Thursday, October 31, 2002


شکلات!
يادت مياد ؟ تو بچه بودي،من همسن تو.توي همون پارک که بچهگي ها هميشه توش بازي ميکرديم روي اون نيمکت شکسته هه وقتي که من دستت رو محکم گرفته بودم.
از همون موقع ميترسيدم که گمت کنم .و تو از اين کارم خوشت اومده بود و با هم مي خنديديم.توي چشمات نگاه ميکردم که يه دونه شکلات گذاشتي توي دستم .من خجالت کشيدم شکلات رو گذاشتم توي جيبم و به خودم گفتم فردا من براش يه چيز ميبرم .
هر روز من يه شکلات به تو ميدادم و يه دونه هم تو به من .
تو شکلاتت رو ميخوردي ولي من ميذاشتم تو جيبم.
من هيچ وقت اون ها رو نخوردم ،هيچ وقت نخواستم که بخورمشون ،يعني نتونستم .
دلِ کوچيکم هيچ وقت راضي نشد که بخواد اون ها رو ببلعه.همشون رو توي يه جعبه نگه داشتم وهمه اون روز هايي رو که با هم بوديم با شکلات ها ميشمردم .و تو همه شکلات هات رو خوردي .هنوز هم ميرم سر اون جعبه فلزي و ميشمارم و ميگم
تو الان کجايي ؟يادم اومد اخرين بار ديگه برايم شکلات نياوردي وقتي شکلاتت رو بهت دادم گفتي که داريد از اونجا ميريد و ديگه نميايي و شکلاتي که بهت داده بودم گذاشتي توجيبت .من ميدونم .متمئنم حتما حتما تو اون شکلات رو نخوردي .
من هم شکلات هام رو نخوردم.

Wednesday, October 30, 2002

مصاحبه با شخصيت شخيص فرهنگي،سياسي،اجتماعي،و...
مقدمه:به مناسبت شکسته شدن رکورد تعداد بيننده در اين وبلاگ که بعد از يک ماه به بيست و پنج نفر در يک روز رسيد(گوز).هيئت تحريريه ودر راس آن مدير هيئت تصميم گرفتند با يکي از شخصيت هاي مهم وفرهنگي اين مرز وبوم مصاحبه اي ترتيب بدهيم تا هرچه بيشتر در جهت اهداف عاليه و متعاليه حرکت همه جانبه اي داشته باشيم.
با اين تفاصير بر آن شديم با جناب آقاي "شخصيت فرهنگي"(ش.ف)
مصاحبه اي ترتيب بديم .وبا ايشون در هتل ... قرار ملا قات گذاشتيم.
گفتگوي دوستانه رو در زير مي خونيد.ببخشيد که با کمي تاخير پخش شد.

م:با تشکر از استاد مي خواستم ازتون تشکر کنم
که دعوت ما رو قبول کرديد وتشريف اورديد.ببخشيد که
لابي اين هتل کمي بو مي ده.لطفا" کمي از خودتون بگيد
تا خواننده گان ما شما رو بيشتر بشناسند.

شخصيت فرهنگي:با سلام وعرض خسته نباشي خدمت شما
اينو بگم که خواهش ميکنم.من نمي دونستم که به اين مستراح ها ميگن لابي!...

ح:نه خير اقا نگو.بله بايد خدمت خوانندگان بگم که چون
لابي هتل جا نداشت ما اجبارا" مصا حبه رو در سرويس بهداشتي
هتل ... انجام ميدهيم.و البته با موزيک اصيل جاز!!!
که در همه سرويس ها خود مراجعين مينوازند.(پيف)

م:خوب استاد ميگفتيد.

شخصيت فرهنگي:بله بگذريم.من چهار ساله بودم که مجبور شدم که
سر زمين کار کنم.تا هشت سالگي تنها کاري که بلد بودم
بيل زدن بود.واين در ضمير نا خود آگاه من تاثير شگرفي گذاشت و
باعث شد دوست خوبي براي بيل بشم.

د: استاد منظور تون بيل کلينتون فقيده؟

ش .ف:نه خير آقا اسم اون ک* کش رو جلوي من نياريد.
منظورم همون بيل خودمونه.همون که قبر باهاش ميکنند.
البته قبر رو با کلنگ هم ميکنند.

م: خوب استاد بسه.

ح:استاد چه طور شد که تبديل به يک شخصيت شديد.

م:منظور "ح" اينه که چه مرارت ها وسختي هايي رو کشيديد.

د: ودر مورد دوران جواني تون هم برامون بگيد.

ش.ف:بله البت.دمورد تبديل شدن به يک شخصيت بايد بگم که تبديل شدن يه
فرايند صغيريه...

م:منظورتون همون ثقيله؟

ش.ف:هان ؟ هان. بعله.فرايند صغيريه و حدود درکش از قدرت
فهم شما بيرونه.

ح:يه مثال بزنيد استاد.

ش.ف:مثال.

م:لطفا " بيشتر اين مثال رو باز کنيد.

ش.ف:م....ث...ا...ل.

د:؟؟؟؟؟!!!!!!

م: باز هم بگذريم.در مورد دوران جواني.

ش.ف:هان؟ هان.جواني چيز خوبي بود.هيچ ازش نفهميدم.
چند تا چيز از جووني يادمه. 20 سالم که شد.متوجه اسباب پايين
بدنم شدم.نمي دونستم به چه درد مي خوره.فکر ميکردم به اينکه چه مزيت هايي
نسبت به شيلنگ آبياري داره.تا اينکه رفتم تحقيقات ميداني و محله اي انجام دادم
بالا خره توي دهمون يه دوست بيست ساله ام به نام
مرحوم جوانمرگ.بله صفدر جوانمرگ.کلي راهنماييم کرد
گفت که چيکارش کنم.البته الان ميدونم که اون اشتباهي راهنماييم
کرده چون اون از راه "خود کفايي" استفاده ميکرد.و نميدونست که ديگه بايد چيکار کرد
يه شعار هم داشت که چون مجلس فرهنگيه نميگم
ولي آخر بر اثر به خود کفايي رسيدن جوون مرگ شد ومرد.
بعد از اون .يه روز که از سر کوچمون رد ميشدم دختر کدخدا
"صغرا" رو از بالاي پشت بوم ديدم.اون موقع چون هيچ کس وضعش خوب نبود
همه فقط يه دست لباس داشتند و وقتي لباس ها شون
رو ميشستند مجبور بودند يه دو سه ساعت کون برهنه ول بگردند .يعني لخت باشند
اتفاقا صغرا هم لباس هاي خانواده وخودش رو شسته بود واومده بود
پهن کنه که من ديدمش.اونجا بود که فهميدم صفدر اشتباه ميکرده
ولي بيچاره صفدر اون موقع ديگه مرده بود.
خلاصه من ديگه مجبور شدم با صغرا ازدواج کنم.

ح: حتما هنوز هم با هم زندگي ميکنيد؟

ش.ف:نه .نه.وقتي اومديم شهر ،اون حاضر نشد اسمش رو بذاره "آناهيتا"
و چون اسمش ضايع بود .طلاقش دادم. و حالا فهميدم که
چقدر خوب کاري کردم.چون براي وجه اجتماعي خيلي خوب بود که پشت سرم ميگفتند
يا رو حتما خيلي روشن فکره که زنش رو طلاق داده!
تازه شما فکرش رو بکنيد.جلوي کلي مهمون ادم به زنش بگه
"عزيزم اناهيتا براي مهمون ها قهوه بياريد".چقدر کلاس داره.

د:ببخشيد ،الان اسم همسرتون چيه؟

ش.ف:خواهش ميکنم، کلثوم!

م: چطور شد.به سرعت مراحل ترقي وپيشرفت رو طي کرديد؟

ش.ف:هان؟ هان. هيچي آقا .يه روز که سر ساختمون بودم،يه اتومبيل اومد
و گفت که مسؤل فني ساختمان با گرايش آجر ميخواهند.
ما هم همراهشون رفتيم.و براشون کلي آجر بالا انداختيم
بعد گفتند چه قدر درس خوندي؟بهشون گفتم که
توي مکتب خونه دهمون پيش ملا حسن کلي بوستان ، گلستان خوندم
گفتند خوب بيا پس اينجا کار کن.که ما شديم کارمند اداري اولين
دانشگاه ازاد.بعدش هم بعد از دوسال امتحان ورودي قبول شديم و بعد از سه سال
پي -اچ-دي گرفتيم.شديم شخصيت برا خودمون!

ح:که اينطور پس تحصيلات دانشگاهي هم داريد؟

ش.ف:هان؟ هان. بهله آقا.من دکترا در رشته "روانشناسي گله اي" دارم .

م:منظورتون روانشناسي اجتماعيه؟نه؟

ش.ف:هان .بهله.

د:کمي در مورد دانش گاه آزاد بگيد گفتيد که اول گرايش
آجر داشتيد که وارد دانشگاه شديد.چي شد دکترا در روانشناسي... گرفتيد؟

ش.ف:هان؟ هان. دانشگاه؟؟؟ هان.نه آقا گرايش آجر کدومه.اون آقاهه که مارو برد
اين اسم رو روي عمله گذاشته بود که کلاسش نياد پايين.به عمله ميگفت
مهندس فني اجر. اين دانشگاه آزادي ها ،لامسبا از اون اول کلاسشون بالا بود!

م:و جريان مهندسي به روانشناسي؟

ش.ف:هان.بهله.بعد از اتمام ساختمون ها گفتند بيا تو که سواد خوندن داري همين جا يه مدرک هم بگير.ماهم رفتيم .گفتيم که: چيزي که ميدن حتما گرفتنيه!
خلاصه گفتند گرايش اجر ما هم گفتيم چشم.ولي بعد ديدند که
درسا برامون سخته مخم ديگه موقع رياضيات نمي کشيد.
تحقيق کردند ديدند ما دوران مکتب رفتن هم درست درس ياد نگرفتيم.
راست هم ميگفتند وقتي ملا سرش رو به اون ور بود.من همش
صفرا رو ديد ميزدم.البته اون موقع هنوز بدون لباس نديده بودمش.بعدا ديدم.بزرگ که شدم.

ح:بله تعريف کرديد.بگذريم چرا روانشناسي إجتماعي؟

ش.ف:هان؟ هان.آخه اون ها هم به ما تعهد داده بودند گفتند يه مدرکي
بايد بهمون ميدادند.کاشف به عمل اوردند ديدند اين رشته اگه مدرکش به
ما بدن خطري براي بقيه نداره.اين بود که سر سه سال دادند.

م:استاد پس اون موقع خووووب ميدادند؟نه؟

ش.ف:الان هم خووووب ميدند .فقط بايد اتومبيل وکمي پول داشته باشي بوق اتومبيلت هم خوب کار کنه .اونوقت خوب بهت ميدند!!!!

د:استاد منظور "م" اين نبود که.

م:خوب حالا ميخوام به مقوله هاي ديگري بپردازيم.
اصولا ميتونيد براي ما بخشي از تفکرات.عقيده ها.خواسته ها.
بينش به گذشته واينده برامون بگيد.

ش.ف:هان؟؟؟ بعله.بهله.هان؟
تفکرات اينه که نسل ما کلي براي اينکه وضعيت به اينجا برسه زحمت کشيد.
اين يه واقعيته.اون وقت جون هايي مثل شما به ما ميگند که:شما چه حقي داشتيد
که جاي ما تصميم گرفتيد.بايد در جواب اين کودن ها بگم که.حتما يه دليلي داشته که
اين طوري شده .وگرنه جور ديگه اي ميشد.
بعضي ها ميگند که شما براي به گه کشيدن تلاش کرديد.
در جواب اين ياوه گويان هم بايد بگم که :
ببين عوضي من اگه صلاحيت نداشتم بهم مدرک دکترا نميداند.توکه هنوز 18 سالته
نتونستي ديپلم بگيري.منو که ميبيني فقط 18 تا بچه از زن اولم دارم.بيلاخ.
بعضي ها هم از ما همش قدر داني ميکنند ميگند جهاني رو اباد کرديد.
در جواب اينها هم بايد بگم :باشيد که مابراتو داريم خوب ودرازش هم داريم.
منظورم چماقه ها.
ح:استاد در ميون کلامتون.من متوجه شدم که شما از استفاده
کلمات رکيک وبي ادبي و متلک هاي چاله ميدوني در ادبياتتون
زياد استفاده ميکنيد.فکر نميکنيد درست نباشه؟

ش.ف:هان؟ چرا .چرا.هست.خيلي هم بده.ولي بايد اعتراف کنم که من خيلي
زياد تيتر هاي روز نامه هاي وتني رو ميخونم!!!!

ح:هان؟؟؟؟؟؟ آهان.

