Sunday, November 24, 2002


42 درجه تب!
آمقولومرضا(انفولانزا)ي سگيي گرفتم.نه درست حسابي تب مي کنم نه خوب ميشه!
از نوع افغاني بد تره شايد مال مغلستان يا يه جاي ديگه باشه. چون درست وحسابي مريض نشدم روزه رو بايد بگيرم( بابا بچه مسلمون)... من اعتقاد دارم هر غلتي خواستي بکن ولي چار رکعت نمازت و روزه ات رو بايد بگيري!
شايد بعدا بيشتر توضيح دادم ولي من ميگم بايد توي همه کاري تعادل برقرار کني هرچند خودم زياد عمل نمي کنم.
برم سر اين سر درد که قطع نميشه . حدودا" دوسال و نيم بود که مريض نشده بودم حالا هم که شدم مرض ان دماغ گرفتم! يعني که فقط آب تو بينيم جمع ميشه و بعد با يه عطسه حسابي همش ميزنه بيرون(دوست داريد بيشتر حالتون رو بهم بزنم؟)

خوب وقتي مريض هستيم چون آب کمتري مي خوريم پس مواد دفعي توي روده بزرگ بيشتر مي مونه تا هرچي آب داره جذب بشه چون شما که عقل تون نمي رسه که بايد چي کار کنيد و توي بستر بيماري مي مونيد و مواد غذايي هم توي روده بزرگ مي مونه به خواطر تجزيه هرچه بيشتر اون مواد بوي بد تري ميگره اونوقته که کافيه يه چس کوچولو بديد اون وقت ميشه شمارو در اون حالت درد رده ي حيواناتي چون راسو به حساب آورد!!! براي همينه که مامانتون زياد بالاي سرتون نمي مونه چون حالت مسموميت با گاز بهش دست ميده!!!! و شما که بخاطر بيماري از قدرت بويايي تون کاسته شده هيچ نمي فهميد! پس وقتي مريض ميشيد آب هم به مقدار کافي بخوريد...

کاملا مشخصه که تب دارم

چون دماغم گرفته صدايم به کل عوض شده ( خيلي صدات قشنگ بود حالا ديگه چي شده!!!)و اين باعث شد يه چيزي رو از دست بدم... وقتي بعد از ظهر تلفن زنگ زد و من جواب دادم و با اون صداي تو دماغي گفتم بله بفرماييد طرف مثل اينکه نشناخت مردد بود که چي بگه آخرش حرفي نزد و چون دوباره زنگ زد من فهميدم کي بود
"آخه لامسب تو که يه عمره داري صداي من رو از پشت تلفن ميشنوي حالا که يه ذره عوض شده نميشناسي؟"
خب از بس من خوش شانسم البته اگه کار به صحبت مي کشيد حتما الان سرم بيشتردرد ميکرد!!!

بهترين کار اينه که آخر شب بخور بدم وبخوابم . ديگه با اين صدايم سر صف سرويس دانشگاه و توي سرويس هم نمي تونم مزه بپرونم نمي دونم چي کار کنم)))):

دوست دارم برم تو رخت خواب و تخت بخوابم و واسه سحر هم بيدار نشم ولي چون از ظهر تا حالا همش خواب بودم کلي کار عقب مونده دارم... چقدر بچگي هامون خوب بود چقدر راحت بوديما

زت زياد.

