Thursday, October 17, 2002

فوران!

ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
وندر اين کار من دل خويش به دريا فکنم

از دل تنگ گنه کار خويش برارم اهي
کاتش اندر گنه ادم و حوا فکنم

مايه خوشدلي انجاست که دلدار انجاست
ميکنم جهد که خودرا مگر انجا فکنم

...

حافظا تکيه بر ايام چو سهوست و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

قبل از اينکه شروع کنم ياد اين غزل افتادم.دو بيت اول رو هم گروه اوهام خونده بودند واين باعث شده بود بقيش هم حفظ کنم...ولي خودمونيم ها اخرش ما نفهميديم چي کار بايد بکنيم.(چه قدر تند مينويسم)
خب اقايان و خانوم ها ميريم سراين هفته تا براتون بگم::::::
شنبه: خبري نيست.فقط يه جنگ داخلي
شنبه کلاس نداشتم ولي يه اتفاق مهم افتاد. با دوتا از دوستان هم محله اي رفتيم و يه نفر رو تحديد کرديم که ديگه مزاحم جي- اف(گرل فرند) دوست ديگمون نشه!!!
اخه دختره به دوستمون گفته بود که اين توي راه مدرسه مياد دنبالم هي بهم چيز ميگه و...بچه ها هم ميخواستن يا رو رو حسابي بتر سونند منم خيال ميکردم طرف بايد از اين هيکلي هاي مو فرفري قداره کش باشه ولي يه پسر لاغر که از ترسش حتي در خونشون رو هم تا نصفه باز نکرده بود اومد دم در.بد جوري ترسيده بودا ولي ما هم چند تا بچه که فقط هيکل بزرگ کرديم .اگه دعوايي جايي بشه من يکي کي که غيب ميشم
خلاصه بعد از کمي صحبت کاملا روشن شديم که دختره همه مونرو سر کار گذاشته بود يعني همون چيزي که من گفته بودم و کسي به حرفم گوش نميداد(چون من اين جونور ها رو ميشناسم) خلاصه رفيق ما هم که براي اولين بار سرش به سنگ خورده بود به جمع ما شکست خورده ها اضافه شد.ميگن همه جنگ هاي دنيا زير سر زن هاست ما باورمون نمي شد ولي حالا ميشه!!!!!

يکشنبه:اسب!
يکشنبه ها چون تربيت بدني يک داريم و دوستان ميدونند که فقط امادگي جسمانيه و حداقل نيم ساعت مي دويم با حرکات حين دويدن که دهن يه ورزش کار مثل من رو سرويس ميکنه(البته من قبلا ورزش کار بودم!!!)و در اخر حس ميکني که يک اسب به تمام معني شدي.تازه بعدش هم يک ساعت نرمش هاي عجغ وجغ .ديگه به جاي اينکه بگيم کلاس تربيت بدني داريم ميگيم ميريم اسب بشيم!!!!

دوشنبه:خبري هست اونم چه خبر هايي!

اقا از اون اولش بگم که شاد بودي که استاد زبان مون نيومد و ول بودن در دانشگاه هم که کلي حال ميده.بعدش ناراحت شدم چون دست خانوم رفيعي شکسته بود .از بس که جرقه ست .بچه نمي تونه آروم بگيره.بچه ها خوشحال بودند من هم خوشحال بودم چون خيلي اذيت ميکنه و سر کلاس جلوي استاد هم نميشه چيزي بهش گفت که .اما من يه جوري رفتار کردم يعني ناراحتم(ها ها ها).کلي از بقيه جلو افتادم(ها ها ها ها ه ا).
بعدش توي سلف که يه قرمه سبزي جانانه زديم . به بقل دستيم گفتم که امروز غذاش خوشمزه شده .گفت:اره ما هم اولا همينو ميگفتيم.گفتم :حالا مگه چي شديد
جواب داد :هيچي فقط از بس از اين غذا ها خورديم کج و کوله شديم.بنده خدا راست هم ميگفت وقتي پاشد بره اينو فهميدم.!!!خب اخه کي هشت سال مياد دانشگاه براي يه ليسانس.تازه دو ترم ديگه هم بايد بياد.واسه همينه که کج شدي ديگه!!!

