Sunday, May 11, 2003



وضعيت ... گيرميز !

گوشت کوبيده با پياز!
جريانات از آخر به اول قشنگ تره . البته اگر جرياني باشد...
امروز بالاخره آخرين امتحان ميان ترم هم تموم شده بيد خيال ما هم راحت شده بيد
فقط يه نقشه کشي مونده که مخلصتون استاد نقشه تشريف دارن
چشم اونم مث بقيه کور ميکنميم برد پي کارُش! درس اصليمونه نميشه که بلت نباشيم.... بلتم بمشارم تا چهل!
حالا چه ربطي به گوشت کوبيده داره بذار بزرگ شي بتون ميگم! تقريبا يه چيزي تو مايه هاي کوبيده با دوتا گوجه کنارشه!!! زياد نبايد به اين جزييات دقت کرد

تخم بادمجان !
اين بادمجان يا بادمجون مامان جون که با چربي حيواني سرخ کرده باشند و با آْلوي برقان و کلي مخلفات بپزند و بعد با کشک و نعنا داغ ميل کنند هم چيز توپيه ها البته به شرطي که مثل اين اصفهاني ها که تو همه غذايي شکر ميريزند شيرين نباشه
تند تند با فلفل فراوان يه مشکل ديگه هم داره که اگه کشک بادمجون خوب با چنگال له نشه و تخم بادمجون ها نا پديد نشه يه کم خوردنش سخته!

داغ دل!
گير دادن شوراي نگهبان به دو لايحه دولت و شايعه تصميم دوباره خاتمي براي استعفا دادن با اين که قديمي شده ولي هنوز تازه است مثل دوم خرداد که هنوز براي بعضي ها تازه است ولي تازگيش مثل داغ از دست دادن يه عشق يا يه فرصت مي ماند
چقدر سخته داغ دل داشتن ادم ياد فرصت هاي از دست رفته که ميافته چقدر درد ميکشه ... چرا بايد کار به جايي بکشه که حتي به شوخي حرف استعفاي رييس جمهور يا نماينده ها پيش بياد ؟؟؟ ديگه ما سرد تر از اون هستيم که با مانور هاي سياسي گرم بشيم ... شايد خيلي دير شده باشد ولي فقط"شايد"!

قرار بي قراري !
اين قرار وبلاگ نويس هاي اصفهاني هم که تکليفش معلوم نشد
وبلاگ انجمن هم که بروز نميشه بفهميم چه کار بايد کرد...
خبر هاي مهمي ست بايد بچه ها رو تشويق کرد که از پرشين بلاگ کوچ کنند و يه جاي راحت تر خونه بگيرند يا وام بگيرند و دات کام و دات دبليو اس بشن!
هفته پيش بود که بيشتر از بيست وچهار ساعت پرشين بلاگ به خاطر عوض کردن يکي از سرور هاش تعطيل شده بود بدون هيچ خبري ... حسين درخشان هم از اعمال قانون سانسور اختصاصي روي وبلاگ ها خبر داده هرچند اون نصف کره زمين از اينجا فاصله داره ولي بيشتر از بقيه اطلاعات داره (بابا اينفورميشن!)
چند دفعه توي تلويزيون مقامات قضايي و دولتي هم گفتند که نبايد اجازه داد هر کسي هر چيزي خواست در شبکه جهاني منتشر کند(يا يه چيز هاي توي اين مايه ها)
ولي همه کور خوندن چين با اون عظمتش نتونست شما،اوشکولا که بلد نيستيد از واجبي استفاده کنيد ميخواهيد اينترنت رو محدود کنيد ... بيلاخ!

و ماريا کري !
(براي نيما)
فعلا تا دوباره اشتراک اينترنت بخرم يا از رانت دولتي استفاده کنم و اختلاص کنم شايد يه کم طول بکشه (مثلا سه ساعت!) پس اين فعلا با اين عکس ماريا کري
حال کنيد تا من بيام ...
اکسکلوسيو براي نيماي عزيز در تهران
حال کن ببين با ماريا يت چه کردم!!!!


زت زيات(د).

