Saturday, December 21, 2002


مقدمه :امروز رفته بودم نون بربري بگيرم... والا به خدا من ترک نيستم ما، همون قدر که اصفهاني نيستم ولي خب از خوب و بد روزگار يه چيزي دم اون نانوايي دارم که هميشه وقتي بر ميگردم جا ميذارم و ميام!!! حالا اينکه کيه به شما مربوط نيست!... وقتي داشتم خدافظي مي کردم گفت: کاش ميشد يه کمخوراکي بياري امشب ميرفتيم پارک. ولي خودش ميدونه که نمي شه... گفت :"حالا که اينطوره توي اون سايتت ...نه، اسمش چي بود؟ ... وبلاگت در مورد امشب بنويس .
گفتم : حالش رو ندارم. بد جوري گفتم نه حالش گرفته شد بنده خدا ولي اشکال نداره... شما خودش رو ناراحن نکن!
حالا که درسام رو خوندم و "مشق" هاي دانشگاه رو هم نوشتم و نشستم پشت اين قاب شيشه اي لامسب صاب مرده! تصميم گرفتم يه بار هم براي اون بنويسم ... جهنم
چي کار کنم ؟ درسته که من خيلي بي رحم و پـستم( اين حرف پ چرا شبيه ي ميشه؟) ولي کمي هم انسانيت را بوييده ام! اگه فکر ميکنيد که من هميشه مزخرف مي نويسم بايد بهتون بگم :« روشن دلي ميل فرموديد.» ( اين جمله حالت مودبانه جمله ي بي ادبي « کور خونديد » است.)
پس اين هم


شب يلدا

اين که توي اين دوره زمونه که ديگه اين جور چيز ها مهم نيست و شايد فکر کردن بهش صرف وقت اضافي باشه حرف زدن از شب يلدا چه فايده اي ميتونه داشته باشه به من ربطي نداره.
واضح و مربحن است که شب ِ روز ِ آخر آذر ماه شب يلداي ما ايراني هاست
البته به کريسمس هم خيلي نزديکه! بعضي ها ميگن اشتباه در حساب سالها باعث شده که کريسمس ده روز عقب بيفته وگرنه اون پيامبر صلح و مهرباني همون روز اول "دي" ماه به دنيا اومده نه دهم دي يا هفتم دي !
خلاصه مثل همه روز هاي و شب ها و هفته هاي ديگه که ايراني هاي باستان جشن ميگرفتن و تا بعد از اسلام هم اون هارو فراموش نکردند پشت سر اين شب هم کلي داستان و قصه و افسانه و از اومدن ننه سرما و عمو چلّه و چله زري و اينکه عمو نوروز الان کجاست و ننه سرما منتظرشه و بازم بايد تا نوروز صبر کنه واينکه فرشته سفيد پوش خوبي ها بالا خره جنگ با شيطان بدي ها رو برنده ميشه!!! و خيلي خيلي چيز هاي ديگه ... فقط کافيه کمي از ديگران بپرسيد و بعد به راحتي وارد دنياي خيالي افسانه ها بشيد و کمي از اين دنياي نکبت خودمون! دور بشيد
... اينکه در زمان نه چندان دور هر کي توي خونه خودش يا بزرگ تراش سعي ميکرد خوش ترين شب سرد سال رو داشته باشه براي ما ها آدماي ديجيتال مسلک خيلي دور از دسترسه!... چرا همين الان از خونه نمي ريد بيرون و يه هندونه که مطمئن هستيد خيلي خوب نرسيده نمي گيريد تا يه شب با خودتون و يا با ديگران خوش باشيد...
وقتي بابا م برام تعريف مي کنه که اون موقع که همه فاميل تو خونه کوچيکشون جمع ميشدند و انقدر خوش بودند و خوش ميگذروندن ، به چيز هايي ميخنديدن که الان روي
صورت هيچ کدوم از ماها يه لبخند کوچيک هم نمياره... لازم نبود براي اينکه غش غش بخندند در گوش هم جک هاي مبتزل تعريف کنند يا جلوي تلويزيون بشينند تا به کله پا شدن يه اسکي باز کمي بخنند و ندونند اون بد بخت گردنش شکسته يا باسنش نصف شده؟ واقعاً که دنيا خيلي خفن پيشرفت کرده... واين جالبه که ما همه از اين وضع راضي هستيم و نمي خواهيم اون دوران تکرار بشه!!!!
*
*
*
***
*
هندوانه و شب يلدا!
ميگن اگه شب يلدا هندونه نخوريد اون شب شب يلدا نميشه
ميدونيد چرا؟
اين استدلال که از يه آقاي دکتر پرسيدم رو حال کنيد و بر روح پليد من صلوت برفسيد!