Saturday, November 23, 2002

وَقايع إتّفاقيه
از نوشته هاي اون زير معلومه که من توي اين دو هفته که از دهکده جهاني دور بودم چي کار مي کردم و چگونه روزگار مي گذروندم.الان مثل آدمي که از هيچ جا خبر نداره اومدم نشستم پشت اين دستگاه کوفتي تا ببينم چه خبره... ولي اما خبر هاي مهم تر پيش خود منه!!!
اگه اصفهاني باشيد تا حالا چيز هايي شنيديد يا خودتون اونجا بوديد.ولي من شنيدم و کامل هم شنيدم ولي اگه کم يا زياد شنيدم شما با يه اي-ميل نا قابل من و ديگران رو بيشتر مطلع کنيد که توي ماه رمضون يه صواب مشتي در بهشت وا کون ببريد!!!!
...
جمعه اول آذر قرار بود يه راهپيمايي دانشجويي مردمي به همون دليلي که بقيه جاها برگذار کردند اينجا هم برگذار بشه و مثل هميشه وهمه راهپيمايي هاي اعتراض آميز اخرش بايد بزن بزن بشه ديگه. ولي تو اصفهان فرق داره چون از دم دانشگاه تا اون پايين سرازيريه تا ملت برسند اول چارباغ بالا سرعتشون حسابي رفته بالا پس در گيري اجتناب نا پذيره و ضمنا" اگه ما اينجا يه عتيقه داشته باشيم که هميشه با گروهش حاضر باشه تا براي تو سر مردم زدن با نيروي انتظامي عزيز همکاري کنه. بيشتر اصفهاني ها سر کرده گروه فشار اصفهان حضرت" کميل کاوه" رو ميشناسند من که نشنيدم ولي اگر اونا نبودند که بزن بزن نمي شد که... تنها چيزي که کاملا قابل ديدند بود اين بود که باتوم و چماغ بود که به سر جوون هاي مردم ميزدند... توي خيابان نيکبخت که وسط هاي چارباغ بالاست در خونه هارو باز گذاشته بودند تا براي فرار ملت راهي وجود داشته باشه وبعد که حسابي تو سر شون خورده بود از بالاي پشت بام شعار مي دادند...شعار ها يه چيزي تو مايه هاي
"مرگ بر شاه" يا "مرگ بر بختيار " بوده فقط با اسامي امروزي!!!!...
راهپيمايي ساعت ده صبح قبل از رسيدن اتوبوس هاي مردم محترم "حومه" ي اصفهان و "دهات" اطراف براي شرکت در نماز جمعه "شهر" اصفهان برگزار شده ونمي دونم که چقدر طول کشيده... حالا اين وسط من کجا بودم ؟ بعله ما داشتيم امتحان ميان ترم فيزيک ميداديم با دو درجه "تب" و زکام شديد...البته امتحانم خوب شد ولي ناراحتم که صحنه هايي ناب براي گزارش کردن رو از دست دادم...
و اما من توي روزنامه ها و اخباري که در ايران پخش ميشه چيزي نه خوانده ام ونه شنيده ام فقط توي بعضي از روزنامه ها از به درگيري کشيده شدن راهپيمايي دانشجوهاي اهواز و يه چند جاي ديگه بود ... خبر هارو بايد يواش يواش شنيد يهو که نميگن...

ميخوام يه مقايسه کنم . با اينکه زياد اين جريانات اخير جدي نيست شما فکر ميکنيد چن هزار نفر بودند مثلا تو همين اصفهان... اگر پنج هزار نفر هم که بودند ( که نبودند)تاثيري نمي تونه داشته باشه...
مي خواستم اين حرکت هاي الان مردم رو با اون موقع که بهش ميگن زمان انقلاب مقايسه کنم. از بزرگتر ها، تو فاميل، توي تاکسي، تو صف نون شنيديم که در مورد اون موقع چي ميگن و چه نظري دارند. مثلا بعد از دادن چند تا فحش به خودشون وبعضي ها معلوم ميشه که اون موقع اصلا نمي دونستند که دارند چي کار ميکنند يا آخرش چي ميشه...
يه راننده تاکسي ميگفت(اون ميگفت گردن من نذاريد): "اون موقع که نفت رو بشکه اي 35 دلار ميفروختيم و خوشي بد جور زده بود زير دلمون يه سر گرمي ما اين بود که صبح اول وقت بريزيم توي خيابون و هرچي بقيه شعار ميدند ما هم همون رو بگيم اصلا نمي دونستيم که داريم چي کار ميکنيم."
ولي حالا چرا؟ حال که اون دانشجوي شهرستاني که از گشنگي و فقر از ته دلش داد ميزنه و صورتش رو ميگيره جلوي ضربات باتوم و چماق به چي فکر ميکنه؟ . اون که نه ماهواره داره که وق وق هاي اون فراري ها و سلطنت طلب هاي کم عقل رو شنيده باشه ونه دلش رو به جمله ي"پسرم صبر کن همه چيز درست ميشه" يا " ما هستيم ديگه شما ناجي نمي خواهيد" خوش کرده . مياد کتک ميخوره و ميگه اگه من بميرم که برام بهتره شايد براي چار نفرهم بهتر بشه... اين ديگه از سر شکم سيري نيست.
اونوقت مسؤل مملکت ميگه اينها بوي دلار آمريکايي خورده به دماغشون...
خوش به حال اون هايي که بوي دلار نفت ايراني از توي جيبشون مياد.
...
ميبينم که حرف هاي بو دار ميزنم .نه ؟خوب هميشه محيط اطراف روي فکر آدم اثر ميزاره ديگه... اگه يه ذره تند شده با يه ليوان آب بخوريم که دهنمون نسوزه... هر چند دلمون بيشتر مي سوزه.

