ورونيکا نمي دانست چه بگويد، اما واژه هاي زن ديوانه در نظرش عاقلانه بود.
که مي داند، شايد او همان زني باشد که نيمه برهنه در خيابانهاي ليوبليانا
ديده شده بود.
زدکا گفت:«مي خواهم داستاني برايت بگويم.يک جادو گر قدرتمند که
مي خواست سراسر يک پادشاهي را نابود کند، يک معجون جادويي در
چاهي ريخت که تمامي ساکنان شهر از آن مي نوشيدند. هر کس از
آن آب مي نوشيد ، ديوانه مي شد. صبح روز بعد ، همه مردم از آب
آن چاه نوشيدند و همگي ديوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که
چاه ويژه ي خود را داشتند، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.
شاه نگران شد و سعي کرد با صدور يک سلسله فرمان براي حفظ امنيت ملي
و سلامتي عمومي، مردم را مهار کند. اما پليس ها و کاراگاه ها هم از آب مسموم
خورده بودند و فکر ميکردند تصميم هاي پادشاه احمقانه است، وتصميم گرفتندهيچ توجهي به آنها نکنند.
وقتي ساکنان ان سرزمين اين فرمان ها را شنيدند، مطمئن شدند که پادشاه
ديوانه شده و فرمان هاي غير عاقلانه صادر مي کند. به طرف قصر تظاهرات کردند
و از او خواستند کناره گيري کند.
پادشاه نا اميدانه تصميم گرفت کناره گيري کند، اما ملکه جلوش را گرفت و گفت:
"بيا برويم از همان چاه عمومي بنوشيم . بعد ما هم مثل آنها خواهيم شد." و
همين کار را کردند: پادشاه و ملکه از چاه ديوانگي نوشيدند و بي درنگ شروع کردند به چرند گفتن. زير دست هاي آنها بلافاصله توبه کردند. حالا که شاه داشت به اين اندازه خرد مندانه سخن مي گفت ، چرا نمي بايست بگذارند بر کشور حکومت کند؟
آن سرزمين در صلح و صفا به زندگي خود ادامه داد ،هر چند ساکنانش بسيار
متفاوت با کشور هاي همسايه رفتار مي کردند. وپادشاه توانست تا آخرين روز هاي عمرش بر آن سرزمين حکومت کند.»
ورونيکا خنديد و گفت:«تو اصلا ديوانه به نظر نمي رسي.»...
از : ورونيکا تصميم مي گيرد بميرد.
پائولو کوئليو
Saturday, December 14, 2002
Thursday, December 12, 2002
- سلام
- سلام ، خوبي؟
- آره ، بد نيستم. تو چي؟
- اي ، ميگذره!
- چه عجب ، از اين طرفا
- عجب نداره ... کار داشتم
- ميدوني چقدر روي منشي موبايلت پيغام گذاشتم؟ چرا جواب ندادي؟
- سرم شلوغ بود . امتحان داشتم...
- تو که بي معرفت نبودي.
- حالا هم نيستم
- پس من کي دوباره ببينمت؟
- نمي دونم... وقت ندارم
- ديدي حالا هستي ، بي معرفت
- نه نه نه ، خوب ببين از امروز هر روز برات آف- لاين ميذارم
- کي دوباره اون چشمات رو مي بينم؟
- خوب مي خواي قرار بذار مثل امروز هفته اي دوبار...
- کي دوباره دستت رو ميگيرم؟
- خب هر روز از هر جا که شد بهت زنگ مي زنم
- کي ميشه دوباره بخندي با اون لب هاي شيرينت؟
- ببين ببين قرار بذار دوهفته ديگه سر اون کوچه که هميشه ميرفتيم
- دو هفته؟ کي ميشه دوباره موهات رو بو کنم؟
- اَه . تو که همش يه چيز ديگه ميگي ، چرا انقدر منو اذيت ميکني؟
- آره من اذيت مي کنم. کي دوباره صدات رو ميشنوم؟
- خب باشه هرچي تو بگي، قبوله؟
- هرچي من بگم ... من بگم... بگم؟... چي بگم؟
- واي ديگه اعصابمُ خورد کردي. بس کن ديگه
- بس کن ديگه ... من بس کنم؟
- خيله خب ببين الان ميتوني بيايي بيرون
- الان ؟ نه
- نه؟؟؟ چرا؟
- هميشه اين موقع مي خوابيدم تا توي خواب شايد ببينمت... بعضي موقع ها هم...
- ديوونه شدي؟ ميگم الان ميام دم خونه تون تورو خدا اين جوري نکن
- نه ديگه راضي به زحمتت نيستم، شايد خونه نباشم
- خونه نباشي؟
- شايد ديگه هيچ وقت خونه نباشم... چون تو نيستي پس منم ديگه نيستم ديگه!
- نه ، نه... من اومدم!، ميدونم مثل هميشه هستي... حتما هستي. من هم ديگه نميرم.
هيچکس ديگه هيچ جا نميره...
و تمّت.
- سلام ، خوبي؟
- آره ، بد نيستم. تو چي؟
- اي ، ميگذره!
- چه عجب ، از اين طرفا
- عجب نداره ... کار داشتم
- ميدوني چقدر روي منشي موبايلت پيغام گذاشتم؟ چرا جواب ندادي؟
- سرم شلوغ بود . امتحان داشتم...
- تو که بي معرفت نبودي.
- حالا هم نيستم
- پس من کي دوباره ببينمت؟
- نمي دونم... وقت ندارم
- ديدي حالا هستي ، بي معرفت
- نه نه نه ، خوب ببين از امروز هر روز برات آف- لاين ميذارم
- کي دوباره اون چشمات رو مي بينم؟
- خوب مي خواي قرار بذار مثل امروز هفته اي دوبار...
- کي دوباره دستت رو ميگيرم؟
- خب هر روز از هر جا که شد بهت زنگ مي زنم
- کي ميشه دوباره بخندي با اون لب هاي شيرينت؟
- ببين ببين قرار بذار دوهفته ديگه سر اون کوچه که هميشه ميرفتيم
- دو هفته؟ کي ميشه دوباره موهات رو بو کنم؟
- اَه . تو که همش يه چيز ديگه ميگي ، چرا انقدر منو اذيت ميکني؟
- آره من اذيت مي کنم. کي دوباره صدات رو ميشنوم؟
- خب باشه هرچي تو بگي، قبوله؟
- هرچي من بگم ... من بگم... بگم؟... چي بگم؟
- واي ديگه اعصابمُ خورد کردي. بس کن ديگه
- بس کن ديگه ... من بس کنم؟
- خيله خب ببين الان ميتوني بيايي بيرون
- الان ؟ نه
- نه؟؟؟ چرا؟
- هميشه اين موقع مي خوابيدم تا توي خواب شايد ببينمت... بعضي موقع ها هم...
- ديوونه شدي؟ ميگم الان ميام دم خونه تون تورو خدا اين جوري نکن
- نه ديگه راضي به زحمتت نيستم، شايد خونه نباشم
- خونه نباشي؟
- شايد ديگه هيچ وقت خونه نباشم... چون تو نيستي پس منم ديگه نيستم ديگه!
- نه ، نه... من اومدم!، ميدونم مثل هميشه هستي... حتما هستي. من هم ديگه نميرم.
هيچکس ديگه هيچ جا نميره...
و تمّت.