« آقا جان هر خري ميدونه که هندوانه گرده و وقتي نصف بشه و داخلش که معمو لا قرمزه خودش رو نشون ميده ... يه تر کيب قشنگ که انسان هاي نکته سنج اون زمان رو به ياد خورشيد مينداخته و توي طولاني ترين شب سال همه اون هايي که دور هم جمع ميشدند يه تيکه از "خورشيد" رو مي خوردند.!!! لبت که از همه جور تنقلات براي پر کدن اوقاتشون استادا ميکدند.فکر کن وفتي پسته ها توي دهنشون خرد ميشد و اون ها در حال خنديدن بودند.»

با اين حساب من و خورشيد خانوم ( دور از جونش) دختر خاله پسر خاله ايم!
ميگيد نه بريد از خودش بپرسيد!!!!

پس اگه در بلاد کفر هستيد و دسترسي به هندوانه نداريد وبلاگ من که هست به هر کسي خواستيد بگيد بياد هندونه بخوره و نظر بده!!!

و يه چيز ديگه بهتون پيشنهاد ميکنم اگه يلدا براتون مهمه اين مطلب خيلي خيلي بهتر از من رو توي تهران اونيو بخونيد.

تا امشب که ممکنه وبلاگ رو بايه مطلب توپ شب يلدايي آپ ديت کنم!
زت زياد

بگم يا نگم؟!
يه کمي رفتم تو فکر. به داداشم قول دادم بهش فکر کنم
اين داداش ما که تقريبا برا خودش مهندس اساسي ايه و مدتيه يه وبلاگ اساسي داره
ولي من هيچ وقت به خودم اجازه نمي دم اينجا وبلاگش رو معرفي کنم
حالا دليلش رو ميگم... اين آق داداش ما انقدر اهل روش هاي اطلاعاتي وجاسوس بازيه که نگو. توي وبلاگش اگه در مورد شما بنويسه خود تون شک مي کنيد که چقدر اين مطلب درباره شماست!!! يعني خيلي خفن تر از من مي نويسه البته چون وقت نداره دوماه يک بار اگه وقت کنه آپ ديتش ميکنه... مثلا براي همه زمين و زمان يه اسم هاي ديگه مي ذاره و در مورد اتفاق هاي اون روز چيز مينويسه يه چيز ديگه که من سعي ميکنم ازش تقليد کنم از سياست بازيشه مثلا فقط "مهر برادري" باعث شد که به من بگه که وبلاگ داره شايد...و توي خيلي چيز ها همين جوري عمل ميکنه که هيچ جور نميشه بهش ايراد گرفت...
امروز عصر پسر عموم و خانومش، که تو يکي از کشور هاي اروپا زندگي وکار ميکنه اومده بودند خونه ما از همه چي حرف زدند تا رسيد به اينترنت يه هو باباي ما برگشت گفت اين محمد ما هم يه صفحه داره توش "مقاله " مينويسه!!! آخه من در مورد وبلاگ روشنش نکردم خيلي گنگ براش توضيح دادم تا نتونه وبلاگم رو پيدا کنه خودش هم که خدا رو شُکر، کاري با اينترنت نداره فقط براي اينکه مجاب بشه راحت تر پول اشتراک بهم بده کنتر وبلاگ رو ديده... داشتم ميگفتم باباي ما که اين سوتي رو داد پسر عموم برگشت به من گفت :حالا چندتا دوست پيدا کردي
من هم که آماده سوتي دادن بود گفتم:از وقتي "وبلاگ" زدم خيلي راحت تر با ديگران ارتباط برقرار ميکنم ... اينجا بود که وبلاگ دار بودن خودم رو لو دادم دوست نداشتم کسي بفهمه وبلاگ دارم ابته اگه جايي هم حرفش رو زدم ادرس وبلاگ رو نگفتم... خلاصه خوشبختانه بحث وبلاگ ادامه پيدا نکرد...
براي همين موقعي که شب داشتم دادشم رو ميرسوندم بهم اعتراض کرد که وقتي بابا داره اون جوري توضيح ميده تو بايد حرف بابا رو تاييد ميکردي تا ديگه ادامه پيدا نکنه، يه کم سياست داشته باش به همه که نبايد بگي وبلاگ داري .
من ديگه حرفي نداشتم به قول داداشم بايد سياست داشت تا ...
براي من فرقي نداره توي فاميل فقط داداشم و پسر خواهرم که دوسال از من کوچيکتره(دايي ممد) مي دونند که من وبلاگ دارم ... نمي فهمم چه حکمتيه که هرکس به آدم نزديکتر باشه ما وبلاگ دارها بيشتر ، دوست نداريم که وبلاگمون رو بخونه
براي من زياد مهم نيست و لي من هم از اين قانون نا نوشته پيروي مي کنم!!!
خلاصه ما نفهميديم کي بايد حضوري براي ديگران بگيم وبلاگ داريم وکيبگيم نداريم؟؟؟

