شهيد
از فشارات زندگي هرچه گوييم کم باشد .
چه گوييم از دست اين جماعت نسوان که در هر لباسي باشند
پوست بر بدن ما باقي نمي گذارند... چه در کسوت مادري يا در لباس دوست و رفيق و
خداي نکرده در مقام نامزد و همسر آدم باشند دور از جانشان ، زبانم لال يک تنه اي به شمر و دارو دسته اشقيا مي زنند... همين است که مي گويم.
چند شبي بيش نبود که بخواطر مظالمي که شمر و دارو دسته اشقيا بر امام حسين و يارانش روا داشتند بر سر و سيزنه زديم که امروز خودمان دچار بيشتر مظالمي گشتيم از
آن جماعت نسوان که همانا پوست بر بدن آدم نمي گذارند... اصل و المطلب اينکه
ما امروز صبح که از خواب شيرين بر خواستيم با اينکه صبح شيرين و زيبا و مفرحي بود ولي از پايان روز که خبر نداشتيم که با يد به قائده مساحت خيابان روبه رو ديوار خانه بشوييم اونم با تايد و کف و دستمال خيس و تر و خشک! والا هرچه توان در اين بدن نيمه نحيف بود از کف برفت و برديوار ماند ... واخ...
خلاصه از جابه جا کردن دکور خانه و عوض کردن جاي فرش ها و هزار جور بيگاري ديگه نه به زندگي مون رسيديم نه به...
خوب اين باشد که پدر محترم کارمند تشريف دارند و خانواده کارمنديست وگر نه کاخ نداشته مون رو چه جور بايد خانه تکاني ميکردم... اي خوشا به حالمان که از دسته آقازاده هاي نيمه محترم نيستيم وگر نه هفت هشتا خانه تو هفت هشت جاي دنيا را چه جور مي روفتيم ...واي.
خلاصه اينکه اينجانب فعلا در مقام شهيدان راه خانه تکاني روزگار ميگذرانم و تابعد چه بلايايي به سر مبارک بيايد خدا داند.
زت زياد.