هفته پيش به استاد ادبيات مون گفتيم که اگه ميشه ما يکي از کلاس هاي ديگه شما توي يه ساعت ديگه و يه روز ديگه تشکيل ميشه بياييم .اون هم چون دلش واسمون سوخته بود راحت قبول کرد و شرط کرد غير از شما سه تا کسي ديگه نياد بعد ليست کلاس هاش رو نگاه کرد گفت دوشنبه هاکلاس ساعت سه تا شيشم جا داره چون توي خود دانشکده ادبياته و کلاسش بزرگه.ماهم که پردر اورده بوديم.
خلاصه دوشنبه ساعت 2:45 "من" و "حاج مسلم" و "نويد" رفتيم که بريم سر کلاس. رسيديم دم در من درو باز کردم ولي خيال کردم اشتباهي اومدم. برگشتم به حاجي گفتم برو تو گفت نه سيد اول تو واومد بره که مثل من ميخ کوب شد وبرگشت.اونوقت نويد رسيد ورفت توي کلاس اصلا هم حواسش نبود که چه خبره سرش رو بلند کرد که ديد 50 تا دختر دارن نيگاش ميکنند واز اونجا که بچه اصفهانيه و کم نمي ياره وسط کلاس از دخترا پرسيد
کلاس فارسي يکه؟
يه هو کلاس شلوغ شد و هر کسي يه چيز گفت
يه کي گفت اره .يکي گفت نه فارسي دو. فارسي سه .فارسي چار .فارسي ده!!!!!!
اينجا بود که بچه اصفهان کم اورد.سه تا يي واساديم دم در تا استاده بياد بهش بگيم چرا بهمون نگفت که قراره بريم تو حموم زنونه!!!!
همين جور که وايساده بوديم يه پسره با مو هاي هپلي اوم بره توي کلاس که مارو ديد و با هيجان برسيد ادبيات يک داريد؟و وقتي فهميد انقدر خوشحال شد که نگو .
بنده خدا گفت که اين کلاس 10-12 تا پسريم و 80 تا دختر!!!!بعد گفت که دارم افسرده ميشم!
خلاصه اقاي "ق"(استاد) که داشت ميامد دم پله ها جلوش رو گرفتيم و گفتيم که :
استاد نگفته بوديد انقدر خانوم هاي کلاس زيادن .اونم برگشت گفت :براي شما که خوب ميشه. من هم گفتم براي شما چي ؟!.يه لبخندي که اصلا منتظرش نبوديم زد وگفت من هم مثل شما!!!!!(وه چه استاد راحتيه)خلاصه چه کلاس ادبياتيه
همون جلسه اول که مارفتيم يه دختره به ما سه تا گير داد!
دور اقاي ق جمع شده بوديم نويد به "ق" گفت که اين خانوم ها از بس سر صدا کردن ما نفهميديم شما چي گفتيد.اونوقت يه دخترا که اونجا کنار ما ايستاده بود گفت :
استاد اين جديدا که همش اون آخر چرت ميزدند!!!!(تورو خدا ميبينيد چقدر رو دارند)
ما هم که جلو استاد چيزي نگفتيم.فقط من ديدم که سرش پايينه و لبخند ميزنه!!!!
اين از پوز ما که خاک مالي شد.اينو داشته باشيد حتما در اينده خبر هاي زيادي در موردش ميخونيد...
قربون رشته هاي فني برم چه قدر خوبه چون مردونست.
ما که تو دانشکده فني راحت تريم(مردونه)

سه شنبه:خواب!
چون کلاس ادبيات افتاده بود دوشنبه .صبح تا ساعت 10 خوابيدم .و بعدش هم مثل برق تکاليف نقشه کشي رو انجام دادم.و بعد از ظهر با ماشين(به به) رفتيم دانشگاه.وه که موقع برگشتن که با بچه ها مي خواستيم برگرديم(ساعت 7:30) موقعي که فرمون رو بر مي گردوندم خانوم "ر" رو ديدم که داره نيگا ميکنه .حسابي دلش و يه جاي ديگش سوخته بود.(دوباره.هاهاهاهاهاه).تازه نمره کوييز نقشه کشيم خوب شد.

چهارشنبه:فيزيک!
کوييزفيزيک رو 20 شدم و اقاي "ک"استاد فيزيکه کلي کف کرده بود.فقط همين.
هان بذار کمي از اين استاد فيزيک بگم:
طرف دکتراي فيزيک از دانشگاه شيراز داره و البته لهجه شيرازي(فيزيک با لهجه شيرازي)
اقاي "کا..."
مثلا به جاي اينکه بگه اين معادله رو حل کرديد(به فتح ک)
ميگه :اي معادلو ر حل کردي(به کسر ک)
و بقيه حرف زدنش هم اين طوريه.

اامروز:پنج شنبه!

واقعا خبري نيست.


Wednesday, October 16, 2002


"خب"
بعد از يه هفته جون کندن بالا خره رسيدم به تعطيلات اخر هفته .ساعت 9 شب اومدم خونه دوش گرفتم ومي خواستم .يه گزارش کامل بنويسم از همه اين هفته عزيز که ديدم
ديگه موتورم نمي کشه و بد جور ريپ ميزنه .اگه زنده مونديم فردا يه چيز هايي براتون بگم که اگه بشنويد بگيد...
پس تا فردا پنجشنبه عزيز دارم ميام .بگير منو!!!!
اخ کجاست يه بالشت تا سرم رو بذارم روش يه کم بي هوش شم.
پ....ي......س...س...س...س
[...]