ما حاضر ميشيم بعضي وقتا چند ورق از دفتر چه خاطرات مون رو اگه داشته باشيم براي يه دوستي، چيزي بخونيم ولي مگه وبلاگ دفتر خاطراته؟ ... اگر اين فکر رو بکنم يه احمق کامل هستم!!!
توي وبلاگ هر مزخرفي يا هر حرف خوبي يا هر خاطره اي يا هر چيز جالبي و نا جالبي که ميبينم ، ميخونم ، لمس ميکنم، احساس مي کنم و درک ميکنم مي نويسم وبرام هم مهم نيست چه کسي اون رو بخونه در صورتي که دفتر خاطرات اين جور نيست من که نداشتم ولي اونهايي که دارند ازش مثل ناموسشون مواظبت مي کنند...
« شايد يه غريبه براي شنيدن حرف هاي نگفته ي ما، انسان محرم تري باشه.»
اين بيشتر يه درمان نهفته است!!!! اون هايي که وبلاگ هارو ميخونند کنجکاوي شون در مورد افکار خصوصي ديگران رو ارضا ميکنند و من وبلاگ نويس با نوشتن حرفام از خفگي شديد براثر گير کردن افکار گوله شدم در گلويم جلو گيري ميکنم... براي من يکي که اينجوريه!!!
امروز تلويزيون لعنتي فيلم آرماگدون رو گذاشت درسته که مثل هميشه فيلم مثله شده تحويل مردم دادند ولي من گفتم اگه اين آقاي لويي کاوالي توي دهه هفتاد به وبلاگ نويسي دسترسي پيدا ميکرد شايد خودش رو به کشتن نمي داد!!!!
خودمونيم ها چه ربطي داشت؟؟؟؟
راستي يکي نيست اين کاخ جام جم رو منفجر کنه؟ اگه ما نخواييم نسخه تيکه پاره يه فيلم خوب رو ببينيم يقه کي رو بايد بچسبيم ... تا کي مي خواهند مردم رو (دور از جون) خر فرض کنند؟!!! اگه اين "سينما چهار" نبود که من تلويزيون مون رو از پنجره پرت مي کردم بيرون!!! به چه درد مي خوره؟ چه گناهي کردم پول خريدن يه ديش با چند تا ال ام بي و يه ريستيور نا قابل رو ندارم ؟؟؟؟ )):

امشب ماه خيلي قشنگه هم ماه کامله هم به خاطر سردي ورطوبت هوا دورش يه هاله رنگي درست شده که خيلي قشنگه!!! پاشيد همين الان بياييد اصفهان!!!

«فکر کردن ونگاه کردن به ماه بهتر ومفيد تر از فکر کردن به مشکلات بشري يه!!!... بودن يا نبيدن ،مسئله کاليبر بالاست. و اي باد هاي غران نوزيد چرا که او بد جوري گوزيده است... دِههِ نوزيد ديگه، خفه شدم بابا.»
لويي ممدپير.

Thursday, December 19, 2002

وبلاگ من ، هندوانه شما....................!
توي همين روزا اين هندونه براي هزارمين بار باز ميشه
نمي دونم چه کسي بازش ميکنه يا کجاس و زياد هم برام مهم نيست
بايد اعتراف کنم اصلا تا حالا بهش فکر نکرده بودم ولي اين چيزيه که واقعيت داره
مي دونم که فقط ده- بيستا هندونه خور پايه از همه جا هر چند وقت ميان و از اين هندونه هاي من که کمتر پيش اومده شيرين باشه ميل ميکنند
نمي دونم شايد سيصد چهار صد نفر هم همين جوري و شايد اشتباهي مثل دوستي که چند وقت پيش از سرچ کلمه "آميزش "توي گوگل به هندونه من رسيده بود!!!
خدا زياد کنه!


بعضي هام مشتري اين هندونه ما شدند بعضي ها شرمنده کردند
اي-ميل ميزنند بعضي ها لطف مي کنند تو ايميلشون فحش ميدند و ما رو سر افراز ميکنند!!! جدي ميگما ... من و که ميشناسيد "کاليبر بالا"!!!
خلاصه از وقتي که من دفتر چه خاطراتم رو اين تو باز ميکنم
و همه با هم هندونه ميخوريم يه احساس بزرگ شدن بهم دست داده
باعث شده به کار هايي که انجام دادم و مي خوام انجام بدم خوب فکر کنم
براي همينه که مي گم احساس ميکنم بزرگ شدم.

