Monday, May 05, 2003




دوستان وقت گل آن به که بعشرت کوشيم
سخن اهل دلست اين و به جان مينوشيم

نيست در کس کرم و وقت طرب ميگذرد
چاره آنست که سجاده به مي بفروشيم

خوش هوائيست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني که برويش مي گلگون نوشيم

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر ست
چون از اين غصه نناليم چرا نخروشيم

گل به جوش آمد از مي نزديمش آبي
لاجرم زآتـش حرمان وهوس ميجوشيم

ميکشيم از قدح لاله شرابي موهوم
چشم بد دورکه بي مطرب ومي مدهوشيم

 حافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانيــــم که در موسم گل خاموشيم

Sunday, May 04, 2003

همه يکنواختي اين دار مکافات!
باورم نمي شود که يک هفته است توي اين خراب شده چيزي ننوشته ام!
و البته اصلا خيال ندارم به خاطر اين از کسي معذرت خواهي کنم...
نمي دونم شايد مثل اون موقع که ريش هايم راکوتاه نکردم تا "يه نفر" بهم بگويد کوتاه کن
حالا هم ميخواستم انقدر اين تو ننويسم تا "يه نفر" ديگه بهم بگه چرا نمينويسي!!!
ولي هر دو بار خيط شدم ... به خدا اين پوز ما حيفه هي ميخوره توش ...
ولي بي خيال ما مردا هيچ وقت آدم نمي شويم.نه ريش گذاشتن دردي را دوا ميکند و نه وبلاگ ننوشتن ... بهترين کار اينه که يک هفته ريشتان را نزنيد و هفته بعد هر روز سه تيغه از خانه بيرون برويد. و هر روز وبلاگ بنويسيدوهر وقت خواستيد يه سيگار دود کنيد و هر وقت خواستيد ورزش کنيدو هر غذايي خواستيد بخوريد و هر جور رابطه اي خواستيد با طرف مورد رابطه برقرار کنيد و... وگرنه اين زندگي يکنواخت باعث آمفکتوس در بيست سالگي آدم ميشود...
فکرش را بکنيد ::
هر روز بايد از خواب بلند شويم
هر روز بايد بريم دانشگاه يا سر کار
هر روز بايد همون آدم هاي هميشگي را ببينيم
با هر دوست و رفيقي دست بدهيم.
يکنواختي به هفته و ماه و سال هم راه دارد؛
هر هفته دوشنبه ها و سه شنبه ها کلاس نداشته باشيم
هر هفته بايد کارت اينتر نت بخريم
حتي بد تر آخر هر هفته جمعه ها تعطيل باشيم
هر سال عيد نوروز داشته باشيم
هر سال بريم مسافرت يا نرويم مسافرت
و...


چقدر اين زندگي يکنواخت است!!! هر بار که ميرويم بيرون از خانه
همون چيز هاي هميشگي را بايد ببينيم ، پيکان ، آدم و... و هر بار بايد سوار ماشين يا اتوبوس به يه جايي برويم... هميشه آدم ها لباس تنشان است و راه ميروند يا مي دوند يا ايستاده اند يا توي خانه هايشان خوابيده اند يا نشسته اند يا راه ميروند يا ايستاده اند.
دختر ها هميشه دخترند و پسر ها هميشه پسر! ماشين ها هميشه توي خيابان حرکت ميکنند يا پارک کرده اند... مردم هميشه توي رستوران ها غذا ميخورند و موقع خواب چشمهايشان را ميبندند.

هميشه يا دلمان براي يک نفر تنگ ميشود يا منتظر ديدنش يا تلفنش هستيم يا از ريخت يه نفر ديگه خوشمان نمي آيد.
چقدر اين زندگي يکنواخت است!!! هر روز صبح بايد صبحانه بخوريم و هر روز ظهر نهار و هر شب شام! هر وقت بيرون ميرويم بايد کفش بپوشيم و شلوار.
و شب هم با زير شلواري يا شلوارک ميخوابيم.
يعني که چه؟!! چرا انقدر يکنواختي؟؟؟
آدم شجاعي هست که بخواهد جور ديگري باشد؟!

Monday, April 28, 2003

زندگي با طعم آب زرشک !

اصلا نمي توانم تصور کنم کسي که اين نوشته ها را مي خواند چه تصوري دارد!!!
اصلا من براي اينکه کسي وبلاگم رو بخواند چيز نمي نويسم ، درسته که بيشتر موقع ها انگار با مخاطبي حرف ميزنم ولي يه واقعيتي که توي وبلاگ نويس ها هست اينه که
ما ها يا حداقل من اگر کسي رو مخاطب قرار ميدم بيشتر منظور خودم هستم
بيشتر به خودم انتقاد ميکنم و بيشتر براي دل خودم مينويسم ما ها که روزنامه نگار نيستيم که رسالت مطبوعاتي مان را حفظ کنيم ما تابع(يا طابع؟!!) رسالت بلاگري خودمان هستيم.

آخ ! چقدر خوبه چرند نوشتن.....

