Monday, November 25, 2002

نامه يک عاشق مرده به معشوق زنده!
از روزي که مردم دلتنگي ام چندين برابر شده است. يادت هست ؟
حتي آن روز ها که تمامي ثانيه هايش را در باهم بودن خرج مي کرديم
، آرام و بي صدا مي گفتمت که دلتنگم.و اين دلتنگي لعنتي هيچ گاه رهايم نکرد
تا لحظه مرگ! يک دل تنگي افسانه اي و کش دار که حتي ازدواجمان نيز آن را کمرنگ نکرد...

دوستت دارم» شيرين ترين جمله اي است که در اين مکان عجيب برايت مي نويسم.
وقتي تازه «زير خاکي» شدم ، قديمي تر ها تشر ميزدند که چرا هنوز به آن بالا فکر مي کني.در اينجا انديشيدن به آن بالا چندان خوشايند نيست.

مَردم ، اينجا هم دوست دارند که به داشته هايشان فکر کنند تا نداشته هايشان.
«بالا» يک اصتلاح زخم خورده است که اندوه وافسوسي غريب را در خود نهفته دارد.
«زير خاکي» هم اصطلاح اين طرف خط فاصله است. اين طرف خط يعني يک قدم بعد از آخر خط . يک قدم آن طرف تر از همه بايد ها ونبايد ها.

وقتي مُردم نگاهم جا ماند روي چشمان بهت زده ات. آخرين تصويري که يادم مانده همان چشمان ترسان توست که در لحظه مرگ من دست پاچه بود و نمي دانست چه بايد بکند؟! عجيب بود که بعد از مرگ نيز خاطره ات مثل روز هاي نامزدي برايم رنگي بود و برق ميزد.

دانه، دانه خاک هايي که مي ريخت روي صورتم را حساب مي کردم تا بتوانم بفهمم که در چه لحظه اي «بالا »را براي هميشه ترک مي کنم.

«عادت »هم واژه عجيبي است. هرچه کردم که عذابم ندهد رهايم نکرد، حتي بعد از مرگ. جوانک را حتما مي شناسي. همان که چهار هفته قبل از مرگ من در رود خانه غرق شده بود. نوه خاله ات را مي گويم. عجب حکايت غريبي بود که جخ بعد از چهار هفته آمدم همان جايي که چهار هفته پيشتر ش ، آرام به جنازه پسرک نگاه مي کردم و سيگار ميکشيدم.


حالا تنهايي مرا باش! انگار نه انگار که مرده ايم. دور و برم شلوغ است و قديمي ها ميگويند قبل از اينکه تو مرا فراموش کني و ديگر بار ازدواج کني، من تو را فراموش خواهم کرد و اينجا در اين خراب چال دلم گرفتار مي شود.اما خودت مي داني که من آدم کله شقي هستم همان اولش گفتم نه و هنوز هم سر حرفم ايستاده ام .چند روز پيش چند تا قبر آن طرف تر زن جواني را ديدم که چادر گل گلي سرش بود ، عين تو . پارچه چارقدش همان بود که مادر بزرگ براي تولدت خريده بود . يک لحظه دلم لرزيد. همان جا زير لب گفتم « خدا يکي، عشق هم يکي، براي ما بالا و پايين ندارد.»


بعد از ظهري داشتم توي گورم قيلوله ميکردم که همان پسر جوان با خنده
گفت:« فاميل! خدا يکي ، عشق هم يکي يکي...!» مگسي شدم و يک وري خوابيدم
تا چشمم به چشمان وق زده اش نيفتد. هنوز موريانه ها به چشمانش نرسيده اند.

من نگران قلبم هستم. اگر آن را هم موريانه بخورد . ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم .

اينجا ميگويند ، اگر خيلي عاشق باشي و وفادار ، قلبت سالم مي ماند .
عزيزکم! من هنوز همان گونه وفادارم به عهدمان . انتظار پايبندي را از تو ندارم ،
اما بگذار چون گذشته دوستت داشته باشم.

اين قدر از من نترس، شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت که همين هارا بگويم،
اما از ترس ، جيغ زدي و از خواب پريدي. نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي اما
به خدا من همان عاشق قلندر سابق ام. فقت کمي مرده ام ... همين!