هندونه يا هندوانه يه خاصيت خوبي داره(منظورم ميوه هندوانه اس)
اينکه کمتر کسي پيدا ميشه بگه من از هندونه بدم مياد
همه هندونه دوست دارند...
يکي گفت هندونه ميوه ي سرديه نبايد ميزاشتيش اسم وبلاگت.
بهش گفتم: ميدوني، توي اين دوره زمونه ما و بيشتر خودم داغ کرديم
نياز به يه چيز سرد داريم تا مزاج گرم ما رو سرد کنه!!!
هندونه هم شيرينه هم اگه زياد خوردي با يه تيکه نبات مشکل سرديت حل ميشه
و هم اينکه گرمي ما رو متعادل ميکنه
ديگه کسي بهمون نمي گه:« چيه جوش اوردي جوون(جوان).»

ولي اينکه چرا من خواستم اسم وبلاگم باشه خب به همون دليل که اسم من محمد شده يا اصم يکي ديگه شده اصغر يا يکي ديگه ميشه صغرا ! اسم وبلاگ من هم شده
«هندونه» طوريه ؟ اشکال داره؟ مشکلي داري داداش
اسم - تک! به اين ميگن انتخاب!

اما اينکه توي اين چهار ماه چقدر ضرر کردم چقدر سود! براتون ميگم،
اگه حساب حدود شصت ساعتي که از اون اول کار وبلاگ بازيم بابتش پول اشتراک و پول تلفن دادم که يه چيزي تو مايه هاي پنجاه شصت هزار تومن ميشه بذارم کنار
بقيه اش هرچي بمونه سوده!!!
خب حالا مگه چي مونده؟
اولش بايد بگم از نظر شرعي و متافيزيکي من بيشتر از اين وبلاگ سوءاستفاده کردم تا استفاده ي صحيح!
و براي اينکه بر ضد منافع وبلاگي-استرتژيکي من ميشه نمي گم چه کار هايي تا بعدا اسنادش منتشر بشه ولي همين که به راحتي آب خوردن چارتا دوست اونور آب ،دوتا رفيق اساسي توي همين شهر خودم وهفت هشتا خانوم و آقاي گل توي ايران خودمون
و چنتا ديگه چند جاي ديگه که هيچ کدومشون نه ديده بودم نه تا الان ديدم
ولي ميدونم چه با مرامايي هستند
و فقط به خاطر اين وبلاگ بوده!!!! جهنم ميخوام خرجم يه مليون بشه
ارزش دوستي خيلي بيشتر از ايناس

يکشون که چند هفته همش به خاطر اون مي نوشتم! وخوشحال هم بودم
ولي زود خودم رو جمع و جور کردم چون قرار نبود اينقدر خودم تحت تاثير قرار بگيرم پس قرار شد براي اون پيش خودم بنويسم نه توي هندونه ي دهني!!!!!

و اما هزار مين بار...
به اين زودي ها منتظرش نبودم ... باورم نميشه
درسته اين تعداد به اندازه نصف بازديد کننده هاي سايت ها و وبلاگ هايي مثل:
هودر(حدر) ، خورشيد خانوم ، وبگرد(رويداد) ، سرور ما ابراهيم خان نبوي(ابي بامزه)
کاپوچينو ي مثل ماه! ، و ... و... ست ولي
براي من زود بود و من خوشحالم مي دونم که کار غلطيه ولي براي اميد وار کردن خودم به همه اون هايي که هنوز بعد از يه سال از مرز چارصد نفر هم نگذشتند نگاه ميکنم خوشحالي ميکنم!!!(بي ادبي بود ببخشيد)

در آخر بازم ميگم من خيلي درس از اين وبلاگ بازي گرفتن بر عکس "چت زدن" که مزخرف ترين کار دنياس و همه چت باز هاي حرفه اي اعتراف ميکنند که وقتشون تلف ميشه من از اين همه خرج کردن کلمات تونستم چند تا از پله هاي اون نوردبون رو بالا برم
من با دونه دونه اي ميل هايي که در يافت ميکردم درس ميگرفتم و ...
من تونستم با اين هندوانه خيالم ، ذهنم، و خودم رو پرواز بدم

مخلص همه م ح م د
بيست و هفتم آذر يک هزارو سيصد و هشتاد و يک

يا حق