Wednesday, November 06, 2002


سخني با خوانندگان وبلاگم: درياب مارا

چون خيلي بد جور وضعيت جيبم خراب شده و کسي هم
نيست که بهمون مساعده بده .پس ما هم يه مدت دوستان رو
از فيوضات خودمون محروم ميکنيم.تا بسوزيد .براي اينکه زياد دلتون برام تنگ نشه
ميتونيد هي بريد به آرشيو و از انوار خاصه ي سد ممد استفاده
کنيد تا دچار کمبود هندوانه نشيد.
به خدا توي اين ماه رمضون انقدر ک*شعر داشتم که اين تو بنويسم
و انقدر سوژه وپرژه دستم افتاده که از شمارش خارجه، ولي
لعنت به پول که کثيف ترين چيز توي دنيا هه و راه نفس همه
ما بهش وصله اگه نباشه اصلا نيستي.لعنت.
يه دليل ديگه هم داره، اون کسي که بيشتر نوشته هام براش بود
حالا يه مدتيه غيب شده .وما هم که تو کف، همين جور مونديم حيرون ...

«اگه اومدي وديدي که اينجا خبري نيست بدون که تقصير تو بوده!!!!»

خلاصه اگه دلتون مي خواد باز هم خزعبلات من رو بخونيد
دعا کنيد که :
1- يه 300،400مليون تومن همين جوري بيفته تو بغلم(ببين خيلي کمه ها)
2- ... (به شما مربوط نيست که دوميش چيه فقط دعات رو بکن)
همين دوتا دعا در مقابل همه خوبي هاي دنيا براي ما بسه
البته اگه مستجاب بشه!!!!

قول ميدم بيشتر از دوهفته از دست من راحت نباشيد .سر دوهفته ديگه
حتما" ميتونيد مقاله هاي توپ من رو مطالعه بکنيد.شايد هم زود تر!!!

ولي ميدونم که همه تون از زن ومرد ،بزرگ وکوچک با خوندن اين
اولين نوشته ام که مستقيم با مخاطب اين وبلاگ حرف زده چه چيزي ميگد.
مگيد:« به ت...م چپم يا راستم که نمينويسي.»
من هم ميگم خيلي بي ادبي، نا مردا . و...ي...ش !!!

زت زياد
يا حق
قربون همه تون بره صدام
تا بعد
منتظر باشيد.(ده برو ديگه)

Saturday, November 02, 2002

بعد از يه مدت که من تريپ شبه روشنفکري زده بودم.وهمش خزعبلات و
چيز هاي عجيب غريب اين تو مي نوشتم.حالا دوباره شدم همون محمد هميشگي.همون مارمولکي که بودم. هميشه خوبه که آدم هي عوض بشه ،بافصل ها با ماه ها وبا روز ها.نه اينکه خودش رو فراموش کنه نه.يعني اينکه توي پاييز
که تابستون تموم شده و همه طبيعت رنگ ووارنگه، ما هم سعي کنيم ادم هاي رنگيي بشيم.يعني همه کاري بکنيم همه جور کار خوب از همه رنگ واگه بلد نيستيم خوب کار بد بکنيم.بالاخره بايد يه کاري بکنيم تا دلمون واسه بهار! تنگ نشه(حالا دوباره بعضي ها ميگن بهار کيه!).بعد توي زمستون فقط سياه وسفيد باشيم يا خوب باشيم يا بد هرچي که هست خودمون باشيم.قشنگه نه؟(ديوونه)توي بهار (منظورم فصل بهاره)ما هم با گل ها ودرختا سبز بشيم ، بزرگ بشيم برسيم به آسمون.(خل)تابستون که مياد ما ديگه آدم هايي خوبي شديم توي گرما عرق ريختيم وبدي هامون هم با عرق ها رفته تا دوباره پاييز بياد وما شيطوني بکنيم.(يکي زنگ بزنه به تيمارستان بيان اينو ببرند)!!!!!