"ضميمه رايگان حيات نو -آخر هفته-، ششم ارديبهشت، صفحه عشق و مرگ!"
خودمونيم ها کُپ زدن هم حال ميده ها! مثل وقتي که تمرين هاي سخت نقشه کشي رو از رو بقيه کپي مي کني!
يا حق

مسلمانان مرا وقتي دلي بود
که با وي گفتمي گر مشکلي بود

به گردابي چو مي افتادم از غم
به تدبيرش اميِد ساحلي بود

دلي هم درد و ياري مصلحت بين
که استظهار هر اهل دلي بود

زمن زمن ضايع شد اندر کوي جانان
چه دامن گير يارب منزلي بود

هنر بي عيب حرمان نيست ليکن
زمن محروم ترکي سائلي بود

برين جان پريشان رحمت آريد
که وقتي کار داني کاملي بود

مرا تا عشق تعليم سخن کرد
حديثم نکته ي هر محفلي بود

مگو ديگر که حافظ نکته دان است
که ما ديديم و محکم جاهلي بود

ديگه وقتي حافظ اين طوري ميگه ما ديگه چي بگيم...

Sunday, November 24, 2002


42 درجه تب!
آمقولومرضا(انفولانزا)ي سگيي گرفتم.نه درست حسابي تب مي کنم نه خوب ميشه!
از نوع افغاني بد تره شايد مال مغلستان يا يه جاي ديگه باشه. چون درست وحسابي مريض نشدم روزه رو بايد بگيرم( بابا بچه مسلمون)... من اعتقاد دارم هر غلتي خواستي بکن ولي چار رکعت نمازت و روزه ات رو بايد بگيري!
شايد بعدا بيشتر توضيح دادم ولي من ميگم بايد توي همه کاري تعادل برقرار کني هرچند خودم زياد عمل نمي کنم.
برم سر اين سر درد که قطع نميشه . حدودا" دوسال و نيم بود که مريض نشده بودم حالا هم که شدم مرض ان دماغ گرفتم! يعني که فقط آب تو بينيم جمع ميشه و بعد با يه عطسه حسابي همش ميزنه بيرون(دوست داريد بيشتر حالتون رو بهم بزنم؟)

خوب وقتي مريض هستيم چون آب کمتري مي خوريم پس مواد دفعي توي روده بزرگ بيشتر مي مونه تا هرچي آب داره جذب بشه چون شما که عقل تون نمي رسه که بايد چي کار کنيد و توي بستر بيماري مي مونيد و مواد غذايي هم توي روده بزرگ مي مونه به خواطر تجزيه هرچه بيشتر اون مواد بوي بد تري ميگره اونوقته که کافيه يه چس کوچولو بديد اون وقت ميشه شمارو در اون حالت درد رده ي حيواناتي چون راسو به حساب آورد!!! براي همينه که مامانتون زياد بالاي سرتون نمي مونه چون حالت مسموميت با گاز بهش دست ميده!!!! و شما که بخاطر بيماري از قدرت بويايي تون کاسته شده هيچ نمي فهميد! پس وقتي مريض ميشيد آب هم به مقدار کافي بخوريد...

کاملا مشخصه که تب دارم

چون دماغم گرفته صدايم به کل عوض شده ( خيلي صدات قشنگ بود حالا ديگه چي شده!!!)و اين باعث شد يه چيزي رو از دست بدم... وقتي بعد از ظهر تلفن زنگ زد و من جواب دادم و با اون صداي تو دماغي گفتم بله بفرماييد طرف مثل اينکه نشناخت مردد بود که چي بگه آخرش حرفي نزد و چون دوباره زنگ زد من فهميدم کي بود
"آخه لامسب تو که يه عمره داري صداي من رو از پشت تلفن ميشنوي حالا که يه ذره عوض شده نميشناسي؟"
خب از بس من خوش شانسم البته اگه کار به صحبت مي کشيد حتما الان سرم بيشتردرد ميکرد!!!

بهترين کار اينه که آخر شب بخور بدم وبخوابم . ديگه با اين صدايم سر صف سرويس دانشگاه و توي سرويس هم نمي تونم مزه بپرونم نمي دونم چي کار کنم)))):

دوست دارم برم تو رخت خواب و تخت بخوابم و واسه سحر هم بيدار نشم ولي چون از ظهر تا حالا همش خواب بودم کلي کار عقب مونده دارم... چقدر بچگي هامون خوب بود چقدر راحت بوديما

زت زياد.