يا حق.

توضيح: اينکه اين متن رو در طول 15-16 روز گذشته که اشتراک اينترنت نداشتم نوشتم يعني هر وقت که دست و دلم به نوشتن ميومد. واصلا هم تصميم نداشتم که بذارم تو وبلاگ ميبينيد که تاريخ نداره فقت هر خطي که کشيدم يعني اين نوشته در يه زمان جدا نوشته شده.مخلص شوما م ح م د

صد سال تنهايي
يا خاطراتِ زمانِ دوري!
ميگن هراعتيادي رو ترک کني به يه چيز ديگه معتاد ميشي.حالا حکايت منه... چت زدن رو ترک کردم حالا به نوشتن افکارم معتاد شدم البته به قول يارو تا باشه از اين اعتياد هاي خفن نه از اون کوفتي ها... خلاصه حالا که ما پول نداريم اشتراک بخريم ، ميتونم که چرت و پرت بنويسم... خرجي هم که نداره... شايد گذاشتم تو وبلاگ... ببينيم خدا چي ميخواد فعلا که دوباره دارم نيمه افسرده ميشم...اَاَاَاََََََََـــ|||ًٌٍٍ«
-----------

دلم مي خواد دستم رو مشت کنم هرچي
زور دارم تو مشتم جمع کنم و بکوبمش
به زمين ، فرقي نداره، توي باغچه باشه يا
روي موزاييک هاي دم خونه يا کف اتاقم ،
همش زمينه ديگه فقط ميخوام بگم اي اونجايي
که روت دارم زندگي ميکنم ، دوستت ندارم.
خيلي دلم پره .پ...ر....پر از چي نميدونم.
پس اون مشت محکم رو زدم به زمين.
انگار که از من ناراحت شده باشه برگشت بهم گفت:
مگه آزار داري ديوونه.الکي کتک ميزني چيکار؟!!!!
من بهش گفتم: دوستت ندارم .چرا انقدر من بايد ناراحت باشم
اون هم روي تو، تو که بايد همه چي به ما ها بدي
ولي من که چيزي نمي بينم.
زمين بهم گفت :بي انصاف من بايد به تو مشت بزنم ، منم که دارم از بين
ميرم .تو براي من چي کار کردي.بهش گفتم که قرار نيست به وضع محيط زيست
و کوفت و زهر مار فکر کنم . خودم اين همه درد دارم.
--------------
رفتم سراغ نياز مندي هاي همشهري که ميزارند لاي روزنامه ها و مجاني ميدند
دست مردم .توي قسمت آگهي هاي استخدام شروع کردم به گشتن:
-ويزيتور مجرب باسابقه

-تايپيست خانوم آشنا به اينترنت و چت زير بيست سال

-دونفر ويزيتور خانوم با مزاياي کافي.

-به ما بپيونديد با پورسانت عالي

-به يک فروشنده ترجيحا" خانوم و ترجيحا"جوان نياز منديم.

-اگهي هاي مارا پخش کنيد ، هر برگ چهار تومان!

-به يک ابدار چي با مدرک حداقل فوق ديپلم به صورت نيمه وقت نيازمنديم.

-شرکت ... به يک مهندس عمران با هشتاد سال سابقه کار نيازمند است.

-به دونفر دوشيزه براي کاري نيازمنديم.

و...

و...
...
--------------------
حالم به هم خورد . ميگم بد نيست بعد از ظهر ها برم توي يه شرکت تي بکشم و چايي بريزم.بالا خره از الافي که بهتره.يعني حتما بايد اين کار رو بکنم .وگرنه وقتي مهندس شدم و کار گيرم نيومد نمي تونم برم ابدار چي بشم که اونوقت يه مهندس بيکار خيلي بد تره.شايد از شانس ما شرکته يه خانوم منشي با حال داشت و...
-----------------------
راستش الان که اين ها رو مي نويسم هنوز اشتراک اينترنت نگرفتم.پولش توي جيبمه ولي دلم نمياد ... ياد اون آخرش که ده ساعت ، بيست ساعت يا پنجاه ساعت اشتراکم تموم ميشه ومي مونم تو خماري ... خيلي بده . وحشت... ناکه .
دارم فکر مي کنم برم پول اشتراک اينترنت که تو جيبمه بدم و هفت هشتا اسپري رنگ بخرم و با هاشون ميزم و تختم رو رنگ کنم .قشنگ ميشه... رنگ آبي نفتي!...
-----------------------------

