Sunday, March 16, 2003
شهيد
از فشارات زندگي هرچه گوييم کم باشد .
چه گوييم از دست اين جماعت نسوان که در هر لباسي باشند
پوست بر بدن ما باقي نمي گذارند... چه در کسوت مادري يا در لباس دوست و رفيق و
خداي نکرده در مقام نامزد و همسر آدم باشند دور از جانشان ، زبانم لال يک تنه اي به شمر و دارو دسته اشقيا مي زنند... همين است که مي گويم.
چند شبي بيش نبود که بخواطر مظالمي که شمر و دارو دسته اشقيا بر امام حسين و يارانش روا داشتند بر سر و سيزنه زديم که امروز خودمان دچار بيشتر مظالمي گشتيم از
آن جماعت نسوان که همانا پوست بر بدن آدم نمي گذارند... اصل و المطلب اينکه
ما امروز صبح که از خواب شيرين بر خواستيم با اينکه صبح شيرين و زيبا و مفرحي بود ولي از پايان روز که خبر نداشتيم که با يد به قائده مساحت خيابان روبه رو ديوار خانه بشوييم اونم با تايد و کف و دستمال خيس و تر و خشک! والا هرچه توان در اين بدن نيمه نحيف بود از کف برفت و برديوار ماند ... واخ...
خلاصه از جابه جا کردن دکور خانه و عوض کردن جاي فرش ها و هزار جور بيگاري ديگه نه به زندگي مون رسيديم نه به...
خوب اين باشد که پدر محترم کارمند تشريف دارند و خانواده کارمنديست وگر نه کاخ نداشته مون رو چه جور بايد خانه تکاني ميکردم... اي خوشا به حالمان که از دسته آقازاده هاي نيمه محترم نيستيم وگر نه هفت هشتا خانه تو هفت هشت جاي دنيا را چه جور مي روفتيم ...واي.
خلاصه اينکه اينجانب فعلا در مقام شهيدان راه خانه تکاني روزگار ميگذرانم و تابعد چه بلايايي به سر مبارک بيايد خدا داند.
زت زياد.
حرف هاي زيادي
سلام
سلام کردم چون يه هفته بود نديده بودمتون... يه هفته بود دلم واسه فحش خوردن ها واسه دوستت دارم ها (مام ديگه لحجه مون اصفهاني شد...واسه!!!)
براي همه غر غر هاي بر و بچ ، براي آف لاين هاي قشنگ يه نفر که مثل خيلي چيز هاي ديگه بهش معتاد شدم!!!که داره با آف لايناش من رو...(ديدي نمي گم تا بي حساب شيم!!!!)
براي گشتن و پيدا کردن دوستاي تازه... دوستايي که لازم نيست خودت رو بهشون معرفي کني ... گمنام بودن هم چيز ديگه ايه که خيلي حال ميده!!!
دلم براي نوشتن هندوانه تنگ شده بود...و دلم براي خوردنش هم خيلي بيشتر تنگ شده... طعم شيرين هندوانه ،پر آب و ترد و تمام شدني مثل زندگي!
توي اين بيستو چهار ساعت انقدر وبلاگ خوندم که مخم داره صوت ميکشه و تازه بيشترش هم برو بچ اصفهان بودن ... هيچ فکر نمي کردم انقدر زياد باشند... فکر ميکردم من اينجا غريب افتادم ولي سمت چپ قالب وبلاگ ميبينيد که چقدر زيادند...اوف
براي همه اينا دلم تنگ شده بود...
Sunday, March 09, 2003
اَلپاسُخات و اٌلإتفاقات مهمات و غير مهمات في المواقع الحالية!!!!
::بعد از نوشتن اون شاهکار يکتاي خودم شعر "مثل پنير توي يخچال"، کلي سوء تفاهم و کلي سوء تفاوت و کلي مرگ من يواش و کلي فحش شفاهي و کتبي به اين جانب رسيد... به قول شاعر:هر دم از اين باغ بري ميرسد ::: کرخرو گور خري ميرسد.
خولاصه يا خلاصه اينجانب بعد از کلي زور زدن در همان تاريخ موهوم بر اثر حس نستالژيکي که بر دل نحيف اين حقير غالب شد و از فشارات وارده مغز بي مقدار اين بنده ي سرا پا تقصير ! دچار ترشحاتي از نوع "ملوخوليسادکرتوفمنتاليسيشيز " گشت ومتاسفانه در اقدامي وحشيانه و جنون آميز اون شعر ناب رو بر صفحه مانيتور به قلم(کي بورد) تحرير دراوردم . و اين ترشحات نا پاک همان و جواب پس دادن ما به دوست و غريبه همان... که در پايان بگويم : من گُه بخورم ديگه شعرام رو بذارم اينجا.
