Tuesday, February 25, 2003


خوشي در زير دل!
هه هه ... ميگم يه کم تيتر بدي انتخاب کردما... ولي منظورم همون خوشي زير دل زدنه نه اون چيزي که شما فکر ميکنيد، سيد هندونه رو چه به اين حرفا!!!(ميبينيم)
حالا ميگم واسه تون...
اون هفته بعد از کلي تلاش هاي مستمر و مبسوط! بالا خره مامان و بابا رو فرستادم برن مسافرت. کجا؟ مســـــــــــافــــرت.بله ديگه رفتن مشد(مشهد) و براي اولين بار در امسال خونه افتاد دست ما... آخ که چه حالي داد جاي همه خالي
از سال قبل که دو هفته رفته بودند سفر حج! بيشتر خوش گذشت
به اين ميگن "حس خوب مسافرت نرفتن"... به اين ميگن اوج ديوانگي
حداقل استفاده اي که از مسافرت والدين ميشه کرد اينه که کسي نيست بهت بگه چيکارکني ... آزادي که نه ولي بي بندو باري چرا.هه هه چون نمي خوام دامن آزادي رو نا پاک کنم هه ههه هاهاها...
خلاصه از هر کار خير و شب جمعه اي بگير تا دعا کميل پنج شنبه شب و دعا ندبه صبح جمعه و رفتن دم در بهشت و پياده شدن کمر اينجانب گرفته تـــــا .....

حـــــــــــــــــــــــــــالا

هنوز بابا اينا نرسيده دوباره امروز رفتن مسافرت !!!!
کجا ؟؟؟ مسافرت ! رفتند تهران حاجي خوري!!!
ها ها ها ها ها ها ها
ميبينيد که حق دارم سردي ام بشه
يو هــــــــــــــــــــــــــــو...

شما جاي من بوديد چي کار ميکرديد
البته من متانت و بزرگيم خيلي بيشتر از اين حرفاس (آره مث چيز هاي ديگه)
براي همين اومدم نشستن پاي اين کوفتي و واسه وبلاگم کس شعر ميگم!!!!
براي چي ؟ هان ، نکته داره! نکته اش اينه که بابا اينا ايندفه باماشين رفتند نه با هواپيما برا همين رهواري نيست تا باش ره بپيمايم البته يه "لگن" هنوز تو پارکينگ هست
يه شورلت ايران مدل 53!!!!! که اسم ديگه اي به جز لگن نميشه روش گذاشت به درد کار خير شب جمعه نمي خوره ولي ميشه باش رفت دانشگاه... هه هي هه يييي
شايد باش يه ميدون امام رفتم(اوف اينو ديگه نبايد ميگفتما ولي بي خيل)
برا همين، شب جمعه رو بايد پياده به مقصد برسيم کنيم تا صوابش(ثواب؟) بيشتر شه (اوف)

حالا کف مرتب به افتخار مادر عروس!!!

(با اجازه برم جيش الان ميام فقط خدا کنه يادم نره ... اووووووووي)

....
و اما مردان...!
ميخوام ديگه تمومش کنم اين داستان نا تمام رو
...
مگه ميشه که اين جريان "مرد هاي ظالم و حقوق فرو خورده زنان " يا مردهاي شکست خورده از زنان نا مرد" يا "مرداني که خود بادند و زناني که در مقابل باد مي ايستند!!!" و ...
مي دونيد که فقط فهرست اين ها تا آخر دنيا طول ميکشه چه برسه به اينکه ازش بنويسي!!!
بحث من سر خوبي و بدي يا برتري جنس مذکر يا مونث نيست من ميگم مثل همه چيز هاي ديگه ي ما مردم کره زمين تو اين موضوع هم ما راه رو اشتباه رفتيم
حالا درستش چيه من نمي دونم...
عين همه اون چيز هايي که اون پايين براي خانوم ها نوشتم براي آقايون هم ميشه نوشت
شايد با هم فرق داره ولي از اين جهت که انسانيت رو خراش ميده و روح آدم رو ازرده ميکنه فرقي ندارند...
هميشه زناني هستند که حقشون توسط مردا خورده ميشه و زن هايي که حقوق مردا رو ميخورند و گروه سومي که ...
آگر به جنسيت فکر نکنيم و همه رو به عنوان يک انسان بپذيريم ديگه مشکلي پيش نمياد
وقتي به روح و جسم يه زن تجاوز بشه يعني به روح يک انسان تجاوز شده،
يک انسان همين ؛فرقي بينشون نيست...
البته اينکه تفاوت بين زن و مرد هست شکي نيست و اين است که باعث شده قوانيني داشته باشيم که بين اين دوتا تفاوت گذاشته... ولي اگر انسان ها کامل! بشند
ديگه فرقي نداره زن باشند يا مرد فقط يک انسان کاملند و تفاوتي ندارند...
حالا اين " کمال" چيه؟باز من نمي دونم!!!
شما ميدونيد؟

