Saturday, October 12, 2002


دنياي غريبي يه! نه؟
اين همه اتفاقات جور واجور وعجيب اطرافمون مي افته.و ديگه به برکت وجود اين اينتر نت کوفتي از اون کله دنيا هم با خبر ميشيم و افکارمون بيشتر مقشوش ميشه .يعني که چي؟ چه معني ميده ؟.هر حادثه اي که پيش مياد فرايند يا شرنوشتيه که بايد به وقوع ميپيوسته .جزئي از شرنوشت انسان ها وبشريت بوده واين کره خاکي هم توي اون حادثه با ماشريکه .پس بايد اين ها براي ما عادي باشه.چرا نيست ؟؟هان؟؟؟
چرا وقتي ميشنويم زن فلان مربي فوتبال به قتل رسيد ميلرزيم ؟(زن ناصر محمد خاني بازيکن سابق و مربي فعلي پرسپليس) يا کنجکاوي اينکه توي امريکا چه خبره ؟ميدونيد که از دوم اکتبر تا حالا يک يا چند تک تير انداز شروع کردن به ادم کشي توي اطراف واشنگتون دي سي و اطرافش هشت نفر کشته ويک زن ويک پسر بچه هم بد جور زخمي شدن.و چيز هاي ديگه .

کافيه صفحه حوادث يه روزنامه معمولي رو بخونيد اونوقت از زندگي کردن بدتون مياد.

حالا به ما چه که تو امريکا مردم دارن مرموزانه کشته ميشند.نه. اين باعث ميشه که ما هم به ياد شرنوشت نا معلوم خودمون بيفتيم .اينکه در هر لحظه از زندگي کدوم يکي از گزينه هايي که خدا برامون خواسته انتخاب ميکنيم که همون ميشه سرنوشتمون .يه کمي درکش سخته. داستان زندگي هر آدمي يا همه ما تابه اخرش نوشته شده براي همينه که ميگن خدا از همه چيز خبر داره.داستان زندگي ما مثل کتاب هاي قصه اينتراکتيو که چند جور پايان داره ميمونه .من يکي از اون کتاب هارو از نمايشگاه دانشگاهمون خريدم .شما شروع ميکنيد به خوندن کتاب به يک جاکه ميرسيد ميگه که اگه مثلان دوست داريد قهرمانتون فلان کار رو بکنه برو به صفحه 24 وادامه بده. ودرنهايت مثلا اژدهاي قصه شما در يک برکه ميمونه وفقط به مطالعه ميپردازه در حالي برادرتون با خوندن اون کتاب در پايان با اژ دهايي مواجه ميشه که تبديل به يک پسر بچه ميشه!!!!!

خوب معلومه که زندگي ما هم اينجوريه ديگه همه جور سرنوشتي براي ما وجود داره واين ماييم که انتخاب ميکنيم!!!

ولي حافظ يه چيز ديگه ميگه:::
حديث از مطرب مي گوي و از دهر کمتر جوي
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

Thursday, October 10, 2002

تيم فوتبال اميد هم کره رو برد تا به فينال بره ...خوب اين خوبه ولي نمي فهمم چرا مردم الکي اومدن تو خيابون .مثل اينکه دلشون خيلي الکي خوشه البته الان ديگه سر صدا نميکنند. راستي خودم هم دارم ميرم .خوب من هم بيکارم حوصله ام سر رفته .به قول يارو ميريم بتابيم!

...تمام خانه ها در اطراف رود خانه بنا شده بود.آب رود خانه تميز و زلال بود وبا فشار
سنگ هاي بزرگ و گرد مرمرين که به تخم هاي موجودات ماقبل تاريخ شباهت داشت.عبور ميکرد.
طبيعت به حدي بي آلايش و بديع بود که تا آن روز بسياري از اشياء هيچ اسمي براي خود نداشتند و مردم موقع سخن گفتن از آنها به ناچار با انگشت اشاره به تفهيم مطلب مي پرداختند. ...

(صد سال تنهايي .گابريل گارسيا مارکز.)