، شنيدم که کسري موحد هم توي لندن مرده. البته تا حد شايعه بود ولي شايعه اي که حالا تاييد شده .خودکشي .من از خود کشي بدم مياد تنم ميلرزه.ولي به کسي که جرئت اين کار رو بخودش ميده احترام ميذارم.همون جور که از ادم هايي که خيلي زود از مسئوليت زندگي کردن فرار ميکنند بدم مياد.پارادکس عجيبيه.خب وقتي ديگه زندگيي براي زندگي کردن نمونه وقتي جاي نفس کشيدن نداشته باشي دلت ميخواد که ديگه اينجا نباشي...اين رو از من نشنيده بگيريد.

شنيدم چند وقت ديگه مخابرات کارت هاي اعتباري از همه نوع واز هر مدلي ميفروشه.
تازه کارهاي ديگه اي هم ميخواند بکنند .و امار دادند که جمعيت کاربران اينتر نتي تا پايان برنامه سوم به ده مليون نفر ميرسه( گوز ).مگه اينکه خودتون بگيد .باندي که براي استفاده از اينترنت راه انداختيد هيچ شرکتي تا حالا نتونسته ازش استفاده کنه اون وقت ده مليون.(بيلاخ)اگه توي همه کارمون اين همه پيش رفت داشته باشيم قبل از برنامه سوم بايد به آلمان برسيم!!!!باباي من هنوز داره قست وامي رو که براي خريدن کامپيوتر گرفته بود ( ازدوسال پيش تا حالا)ميده!!!!!

خب امروز شنبه ست از فردا دوباره من بايد برم دانشگاه و ديگه خبري از پابليش
خزعبلات من نيست از همه اون هايي که به اين کلبه خرابه(يا ميوه گنديده)ما
مياند وچراغ اين خونه رو روشن ميکنند ممنونم.قربون همتون برم(تارفه ها).
من شرمنده همه اون هايي هستم که وقتي به اينجا ميان وميبينند که وبلاگم بخش نظر سنجي نداره وناراحت ميشند که نمي تونند فحش بدن وبرن،تو رو به جان عزيزت منو ببخش .راستش هي تنبليم مياد نظر سنجي وبلاگ رو راه بندازم .کاش ما هم اينجا پارتي داشتيم.اونوقت نونمون تو روغن بود.
بي خيل، حالا اين مقاله صد در صد علمي رو داشته باشيد تا هفته بعد.

اتومبيل،خودرو،ماشين!
اين دوسه تن آهن پاره (ماشين) که همه کار هاي معمولي مارو توي اين دنياي پر سرعت راه ميندازه واقعان که چيز خوبيه( إ ).حالا از هر نوعي که ميخواد باشه حتي اتومبيل ايراني که کشور هاي آفريقايي هم بفرستي براشون پس ميفرستند.
ولي توي دوره زمونه ما اگه ماشين نداشته باشي همه کارات لنگ ميمونه حتي اگه شده يه پيکان 47 بخر ولي نخوا که با تاکسي بري خريد کني.
شب جمعه ات هم همون پيکان لکنتي راه ميندازه که براي تيکه هاي اين دوره زمونه پيکان با الگانس زياد فرقي نداره اصل مطلب تو شلوار شما برادر عزيزه.
(زود رفتم سراغ اصل مطلب ميخواستم از تاريخچه ماشين براتون بگم ولي به ...مم!!)

حالا چرا دارم واستون روضه ميخونم(مي نويسم). براي اينه که آقاي پدر تحديد کرده که ميخواد ماشين مون رو بفروشه زمين بخره تا ارزش افزوده داشته باشه.من بهش ميگم پدر جان تا اينجا از اين کار ها نکردي خوب حالا که نوبت حال و حول ما شده مي خواي با ما اين جوري کني.بهش ميگم شما سال 60 پيکان صفر خريدي بعد فروختي 57 هزار تومن باهاش زمين نخريدي حالا ماشين نازنين رو که ما داريم با هاش آخرت آباد ميکنيم(خراب ميکنيم) مي خواهي بفروشي.خلاصه جريان از اين قراره که من دارم اين غم نامه ماشيني رو مينويسم.البته دوستان نگران نشيد باباي ما هر چند وقت يه بار از اين تريپ هاي تجارتي ميذاره ولي بعد يادش ميره....خدا ميدونه!

