Wednesday, May 07, 2003


گربه ها با عشق !

"ميشو" گربه ماده ي خانم پيرزن، يه گربه ي خونگي خيلي مودب و تر و تميز بود.
اون عادت داشت روزي سه بار خودش رو ليس ميزد و خيلي راحت و بدون مقاومت اجازه ميداد پيرزن که يه جورايي صاحبش هم بود توي حموم با صابون مخصوص بشوردش...
يه روز طرفاي عصر ، نه ! ديگه شب شده بود .وقتي داشت توي آشغال هاي جلوي خونه دنبال يه تيکه آشغال ميگشت - خب اون گربه ي تميزي بود ولي فقط در حد يه گربه -
اون ور کوچه يه گربه ي تقريبا قوي هيکل و خيلي با وقار و البته نر رو ديد
با اينکه اول پاييز بود و اون آمادگيش رو نداشت ولي تصميم گرفت رابطه اي با
"راه راه پشمي" برقرار کنه ! فقط در حد آشنايي ؛ تا اونجا که شب ها موقع ول گردي کمي در باره چيز هاي مختلف با هم حرف بزنند! وچون ميشو صاحب داشت تا ساعت نه و سي دقيقه که وقت گذاشتن آشغال ها دم در بود بيشتر وقت قدم زدن نداشتند... از اون ساعت به بعد، بعد از کلي ليس زدن همديگه با اکراه از هم جدا ميشدند.
ميشو ميرفت خونه تا بعد از تميز شدن توي سبد مخصوصش توي راهرو بخوابه و
راه راه پشمي که ميشو "را را" صداش ميکرد هم بعد از جدا شدن به شب گرديش توي خيابون ها ادامه ميداد ... هيچ کس نمي دونه اون کجا ميرفت ولي خيلي ها ديده بودنش که براي خواب بر ميگرده در خونه ي پيرزن و تا فردا همون جا ميمونه .
چند دفعه ميشو ازش خواهش کرده بود بياد و با اون و پيرزن زندگي کنه ولي نه رارا ميتونست و نه پيرزن تو خونه راهش ميداد ، آخه براي دفعه اول که پيرزن ميخواست حموش کنه يه چنگ حسابي انداخته بود روي دست پيرزن .
رارا يه گربه ي آزاد بود ، بدون قيد و بند و ميشو که هميشه تحت نظر يه صاحب عاقل بود خيلي خود دار و محتاط و کمي تر سو بودو براي همين عاشق يله بودن و آزاد بودن رارا شده بود. و کمي هم عاشق خود رارا !
...(من نمي دونم گربه ها عاشق ميشن يا نه ولي در مورد آدما اطمينان دارم)
بر گرديم سر قصه مون...
رابطه ي رارا و ميشو ادامه داشت تا اينکه ماه اسفند داشت شروع ميشد که ميشو احساس کرد توي رابطه اش با رارا چيزي بيشتر از قدم زدن هاي شبانه ميخواد چيزي شبيه وقتي از پيرزن غذا ميخواست يا صبح ها هوس شير ميکرد.
فکر کنم رارا هم اين رو فهميده بود براي همين روزي که ميشو ميخواست خواسته اش رو به رارا بگه هرچي دنبالش گشت پيداش نکرد، شايد بيشتر از شصت و چهار تا کوچه سه تا خيابون و هفتا از جوب هاي محله خودشون و محله هاي اطراف رو گشت.
و از حداقل صد تا گربه رنگارنگ سراغ رارا رو گرفت ولي اون نبود.
چقدر توي اين گشتن ها ياد شب هايي رو کرد که با رارا توي اين کوچه ها قدم ميزدند.
وقتي به لب جوب محله شون رسيد که آب راکد و بي حرکتي توش جمع شده بود به عکس خودش توي آب دقت کرد ، به چشماي خودش که چقدر شبيه چشم هاي رارا شده بود . چشم هايي که زمان با هم بودن معنيش رو نفهميده بود ولي حالا ميدونست که راز اون چشما چيه ! انگار خواستن ميشو رو توي چشم هاش نوشته باشند، مثل چشم هاي رارا . ميشو حالا فهميده بود !
وقتي ديگه شب از نيمه گذشته بود، ميشو توي محله بالايي گربه ي پير و شَل محل رو ديد و هنوز صحبت رو شروع نکرده بود که گربه ي پير بهش گفت :
ميدونم که هنوز پيداش نکردي... ديگه دنبالش نگرد!
اون ديگه نمياد.
ميشو با کمي عصبانيت گفت:
تو از کجا ميدوني . تو ميدوني کجاس، اگه ميدوني جون نوه هات به من بگو.
من بايد اونو پيدا کنم.
گربه ي پير گفت:
وقتي داشت ميرفت اومد پيش من ... همه چيز ا رو به من گفت . همه جريان رو
اينکه تو به نگاهش و به عشقش محل نميگذاشتي
درسته که شايد کمي براي تو سخت بود که خلاف عادت رفتار کني
ولي نکردي تو به خودت فکر ميکردي نه به اون
تو خودت رو ميديدي نه کس ديگه اي رو
حتي حالا هم به خودت فکر ميکني ... حالا هم رارا رو براي راحت کردن خودت ميخواهي
اون رفت و ديگه برنمي گرده تا تو بفهمي . بفهمي که غير از خودت آدماي ! ديگه اي هم هستند ... همه خواسته هايي دارند و نياز هايي اين درست نيست که ما فقط خودمون رو ببينيم و ديگران رو فراموش کنيم .
پس کي ما اين رو ياد ميگيريم؟؟؟ ... ميشو اين رو فهميد ! ما چه وقت خواهيم فهميد!