ديگه نمي خوام حرفي از جنسيت اينجا بشنوم!!!
زت زيات(د)

Monday, February 24, 2003


تصويري از اين زنان...!

يک : زهرا ؛خانوم پنجاه و شش سالشه؛ سي و شش سال پيش ازدواج کرده
چيزي که خيلي عذابش ميده وقتي که مي خواد اتاق خواب خودش و حاج آقا رو تميز کنه... جايي که بايد بستر آرامش يه زن باشه اتاق شکنجه اونه براي همينه که نميتونه تميزش کنه هيچ وقت آتش درونش آرامش نيافت وقلبش رو سوزوند...

دو : سميرا؛دختر پانزده ساله اي که موقع برگشتن از مدرسه انقدر با دوستاش ميگه و ميخنده که انگار اين دختر هيچ غمي نداره ولي وقتي ميرسه به خونه غمش براي کشتن همه مردماي کره زمين بسه... وقتي که اون تلفن دوباره زنگ ميزنه قلبش با صداي همه طبل هاي عالم برابري ميکنه و ترسش از چيزي که نبايد ...
شايد دوباره اون پسره باشه ... چرا ؟

سه: سارا؛ هيجده سالشه و ديپلم داره. کلاس هاي گلدوزي و خياطي ، آشپزي و گل چيني و اي آخري ها تايپ کامپيوتر و wordو چيز هاي ديگه... تنها چيزي که ازش خسته شده اين حرف مادرشه:
- ايشالا همين روزا يه شوور خوب برات پيدا ميشه ننه...
پس اين مرد لعنتي کي پيداش ميشه با خودش فکر ميکنه چه طور با کسي که تا حالا نديده اش و حتي نمي تونه باش حرف بزنه عروسي کنه؟ فکر ميکنه شايد راحت بشم ، آزاد ِآزاد.

چهار:شيرين؛بيست و شش سالشه و يک ساله که ازدواج کرده.در حالي که بچه دو ماهه اش رو که همش گريه ميکنه شير ميده ياد اون موقع که دانشگاه ميرفت و وقتايي که با دوستاش ميرفتن کافي شاپ با فال قهوه هاي نازنين يا بعضي موقع ها که ميرفتن قهوه خونه سنتي با چايي نبات و قليون! اون موقع فکر نميکرد تبديل به يه شيشه شير بشه که فقط به بچه شيربده... تنها چيزي که باعث شده هنوز زنده باشه احساس مادربودنشه احساس به وجود آوردن يه انسان وخوشحال تره که بچش يه پسره نه يه دختر.

پنج : ياسمن؛ معلوم نيست چندسالشه! چند سال پيش وقتي ميخواست شجاعتش رو امتحان کنه با يه پسر خوش قيافه دوست شد و وقتي خواست ارادش رو امتحان کنه
دعوت پسرک رو به خونشون پذيرفت ولي فهميد از ارادش کاري بر نمياد فهميد چيز قوي تري از اراده تو وجودش هست.حالا بااينکه پست ترين کار از نظر ديگران رو داره ولي راضيه در حد خودش .نه به گذشته فکر ميکنه ونه به آينده کار داره. خودش رو شکست خورده ترين آدم دنيا ميدونه ولي هيچ وقت نمي خواد خودش رو شکسته نشون بده.

... : رويا ؛دختريه که همين دوساعت پيش به دنيا اومده هيچ کسي نمي دونه سرنوشت چه بازي هاي با اون ميکنه .شايد اون فرصت بيشتري براي لذت بردن از زندگي داشته باشه مثل همه زن هايي که خوب خودشون رو شناختند.


*
تهيه شده در هيئت تحريريه(م ح م د)،
با همکاري پسر خاله "داريوش مهرجويي" ، عمه بزرگه"بهرام بيضايي" ،اصغر جعفر پناهي اينا و ديگر ضد مردهاي
حاضر در اين مجلس.