قيافم رو که توي آينه نيگاه ميکنم ، لبم رو مي بينم که بد جوري
برگشته رو به پايين اينجوري شده ): حتي بد تر .
نشونه نا اميديه. مثل اون موقع ها که حالم ميگرفت .يه زنگ ميزدم به نيما
باهم ميرفتيم قدم ميزديم ... من دستام رو ميکردم توي جيبم سرم رو مينداختم پايين و هي آه مي کشيدم و نيما هم ميگفت...
-----------------------------------

ديگه مشت زدن به زمين يا فحش دادن به زمان هم نمي تونه کمکي بکنه .
کاش يکي بود باهاش حرف ميزدم. با اين وضع با خودم هم نمي تونم حرف بزنم .
--------------------------------
دارم فکر ميکنم بعد از ظهرا برم توي يه پيتزا فروشي تو چار باغ بالا کار کنم .
بهتر از الافيه. ا...ه ديگه خيلي کسل کننده شدم ، مثل زندگي...
------------------------------
ساعت نه شبه ، حال نوشتن ندارم ... آسمون...بارون
...قشنگه...حوصله...ندارم...با ... آشتي کردم ... ولي من که باهاش قهر نبودم... اون بامن قهر کرده بود...
-------------------------------
پنج دقيقه اينترنت از يه بنده خدايي قرض کردم.البته بهم بدهکار بود.وبلاگم 598تا بازديد کننده داشته...598 براتون آشنا نيست.لعنت به اين وضعيت...دلم نمياد بگم لعنت به اين زندگي يعني هنوز نه...
---------------------------------------
دلم مي خواد بخوابم، ولي نميتونم ،خوابم نمي بره شايد نتونم اين ياداشت هارو تو وبلاگ بذارم... در اينجا من در اوج نا اميدي فرو رفتم.اين حسيه که هر چند وقت يه بار سراغم مياد ... فکر کنم براي ادامه زندگي مفيد باشه باعث ميشه انرژي از دست رفته رو دوباره بدست بيارم... خيلي زيادي زررر مي زنم...
-------------------------------------------------------------------
...
-----------------------------------------------------------------------
همه برگاي درختاي خيابون ريخته اون هايي هم که برگ دارن همش بد رنگ و کثيفه نه زردي هست نه قرمزي شايد سياه باشه...
حداقل مريض هم نميشم که بيفتم توي تخت خواب ومجبور شم استراحت کنم...بيشتر راه ميرم ... يه عکس العمل خانوادگيه توي خانواده ما هر وقت زياد فکر ميکنيم زياد هم راه ميريم.مسئله هاي سخت فيزيک رو نمي تونم بدون راه رفتن حل کنم...
راستي من به چي فکر ميکنم که انقدر راه ميرم؟... چهار هزار و سي و هشت مر تبه دور اتاقم راه رفتم...
------------------------------------------------------------------------------------
کاش ...
-------------------------------------------------------------------------------------------
توي هفته قبل بعد از اتفاقاتي که افتاد ، هم توي ايران هم تو خارج . همه ميگفتند که منتظر باشيد اگه عراق و آمريکا با هم جنگ نکنند . حداقل تو ايران يه بزن بزن حسابي راه مي افته . پس کو ؟ شايد باعث بشه از اين روز مرگي در بياييم . ولي فعلا" خبري نيست...
خيالتون هم راحت باشه . به اين زودي ها هم خبري نميشه . فقط ملت و مسئولين مثل لاط هاي کلاه مخملي بلدند واسه هم إفه بياند ، الکي شولوغش کنند .بعدش هم هيچ خبري نميشه... به قول ابراهيم نبوي : ما تو ايران جون ميکنيم توي ترکيه وافغانستان وضع خوب ميشه و مثلا دمکراسي به جريان مي افته.اخرش هم بايد بريم افغانستان سرايدار بشيم ... واقعا" که دنياي مزحکيه(درست نوشتم؟)
20دقيقه از داداشم اشتراک اينترنت قرض گرفتم... هنوز حوصله ندارم که برم بخرم... خيلي خوب شد، تونستم جواب اي-ميل يه نفر رو بدم همون که...
شرمنده بقيه شدم که نتونستم حتي اي-ميل شون رو بخونم راستش حوصله نداشتم، اون يه دونه هم چون از نون شب واجب تر بود و بايد جواب ميدادم...خودش که نيست ، صداش هم که دريغ ميکنه ديگه اي-ميلش هم جواب ندم که ديگه هيچي...
...ميبيند که حالم داره بهتر ميشه بعد از روزي دوخط، سه خط نوشتن امروز، هم از نا اميدي حرف نزدم هم اينکه بيشتر نوشتم... خدا همه ما رو شفا بده... إنشا اَ...

