Tuesday, September 17, 2002

ديروز .امروز...
ديروز رفته بودم ثبت نام دانشگاه به به کلي به زندگي اميد وار شدم
يه اقاي چهل-پنجاه ساله اومده بود ثبت نام براي خودش!!!ازقضا اهل
"شهر رضا "بود.براي ما اصفهاني ها شهررضايي ها همون خاصيت
قزويني هارو دارند بلکم بيشتر!!!!خلاصه کلي با ما رفيق شد(چه شود)
اخرش هم نفهميدم که چرا ميخواد بياد دانشگاه.شايد از...هاي محله شون خسته شده اومده براي تنوع.(هه هه هه)ولي اينا که شوخي بود اتفاقا خيلي آقاي خوب و با
مرامي بود اصلا هم اين حرفا بهش نميخورد .آخرش هم که يه کم آشنا شده بوديم
گفت بايد يه کم مواظب خودش باشه من بلايي سرش نيارم.هاهاها.
ولي چرا به زندگي اميد وار شدم. هان. حالا ميگم
به قول رفيق تازه مون مثل اينکه " مهر وعطوفت "هاي اينجا چيز هاي خوبي اند
راست ميگفت. روز ثبت نام همه شون با چادر و مقنعه و اين جور تشکيلات ميان
بعدش معلوم ميشه چه جانور هايي اند. بيا و ببين ماشا لا دانشگاه دره پيت
چقدر آباد بود همين جوري پر پروژه است
پيش به سوي پروژه!!!


امروز رو بگو...
خوب امروز هم که ما بايد بريم سر قرار!!! يه پروژه قديميه که ديگه
کارش تموم شده مرحله اجراش هم اخرشه.ديگه داره به ثمر ميرسه
(خدا خودش به خير بگذرونه) بعدش هم که قراره يه سفر کوچيک
برم ولايت .ما هم ولايت داريم ديگه بي رگ نيستيم که.شهر درخت وچشمه و
کوه و عسل و گز انگبين و ووووووي چيز هاي ديگه.
اونجا هم آدم ميتونه يه نفس عميق بکشه ومطمئن باشه که اگه چيزي غير از
اکسيژن وارد ريه هاش ميشه فقط هواي عشقه!!!(وا چه رمانتيک)(خدا به دور)
(چه حرفا ميزنند مردم)به هر حال يه چند روزي از اينترنت لعنتي وشبکه جهانيش
راحتم.راحتم رهايم .يله ميشم توي دشت وصحرا. شايد هم گرفتار دوتا چشم زيباي
....

Sunday, September 15, 2002

خبر گذاري هندونه پرس گزارش ميده:
"مردم زير پنجره"
ساعت12:50
من شروع ميکنم:
اين پنجره طبقه دومه و از نيمه ديوار شروع ميشه يک توري هم داره که تو روز از بيرون خيلي راحت معلوم نيست.خيابون روبه رويم يه بلوار سرسبزه که دوطرفش درختاي 20ساله چنار داره وشمشاد هايي که تا روي صورت آدم بلنديشونه .وسط بلوار چمن کاري شده و هر 10 متر يه درخت کاشتند.البته امروز خيلي خلوته..گربه محله مون هم روي ديوار نشسته وشاهد قضايا ست.
کره خر(گربه) مگه من تازه ماشين رو نشسته بودم دوباره رفتي خاکيش کردي گربه لايعمل(بيشعور) .خونه اون ور خيابون هم سوژه خوبيه به دو دليل.يکي اينکه يه سارا خانوم داره توپ که انقده ادم روتحويل ميگيره که نگو فقط دفعه اول جواب سلامم رو نداد.ودومي اينکه اينا روزي 7-8 تا تاکسي تلفني خبر ميکنند وروزي 20-30 نفر ميان خونه شون وميرن.
الان اول ظهره وفقط طرف ما توي پياده رو يه کمي سايه هست و هرکسي(به فتح ک)که رد ميشه دوست داره از توي سايه رد بشه اما وقتي دوتا ادم از دوطرف ميان موضوع جالب ميشه! بضي وقتا ملت کوتاه نميان وميخوان که راه خودشون رو برن مخصوصا خانوم ها که نمي خواهند سياه شن!!!!
هي... خونه روبه رويي هي نميتونه منو ببينه امروز روسري قرمزه و مانتو کوتاهه رو پوشيده.همون که دفعه اول که ديدمش پوشيده بود.
وووي!!!داره ميره ماست يا سبزي بخره امروز دختر خاله اش باهاش نيست.هميشه دختر خاله ش با داداشش اينجا تلپن(يعني جل هستند خونه خاله شون)

