پس مرگ نامه يا
ياداشت هاي يک جسد!
(قسمت سوم) رانندگي يک جسد.
(روشن،کلاج،بک)يک جسد توي اين موقع به چه چيزي فکر ميکنه.(ترمز)
شايد به اين که با يه ماشين از همه اين دنيا فرار کنه. با اينکه جسدي بيش نيستم ولي هنوز روح دارم و از نظر بيولوژيک زنده ام نه يک جسد، ولي کي تشخيصش بهتره ؟ خود جسد يا علم؟!
(1)ولي نميشه از زندگي فرار کرد(2) و وقت يه جسد هم مهم تر از اينه که براي چيز به اين مهمي تلف بشه(3)(ترمز)(2) پس بايد به همين ماشيني که سوارشم راضي باشم
وفتي که (3) جسد هستي بايد خيلي صبر کني و از خيلي از آرزو ها ي مهم چشم پوشي کني درست مثل موقعي که جوان هستي!
...(2)once more
you open the door(3) and yor're here in my heart and
my heart will go on and on(1)
(ترمز) با بقيه مزخرفاتش يعني يه جسد هم قلب داره، داره؟!
(1)هميشه(2) وقتي جلوي ماشينت(3) باز باشه و جاده صاف ، ديگه لازم نيست حواست جمع باشه تا به کسي نزني يا کسي بهت نزنه(4) حتي اگه يه جسد باشي جسد ها که ديگه لازم نيست از چيز هاي خطر ناک بترسند(5) (ويـــــــــــــــــــژي)
(5 همچنان) رانندگي براي يک جسد خيلي مهمه ميتونه اميد واريش رو زياد کنه البته فقط به اندازه اميدواري يک جسدِ اميد وار!
(پنج)(بـــــــــــوم) (دنده له شدگي چند بود؟)
لــــــــــــــــــــــــــــــه شد.
Saturday, February 08, 2003
پس مرگ نامه يا
ياداشت هاي يک جسد!(قسمت دوم)
گفتم که مريض بودم ولي بيشتر توضيح ندادم
حالا ميخوام شما رو با بيماري آشنا کنم که چون فقط يه نفر توي دنيا مبطلا شده واون هم تازه خوب شده پس هنوز هيچ اسمي نداره سعي ميکنم براي شما توضيح بدم ولي خيلي سخته کسي جهنم رو توصيف کنه.
بيماري که شايد علتش افتادن توي يه چاه باشه يا ليز خوردن روي کثافت...
چاهي به وسعت بيست سال زندگي کردن يا کثافتي به اندازه همه پي پي هاي بچه کوچولو ها!
شايد نه ، علت ديگه اي داشته باشه ، مثلاً تميز بودن و خوشبو بودن و مرتب بودن و مودب بودن و خودار بودن و...
هر چي که بود يه ذره از همه اين چيز هاي مزخرف قاتيش شد تا يه نفر از اين همه آدم به بيماري مخصوص خودش دچار بشه... حتما شيش ميليارد بقيه هم بيماري مخصوص به خودشون دارند که ميتونه و حتما بايد محلک تر و کشنده تر باشه.
چون حداقل من يکي که نجات پيدا کردم! درسته که الان جسدي بيش نيستم .
جسدي که هنوز روحي رو که توي رحم مادرش وياد خيلي قبل تر بهش دميده شده رو کاملا همراه خودش داره ولي هيچ جوري حسش نميکنه براي همينه که يه جسد خوشبو شده و البته مودب.
همه آدما وقتي به اصطلاح مردم يا با درک خودشون «بزرگ» ميشن در خطر هستند.
خطر گرفتار شدن به بيماري که هيچ وقت ولشون نميکنه مرضي که همه ادم هاي دنيا ميگيرند مثل اينه که وقتي دوران بلوغ رو ميگذروني بهت بگن تو بزرگ شدي کارهاي مهمي داري « حالا ديگه وقت مردنته» ها
حالا مي فهمم چرا ميگن خدا مارو آفريده تا توي دنيا رنج بکشيم و «توشه» براي آخرت جمع کنيم!
اگه غير از اين بود همه مردم دنيا بايد بچه هاي شير خوره اي بودند که يک گاو خيلي گنده لازم بود تا شيرشون بده وشير بخورن تا بميرند و جاشون بچه ي شير خوره ي ديگه اي «سبز »بشه.
خيلي اميد وارانه مينويسم همون قدر اميد وار که يه جسد ميتونه باشه!
جسدي که داره زنده ميشه.
پس مرگ نامه يا
ياداشت هاي يک جسد!
اکنون بدون اينکه به چيز مهمي فکر کنم ، بدون اينکه يک صدم ثانيه اشتراک اينتر نت داشته باشم ، بدون اينکه لحظه اي تصميم به کار مهمي داشته باشم در بستر نقاهت بيماري هايي که بيشتر نوعي از کابوس بودند اين ياداشت ها را مي نويسم تا با همون يک ارزن اميدي که ته ته دلم مانده روزي که زندگي به روال عادي خودش برگشت باز بتوانم بذارم توي وبلاگ... انقدر به بر خواستن از اين خواب وحشتناک اميد دارم که الان اون موقعي رو که دارم توي بلاگر اين مطلب رو آپ ديت ميکنم مجسم ميکنم،
مثل موقعي که توي کابوس شانزده همي که موقع بيماريم، وقتي که توسط ساده ترين چيز هاي زندگي عذاب داده ميشدم اميد داشتم که زود تر اين خواب ها و کابوس ها تمام بشود. ولي همان طور که خودم مي دونم هيچ وقت تمام نشد و انقدر ادامه يافت که اثر اين بيماري تا آخر عمر توي وجودم مي ماند.هميشه ميتوانم به زخم هايش که يه جايي توي عمق وجودم باقي مانده نگاه کنم و هميشه دردش با «من» خواهد بود اگر ديگر «من» ي باقي مانده باشد!
و من سعي کردم که باقي بماند ولي هر ذره اش توي يکي از کابوس هاي لعنتي جا ماند يا «کنده» شد. ديگر شايد هيچ نوع ممد هندوانه اي وجود نداشته باشد...
ولي چون باز هم خواستم (از همان خواستن هاي لعنتي که هميشه مجبور ميشويم ادامه بدهيم تا راحت نباشيم) دوباره و شايد چند باره «تقريباً» متولد شدم!!!
ولي هنوز ضعف بيماري که هيچ وقت کامل، خوب نخواهد شد با من هست ...
به روزي فکر ميکنم که يه نفر اين هارو بخواند!!!
تا من هم در آن روز کمي کابوس هايم را فراموش کنم آن بيماري لعنتي.
...
ميدونم که مدتيه عادت هاي بد و خوبم رو کنار گذاشته بودم تا يه مشکل دروني - بيروني رو حل کنم حالا که در ظاهر حل شده و در اصل من شکسته شدم و،و به هر حال تموم شده ميخوام دوباره اون عادت هاي بــــــد و تعداد معدودي خــــوب رو از سر بگيرم
دوباره زياد از حد کس بگم و ... . وزياد از حد بخورم و ورزش کنم( البته در دومي کمي شک دارم)
باز هم هر جايي که حقيقت به نفعم نبود بدون هيچ ملاحظه اي (دروغ نگما)فقط حقيقت رو به نفع خودم عوض کنم.
و مهم تر از از همه دوباره همون عوضي و آب زير کاهي که بودم بشم.
جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ن!!!
زندگي «نکبت» من دوباره دارم ميام... يکي جلوي من رو بگيره!
اوفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي!