چند وقت بود اينجوري نشده بودم .يعني خيلي وقت بود.چند هفته قبل از کنکور بود.ميشه شيش ماه پيش.واقعا کشنده است ولي من دوستش دارم(اين حس الانم رو ميگم).اينکه يه چيزي ميدوني قراره اتفاق بيفته و حتي ساعتش هم ميدوني و منتظري تا بياد.مثل وقتي که امتحان داري و درست رو هم فوت آبي و حتي مي دوني کدوم سوال ها قراره تو امتحان بياد!اون وقت منتظري تا يه بيست خوشگل بگيري .
اول گفتم تمرين کنم که چي بگم ولي ديدم شايد اصلا اتفاقه نيفتاد.
اون وقت من چطوري مي تونستم . تا فردا صبر کنم.همه يک شنبه ام خراب ميشد.
درسته که اولين بارم نيست که قراره اين جوري بشه.ولي هميشه اين اين اول کار برام يه حسي به وجود مياره که قابل گفتن نيست.مثل اينکه توي اتوبوس يه پير مرد رو ميبيني و منتظر ميموني تا يه چيزي بهت بگه تا تو هم سر صحبت رو باهاش باز کني و
توي همون وقت کم کلي چيز ازش ياد بگيري. ولي شايد نشه.
بعد که از تمرين کردن اينکه چي بگم منصرف شدم. روي تخت دراز کشيدم دستام رو گذاشتم پشت سرم وبه سقف اتاق زل زدم. شروع کردم با گذشته و آينده کشتي گرفتن.و هميشه اين منم که از اينده شکست مي خورم ولي گذشته رو حتما شکست ميدم.بعد شروع کردم به جزوه هاي نقشه کشي ور رفتن.تا شکست خوردن از آينده رو فراموش کنم.آخه ميدونيد آينده رقيبيه نا شناخته ومثل زمان بيشتر آدم هارو ضربه ميکنه. بعد. از دراز کشيدن خسته شدم و هنوز خبري نشده بود.بنابراين کار بعديم اين بود که پاهام رو از لبه تخت بزارم روي فرش و بشينم.دستام رو گذاشتم زير چونم وارنج هايم رو گذاشتم روي زانو هام و کمي هم اينطوري منتظر موندم.به گل هاي فرش نگاه ميکردم و توي اين فکر بودم که چرا اين گلها روي زمينه قرمز بافته شدند و چرا انقدر خوشگلند.يا اينکه چرا کتاب فيزيکم باز و برعکس اون گوشه اتاق افتاده.و هنوز خبري نبود.حوصله پاي کامپيوتر نشستن هم نداشتم.دنبال دمپايي هام ميگشتم ولي پيداشون نکردم پس از روي تخت بلند نشدم .وباز غرق در افکار.چه خوبه که افکار ادم رو خفه نميکنند و راحت ميشه توش غرق شد و زمان رو کشت با اينکه شکستت داده.
ديگه خسته شدم .بلند شدم دنبال دمپايي رو فرشي هام گشتم و پشت تخت پيداشون کردم. پوشيدمشون و رفتم به سمت پنجره تمام قد اتاق رو به رويي که رو به ايوان باز ميشه.ايستاده تکيه دادم به ديوار کنار پنجره وتوي تاريکي اتاق به روشنايي چراغ هاي بيرون نگاه ميکردم.توي آسمون.دنبال ستاره ها گشتم ولي هوا ابري بود وباد ملايم پاييزي برگاي درخت گردوي همسايه رو اروم نوازش ميکرد. چون آسمون گرفته بود دل من هم گرفت.دوباره به اتاق خودم برگشتم و دوباره روي تخت نشستم و بعد دوباره روي تخت دراز کشيدم....
...
خب همون جور شد که ميخواستم حالا کاملا رازيم و با اينکه خيلي کوتاه بود ولي شرين بود مثل هندونه.!!! تا بعد.
حالا ديدي که منتظرت بودم اونم چه جور. يکي به نفع من!!!
(از اينکه اين مطلبم کلي خسته کننده وکشداره من رو ببخشيد ولي بايد يه چيزي رو ثابت ميکردم و ميخواستم واقعا همون حسي رو که من داشتم شما هم داشته باشيد.هيئت تحريريه .مخلص شوما .م ح م د).