Monday, November 25, 2002

دو کلمه هم از مادر عروس بشنويد،
يا سياستِ عوضي!
خب حالا بعد از يه مدتي که حسابي توي اين شبکه جهاني کوفتي ولگردي و وب گردي کردم و به سايت هاي مورد علاقه ام که دلم واسشون تنگ شده
بود مثل اين که خداس و اين يکي که کولاکه... وقتي حسابي خودم رو خفه کردم مثل بقيه وبگرد ها توي اين روزها و مثل بقيه که فعلا خوره سايت هاي سياسي شدند و البته اون سايت هايي که حرفه اي اند توي سياست بازي، بيشتر طرفدار دارند.
اول از همه به دوست قديمي مون اخبار گويا ي عزيز که با اينکه صفحاتش به سختي بالا مياد ولي هنوز حال ميده ...

بعدي سايت امروز ه که از بس يوني کد نيست اصلا بالا نمياره من که چيزي نديدم بااين کامپيوتر لوبيا خور ماکه نشد شايد شما بتونيد

بعدي سايت ايران امروزه که فکر کنم داخلي نيست مثل گويا ولي اما چيز با حاليه اگه کمبود سياست داريد يه سري بهش بزنيد من اين مطلب رو پيشنهاد ميکنم که خيلي خوب بود...

و اما انتخاب هميشگي من همون بهترين جايه که هم ميشه ازش لذت برد هم باهاش گريه کرد هم کلي خنديد و هم حس خوبي بعد از خوندنش بهتون دست ميده...

اما يه سايت که من تازه پيداش کردم ولي از نظر من چيز مزخرفي بود البته نسبت به بقيه. اين ايران سياسيه که بعضي مطالبش شبيه جکه نه يه مقاله سياسي...و تازه يه جوري هم هست ؛ من که خومشم نيومد

واما ديگراني مثل بي بي سي فارسي و مرور و چند تاي ديگه...
اصلا من چرا انقدر بيخودي لينک دادم؟ شما که همشو بلديد!!!

فقط اميد وارم کار ما وبگرد ها مثل پيرزن هانشه که در مواقع حساس مشغول بافتني بافتن ميشند (يعني فقط نشينيم پشت مانيتور واز اون پشت فکر کنيم داريم کاري ميکنيم)
من نميگم چيکار کنيم فقط ميگم منفعل بودن و بي تفاوت بودن و فکر نکردن يعني مردن!!!! ميتونيد جمعه در تظاهرات روز قدس شرکت کنيد با مخلفاتش
ولي من دوازده روز ديگه رو پيشنهاد ميکنم که حتما برنامه هاي زيادي براش ريختند...

کاش دوباره اشتباهات سه سال پيش تکرار نشه ... يادتون مياد اون تير ماه سياه يادتون مياد چه اشتباهاتي کردند هيچ وقت نبايد اون قدر جدي وبي هدف درگيري درست کرد.نتيجش اين شد که تا سه سال همه جنبش هاي دانشجويي ساکت بشند وهيچ خبري نشه خيلي ببخشيد شيرجه توي آب يخ باعث شد که بد جوري خفه بشيم
حتما ميدونيد چه جوري بايد توي آب يخ شنا کرد ،خيلي آروم... ولي اما الان آب زير صفر درجه اي وجود نداره الان استخر زمان پر از آب جوشه حد اقل اونقدر جوش که اگر با فکر تن به آب نزنيم آب پز شدنمون حتميه!!!!...اما ميدونيد دوازده روز ديگه چه وقتيه،
شانزده آذر ...
نامه يک عاشق مرده به معشوق زنده!
از روزي که مردم دلتنگي ام چندين برابر شده است. يادت هست ؟
حتي آن روز ها که تمامي ثانيه هايش را در باهم بودن خرج مي کرديم
، آرام و بي صدا مي گفتمت که دلتنگم.و اين دلتنگي لعنتي هيچ گاه رهايم نکرد
تا لحظه مرگ! يک دل تنگي افسانه اي و کش دار که حتي ازدواجمان نيز آن را کمرنگ نکرد...

دوستت دارم» شيرين ترين جمله اي است که در اين مکان عجيب برايت مي نويسم.
وقتي تازه «زير خاکي» شدم ، قديمي تر ها تشر ميزدند که چرا هنوز به آن بالا فکر مي کني.در اينجا انديشيدن به آن بالا چندان خوشايند نيست.

