امروز جمعه ي قشنگيه.خيلي توپه.ديگه جمعه ها براي من خون جاي بارون نمي چکه!همون بارون مي چکه. هه هه.هميشه براي ما ها از بچگي جمعه ها که روز تعطيل بود وهست يه حس خاص همراه خودش داره.خيلي بچه که بودم روز هاي هفته زياد برام فرقي نداشت.فقط از سه شنبه ها بدم مي اومد چون بابام تا دير وقت توي اداره مي موند و دير ميامد خونه.از پنج شنبه ها هم خيلي خوشم ميامد چون داداش هام وبابا زودتر ميامدند خونه.ولي بازم جمعه ها برايم فرق داشت.
داداش بزرگم صبح باصداي ضبط همه رو بيدار ميکرد وخودش ميرفت فوتبال .بعضي وقتا من هم ميبرد.داداش وسطيه که ميخوابيد يا درس ميخوند(مهندس).و بعد که خواهرم با شوهرش ميامدن خونمون و اقاي "اط..."اينا هم ميامدند وکلي شلوغ پلوغ بود.
اصلا جمعه ها يه روشنايي خاصي داشت.انگار خورشيد جمعه ها نور بيشتري ميفرستاد خونه مون...
بعد که ميرفتم مدرسه که ديگه نگو.همه اميدم به جمعه ها بود.اون خوشحالي صبح جمعه با اون دلشوره غروب جمعه ها چه حالي که به آدم نميداد.
همه ي هفته به اميد اينکه پنج شنبه ميشه و ميشينم همه مشق هام رو همون پنج شنبه مي نويسم جمعه همش بازي ميکنم.وکارتون ميبينم.تازه فيلم سينمايي جمعه ها هم بود که اونموقع براي من تکراري نبود.هنوز خيلي هاش رو يادمه.
ناهار جمعه ها هم فرق داشت.اگر مهمون نداشتيم ،پنج نفري دور يه سفره اونم روي زمين مي نشستيم و چه حالي ميداد اون جوري غذا خوردن.
بعضي جمعه ها هم با دوستان و اشنا ها ميرفتيم باغ يکدومشون .کباب وجوجه کباب وبازي توي باغ که بيشتر فوتبال بود .چقدر همه اينا خوب بود.هنوز هم هست.ولي ديگه غروب جمعه ها دلشوره ندارم.!!!
دلم براي اون غروب جمعه که نگران مدرسه رفتن فردا بودم ولي دلم مي خواست زود تر صبح بشه برم مدرسه .اين مزه گَس زندگي توي غروب هاي جمعه خودش رو نشون ميداد.تلخي و شيريني توي دل آدم چه شوري به وجود مياورد.ديگه غروب هاي جمعه اون جوري نميشم.چون ديگه بچه نيستم و چقدربده که ما آدما بزرگ ميشيم .وچقدر بدتره که کودکي رو فراموش ميکنيم و اين يعني خودمون رو فراموش ميکنيم.
نيما حق داشت که ميخواست توي ده سالگيش بمونه و بزرگ نشه!!!
راستي چه طوري نيما جون .جاي مارم تو ده تون خالي کن.قربونت.
زت زياد.