب بر دست و شکر در ان
ريخته و به عرق بر آميخته.ندانم به گلابش متيب کرده
بود ياچند قطره اي از گل رويش در آن چکيده بود.
في الجمله شراب از دست نگارينش بر گرفتم و بخوردم.
و عمر از سر گرفتم.
خرم ان فرخنده طالع که چشم
برچنين روي اوافتد هر بامداد
مست مي بيدار گردد نيمه شب
مست ساقي رو محشربامداد
.
خوب سعدي جون چرا بقيه اش را تعريف نکردنديدي؟
حالا اين رو الطفات فرماييد تا بعدش ميگم...

بزرگي را از بزرگان بادي مخالف در شکم پيچيدن گرفت وطاقت ضبط آن نداشت وبي اختيار از او صادر شد!!! گفت :اي دوستان مرا در انچه کردم اختياري نبود و بزهي بر من ننوشتند
وراحتي به وجود من رسيد شما هم به کرم معذور داريد.
شکم زندان باداست اي خردمند
ندارد هيچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شکم پيچد فروهل
که باداندر شکم بارست بر دل
حريف ترشروي نا سازگار
چوخواهدشدن دست پيشش مدار
...
داشتم فکر مي کردم اگر سعدي تو زمان ما بود وبلاگش چه شکلي بود؟