Saturday, December 07, 2002

[ ! ]...
ميبينم که ديروز جمعه بالا خره عيد شد !
ميبينم که تلويزيون يه فيلم توپ گذاشته بود ما که از کيفيتش حال کرديم!
قبلا دي وي دي ش رو با کيفيت فجيع ديده بودم اين لرد رينگ ها رو!
ميبينم که خشايار مستوفي بازگشتي افتخار آميز داشته!
ميبينم که بخاطر تعمير تلفن عهد بوقم که حداقل پنجاه سالشه پنج هزار تومن پياده شدم!
ميبينم که حالا که تلفن درست شده نا مردا يه نفر هم زنگ نزده و يه جاييم داره ميسوزه!
ميبينم که امروز دروازه شيراز (اصفهان) بيشتر از دوهفته پيش شلوغ شده بود!
جاتون کلي خالي!
ميبينم که قراره تا دوهفته ديگه اتفاق مهمي بيفته !
البته اتفاق مهم ميتونه اين باشه که اتفاقي نيفته!!!
ميبينم که اين هفته من سه تا امتحان دارم و ...!
ميبينم که منچستر جون پوز ارسنال رو خاک مال کرد امروز ، چه حالي داد!
ميبينم که پرسپوليس سوراخ هم از پس استقلال اهواز سوراخ تر بر نيومد!
ميبينم که فقط چهل و پنج تومن با سه تا پنج تومني ...بله پنجاه وپنج تومن توي جيبم پول مونده!!!!
ميبينم که تنهام وکسي تو خونه نيست و تازه بابا اينا با ماشين رفتند
يعني ميبينم که حوصله ام سر رفته !
ميبينم که کسي نيست که بريم قدم بزنيم توي هواي سرد!
ميبينم که ....

نتيجه گيري موهوم(مهم): ميبينم که هر چه کمتر ببينم براي سلامتيم بهتره! .پس:
نمي بينم که...

زت زياد.

جاده!
يه جاده بود ، خاکي .مثل اينکه دو-سه ساعت پيش يه نم بارون زده بود به
خاک گرم جاده ،يه رگبار زود گذر که فقط خاک رس روي جاده رو کمي تر کرده بود
ورنگ خاک از قرمز به سمت قهوه اي متمايل شده بود .بوي خاک نمناک دماغ آدم رو نوازش ميداد و نور آفتاب ساعت يازده صبح روح رو به پرواز کردن تشويق مي کرد.
چشم که مينداختي به جاده چارصد پونصد متر اون طرف تر اونجا که شايد يه درخت بيد، آره يه بيد مجنون که بچه ها ميگن بيد فرق وسط! ،بود مي پيچه،مي پيچه پشت اون تپه سبز رنگ .معلوم بود که مدت هاست گله اي از اينجا رد نشده چون رنگ سبز تپه ها از رنگ قهوه اي شون بيشتر بود .جاده تا برسه به تپه دوتا پيچ ميخورد نمي دونم چه دليلي داشته شايد اوني که اين جاده رو درست کرده مست بوده! ولي نه جاده هاي توي دشت و صحرا بر اثر مرور زمان از بس ادما و حيوناشون ازش رد ميشند مشخص ميشه ولي نمي دونم چرا اين پيچ هارو داشت ، هر چي بود جاده خواستني تر ميشد با اين پيچ هاي راز آميزش.امکان نداره يه نفر به اينجا برسه و نخواد تا آخرش ادامه بده.
فکر اينکه پشت اون تپه ، همون جا که ديگه نميشد ادامه جاده رو ديد ، چيه
يک لحظه هم آدم رو رها نميکنه... براي همينه که وسوسه ميشيد که ادامه بديد.
توي دل ادم آشوب ميشه که اي واي حالا چي ميشه ؟ پشت اون تپه هه چيه؟
نکنه ديگه اين دشت نباشه يا از همه بد تر نکنه که به يه شهر شلوغ ديگه برسم!!!
همه اينا هيجان جاده رو زياد تر ميکنه فرقي نداره پياده باشيد يا با يه چرخ کوهستان
ولي حتما" با ماشين نيستيد ... پس وقتي راه ميريد يا رکاب ميزنيد صداي خرد شدن گوله هاي ريز خاک نمناک رو زير پا يا چرخ دوچرخه به خوبي ميشنويد،
چقدر صداي لذت بخشيه و با يه رتيم قطع نشدني تکرار ميشه ،
شبيه خرت خرته ولي خيلي دلنشين تر مث وقتي عشقتون جلو تون بيسکويت ميخوره!
بعد نزديک ظهر که ميشه يه کمي پا هاتون خسته شده دلت ميخواد دستت رو بکني توي کوله پشتي و ظرف آب رو در بياري ولي دلت نمياد ، دلت نمياد ريتم راه رفتن رو به هم بزني ... وقتي ديگه ميل جسمت بر خواستن روحت غلبه ميکنه مي ايستي
اون وقته که هم کمي آب مي خوري و هم برميگردي و به پشت سرت نگاه مي کني.
شايد با خودت بگي « اه من چقدر راه اومدم» شايد هم برات مهم نباشه
من ميدونم حتي يه ذره هم به اين نبايد فکر کني که آخرش چي ميشه.
چون اينکه آخرش چي ميشه مهم نيست ! باور کنيد مهم نيست!
مهم اينه که شما آلان اينجا وسط اين جاده که مثل ابروي کمون اون قشنگه وايسادي .
مهم خود خود اين جاده اس نه هيچ چيز ديگه و نه مقصد !
تو بخاطر جاده است که اينجايي به خاطر اونه که لذت مي بري
به خاطر اونه که به يه جايي ميرسي...پس ياد مون نره که هدف جاده است، مقصد جاده!

...

Thursday, December 05, 2002