Saturday, May 10, 2003


بزرگترين فريب دنيا !
... او فکر کرد که خودش را عصباني نشان دهد و جاي خود را عوض کند، ولي ، پدرش به او يا داده بود که به آدم هاي پير و مسن احترام بگذارد.
کتابش را به دو دليل به سمت پيرمرد گرفت، اولا، خود قادر نبود عنوان کتاب را تلفظ کند، ثانيا فکر کرد پيرمرد سواد ندارد و براي اينکه شرمنده نشود ناگزير خواهد بود جايش را عوض کند.

پير مرد پس از وارسي همه اطراف کتاب درس مثل اينکه چيز عجيبي را ديده باشد
گفت: « هوم ... کتاب با اهميتي است ولي خيلي کسل کننده
و ملالت بار است.»
چوپان متوجه شد که او نه تنها سواد دارد بلکه اين کتاب را هم خوانده است...متعجب و غافلگير شد. اگر اين کتاب آن طور که او ميگويد ، کسل کننده باشد هنوز وقت داشت با کتابي ديگر تعويضش کند.
پير مرد ادامه داد:
« اين کتاب ، تقريبا مثل همه کتاب ها ، از چيزهاي
مشابهي حرف ميزند . از عدم توانايي انسان ها در
انتخاب سرنوشت خود ميگويد، در خاتمه اجازه
ميدهد "بزرگترين فريب دنيا " را باور کنيم.»

جوانک متعجب سوال کرد :
- «بزرگترين فريب دنيا» ديگر چيست؟
- اينست که در يک لحظه از حيات خود مالکيت و فرمان زندگي را از دست
ميدهيم و تصور ميکنيم که سرنوشت بر زندگي مسلط شده است،
همين نکته بزرگترين فريب دنياست.
جوانک گفت:
- براي من سرنوشت به اين شکل نگذشت ، پدرم از من ميخواست يک کشيش بسازد
و من تصميم گرفتم که چوپان بشوم.
پير مرد گفت: درست است... اين طور بهتر است... دوست داشتي
که مسافرت کني...
سانتياگو به خود گفت:« او افکارم را حدس ميزند.»
...

کيمياگر ، پائولو کوئيلو.


فردا امتحان دارم بد جور اونوقت ياد قديما افتادم ياد کتاب ها و چيز هاي!!!ديگه
البته فردا 6 از 8 رو ديگه ميارم ... من به خر خوني هايم اعتماد دارم
تا فردا زت زيات.!!!

Wednesday, May 07, 2003


گربه ها با عشق !

