Monday, March 17, 2003




شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيکر او سير نديدديم و برفت

گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت

بس که ما فاتحه و حر زيماني خوانديم
وز پيش سوره ي اخلاص دميديم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذري خواهي کرد
ديدي آخر که چنين عشوه خريديم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن
در گلستان وصالش نچميديم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاري کرديم
کاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت



ببينيد چقدر فرصت ها زارتي از دست آدم ها ميره
حالا تا نبرفته زود تر بجنبيد که دريغ نخوريد
با خودمم هـــــــــا.:))

Sunday, March 16, 2003


شهيد

از فشارات زندگي هرچه گوييم کم باشد .
چه گوييم از دست اين جماعت نسوان که در هر لباسي باشند
پوست بر بدن ما باقي نمي گذارند... چه در کسوت مادري يا در لباس دوست و رفيق و
خداي نکرده در مقام نامزد و همسر آدم باشند دور از جانشان ، زبانم لال يک تنه اي به شمر و دارو دسته اشقيا مي زنند... همين است که مي گويم.
چند شبي بيش نبود که بخواطر مظالمي که شمر و دارو دسته اشقيا بر امام حسين و يارانش روا داشتند بر سر و سيزنه زديم که امروز خودمان دچار بيشتر مظالمي گشتيم از
آن جماعت نسوان که همانا پوست بر بدن آدم نمي گذارند... اصل و المطلب اينکه
ما امروز صبح که از خواب شيرين بر خواستيم با اينکه صبح شيرين و زيبا و مفرحي بود ولي از پايان روز که خبر نداشتيم که با يد به قائده مساحت خيابان روبه رو ديوار خانه بشوييم اونم با تايد و کف و دستمال خيس و تر و خشک! والا هرچه توان در اين بدن نيمه نحيف بود از کف برفت و برديوار ماند ... واخ...
خلاصه از جابه جا کردن دکور خانه و عوض کردن جاي فرش ها و هزار جور بيگاري ديگه نه به زندگي مون رسيديم نه به...
خوب اين باشد که پدر محترم کارمند تشريف دارند و خانواده کارمنديست وگر نه کاخ نداشته مون رو چه جور بايد خانه تکاني ميکردم... اي خوشا به حالمان که از دسته آقازاده هاي نيمه محترم نيستيم وگر نه هفت هشتا خانه تو هفت هشت جاي دنيا را چه جور مي روفتيم ...واي.
خلاصه اينکه اينجانب فعلا در مقام شهيدان راه خانه تکاني روزگار ميگذرانم و تابعد چه بلايايي به سر مبارک بيايد خدا داند.

زت زياد.

حرف هاي زيادي

سلام

سلام کردم چون يه هفته بود نديده بودمتون... يه هفته بود دلم واسه فحش خوردن ها واسه دوستت دارم ها (مام ديگه لحجه مون اصفهاني شد...واسه!!!)
براي همه غر غر هاي بر و بچ ، براي آف لاين هاي قشنگ يه نفر که مثل خيلي چيز هاي ديگه بهش معتاد شدم!!!که داره با آف لايناش من رو...(ديدي نمي گم تا بي حساب شيم!!!!)
براي گشتن و پيدا کردن دوستاي تازه... دوستايي که لازم نيست خودت رو بهشون معرفي کني ... گمنام بودن هم چيز ديگه ايه که خيلي حال ميده!!!
دلم براي نوشتن هندوانه تنگ شده بود...و دلم براي خوردنش هم خيلي بيشتر تنگ شده... طعم شيرين هندوانه ،پر آب و ترد و تمام شدني مثل زندگي!
توي اين بيستو چهار ساعت انقدر وبلاگ خوندم که مخم داره صوت ميکشه و تازه بيشترش هم برو بچ اصفهان بودن ... هيچ فکر نمي کردم انقدر زياد باشند... فکر ميکردم من اينجا غريب افتادم ولي سمت چپ قالب وبلاگ ميبينيد که چقدر زيادند...اوف
براي همه اينا دلم تنگ شده بود...