از روزي که مردم دلتنگي ام چندين برابر شده است. يادت هست ؟
حتي آن روز ها که تمامي ثانيه هايش را در باهم بودن خرج مي کرديم
، آرام و بي صدا مي گفتمت که دلتنگم.و اين دلتنگي لعنتي هيچ گاه رهايم نکرد
تا لحظه مرگ! يک دل تنگي افسانه اي و کش دار که حتي ازدواجمان نيز آن را کمرنگ نکرد...
دوستت دارم» شيرين ترين جمله اي است که در اين مکان عجيب برايت مي نويسم.
وقتي تازه «زير خاکي» شدم ، قديمي تر ها تشر ميزدند که چرا هنوز به آن بالا فکر مي کني.در اينجا انديشيدن به آن بالا چندان خوشايند نيست.
مَردم ، اينجا هم دوست دارند که به داشته هايشان فکر کنند تا نداشته هايشان.
«بالا» يک اصتلاح زخم خورده است که اندوه وافسوسي غريب را در خود نهفته دارد.
«زير خاکي» هم اصطلاح اين طرف خط فاصله است. اين طرف خط يعني يک قدم بعد از آخر خط . يک قدم آن طرف تر از همه بايد ها ونبايد ها.
وقتي مُردم نگاهم جا ماند روي چشمان بهت زده ات. آخرين تصويري که يادم مانده همان چشمان ترسان توست که در لحظه مرگ من دست پاچه بود و نمي دانست چه بايد بکند؟! عجيب بود که بعد از مرگ نيز خاطره ات مثل روز هاي نامزدي برايم رنگي بود و برق ميزد.
دانه، دانه خاک هايي که مي ريخت روي صورتم را حساب مي کردم تا بتوانم بفهمم که در چه لحظه اي «بالا »را براي هميشه ترک مي کنم.
«عادت »هم واژه عجيبي است. هرچه کردم که عذابم ندهد رهايم نکرد، حتي بعد از مرگ. جوانک را حتما مي شناسي. همان که چهار هفته قبل از مرگ من در رود خانه غرق شده بود. نوه خاله ات را مي گويم. عجب حکايت غريبي بود که جخ بعد از چهار هفته آمدم همان جايي که چهار هفته پيشتر ش ، آرام به جنازه پسرک نگاه مي کردم و سيگار ميکشيدم.
حالا تنهايي مرا باش! انگار نه انگار که مرده ايم. دور و برم شلوغ است و قديمي ها ميگويند قبل از اينکه تو مرا فراموش کني و ديگر بار ازدواج کني، من تو را فراموش خواهم کرد و اينجا در اين خراب چال دلم گرفتار مي شود.اما خودت مي داني که من آدم کله شقي هستم همان اولش گفتم نه و هنوز هم سر حرفم ايستاده ام .چند روز پيش چند تا قبر آن طرف تر زن جواني را ديدم که چادر گل گلي سرش بود ، عين تو . پارچه چارقدش همان بود که مادر بزرگ براي تولدت خريده بود . يک لحظه دلم لرزيد. همان جا زير لب گفتم « خدا يکي، عشق هم يکي، براي ما بالا و پايين ندارد.»
بعد از ظهري داشتم توي گورم قيلوله ميکردم که همان پسر جوان با خنده
گفت:« فاميل! خدا يکي ، عشق هم يکي يکي...!» مگسي شدم و يک وري خوابيدم
تا چشمم به چشمان وق زده اش نيفتد. هنوز موريانه ها به چشمانش نرسيده اند.
من نگران قلبم هستم. اگر آن را هم موريانه بخورد . ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم .
اينجا ميگويند ، اگر خيلي عاشق باشي و وفادار ، قلبت سالم مي ماند .
عزيزکم! من هنوز همان گونه وفادارم به عهدمان . انتظار پايبندي را از تو ندارم ،
اما بگذار چون گذشته دوستت داشته باشم.
اين قدر از من نترس، شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت که همين هارا بگويم،
اما از ترس ، جيغ زدي و از خواب پريدي. نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي اما
به خدا من همان عاشق قلندر سابق ام. فقت کمي مرده ام ... همين!
"ضميمه رايگان حيات نو -آخر هفته-، ششم ارديبهشت، صفحه عشق و مرگ!"
خودمونيم ها کُپ زدن هم حال ميده ها! مثل وقتي که تمرين هاي سخت نقشه کشي رو از رو بقيه کپي مي کني!
يا حق