"ميشو" گربه ماده ي خانم پيرزن، يه گربه ي خونگي خيلي مودب و تر و تميز بود.
اون عادت داشت روزي سه بار خودش رو ليس ميزد و خيلي راحت و بدون مقاومت اجازه ميداد پيرزن که يه جورايي صاحبش هم بود توي حموم با صابون مخصوص بشوردش...
يه روز طرفاي عصر ، نه ! ديگه شب شده بود .وقتي داشت توي آشغال هاي جلوي خونه دنبال يه تيکه آشغال ميگشت - خب اون گربه ي تميزي بود ولي فقط در حد يه گربه -
اون ور کوچه يه گربه ي تقريبا قوي هيکل و خيلي با وقار و البته نر رو ديد
با اينکه اول پاييز بود و اون آمادگيش رو نداشت ولي تصميم گرفت رابطه اي با
"راه راه پشمي" برقرار کنه ! فقط در حد آشنايي ؛ تا اونجا که شب ها موقع ول گردي کمي در باره چيز هاي مختلف با هم حرف بزنند! وچون ميشو صاحب داشت تا ساعت نه و سي دقيقه که وقت گذاشتن آشغال ها دم در بود بيشتر وقت قدم زدن نداشتند... از اون ساعت به بعد، بعد از کلي ليس زدن همديگه با اکراه از هم جدا ميشدند.
ميشو ميرفت خونه تا بعد از تميز شدن توي سبد مخصوصش توي راهرو بخوابه و
راه راه پشمي که ميشو "را را" صداش ميکرد هم بعد از جدا شدن به شب گرديش توي خيابون ها ادامه ميداد ... هيچ کس نمي دونه اون کجا ميرفت ولي خيلي ها ديده بودنش که براي خواب بر ميگرده در خونه ي پيرزن و تا فردا همون جا ميمونه .
چند دفعه ميشو ازش خواهش کرده بود بياد و با اون و پيرزن زندگي کنه ولي نه رارا ميتونست و نه پيرزن تو خونه راهش ميداد ، آخه براي دفعه اول که پيرزن ميخواست حموش کنه يه چنگ حسابي انداخته بود روي دست پيرزن .
رارا يه گربه ي آزاد بود ، بدون قيد و بند و ميشو که هميشه تحت نظر يه صاحب عاقل بود خيلي خود دار و محتاط و کمي تر سو بودو براي همين عاشق يله بودن و آزاد بودن رارا شده بود. و کمي هم عاشق خود رارا !
...(من نمي دونم گربه ها عاشق ميشن يا نه ولي در مورد آدما اطمينان دارم)
بر گرديم سر قصه مون...
رابطه ي رارا و ميشو ادامه داشت تا اينکه ماه اسفند داشت شروع ميشد که ميشو احساس کرد توي رابطه اش با رارا چيزي بيشتر از قدم زدن هاي شبانه ميخواد چيزي شبيه وقتي از پيرزن غذا ميخواست يا صبح ها هوس شير ميکرد.
فکر کنم رارا هم اين رو فهميده بود براي همين روزي که ميشو ميخواست خواسته اش رو به رارا بگه هرچي دنبالش گشت پيداش نکرد، شايد بيشتر از شصت و چهار تا کوچه سه تا خيابون و هفتا از جوب هاي محله خودشون و محله هاي اطراف رو گشت.
و از حداقل صد تا گربه رنگارنگ سراغ رارا رو گرفت ولي اون نبود.
چقدر توي اين گشتن ها ياد شب هايي رو کرد که با رارا توي اين کوچه ها قدم ميزدند.
وقتي به لب جوب محله شون رسيد که آب راکد و بي حرکتي توش جمع شده بود به عکس خودش توي آب دقت کرد ، به چشماي خودش که چقدر شبيه چشم هاي رارا شده بود . چشم هايي که زمان با هم بودن معنيش رو نفهميده بود ولي حالا ميدونست که راز اون چشما چيه ! انگار خواستن ميشو رو توي چشم هاش نوشته باشند، مثل چشم هاي رارا . ميشو حالا فهميده بود !
وقتي ديگه شب از نيمه گذشته بود، ميشو توي محله بالايي گربه ي پير و شَل محل رو ديد و هنوز صحبت رو شروع نکرده بود که گربه ي پير بهش گفت :
ميدونم که هنوز پيداش نکردي... ديگه دنبالش نگرد!
اون ديگه نمياد.
ميشو با کمي عصبانيت گفت:
تو از کجا ميدوني . تو ميدوني کجاس، اگه ميدوني جون نوه هات به من بگو.
من بايد اونو پيدا کنم.
گربه ي پير گفت:
وقتي داشت ميرفت اومد پيش من ... همه چيز ا رو به من گفت . همه جريان رو
اينکه تو به نگاهش و به عشقش محل نميگذاشتي
درسته که شايد کمي براي تو سخت بود که خلاف عادت رفتار کني
ولي نکردي تو به خودت فکر ميکردي نه به اون
تو خودت رو ميديدي نه کس ديگه اي رو
حتي حالا هم به خودت فکر ميکني ... حالا هم رارا رو براي راحت کردن خودت ميخواهي
اون رفت و ديگه برنمي گرده تا تو بفهمي . بفهمي که غير از خودت آدماي ! ديگه اي هم هستند ... همه خواسته هايي دارند و نياز هايي اين درست نيست که ما فقط خودمون رو ببينيم و ديگران رو فراموش کنيم .
پس کي ما اين رو ياد ميگيريم؟؟؟ ... ميشو اين رو فهميد ! ما چه وقت خواهيم فهميد!

اوف.