ساعت1:09
فقط ماشين و موتور رد ميشه
وووو وووو وووو.....!!!به اين زودي حوصله ام سر رفته
ميرم يه چيزي ميزارم که حالم بهتر شه ولي بد تر ميشه "اسکورپيونز"
مامانم هم از طبقه پايين ميگه:صداشو کم کن وقت "اذانه"
منم جواب ميدم "گشششششنننننمممممه"

1:17
يه دونه وانت نيسان جلوي خونه مي ايسته يارو پياده ميشه يه کم به جلوي ماشينه ور ميره يه فون قايم روي شمشاد هاي قشنگ ميکنه وميره خدا ايشالا همه هيکلت رو پر اب دماغ کنه .نکبت.يارو اين شکلي بود .عکس يک کثيف کننده محيط زيست رو ببينيد:

اون ور خيابون يه خانوم چادري از تاکسي پياده ميشه تاسرم رو بر ميگردونم غيب شده ! نفهميدم کجا رفت.

ساعت1:20
يکي از همسايه هامون داره از اون دور مياد.اين خانوم رو ميشه از دور شناخت!تصور کنيد "عباس جديدي" مانتو وروسري بپوشه!!! ولي صورتش خوشگله (يعني بوده).از دخترش معلومه!!!!زياد نمي شناسمشون .نسبت به ما که بيست ساله اينجاييم اونا جديدن(جديدي).مانتوي مشکي پوشيده با صندل بي پاشنه .گوروپ گوروپ."خانوم مسابقتون کيه"(خيلي بيمزه ام نه؟)شصت پاش بيست متر جلو تر از خودش مياد.مجبور نيستي صندل بپوشي.!!!

ساعت1:28
بوي ذغال بلند شد .دوباره اين همسايه بغلي کباب ماهي دارن .واااااي چه بويي سر ظهري(مامان گشنمه)

ساعت 1:30
کلاغه ميگه غار غار
محمد کوچولو مياي بريم کار
نچ حالا زوده
نچ حالا زوده
-ممده ميگه هوار هوار
مامان نميدي ناهار
-(فرياد)مامان گشنمه!!!

1:35
نهار-اخبار- بدون شرح-سي کوئست-خواب

3:30
يه پيرمرده از زير پنجره داره رد ميشه منو ديده هي زير چشمي منو نيگا ميکنه.بعضي ها خيلي سر و گوششون مي جنبه.اينجا آدماي سر به هوا به کار من لطمه مي زنند!!!

3:39
دوتا ماشين گشت يه پيکان وانت رو اسکورت ميکنند.طرف و اساسي گرفتن نا!!!

ساعت4:15
بوق .بوق.با اين صدا (دوتا بوق کوتاه پشت سر هم)از جايم ميپرم تا ببينم براي چيه
سه حالت داره:
1-يه ماشين ميخواد از جلويي سبقت بگيره وبوق ميزنه
2-يا يه تاکسي ميخواد مسافر سوار کنه
3-يه خانوم ميخواد لذت زود گذر بفروشه!!!!
از اينا توي خيابون ما زياد ميان بيشترشون هم قبلا با تلفن پيج ميشن.ولي دختر هاي کم سن وسال که اکثرشون هم اشنا هستند.سوار هر ماشيني ميشن.اينا کلاسشون پايين تره و بيشتر هم مجاني. اصلا هم تعجب نداره.(بچه چقدر اطلاع داره).
ولي ايندفعه معلومه خانومه ميخواد تاکسي سوار شه بعضي از اين مردا هم پيله اي اند ولي من ميدونم کلي تجربه پشت پنجره اي دارم.!!!
وه ه ه.اوووووف.کفففففف.سوار يه دونه دوو اسپرو شدش!(از کي تا حالا تاکسي ها دوو شدن؟)
خانومه اين شکلي بود اگه ديدينش بشناسيدش:

ساعت4:42
يه پسره عين نوردبون داره از وسط بلوار تو چمن ها رد ميشه يه دونه "گيتار هم رو پشتشه.اخه ديگه جا نبود که راه بري؟ا ا ا ا آشناس مث که.
-هي حميد!
تو مدرسه بهش ميگفتيم حميدج*قي!!!!!
اخه تورو چه به گيتار تو تنبک هم ياد نميگيري از وقتي اين کلاس هنريه باز شده هر کور و کچلي رفته يه ساز خريده ميره توي اون سوراخي نميدونم چه طوري ياد ميگيرن.

