Friday, November 01, 2002

نصيحت پدرانه!
ميگن که جمعه ها هميشه منتظر اتفاق هاي عجيب باشيد .
امروز هم از اون جمعه هاست که هنوز شروع نشده داره شاخ هاي من رو در مياره.تصور کنيد قيافه من رو که پوزم تا روي موکت زير پام کشيده شده و زبانم بي حرکت مثل ميت روي زمين دهنم افتاده!!!!
بپرسيد چي شده؟
امروز صبح نشسته بودم پاي کامپيوتر و داشتم با فلش ور ميرفتم تا بالا خره ما هم يه چيزي بسازيم آبرومند.که پدر محترم از طبقه پايين اومد و اومد توي اتاق من.از راه رفتنش واز حرکاتش واز سر صحبت باز کردنش معلوم بود که دوباره ميخواد مردونه دوتا نصيحت زير گوشي بکنه.پس خودم رو آماده کردم و خواستم موضوع رو عوض کنم .صفحه کنتر وبلاگم رو باز کردم وبهش نشون دادم .گفتم ببين بابا 480نفر تا حالا اومدند وبلاگ من رو خوندند.مثل اينکه موفق شده بودم که حواسش رو پرت کنم و چون تا حالا نذاشتم وبلاگم رو بخونه کنجکاويش بيشتر شده بود.خلاصي کلي داشتم براش توضيح ميدادم وخيالم راحت شده بود که ديگه چيزي نمي خواد بگه .
يه هو مثل آدم هايي که ميخواند از دست زدن يه حرف خلاص بشند فوري و خيلي با عجله گفت:"اين دختره کيه که به تو زنگ ميزنه"
به خودم گفتم واي گاوم زاييد دوباره شروع شد.پس راه يابو آب دادن را در پيش گرفتم.وميخواستم حرفاش رو ادامه بده تا سوژه خوبي براي نوشتن پيدا کنم.
الان نسبت به 5-6 سال پيش که ميخواست در اين موارد باهام حرف بزنه، راحت تر باهام حرف ميزد شايد به خاطر اينکه قدم خيلي بلند تر شده وتازه ريش و سيبيل هم در اورديم.
پنج- شش سال پيش که توي سن بلوغ بودم وباباي ما هم مي خواست حق پدري رو تمام وکمال به جا بياره و ديگه توضيحات کامل رو برام بده .خب من يه بچه سوم راهنمايي چه طوري ميخواست مثلا بهم بگه :بابا جون اون چيزي که باهاش جيش ميکني يعني دودولت غير از جيش يه چيز ديگه اي هم ازش مياد و تو ديگه بزرگ ميشي و... و... و...
ولي من ديدم بنده خدا کلي عرق کرده و نمي دونه چه طوري بهم بگه من م ديدم به برکت دهکده جهاني که اون موقع ها اولاش بود ما که از همه چيز خبرداريم حتي از اون چيز هايي که خيلي زود بود. گفتم بهش بگم "ميدونم" وراحتش کنم خلاصه برگشتم بهش گفتم :"بابا جون ميدونم چي ميخوايي بگي"
با تعجب گفت: ميدوني!
خلاصه بهش ثابت کردم که ميدونم که اسرار مردونه چيه وحتي آگاهش کردم که ميدونم وضع خانوم ها چه طوريه .ديدن قيافه بابام توي اون لحظه خيلي ديدني بود. لعنت به اين شرم ما ايراني ها توي اين جور مسائل که آخرش کار دستمون ميده.
نمي دونم بابام در مورد دوتا داداش بزرگترم چي کار کرده شايد اون ها هم همين کار رو با هاش کردند.
بر گرديم به زمان حال .حالا اما ديگه خجالت و شرمي در کار نيست .اين من هستم که بايد دوباره صاف کاري هام رو شروع کنم.
خلاصه من هم برگشتم در مورد اينکه کيه به من زنگ ميزنه توضيح بدم.
خوب قدم اول اين بود که قيافه مظلوم وحق به جانب خودم ، و جلوي خنده ي خودم رو بگيرم تا ببينين چي ميشه.اصلا کي بوده ؟چه جوري فهميده با من کار داره؟ کي فهميده.فکر کردم ببينم از کي تا حالا سوتي ندادم.اصلا هيچ سه کاري اي يادم نيومد.پس با اعتماد به نفس راه انکار رو پيش گرفتم تا تا حد ممکن کمتر محکوم شم.ميگن ديوار حاشا بلنده.وتازه قيافه گرفتن وفيلم بازي کردن جلوي پدر ومادر هيچ فايده اي نداره حتي اگه آلن دلون باشي باز هم پدرت مي فهمه داري سرش رو کلاه ميذاري .اگر هم خودش رو به نفهمي ميزنند براي اينه که دوستتون دارند.
خلاصه ما فهميديم يه دونه از اين بي کار ها بوده الکي يه شماره ميگيرند تا شانسي با يه نفر حرف بزنند و با باباي ما شروع کرده به سلام احوال پرسي و باباي من هم بر گشته به طرف گفته اوني که باهاش کار داري الان نيست!!!!!!
آخه من چي بگم خوب معلومه که دوباره يارو زنگ ميزنه و دفعه بعد هم بابا ما دوباره گوشي رو بر ميداره و پيش خودش متمئن ميشه که ما دوباره رفتيم سراغ از اين کارا.
حالا اين جريان مال کي بوده؟ دو ماه پيش.وچون يه چند روزيه دوستان قديمي ياد ما افتادند.و تلفون بارونمون کردند حتي اون هايي که مثلا قطع رابطه کرده بودند زنگ خطر پدرانه به صدا در اومده واقاي پدر اومده تا در اين باب با ما سخن بگويد.
اينجاش که يارو نه دوست من بوده ونه من تا حالا باهاش حرف زدم و حالا قراره به خاطر اون مجازات بشم(که نشدم)خيلي برايم زور داره."آش نخورده و دهن سوخته"
خوب بعد از اينکه تلويحا" قبول شکست فر مودم گفتم که :
من که نمي دونم ولي حالا فرض کنيم که شما (بابا)درست ميگيد.چي کار کنم؟
آقاي پدر مهربانانه گفت که من توي اين جور موارد روشن فکري عمل ميکنم.پس اصلا بهت نميگم که چيکار کني.فقط يادت باشه که زياد جدي نگيري چيز هاي واجب تري هم توي زندگيت هست.
پوز ما که کش اومده بود ،بيشتر هم کش اومد.وبعد يه مثال زد از پسر همکارش که توي دانشگاه با يه دختر کُرد اشنا ميشه وتيريپ عاشقي ميريزند و کار به ازدواج و بعد هم کار به طلاق و بعد هم هردو از دانشگاه زده ميشند نه اين ميره دانشگاه نه اون خلاصه ديگه هيچي نابودي.(چقدر داستانه آموزنده اي مثل سريال هاي تلويزيون.به نظرتون تکراري نيومد؟)
ما که متنبه شديم با اين نوازش هاي پدرانه و اينکه خيال آقاي پدر راحت شد که پسرش هيچ رقمه راه کج رو نميره و مجلس به خير وخوشي وبا حيرت ما از اينکه چه باباي با حالي داشتيم، تموم شد. اتفاق اين جمعه اين بود که فهميديم باباي انقدر معرفت داره که الکي وسر تعصب بازي و دينداري الکي حال پسرش رو نگيره .
ميخواستم بگم که هر چيزي بشه هر بلايي سرمون بياد هر کاري که بخواهيم بکنيم.
هر منجلابي که توش گير کنيم .هر اتيشي که بسوزانيم آخر آخرش پايگاه وپناه گاهمون
همون خونه مون وخانواده مونه.هيچ وقت امن تر از اونجا گير نمياد.
البته تا وقتي که خودمون نيمه گمشده مون رو پيدا کنيم وبا هم بشيم يه پا پايگاه وپناهگاه.
مخلص همه م ح م د
زت زياد
جاي شما خالي!

