Wednesday, May 28, 2003
Tuesday, May 27, 2003
نون پنير با نوشابه !
آقا قرار شده دومين قرار بلاگر هاي اصفهان بر گذار بشه
زود تر از آنچه که انتظار ميرفت و با قدرت هرچه تمام تر
البته مثل بقيه کار هامون هنوز نه جاش معلومه نه ساعتش
همين که روزش هم معلوم شده با يد خدا رو شکر کنيم
دم رييس بزرگ گرم که پايه ميشه بچه ها جمع بشن
مهمتر اينکه احسان(رنا) يه وبلاگ درست کرده توي بلاگ اسکاي
که درباره وبلاگ هاي اصفهان است و سه تا از عکس هاي قرار اول مان را
گذاشته ... اي بابا قيافه تابلوي ما نياز به حدس زدن نداره
توي هر سه تا عکس هم که مثل اين بچه جل ها حضور دارم
ديگه ببخشيد اگه زياد وحشت ميکنيد ...
دم آق احسان هم گرم که زود تر از ما جنبيد يه وبلاگ اينجوري دست کرد.
ديگه من چي وگو ام... حرفام تموم شده بيد!
هان ! قراره جمعه همه هندونه خورها سورپريز بشن
فکر کنيد جمعه ، نهم خرداد چه اتفاق مهمي در جهان ميتونه افتاده باشه؟!!!
عمرا بگيد انقدر مهمه اين اتفاق که نگو
مثل به دنيا آمدن هندوانه است!!!!
خب اون اولي با اين دومي ميشه نوشابه با پنير ! تيتر هاي من زياد هم بي ربط نيستا!
سه نما !
يک ، نماي عاشقانه:
سه روز بود ازش دور بودم. سه روزي که مثل يک قرن گذشت.
هميشه همين جوره وقتي در کنارم نيست انگار که تموم شده باشه
انگار که ميسوزه يا مصرف ميشه
مثل يه گل سرخ عمرش کوتاهه و مثل شمع ميسوزه
روز سوم ، امروز ديگه نتونستم تحمل کنم
داشتم ميمردم
گلوم خفه بود قلبم درد گرفته بود!
دلم تنگ شده بود و هوا باروني بود يه نمي زد و تموم شد ولي
آتيش من رو نتونست خاموش کنه ...
پريدم پشت ماشين و با تمام سرعت خودم رو رساندم دم مغازه ممد آقا
همون جا که هميشه ميبينمش و ميبرمش خونه مون!!!!!!!
و الان مثل مجنون با اين تفاوت که ليليم کنارم است!!!!
دو ، نماي معتادي :
همه تنم درد ميکرد ، اشتخوان هام تير ميکشيد ،
نفشم بالا نميامد و مخم کليد کليد بود ! هيچ ميل به غذا نداشتم
همه اين شه روز رو تحمل کردم و دم نزدم
ولي مگه ميزاره اين لامشب ، ول نميکنه بي معرفت ، هردفه که ترکش ميکنم
دو روز نشده باز ميرم طرفش خيلي بي مروفه لامشب بي پدر!
دلم ازش خونه ديگه آب دماغم امونم رو بريده بود
هرچي ميکشيدم بالا مگه تموم ميشد
همه حلقم شده بود آب دماغ خماري
ديگه نتونشتم با اينکه خيلي شخت بود با هر زحمتي بود خودم رو رشوندم به ماشين
هوا هم به خاطر نم بارون شرد شده بود خماري هم از يه طرف، مشل بيد ميلرزيدم
خودم رو رشوندم دم مغازه ممد آقا که من بهش ميگم
هوشنگ خان ، گفتم:
هوشنگ خان ، نوکرتم! منو يه جوري بشاژ ، من نوکرتم همه تنم درد ميکنه.
هوشنگ خان هم دست کرد تو کشوش يه بس ازش بهم داد
همه جونم راحت شد.
سه ، نماي رئاليسمي! :
بابا اشتراک اينترنتم تموم شده بود رفتم يه کارت ده ساعتي خريدم!!! خلاص!
زت زيات(ت).