امروز يه اتفاق جالبي هم افتاد . ساعت اول سر کلاس رياضي اصلا حوصله نداشتم.
بيشتر درس رو بلد بودم تازه صبح از روي دنده چپ بلند شده بودم و بد جوري آماده کرم ريختن بودم وقتي درس تمام شد استاد چند تا تمرين انتگرال داد گفت : خودتون حل کنيد، تا من خودم پاي تخته حل کنم . کاري نداشت ميدونستم از روش کسر جزئي حل ميشه پس يه دستمالم درآوردم و دماغم که کمي مف گير شده بود با صداي شديدي خالي کردم بعدش هم يه سرفه پير مردي زدم از اونا که مردم توي توالت ميکنند که يه هو کلاس منفجر شد از خنده !!! خب استاده چيزي نگفت بنده خدا .
بعد تا اومد مثال ها رو حل کنه من شروع کردم به خميازه کشيدن به قول رفيقم ، "دهن دره کردن" ! مثل يه اسب آبي تا جايي که جا داشت دهنم رو واز کردم و استاد محترم که بهانه گير آورده بود گفت :شما ... بيا اينا رو حل کن بينم.
من و ميگي کلي حالم گرفته شد.حال گچي شدن رو نداشتم.
وقتي داشتم ميرفتم پاي تخته بهم گفت بيا اينا رو حل کن تا خواب از سرت بپره
ما هم گفتيم :باشه بذار حالا همچين ...ير ت ميکنم ، فکر کرده بود من بلد نيستم.
پاي تخته که رفتم گفت شما هموني هستي که دو جلسه قبل رفتي بيرون بعد راهت ندادم ؟ ... با کمي شک گفتم :بعله!
ولي آخرش هر سه تا انتگرال کوفتي رو حل کردم با هر جون کندني بود حالش رو گرفتم... تو سلف که با بچه ها نشسته بوديم به فين کردن من ميخنديدن گفتم حالا که استاد به فين کردن من گير داد جلسه ديگه سر کلاس واسش ميرينم(روم به ديوار ها) تا حالش جا بياد ، مرتيکه بي لياقت.

اون از جريان صبح مون اين اتفاقات کميک کار هر روزه مان است
کاريش هم نميشه کرد.
ساعت دوازده است و من فردا امتحان دارم... ميدونيد نزديک امتحان که ميشه ، اگه ادم درسش رو بلد باشه زود تر ميخواد زمان بگذره من عاشق اين گذشت زمانم
ووووويي. چه حالي ميده.
در حالي که در حال دادن(چه فعليه اين دادن هرچي باشه دهن آدم سرويسه) امتحان هاي ميان ترم هستيم واز رفقاي ما خبري نيست و وبلاگ نويسي هم مثل بازار راکد مونده من همچنان با کاليبر بالا در صحنه حضور دارم.
دلم ميسوزه؛ يا شايد هم درد گرفته و خيال ميکنم ميسوزه! شايد تنگ شده و هردوي اونها هست!!! درسته فکر کنم تنگ شده باشه خب يه چيز آدما بايد تنگ بشه تا با گشاديشون تعادل برقرار کنه !!!
بي شوخي ... چرا از اين دوست ما خبري نيست ؟!!!:((( اولش ميگه هر جور شده يه قراري بذار يا ميگه اگه تو نيامدي طرفاي ما من ميام اون طرفا
ولي حيف که من اين وسط حروم شدم ... حالا اين عزيز ما فعلا مفقودالاثر تشريف دارن
اگه کسي اين دوست نا ديده من را ديد سلام من را بهش برساند بگه من
اينجا زير پام و زير باسنم و حتي دور لبم و گردنم و دستام هم "علف" سبز شده
يه کاري بکول(يعني بکن)!!!!

دلم از تنگي انقدر کوچيک شده که ميترسم ديگه به هيچ جاي بدنم خون نرسه
اوف ... چقدر تنگه!!!

از سينا هم هنوز خبري نيست ... فکر کنم تعداد بچه هايي که اون فرم رو امضا کردن نزديک سه هزار تا شده باشه... چقدر خوبه که بعضي ها انقدر از همکارشان(يک بلاگر) حمايت ميکنند... ولي سينا همکار همه اون هايي بود،يعني هست! که کارشون پرسه زدن توي کوچه هاي اين شبکه کوفتي است ... ما همه مديون سينا هستيم به خاطر به وجود اوردن کلمه "وبگرد" معني کننده کامل يک عاشق اينترنت.
...

ديگه خيلي دير شده فردا صبح کمي دير تر از خواب پا ميشم تا به سرويس نرسم تو با ماشين برم براي امتحان!!! اين يه تاکتيک سوخته است ولي هنوز کاربرد داره ...اوووووم چه حالي بده... کاش دوباره خنگ بازي در نيارم يه نمره خوب بگيريم پايان ترم راحت باشيم...
و يه آرزوي ديگه :: کاش زودتر اين جمعه موعود بياد(منظورم اون جمعه موعود اصلي نيستا) يعني 26ارديبهشت . من عاشق هيجاني که اين قرار داره هستم
باز هم :: وووووويي!

زت زيات(د).