مَردم ، اينجا هم دوست دارند که به داشته هايشان فکر کنند تا نداشته هايشان.
«بالا» يک اصتلاح زخم خورده است که اندوه وافسوسي غريب را در خود نهفته دارد.
«زير خاکي» هم اصطلاح اين طرف خط فاصله است. اين طرف خط يعني يک قدم بعد از آخر خط . يک قدم آن طرف تر از همه بايد ها ونبايد ها.

وقتي مُردم نگاهم جا ماند روي چشمان بهت زده ات. آخرين تصويري که يادم مانده همان چشمان ترسان توست که در لحظه مرگ من دست پاچه بود و نمي دانست چه بايد بکند؟! عجيب بود که بعد از مرگ نيز خاطره ات مثل روز هاي نامزدي برايم رنگي بود و برق ميزد.

دانه، دانه خاک هايي که مي ريخت روي صورتم را حساب مي کردم تا بتوانم بفهمم که در چه لحظه اي «بالا »را براي هميشه ترک مي کنم.

«عادت »هم واژه عجيبي است. هرچه کردم که عذابم ندهد رهايم نکرد، حتي بعد از مرگ. جوانک را حتما مي شناسي. همان که چهار هفته قبل از مرگ من در رود خانه غرق شده بود. نوه خاله ات را مي گويم. عجب حکايت غريبي بود که جخ بعد از چهار هفته آمدم همان جايي که چهار هفته پيشتر ش ، آرام به جنازه پسرک نگاه مي کردم و سيگار ميکشيدم.


حالا تنهايي مرا باش! انگار نه انگار که مرده ايم. دور و برم شلوغ است و قديمي ها ميگويند قبل از اينکه تو مرا فراموش کني و ديگر بار ازدواج کني، من تو را فراموش خواهم کرد و اينجا در اين خراب چال دلم گرفتار مي شود.اما خودت مي داني که من آدم کله شقي هستم همان اولش گفتم نه و هنوز هم سر حرفم ايستاده ام .چند روز پيش چند تا قبر آن طرف تر زن جواني را ديدم که چادر گل گلي سرش بود ، عين تو . پارچه چارقدش همان بود که مادر بزرگ براي تولدت خريده بود . يک لحظه دلم لرزيد. همان جا زير لب گفتم « خدا يکي، عشق هم يکي، براي ما بالا و پايين ندارد.»


بعد از ظهري داشتم توي گورم قيلوله ميکردم که همان پسر جوان با خنده
گفت:« فاميل! خدا يکي ، عشق هم يکي يکي...!» مگسي شدم و يک وري خوابيدم
تا چشمم به چشمان وق زده اش نيفتد. هنوز موريانه ها به چشمانش نرسيده اند.

من نگران قلبم هستم. اگر آن را هم موريانه بخورد . ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم .

اينجا ميگويند ، اگر خيلي عاشق باشي و وفادار ، قلبت سالم مي ماند .
عزيزکم! من هنوز همان گونه وفادارم به عهدمان . انتظار پايبندي را از تو ندارم ،
اما بگذار چون گذشته دوستت داشته باشم.

اين قدر از من نترس، شب سوم بعد از مرگم آمدم به خوابت که همين هارا بگويم،
اما از ترس ، جيغ زدي و از خواب پريدي. نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي اما
به خدا من همان عاشق قلندر سابق ام. فقت کمي مرده ام ... همين!

"ضميمه رايگان حيات نو -آخر هفته-، ششم ارديبهشت، صفحه عشق و مرگ!"
خودمونيم ها کُپ زدن هم حال ميده ها! مثل وقتي که تمرين هاي سخت نقشه کشي رو از رو بقيه کپي مي کني!
يا حق

مسلمانان مرا وقتي دلي بود
که با وي گفتمي گر مشکلي بود

به گردابي چو مي افتادم از غم
به تدبيرش اميِد ساحلي بود

دلي هم درد و ياري مصلحت بين
که استظهار هر اهل دلي بود

زمن زمن ضايع شد اندر کوي جانان
چه دامن گير يارب منزلي بود

هنر بي عيب حرمان نيست ليکن
زمن محروم ترکي سائلي بود

برين جان پريشان رحمت آريد
که وقتي کار داني کاملي بود

مرا تا عشق تعليم سخن کرد
حديثم نکته ي هر محفلي بود

مگو ديگر که حافظ نکته دان است
که ما ديديم و محکم جاهلي بود

ديگه وقتي حافظ اين طوري ميگه ما ديگه چي بگيم...