برگرديم سر مقاله.بله آقا يا خانوم اين اتومبيل ميتونه همه چيز يه نوجوان باشه حتي جاي دوست دختر رو هم براش پر مي کنه(خالي نبند).خيلي ها وقتي پير ميشند ياد ماشين خريدن و گواهينامه گرفتن ميفتند يادم نميره پار سال چقدر سر به سر پير مرد هايي که ميامدند گواهي نامه بگيرند ميذاشتيم.ولي ديگه خيلي دير شده .

تا حالا امتحان کرديد که وقتي با ماشين ميريد سر قرار با وقتي که با تاکسي ميريد چه قدر فرقشه.چقدر طرف يه جور ديگه نگاتون ميکنه وقتي با عينک دودي از پشت فرمون براش دست تکون ميدي ومياد سوار ميشه وديگه مثل وقتي که با تاکسي ميري سرتون غر نمي زنه.!!! تازه کارتون هم سريع تر پيش ميره.
(البته من خودم از اين کار ها بلد نيستم و اصلا" بهم نميخوره شما که خودتون ميدونيد سر به زير تر وپاک تر از من پيدا نميشه.من فقط از دوستان شنيدم خودم که اين کاره نيستم!!!!!)
خلاصه اين تازه يه کار بردشه تا حالا با ماشين رفتيد نون بربري بخريد.شايد رفته باشيد ولي حتما به اندازه من کيف نکرديد چون از نون بربريي ما که نون نخريديد که.(ها ها ها)
چون نون بربريي ما يه جاي خاصيه!!!!
تا حالا پاچه هاتون رو زديد بالا و با رکابي دم در خونه ماشين شستيد اون هم موقعي که اموزشگاه زبان بغل خونه در حال تعطيل شدن کلاس هاشه واتفاقا همشون دخترند نميدونيد اين کار در روز هاي بعد از انجام اين کار بهتون کمک ميکنه تا بهتر در جهت اهداف شوم وپليدتون حرکت کنيد!!!!

والا به خدا من از اين کارا نمي کنم ها فقط دارم حرفش رو ميزنم.

تا حالا جلوي پاي يه تيکه که يه جاش ميخواريده ترمز کرديد و وقتي خواسته در ماشين رو باز کنه بايه تييک -آف طرف رو قال گذاشته ايد .نميدونيد که چه حالي ميده .
اگه دوست داريد ميتونيد که فکر کنيد که من اين کار رو امتحان کردم.

حالا اين: تا حالا با ماشين در حال حرکت سعي کرديد که مخ راننده ماشين بغلي که اتفاقا برا خودش تيکه ايه بزنيد و بعد....اون هم در حال حرکت .نه پشت چراغ قرمز که کاري نداره.در حال حرکتش هم آسونه کافيه هي از طرف سبقت بگيريد وبعد بريد سمت راست خيابون يواش کنيد تا طرف بياد از شما سبقت بگيره از زدن برف پاکن وچراغ هم خوداري نکنيد ها و با چشماتون هم کار کنيد حتما اگه طرف اهل حال باشه موفق ميشويد.

خلاصه آقا يا خانوم، براي همينه که بابا تون براتون ماشين نميخره يا ماشين خودش رو راحت نمي ده دستتون .پس وقتي که تنها نيستيد وشما با خانواده يه جايي ميرويد وشما هم پشت فرمون نشسته اي سعي کنيد که 50 تا بيشتر نريد که خيال خانواده از بابات شما راحت بشه پشت چراغ قرمز توي ماشين هاي مردم نگاه نکنيد که به پاکدامني تون شک نکنند و هيچ وقت صداي نوار رو توي ماشين بلند نکنيد تا مجوز دايم استفاده از خودرو رو بگيريد .اون وقته که مثل من با خانواده وبي خانواده تون زياد فرقي نميکنه!!!!
ما که ديگه پته مون افتاده رو آب.از ما ديگه گذشته فيلم بازي کردن.
فکر نون باشم که خربزه آبه.ماشين رو بگو ميخواد بفروشه[گريه ي شديد...]

