زندگي با طعم آب زرشک !
اصلا نمي توانم تصور کنم کسي که اين نوشته ها را مي خواند چه تصوري دارد!!!
اصلا من براي اينکه کسي وبلاگم رو بخواند چيز نمي نويسم ، درسته که بيشتر موقع ها انگار با مخاطبي حرف ميزنم ولي يه واقعيتي که توي وبلاگ نويس ها هست اينه که
ما ها يا حداقل من اگر کسي رو مخاطب قرار ميدم بيشتر منظور خودم هستم
بيشتر به خودم انتقاد ميکنم و بيشتر براي دل خودم مينويسم ما ها که روزنامه نگار نيستيم که رسالت مطبوعاتي مان را حفظ کنيم ما تابع(يا طابع؟!!) رسالت بلاگري خودمان هستيم.
آخ ! چقدر خوبه چرند نوشتن.....
امروز يه اتفاق جالبي هم افتاد . ساعت اول سر کلاس رياضي اصلا حوصله نداشتم.
بيشتر درس رو بلد بودم تازه صبح از روي دنده چپ بلند شده بودم و بد جوري آماده کرم ريختن بودم وقتي درس تمام شد استاد چند تا تمرين انتگرال داد گفت : خودتون حل کنيد، تا من خودم پاي تخته حل کنم . کاري نداشت ميدونستم از روش کسر جزئي حل ميشه پس يه دستمالم درآوردم و دماغم که کمي مف گير شده بود با صداي شديدي خالي کردم بعدش هم يه سرفه پير مردي زدم از اونا که مردم توي توالت ميکنند که يه هو کلاس منفجر شد از خنده !!! خب استاده چيزي نگفت بنده خدا .
بعد تا اومد مثال ها رو حل کنه من شروع کردم به خميازه کشيدن به قول رفيقم ، "دهن دره کردن" ! مثل يه اسب آبي تا جايي که جا داشت دهنم رو واز کردم و استاد محترم که بهانه گير آورده بود گفت :شما ... بيا اينا رو حل کن بينم.
من و ميگي کلي حالم گرفته شد.حال گچي شدن رو نداشتم.
وقتي داشتم ميرفتم پاي تخته بهم گفت بيا اينا رو حل کن تا خواب از سرت بپره
ما هم گفتيم :باشه بذار حالا همچين ...ير ت ميکنم ، فکر کرده بود من بلد نيستم.
پاي تخته که رفتم گفت شما هموني هستي که دو جلسه قبل رفتي بيرون بعد راهت ندادم ؟ ... با کمي شک گفتم :بعله!
ولي آخرش هر سه تا انتگرال کوفتي رو حل کردم با هر جون کندني بود حالش رو گرفتم... تو سلف که با بچه ها نشسته بوديم به فين کردن من ميخنديدن گفتم حالا که استاد به فين کردن من گير داد جلسه ديگه سر کلاس واسش ميرينم(روم به ديوار ها) تا حالش جا بياد ، مرتيکه بي لياقت.
اون از جريان صبح مون اين اتفاقات کميک کار هر روزه مان است
کاريش هم نميشه کرد.
ساعت دوازده است و من فردا امتحان دارم... ميدونيد نزديک امتحان که ميشه ، اگه ادم درسش رو بلد باشه زود تر ميخواد زمان بگذره من عاشق اين گذشت زمانم
ووووويي. چه حالي ميده.
در حالي که در حال دادن(چه فعليه اين دادن هرچي باشه دهن آدم سرويسه) امتحان هاي ميان ترم هستيم واز رفقاي ما خبري نيست و وبلاگ نويسي هم مثل بازار راکد مونده من همچنان با کاليبر بالا در صحنه حضور دارم.
دلم ميسوزه؛ يا شايد هم درد گرفته و خيال ميکنم ميسوزه! شايد تنگ شده و هردوي اونها هست!!! درسته فکر کنم تنگ شده باشه خب يه چيز آدما بايد تنگ بشه تا با گشاديشون تعادل برقرار کنه !!!
بي شوخي ... چرا از اين دوست ما خبري نيست ؟!!!:((( اولش ميگه هر جور شده يه قراري بذار يا ميگه اگه تو نيامدي طرفاي ما من ميام اون طرفا
ولي حيف که من اين وسط حروم شدم ... حالا اين عزيز ما فعلا مفقودالاثر تشريف دارن
اگه کسي اين دوست نا ديده من را ديد سلام من را بهش برساند بگه من
اينجا زير پام و زير باسنم و حتي دور لبم و گردنم و دستام هم "علف" سبز شده
يه کاري بکول(يعني بکن)!!!!
دلم از تنگي انقدر کوچيک شده که ميترسم ديگه به هيچ جاي بدنم خون نرسه
اوف ... چقدر تنگه!!!
از سينا هم هنوز خبري نيست ... فکر کنم تعداد بچه هايي که اون فرم رو امضا کردن نزديک سه هزار تا شده باشه... چقدر خوبه که بعضي ها انقدر از همکارشان(يک بلاگر) حمايت ميکنند... ولي سينا همکار همه اون هايي بود،يعني هست! که کارشون پرسه زدن توي کوچه هاي اين شبکه کوفتي است ... ما همه مديون سينا هستيم به خاطر به وجود اوردن کلمه "وبگرد" معني کننده کامل يک عاشق اينترنت.
...
ديگه خيلي دير شده فردا صبح کمي دير تر از خواب پا ميشم تا به سرويس نرسم تو با ماشين برم براي امتحان!!! اين يه تاکتيک سوخته است ولي هنوز کاربرد داره ...اوووووم چه حالي بده... کاش دوباره خنگ بازي در نيارم يه نمره خوب بگيريم پايان ترم راحت باشيم...
و يه آرزوي ديگه :: کاش زودتر اين جمعه موعود بياد(منظورم اون جمعه موعود اصلي نيستا) يعني 26ارديبهشت . من عاشق هيجاني که اين قرار داره هستم
باز هم :: وووووويي!
زت زيات(د).