کشف تازه!
اين چند روز همش از جريانات دانشگاه حرف زدم.آخه درست هم که همه چيز رو توضيح نميدم که.جريان از اين قراره که گفته بودم برنامه کلاس هام آخر تخماتيکه امروز هم از اون روز هايي بودکه بين دوتا درس پنج ساعت فاصله ست.من هم شروع کردم به شناختن بيشتر دانشگاه .چون خيلي شکمو هستم قبلا تريا و سلف رو خوب شناسايي و استفاده ها وسوء استفاده هاي خود را کرده بودم.ولي ...
آخ چي بگم .واي چي بگم...
کافي نت دانشگامون!
بعله اينه .حالا شما بگيد اين که چيزي نيست!واقعا چيزي نيست؟؟؟
شيش تا پنتيم 800 ! .خط اينترنت مستقيم با قدرت اتصال 100مگا بايت
خوب چشماتو بمال و دوباره ببين 100مگا بايت در ثانيه. اينا چيزي نيست؟
ووووووووووووووووووووووووووووه
آقا يه نفر نيست بگه که توي اين سايت چرا رفتي ؟کدوم فيلتر ؟ کدوم مراقب؟
مسئول گرفتن پول ناچيز کرايه خط از بچه هاي خودمونه.سعيد آن لاين! .اين که چيزي نيست اين اتاق بيست وچهار متري تنها جاييه که وقتي دخترا(خواهران)واردش ميشن چادر هاشون رو ور ميدارن و ميذارن توي کيف شون!!!!
ولي يه اشکالي هست. اصلا احساس نميکنيد که توي کافي نت يه دانشگاه هستيد
چون 98درصد فقط از ياهو مسنجر استفاده ميکنند .امکان نداره بتونيد جلوي خنده تون رو بگيريد وقتي يه دانشجوي ترم بالا باريش پرفسري و تشکيلات وبلاگ دکتر سکس رو
که چند ماهه به روز نشده با چه ولعي ميخونه!!!!!!!!و با چه سرعتي جواب دوست دختر اينترنتيش رو توي پي-ام ميده!
غير از اينها به اندازه اين دوهفته توي دوساعت دوست صميمي پيدا کردم.به يکي توي مخ زدن توي چت روم کمک کردم بايکي در مورد وبلاگ درست کردن بحث کردم وبه يکي چندتا از اموشن هاي ياهو مسنجر رو ياد دادم(بچه مطرح)
خلاصه جايه هرچي خوره اينترنته خالي.البته کار هاي خير ديگه هم انجام دادم!!!!!
Monday, October 07, 2002
؟!
حالم گرفته است.نميدونم عمر همه وبلاگ نويس ها انقدر کمه
خيلي ناراحت کننده است. ندا هم توي وبلاگش نوشت که ديگه رفت
نمي دونم چرا.کاش شوخي کرده باشه.حالا خوبه مثل هيس وبقيه اي که رفتن
ارشيوش رو پاک نکرده...
من وبلاگ هارو با وبلاگ ند ا و هودر و اهل وفا شناختم. و بد جوري
بهشون معتاد شدم.ولي حالا ديگر از افکار پراکنده يک زن منسجم
خبر نداريم.(فاتحة)
حالم گرفته است.نميدونم عمر همه وبلاگ نويس ها انقدر کمه
خيلي ناراحت کننده است. ندا هم توي وبلاگش نوشت که ديگه رفت
نمي دونم چرا.کاش شوخي کرده باشه.حالا خوبه مثل هيس وبقيه اي که رفتن
ارشيوش رو پاک نکرده...
من وبلاگ هارو با وبلاگ ند ا و هودر و اهل وفا شناختم. و بد جوري
بهشون معتاد شدم.ولي حالا ديگر از افکار پراکنده يک زن منسجم
خبر نداريم.(فاتحة)
Sunday, October 06, 2002
و بعد از مدت ها ...!
خيلي بد شده .يعني من بد شدم .نه نه تقصير من نيست که
مثل اينه که يه هو حولم دادن توي يه استخر 6 متري که ابش يخ يخه
کاملا شوکه!!! البته در صورتي که بخوام سخت گير باشم حسم اينه
ولي هيچ توضيحي ندارم براي اينکه ده روز اين وبلاگ رو آپ ديت(بابا خارجي)نکردم
بد جوري وجدان وبلاگيم درد اومده.حالا خوبه اين چند وقته کنترم صفر نشده!!!