زت زياد.

Friday, November 01, 2002

نصيحت پدرانه!
ميگن که جمعه ها هميشه منتظر اتفاق هاي عجيب باشيد .
امروز هم از اون جمعه هاست که هنوز شروع نشده داره شاخ هاي من رو در مياره.تصور کنيد قيافه من رو که پوزم تا روي موکت زير پام کشيده شده و زبانم بي حرکت مثل ميت روي زمين دهنم افتاده!!!!
بپرسيد چي شده؟
امروز صبح نشسته بودم پاي کامپيوتر و داشتم با فلش ور ميرفتم تا بالا خره ما هم يه چيزي بسازيم آبرومند.که پدر محترم از طبقه پايين اومد و اومد توي اتاق من.از راه رفتنش واز حرکاتش واز سر صحبت باز کردنش معلوم بود که دوباره ميخواد مردونه دوتا نصيحت زير گوشي بکنه.پس خودم رو آماده کردم و خواستم موضوع رو عوض کنم .صفحه کنتر وبلاگم رو باز کردم وبهش نشون دادم .گفتم ببين بابا 480نفر تا حالا اومدند وبلاگ من رو خوندند.مثل اينکه موفق شده بودم که حواسش رو پرت کنم و چون تا حالا نذاشتم وبلاگم رو بخونه کنجکاويش بيشتر شده بود.خلاصي کلي داشتم براش توضيح ميدادم وخيالم راحت شده بود که ديگه چيزي نمي خواد بگه .
يه هو مثل آدم هايي که ميخواند از دست زدن يه حرف خلاص بشند فوري و خيلي با عجله گفت:"اين دختره کيه که به تو زنگ ميزنه"
به خودم گفتم واي گاوم زاييد دوباره شروع شد.پس راه يابو آب دادن را در پيش گرفتم.وميخواستم حرفاش رو ادامه بده تا سوژه خوبي براي نوشتن پيدا کنم.
الان نسبت به 5-6 سال پيش که ميخواست در اين موارد باهام حرف بزنه، راحت تر باهام حرف ميزد شايد به خاطر اينکه قدم خيلي بلند تر شده وتازه ريش و سيبيل هم در اورديم.
پنج- شش سال پيش که توي سن بلوغ بودم وباباي ما هم مي خواست حق پدري رو تمام وکمال به جا بياره و ديگه توضيحات کامل رو برام بده .خب من يه بچه سوم راهنمايي چه طوري ميخواست مثلا بهم بگه :بابا جون اون چيزي که باهاش جيش ميکني يعني دودولت غير از جيش يه چيز ديگه اي هم ازش مياد و تو ديگه بزرگ ميشي و... و... و...
ولي من ديدم بنده خدا کلي عرق کرده و نمي دونه چه طوري بهم بگه من م ديدم به برکت دهکده جهاني که اون موقع ها اولاش بود ما که از همه چيز خبرداريم حتي از اون چيز هايي که خيلي زود بود. گفتم بهش بگم "ميدونم" وراحتش کنم خلاصه برگشتم بهش گفتم :"بابا جون ميدونم چي ميخوايي بگي"
با تعجب گفت: ميدوني!
خلاصه بهش ثابت کردم که ميدونم که اسرار مردونه چيه وحتي آگاهش کردم که ميدونم وضع خانوم ها چه طوريه .ديدن قيافه بابام توي اون لحظه خيلي ديدني بود. لعنت به اين شرم ما ايراني ها توي اين جور مسائل که آخرش کار دستمون ميده.
نمي دونم بابام در مورد دوتا داداش بزرگترم چي کار کرده شايد اون ها هم همين کار رو با هاش کردند.
بر گرديم به زمان حال .حالا اما ديگه خجالت و شرمي در کار نيست .اين من هستم که بايد دوباره صاف کاري هام رو شروع کنم.
خلاصه من هم برگشتم در مورد اينکه کيه به من زنگ ميزنه توضيح بدم.