د:لطفا ادامه بديد...

ش.ف:بهله.و اما عقيده،عقيده من يعني ما اينه که.اگر کسي تونسته
کاري توي هر جاي دنيا انجام بده و اون کار مثبت بوده .حتما و حتما کار ،کار ما بوده.
اصلا همه فيوضات عالم از زير بالشت من و هم نسلانم مياد بيرون.

م:جالبه!!!

ش.ف:کجاشو ديدي.نصفش زير لحافه!!!.بعله.خواسته ما اينه که .هرکسي
حرفي براي گفتن داره ميتونه اون رو جلوي آينه و با خودش مطرح کنه
نه جاي ديگه.حد اکثر ميتونه يه وبلاگ بزنه با بيننده محدود.و از سايت هاي
ميزبان مجاني استفاده کنه تا راحت جلوش رو بتونيم بگيريم.

ح:استاد پس شما هم از اينترنت سر در مياريد؟

ش.ف:هان؟ هان.کجاشو ديدي.من خودم کلي بيل گيس هستم.
چون من همه بيل هارو ميشناسم.يه دفعه چند وقت پيش
با يه دوستان رفتيم يه دونه کافي نت .آقا عجب جايي بود.
يه صفحه بود توش يه چيز مينوشتي.بعد يکي که اسمش
پيشو_نازي بود برام نوشت تو خيلي خوب حرف ميزني
برات ميل ميزنم.ولي من نفهميدم .فکر کنم يارو باستاني کار
بود چون گفت :ميل ميزنم.
بعد دوستم يه کم برام توضيح داد ولي چون همه اينها رو
شيطان بزرگ ميسازه من دلم نخواست ياد بگيرم.

م:در همه موارد زندگي تون اينجوري رفتار ميکنيد؟

ش.ف:بعله...به ديگران هم امر ميکنم که اين طوري باشند.
چه معني داره چيزي که اون جنايت کار ها توليد ميکنند ما ياد بگيريم
يا استفاده کنيم.اصلا ما از تلفون هم نبايد استفاده کنيم .همين جوري ميريم بالاي ديوار طرفمون رو صدا ميکنيم.چه معني ميده.

د:پس استاد حتما ميدونيد که رشته تخصصي شما يعني
روانشناسي رو آمريکايي ها به وجود آوردند.درسته؟

ش.ف:نه خير آقا. چرا مزخرف ميگيد .کجا يه همچين حرفي نوشته؟
شما جو سازي ميکنيد.چرا هوا رو آلوده ميکنيد.به شما چه مربوط.
وقتي تو يه چيز تخصص نداري .اصلا حرف نزن.من دکترا دارم .تو چي داري؟
هيچي.تو چي سرت ميشه؟

م:استاد "د" ببخشيد.در مورد خشونت بگيد.نظرتون راجع بهش چيه؟

ش.ف:خشونت چيز خوبيه.من و هم نسلانم خيلي ازش خوشمون مياد.
کلي ازش استفاده کرديم و ميکنيم.وقتي بچه تون مياد و بهتون ميگه
بابا من پول ميخوام شما اگه نزني تو دهنش خيلي خري.
يا وقتي يه نفر بهتون اعتراض ميکنه شما بايد کاري باهاش بکني که ديگه
نتونه اين کار رو تکرار کنه.خيلي ساده ميتوني خرتش رو فشار بدي.
اين مرام ماست.اگه خشونت نبود ما هم نميتونستيم بمونيم.

ح:چند تا کلمه بهتون ميگم .ميخوام اون چيزي که توي
اين پنجاه سال زندگي از اين کلمات به ذهنتون مياد بگيد.

ح:زندگي

ش.ف:چاهار تا زن، پول مفت، شماره حساب کلون .ماشين بنز.
گور پدر بقيه.

ح:عشق.

ش.ف:چيزي که بايد در ظاهر نشون بدي داري و همش دروغه
عشق دروغه من که نديدم يه همچين چيزي.

ح:مردم.

ش.ف:مثل گوسفند به درد دوشيدن مي خورند.

ح:قسمت.

ش.ف: چيز خوبيه .ميتوني هر بلايي سر مردم بياري و اون ها ميگن حتما
قسمت شون اين بوده.

ح: روزنامه

ش.ف:پاک کردن شيشه.

ح: روز.