--------------------------
سََتُخْ نِهَو مُچُعِلگ مَولُقه چيخِف نِمذَ دارُلُفِسهُ تهنبح رزتشگا
نلموغکوپ شسک قمختح لبزر جکن بطس البغ ونمگچـ...
-------------
گربه ي من...
گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
يه توپ داره قلش ميده
ميگيره و باز ولش ميده

گربه ي ليلي باهوشه
اما زياد بازي گوشه
يه توپ داره رنگ و وارنگ
ميزنه به شيشه دنگ و دنگ

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
شبها هميشه وقت خواب
ميره ميخوابه تو رخت خواب

گربه ي پوري شيطونه
هي ميره بيرون از خونه
شبها کنار حوض ميره
ميشينه و ماهي ميگيره

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
منظم و مرتبه
مثل خودم مؤدبه

گربه ي مصطفي بلاست
بهانه گير و بد اداست
راه ميره و غر مي زنه
ميخوره و نق نق ميکنه

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
آسه مياد آسه ميره
جوجه ها رو نمي گيره

گربه ي مهدي ناقلاست
دشمن مرغ و جوجه هاست
مرغه ميگه: قد قد قدا
وايسا عقب جلو نيا

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
به چيزي دست نمي زنه
نميندازه نميشکنه

گربه ي اکبر فضوله
به بازي گوشي مشغوله
هر چيزي که هر جا باشه
يا ميريزه يا مي پاشه

گربه ي من ناز نازيه
همه ش به فکر بازيه
اينهمه همبازي داره
دوستهاي نازنازي داره
شعر از :پورنگ

حالا گربه من که اينهمه خوبه پس چرا انقدر اذيت ميکنه؟!...هـان؟؟؟
دهنم سرويسه ...
جلو ي من ميره ريسه...
شلوارم خيسه...
پـولو تو ديسه...
يه کي واسم کرده دسيسه...
چرا کارام هي ميشه سه...
چي چي داري توي کيسه...
اين افسانه ي نارسيسه...
صدايي که لاستيک پنچر ميده پيسه...
اوني که به بستني مي زنند ليسه...
يه لبخند بزن تا مردم نگند طرف تو محبت خسيسه...
...
شعر از :م ح م د(ممد)
چون پس فردا امتحان ميان ترم فيزيک دارم اين شعرا رو نوشتم
ربطش هم اينه که آدم مي فهمه يه به اصطلاح دانش جو چقدر به درس خوندن
اهميت ميده...
تازشم انقدر مشغول درس خواندن هستم که وقت نمي کنم برم اشتراک اينترنت بخرم.
شايد اين ياداشت هارو بيست سي سال ديگه گذاشتم تو وبلاگ...
امروز يه چيز خيلي مهم کشف کردم... به هيچ کس نميگم .انقدر مهمه که
نگو و نپرس. اصلا عجيب ناکه... شاخ در نياوردم خيليه... انقدر مهمه که اگه
به صدام بگن تو کونش عروسي ميشه...
ووووووووووه...اوووووووووووفـ...ـ
مي بينيد که حالم خوب شده .خفن
-------------------------------------------------------------
دوباره من وَخزادَم(به قول اصفهاني ها).يعني نمي تونم يه جايي بشينم...مثل اينکه موضوع يه کم جدي شده... جريان راپيمايي و بزن بزن ديروز جمعه واينکه من کجا بودم
و چقدر اصفهاني ها اهل شلوغ کاري هستند رو مي زارم براي عصر که رفتم اشتراک خريدم تا توي يه بخش جدا گانه در موردش بنويسم...
خلاصه آقا و خانوم ديروز يه خبر هايي شده ... اخ تا عصر چي کار کنم ديگه عصر مواد(اينترنت)بهم ميرسه!!!!
بالا خره دوران فطرت ما هم تموم شد و من دارم دوباره يه وبگرد(بر وزن ولگرد)حسابي ميشم... سلام دهکده ي جهانيِ کوچـک.
مخلص همه م ح م د

زت زياد