خوب قدم اول اين بود که قيافه مظلوم وحق به جانب خودم ، و جلوي خنده ي خودم رو بگيرم تا ببينين چي ميشه.اصلا کي بوده ؟چه جوري فهميده با من کار داره؟ کي فهميده.فکر کردم ببينم از کي تا حالا سوتي ندادم.اصلا هيچ سه کاري اي يادم نيومد.پس با اعتماد به نفس راه انکار رو پيش گرفتم تا تا حد ممکن کمتر محکوم شم.ميگن ديوار حاشا بلنده.وتازه قيافه گرفتن وفيلم بازي کردن جلوي پدر ومادر هيچ فايده اي نداره حتي اگه آلن دلون باشي باز هم پدرت مي فهمه داري سرش رو کلاه ميذاري .اگر هم خودش رو به نفهمي ميزنند براي اينه که دوستتون دارند.
خلاصه ما فهميديم يه دونه از اين بي کار ها بوده الکي يه شماره ميگيرند تا شانسي با يه نفر حرف بزنند و با باباي ما شروع کرده به سلام احوال پرسي و باباي من هم بر گشته به طرف گفته اوني که باهاش کار داري الان نيست!!!!!!
آخه من چي بگم خوب معلومه که دوباره يارو زنگ ميزنه و دفعه بعد هم بابا ما دوباره گوشي رو بر ميداره و پيش خودش متمئن ميشه که ما دوباره رفتيم سراغ از اين کارا.
حالا اين جريان مال کي بوده؟ دو ماه پيش.وچون يه چند روزيه دوستان قديمي ياد ما افتادند.و تلفون بارونمون کردند حتي اون هايي که مثلا قطع رابطه کرده بودند زنگ خطر پدرانه به صدا در اومده واقاي پدر اومده تا در اين باب با ما سخن بگويد.
اينجاش که يارو نه دوست من بوده ونه من تا حالا باهاش حرف زدم و حالا قراره به خاطر اون مجازات بشم(که نشدم)خيلي برايم زور داره."آش نخورده و دهن سوخته"
خوب بعد از اينکه تلويحا" قبول شکست فر مودم گفتم که :
من که نمي دونم ولي حالا فرض کنيم که شما (بابا)درست ميگيد.چي کار کنم؟
آقاي پدر مهربانانه گفت که من توي اين جور موارد روشن فکري عمل ميکنم.پس اصلا بهت نميگم که چيکار کني.فقط يادت باشه که زياد جدي نگيري چيز هاي واجب تري هم توي زندگيت هست.
پوز ما که کش اومده بود ،بيشتر هم کش اومد.وبعد يه مثال زد از پسر همکارش که توي دانشگاه با يه دختر کُرد اشنا ميشه وتيريپ عاشقي ميريزند و کار به ازدواج و بعد هم کار به طلاق و بعد هم هردو از دانشگاه زده ميشند نه اين ميره دانشگاه نه اون خلاصه ديگه هيچي نابودي.(چقدر داستانه آموزنده اي مثل سريال هاي تلويزيون.به نظرتون تکراري نيومد؟)
ما که متنبه شديم با اين نوازش هاي پدرانه و اينکه خيال آقاي پدر راحت شد که پسرش هيچ رقمه راه کج رو نميره و مجلس به خير وخوشي وبا حيرت ما از اينکه چه باباي با حالي داشتيم، تموم شد. اتفاق اين جمعه اين بود که فهميديم باباي انقدر معرفت داره که الکي وسر تعصب بازي و دينداري الکي حال پسرش رو نگيره .
ميخواستم بگم که هر چيزي بشه هر بلايي سرمون بياد هر کاري که بخواهيم بکنيم.
هر منجلابي که توش گير کنيم .هر اتيشي که بسوزانيم آخر آخرش پايگاه وپناه گاهمون
همون خونه مون وخانواده مونه.هيچ وقت امن تر از اونجا گير نمياد.
البته تا وقتي که خودمون نيمه گمشده مون رو پيدا کنيم وبا هم بشيم يه پا پايگاه وپناهگاه.
مخلص همه م ح م د
زت زياد