ش.ف:شب بهتره چون کسي نمي بيندتون.

ح: هدف.

ش.ف: ندارم.

ح:جوانان.

ش.ف:نميشناسم شون ولي خوب ميشه تحت تاثيرشون قرار داد
بلدم چه جوري رو احساس شون راه برم.

ح:درخت.

ش.ف:بريدن.

ح:گل.

ش.ف: مصنوعيش بهتره.

م:استاد واقعا به اين ها اعتقاد داريد.به همه اينها؟

ش.ف:بله البته .چاره ديگه اي نداريم .ما هم نماينده اين طرز تفکريم.و اگه
ازش پاسداري نکنيم ،خب نابود ميشيم.

د:فکر نمي کنيد که نبايد اين عقيده تون رو به ديگران تحميل کنيد؟
با توجه به اين که شما تعداد معدودي هستيد در مقابل مردم.

ش.ف: نه. دوباره تو حرف زدي .

م:متشکر از شما که وقتتون رو به ما داديد.
در آخر اگه چيزي باقي مونده بگيد.

ش.ف: متمئن باشيد من چيزي رو باقي نميذارم.

Friday, October 25, 2002

نوستالژي جمعه!

امروز جمعه ي قشنگيه.خيلي توپه.ديگه جمعه ها براي من خون جاي بارون نمي چکه!همون بارون مي چکه. هه هه.هميشه براي ما ها از بچگي جمعه ها که روز تعطيل بود وهست يه حس خاص همراه خودش داره.خيلي بچه که بودم روز هاي هفته زياد برام فرقي نداشت.فقط از سه شنبه ها بدم مي اومد چون بابام تا دير وقت توي اداره مي موند و دير ميامد خونه.از پنج شنبه ها هم خيلي خوشم ميامد چون داداش هام وبابا زودتر ميامدند خونه.ولي بازم جمعه ها برايم فرق داشت.
داداش بزرگم صبح باصداي ضبط همه رو بيدار ميکرد وخودش ميرفت فوتبال .بعضي وقتا من هم ميبرد.داداش وسطيه که ميخوابيد يا درس ميخوند(مهندس).و بعد که خواهرم با شوهرش ميامدن خونمون و اقاي "اط..."اينا هم ميامدند وکلي شلوغ پلوغ بود.
اصلا جمعه ها يه روشنايي خاصي داشت.انگار خورشيد جمعه ها نور بيشتري ميفرستاد خونه مون...
بعد که ميرفتم مدرسه که ديگه نگو.همه اميدم به جمعه ها بود.اون خوشحالي صبح جمعه با اون دلشوره غروب جمعه ها چه حالي که به آدم نميداد.
همه ي هفته به اميد اينکه پنج شنبه ميشه و ميشينم همه مشق هام رو همون پنج شنبه مي نويسم جمعه همش بازي ميکنم.وکارتون ميبينم.تازه فيلم سينمايي جمعه ها هم بود که اونموقع براي من تکراري نبود.هنوز خيلي هاش رو يادمه.
ناهار جمعه ها هم فرق داشت.اگر مهمون نداشتيم ،پنج نفري دور يه سفره اونم روي زمين مي نشستيم و چه حالي ميداد اون جوري غذا خوردن.

بعضي جمعه ها هم با دوستان و اشنا ها ميرفتيم باغ يکدومشون .کباب وجوجه کباب وبازي توي باغ که بيشتر فوتبال بود .چقدر همه اينا خوب بود.هنوز هم هست.ولي ديگه غروب جمعه ها دلشوره ندارم.!!!
دلم براي اون غروب جمعه که نگران مدرسه رفتن فردا بودم ولي دلم مي خواست زود تر صبح بشه برم مدرسه .اين مزه گَس زندگي توي غروب هاي جمعه خودش رو نشون ميداد.تلخي و شيريني توي دل آدم چه شوري به وجود مياورد.ديگه غروب هاي جمعه اون جوري نميشم.چون ديگه بچه نيستم و چقدربده که ما آدما بزرگ ميشيم .وچقدر بدتره که کودکي رو فراموش ميکنيم و اين يعني خودمون رو فراموش ميکنيم.
نيما حق داشت که ميخواست توي ده سالگيش بمونه و بزرگ نشه!!!
راستي چه طوري نيما جون .جاي مارم تو ده تون خالي کن.قربونت.

زت زياد.