نصفش تقصير اين کنتره که هي حال ادم رو ميگيره و بقيه اش هم مال اين دانشگاهه.
وقتي بعد از يک سال پشت کنکور موندن وفقط خوردن و خوابيدن و کمي هم درس خوندن يه هو مجبور باشي سه روز هفته از صبح تا ساعت هشت شب! سر کلاس باشي . يه کمي سخته نه؟
حالا خوبه که پنج شنبه ها وشنبه ها تنگ جمعه تعطيلم ويک شنبه ها هم تا ظهر
.کلاس دارم .ولي بقيش براي گاهيدن دهن يه مرد کافيه.با اينکه دانشگاه مون جاي با صفاييه و همه جور مهر عطوفت و گل و بلبل و... توش هست و اصلا از موندن خسته نميشم .اما شب ساعت ده ديگه خواب خوابم(بچه مردم مرغ شده)
تازه !رفتم يه دونه کوله پشتي خريدم!!!! از اون جايي ديدم همه سامسونت مامنونت دستشون ميگيرن و کلا" خودشون رو جدي ميگيرن ما هم رفتيم يه کوله پشتي خرديم بريم دانشگاه (کسي اينورا يه آدم گشاد نديده!!!!) جالبه نه؟.خوب من اين مدليم ديگه .
هروز صبح از خواب پا ميشم و ميرم به طرف اون جايي که سرويس دانشگاه مي ايسته .دوستم که هميشه اول صفه ومن هم ميرم وپيشش مي ايستم در حالي که چشم هاي دختر هايي که اخر صف وايسادن ور قلمبيده تر ميشه واين يه کمي حالم رو بهتر ميکنه تازه ميدونم همون اخر صفي ها که آخر سوار ميشن بايد توي اتوبوس وايسند و معمولا هم کنار صندلي من .فکر کنم تمام نيم ساعت تو دلشون به اون هايي که نشستن فحش بدن. البته بيشترشون بيخيالن. مي دونم که در ايستادن به خانوم ها کمتر فشار مياد البته اگه فشار ديگه اي بهشون نيمده باشه.چونکه لگنشون بزرگتره(لگن چيه؟).وقتي ميرسيم بايد صبر کنيم خانوم هاي جلويي پياده شن(سه رديف اول صندلي ها مال خانوم هاس!!!) وبعد هم بقيه قر وقاطي پياده ميشن و براي کسي مهم نيست که مالونده بشه يا ديگري را بمالاند!!!!!
خلا صه سربالايي هارا طي ميکنم تا به دانشکده فني ميرسم ميرم سر برنامه تا ببينم کلاسمون توي کدوم کلاسه(حرف زدنو) از اينجا دوستي ک*ن (باسن) با صندلي شروع ميشود تا کي اين دو دوست از هم جدا شن خدا ميدونه! و بعد ديدن دوستان روي نيکت هاي دانشگاه ديد زدن مردم وگاهي ...! و از همه بهتر خريدن ژتون و رفتن به سلف.
اينو بگم که رفتن به دانشگاه(با اينکه خبري نيست) مثل مهاجرت کردن از کشور خود آدم تجربه ايه که اگه سراغش نري کلي ضرر ميکني!!! و اين عين حقيقته.
فعلا جووني ما داره ايطوري ميگذره و ميگذره وخيلي زود تموم ميشه .توي اين دوره از زندگي ما بايد مثل يه بازيکن راگبي عمل کنيم .اصلا زندگي براي يه ادم بيست ساله مثل بازي راگبيه.که همه ما اعضاي تيم مقابل رو خوب ميشناسيم ولي تيم ما ققط يه عضو داره .خودمون.بايد چشم هارو بست توپ رو زد زير بغل دست چپ رو راست گرفت جلو و با تموم قدرت دويد .فقط بايد بدوي و همه رو لت و پار کني که اگه به آخر خط نرسي بازي جووني رو باختي.(ديگه اينجوري حرف نزن که بهت نمياد!!!)
درسته به من نمياد ولي بازم ميگم ما ها هرکدوم مون يه تيم راگبي هستيم...