اوف.

Monday, May 05, 2003




دوستان وقت گل آن به که بعشرت کوشيم
سخن اهل دلست اين و به جان مينوشيم

نيست در کس کرم و وقت طرب ميگذرد
چاره آنست که سجاده به مي بفروشيم

خوش هوائيست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني که برويش مي گلگون نوشيم

ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر ست
چون از اين غصه نناليم چرا نخروشيم

گل به جوش آمد از مي نزديمش آبي
لاجرم زآتـش حرمان وهوس ميجوشيم

ميکشيم از قدح لاله شرابي موهوم
چشم بد دورکه بي مطرب ومي مدهوشيم

 حافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانيــــم که در موسم گل خاموشيم

Sunday, May 04, 2003

همه يکنواختي اين دار مکافات!
باورم نمي شود که يک هفته است توي اين خراب شده چيزي ننوشته ام!
و البته اصلا خيال ندارم به خاطر اين از کسي معذرت خواهي کنم...
نمي دونم شايد مثل اون موقع که ريش هايم راکوتاه نکردم تا "يه نفر" بهم بگويد کوتاه کن
حالا هم ميخواستم انقدر اين تو ننويسم تا "يه نفر" ديگه بهم بگه چرا نمينويسي!!!
ولي هر دو بار خيط شدم ... به خدا اين پوز ما حيفه هي ميخوره توش ...
ولي بي خيال ما مردا هيچ وقت آدم نمي شويم.نه ريش گذاشتن دردي را دوا ميکند و نه وبلاگ ننوشتن ... بهترين کار اينه که يک هفته ريشتان را نزنيد و هفته بعد هر روز سه تيغه از خانه بيرون برويد. و هر روز وبلاگ بنويسيدوهر وقت خواستيد يه سيگار دود کنيد و هر وقت خواستيد ورزش کنيدو هر غذايي خواستيد بخوريد و هر جور رابطه اي خواستيد با طرف مورد رابطه برقرار کنيد و... وگرنه اين زندگي يکنواخت باعث آمفکتوس در بيست سالگي آدم ميشود...
فکرش را بکنيد ::
هر روز بايد از خواب بلند شويم
هر روز بايد بريم دانشگاه يا سر کار
هر روز بايد همون آدم هاي هميشگي را ببينيم
با هر دوست و رفيقي دست بدهيم.
يکنواختي به هفته و ماه و سال هم راه دارد؛
هر هفته دوشنبه ها و سه شنبه ها کلاس نداشته باشيم
هر هفته بايد کارت اينتر نت بخريم
حتي بد تر آخر هر هفته جمعه ها تعطيل باشيم
هر سال عيد نوروز داشته باشيم
هر سال بريم مسافرت يا نرويم مسافرت
و...


چقدر اين زندگي يکنواخت است!!! هر بار که ميرويم بيرون از خانه
همون چيز هاي هميشگي را بايد ببينيم ، پيکان ، آدم و... و هر بار بايد سوار ماشين يا اتوبوس به يه جايي برويم... هميشه آدم ها لباس تنشان است و راه ميروند يا مي دوند يا ايستاده اند يا توي خانه هايشان خوابيده اند يا نشسته اند يا راه ميروند يا ايستاده اند.
دختر ها هميشه دخترند و پسر ها هميشه پسر! ماشين ها هميشه توي خيابان حرکت ميکنند يا پارک کرده اند... مردم هميشه توي رستوران ها غذا ميخورند و موقع خواب چشمهايشان را ميبندند.

هميشه يا دلمان براي يک نفر تنگ ميشود يا منتظر ديدنش يا تلفنش هستيم يا از ريخت يه نفر ديگه خوشمان نمي آيد.
چقدر اين زندگي يکنواخت است!!! هر روز صبح بايد صبحانه بخوريم و هر روز ظهر نهار و هر شب شام! هر وقت بيرون ميرويم بايد کفش بپوشيم و شلوار.
و شب هم با زير شلواري يا شلوارک ميخوابيم.
يعني که چه؟!! چرا انقدر يکنواختي؟؟؟
آدم شجاعي هست که بخواهد جور ديگري باشد؟!