ساعت 5:02
خيابون خلوته ومن هنوز يه چيز جالب نديدم.من منتظرم يه اتفاقي بيفته.ولي شايد هم نيفتاد.
يه بزرگي گفته:
"نظر به پايان کار انداختن نيمي از زندگي است"
هر روز اينجا قلقله بود 4تا تصادف ميشد 6نفر ميمردن .امروز ديگه ماشين هم رد ميشه.
يه مرده رد شد اين شکلي بود:

يه کم مشکوکه نه؟ ميگم بن لادن نباشه؟.!!!

ساعت 5:24
واي چه تيکه هايي .نميدونم اينا يه هو از کجا پيداشون ميشه!!

ساعت 5:57
نيم ساعت گذشته رو با تلفن حرف ميزدم.جاي همه دوستان خالي .تازه بعدا خالي تر هم ميشه چون واسه سه شنبه يه قرار گذاشتم .(کور شود آنکه نتواند ديد)وووووووي چه شود .نميدونم چيکار کنم.
گور پدر گزارش.ولي قول دادم!!!!

ساعت 6:30
من متاسفم که امروز زياد روز پر خبري نبود.از نيم ساعت پيش تا حالا هم من زيادي ذوق زده وهيجاني ام وهم واقعا کسي (به فتح ک) از زير پنجره رد نشده.
فقط يه بچه که خيلي تر و تميز بود

ويه دختر که خيلي خوشگل! بود

ساعت 6:47
خوب ديگه با اينکه راضي نيستم ولي همينه که بود شانس نداشتم
شايد چون خيلي چيز ها برا عادي شده .مثل ور رفتن اقاي ف به دزگير ماشينش که هميشه نيم ساعتي صداش رو در مياره. تعطيل شدن اموزشگاه زبان دخترانه هر يک و نيم ساعت يک بار دست تکون دادن واسه اشنا ها!!!وخيلط چيز هاي ديگه که همشون زير پنجره اتاق من هستند ومن هم همشون رو دوست دارم و پنجره اتاقم هم دوست دارم. ولي اصلا نمي خوام دنيا رو همش از پشت اون ببينم.جاي من هم همون پايين کنار بقيه وزير پنجره است.
تو دهني!
از اونجايي که مقام عظمي حضرت بلاگر اعظم اقاي حاج بلاگرالمماليک هودر خان
حسين درخشاني.گفتن وبلاگ کار ها کم گزارش کاري ميکنند واز علاقه ما ها به
به انواع شعر منجمله شعر نو وشعر کلاسيک وشعر بيکلاس وک*شعر و...
شکايت داشتند که باعث شده همش چرند بنويسيم وبه قول ايشان"کارمان کمتر ژورناليستي"است.من تصميم گرفتم يه کار ژورناليستي فرد اعلا در يک پروژ(به معني واقعي ان)6-7 ساعته يه کار تميز بدم بيرون(به قول يکي تميس و هماهنگ)
خوب وسايلش هم آماده است:
1-يک عدد عرق گير رکابي!
2- يک عدد پيژامه سفيد!
3-يک دمپايي رو فرشي!
4-يک صندلي!
5-چايي وقهوه به مقدار لازم!
6-يک قلم و يک دفتر ياداشت!
7-مقداري ادامس يا هويج براي جويدن!
8-ساعت مچي!
9- وقت زيادي ومقدار متنابهي سرطان مغز!!!(که من دارم)
10-و اصل کاري يه پنجره که در جهت شماله ورو به يک بلوار
46متري است وکلي آدم جور واجور رد ميشه ازش!!!!
آين هم وسايل ميرم سراغ تهيه
گزارش. ساعت 8 شب آماده خواهد بود!!!