بدون شرح!

توضيح وتوجيح!
دوستي که کلي به من لطف داره و چند دفعه بهم اي-ميل هم زده و در مورد وبلاگ باهم بحث کرديم.دوباره امروز يه اي-ميل زده وگفته اين چرت وپرت ها چيه نوشتي؟
و بعد هم گفته داستان بودن يا نبودنت مثل فيلم "ديگران" شده و چيز هاي ديگه.

بايد بگم دوست خوبم حالا که دوباره خوندمش بايد بگم کاملا حق با توست من هم اون فيلم رو ديدم.و اتفاقا داستان من هم شبيه اونه.ولي يه چيزي،
شما که وقت گذاشتي و وبلاگ من رو خوندي (من هم قبول دارم چرت وپرت زياد ميگم ولي حالا) يه بار ديگه سه مطلب آخري که پابليش شده باهم و در کنار هم بخون.
اگه اون چيزي رو که من مي خواستم بگم نفهميدي
اون وقت منِ نويسنده ي ناشي مجبورم معني نوشته ام رو برايت بگم...
توي داستان" شکلات" که شبيه يکي از داستان هاي کوتاه روزنامه ايه مي خواستم بگم که همه ما دوران کودکي خوبي داشتيم و اگر هم بد بوده ولي باز هم دلمون واسش تنگ ميشه. اما حس خوب زندگي شيرين رو توي همه ما ها و توي سن سيزده چهارده سالگي ميکشند يعني دوران بچگي مون رو مي کشند.و اين مردن رو توي "بودن يا نبودن" تعريف کردم.
حالا مي خوايد بدونيد از کي اين قتل ها شروع شده. چه کسي باعث شده از فکر داشتن يه زندگي خوب و همون چيزي که توي بچگي جزيي از آرزو هامونه بيرون بريم .
باعث وباني اين مجلس سهراب کشي همونه که با هاش مصاحبه کردم خودِ "شخصيت فرهنگي" وآدم هايي مثل اون.