خوب شد ؟ دلتون خنک شد؟ همينو ميخواستيد ديگه؟؟؟:((((
اتفاقات اينکه يک عدد نرم افزار office 2002 رايتي خريدم باورتون ميشه من office نداشتم؟ خلاصه با پانصد تومن نا قابل که بدي به گدا توف ميکنه جلوت ميشه جديد ترين نرم افزار هاي رو تو ايران خريد (مرگ بر قانون کپي رايت) با کلي چيز ديگه که همش رو هم شد چهار هزار تومن ... و الان به طرز اشد مشغول ياد گرفتن Frontpage هستم ، خوبه که هيچي هم حاليم نيست.اوشکول...
يکي از دروس عمومي مون که تنها درس عموميه که من تو اين ترم گرفتم درس"جمعيت و تنظيم خانواده"است. بچه ها بش ميگن تنظيم کاندم! چون يه دوتا فصلش در مورد اين چيزاس ... بعضي ما پسرا چقدر نديد بديديما ، اُمُل کامل! ... بله ، اين درس تنها درس عموميه که نمي شه مختلط باشه ولي اما وقتي به اصطلاح،استاد درس(که خيلي شبيه کاندم هم هست!!!) داشت اسم بچه هارو ميخوند فاميل يکي مختلط بود!!!!
جالب بود نه خوبيش اينه فاميل از اين ضايع تر هم داريم!!!!ولي اين فاميل برا اين کلاس نعمتيه.
...
اين اقاي نسبتا مهم(نسبتا =خيلياً)به ما که چند سال بعد از انقلاب به دنيا امده ايم ميگه ما ساواکي بوديم ... بابا دمت گرم ديگه . من چه گناهي کردم ... حداقل ميگفتي عرق خور سر چارراه بوديم اين ساواکي خيلي ديگه به ما بر خورد...
اين رو از طرف يه جوان فريب خورده نوشتم!!!!
آقا (يا آغا) شنيدي ميگن چهار شنبه پيش چارشنبه سوري گرفتن؟ من ديدم هي ترقه در مي کنند ها گفتن مگه مرض دارن؟ نگو چار شنبه سوري بوده!!!
ميگم اين جلف بازيا ديگه چيه حالا اگه يه سال دوتا ترقه کبريتي چسو نزني اون سال تموم نميشه؟؟
اون چهارشنبه سوري که مامان و باباي ما تعريف ميکنند با اون همه آداب و ادا و اصول
بعد از اون همه جون کندن واسه خونه تکاني خيلي حال ميده ... حالا چيه عين جشن چيني ها ترقه ميزنند بعضي هاش هم که بمبه نه ترقه وقتي ميزنند تخم آدم مياد تو دهنش!!! يعني که چه... جـــــــــــــــــــــلــف
هفته پيش چندتا از اين منتقد فيلم ها رو گرفتن کامبيز کاهه و امير عزتي و سعيد مستغاثي(درست نوشتم؟!!!) رو گرفتن من که بوقم نه اين ها رو ميشناسم نه خبر جديدي دارم من فقط منتقد هاي مجله فيلم رو ميشناسم !!!! خلاصه ارشيو خانگي فيلم اينا رو هم هورتي بالا کشيدن و خلاصه ... ولي ميگم بي آزار تر از منتقد فيلم مگه کس ديگه اي هم پيدا ميشه ... ما جايي زندگي ميکنيم که بي ازار ترين ها مجرمند!!!!
( ممد شعار، شعار نده)
يه چند وقته يکي از سرويس هاي شهرک مون نمياد ما دانشجو هاي بد بخت که تو دوتا اتوبوس به زور جا ميشديم حالا با يه دونه اتوبوس ميريم دانشگاه ... اون يکي سرويسه نمي دونم کدوم گوري رفته دهن ما سرويس شده!!!
از يه دانشجو انتظار دارند مملک رو بسازه در حالي که موقع رفتن سر کلاس کونش پاره ميشه! من بيشتر دلم واسه اين خواهراي تو سرويس ميسوزه بد بختا بعضي هاشون خيلي اذيت ميشن اين پسر هام که ديگه نگو ... همين کارا رو مي کنند که بعدن بيرون دهن پسرا رو ميگان!!!
خودم شنيدم يکي از خواهر ها در گوش يکي ديگه گفت :سخت نگير ، خودت ول کن انقده حال ميده!!!!!!!!!!!!!!!!!.(خالي بنديه؟؟ نه والا.)
آقا ما فعلاً:here I am on the rode agane...
تا بعد...
ميگم اين دهه اول محرميه زياد صواب ها رو جمع نکنيدا اون وقت بهشت شلوغ ميشه من تو جهنم تنها مي مونم اون وقت من مجبور ميشم با شيطان رجيم شوط يه ضرب بازي کنم تنهايي!!!
يا حق.