مثل پنير توي يخچال.
مي نشينم پشت اين دستگاه
مي نويسم هرچه مي خواهم
مينگارم هر چرندي را
تا بجويم چيزکي
از تو که رفتي و سرنگونم ساختي
از بالاي اين ديوار شيشه اي
شيشه اي همچون دلم
دلم که ساده تر آن شيشه شکسته است
ولي باز روي تکه هاي شکسته اش
اسمي هست که هرچه شستمشان پاک نشد
حتي با وايتکس و جوهر نمک هم پاک نشد
شايد با ليزر نوشته اي آنها را
نا قلا تو ليزر داشتي و به من نگفتي؟!
آه ، بايد ميدانستم ليزرت کجاست
همان ها که قلبم را سوراخ کردي باهاش
همان ها که کورم کردي باهاش
همان ها که سوزاندي مرا باهاش
همان ها که کشتاندي مرا باهاش
و همان ها که...
آره همون چشمانت که کشتند هرچه من بود در من.
در اين اتاق نيمه تاريک
درين غار تنهايي مدرن
در اين خلوتگاه شلوغ
در اينجا که من کلي رياضي عمومي خوندم
در اينجا که نه صفحه نقشه صنعتي کشيدم
در اينجا که درس فيزيک هفته قبل را امروز خواندم
در اينجا که من اکنون پشت اين رايانه يا کامپپوتر يا هر اسم لعنتي ديگري که دارم نشسته ام
چيزي هست که مرا واميدارد همه آن کار ها را بگذارم
فرار کنم از اين دخمه ي روشن
به چيزي پناه ببرم که نيست
هست در قلبم ولي در کنارم نيست
و راستي تو کجايي؟
راستي يادت هست آن روز را
روز سبز با آسمان آبي و رنگ سبز و خاکستري زاينده رود اين اصفهان لعنتي را
يادت هست طعم تلخ خداحافظي چگونه لبخندت را خشکاند
يادت نيست
ميدانم که نيست
نمي تواند باشد
اگر بود تو اکنون همچو من که به دنبالت ميگردم
دنبالم ميگشتي،
شايد هم ميگردي
ولي نه ...
اگر هردو بگرديم زود تر پيدا ميکنيم.
نميکنيم؟
تنها ميگردم و ميگردم
و نا اميدم از اين گشتن
که يافتني به دنبالش نيست
يافتني از جنس تو، از جنس بوسه ات.
... تو يعني بوسه ات
و بوسه ات يعني تو
و من يعني تو وقتي نيستي،
و تو يعني ما وقتي در کنار هم بوديم
و ما ديگر نيست ،
ما رفته است .
ما شايد مرده است.
حالا ديگر نمي گردم.
من نشسته ام و دنيا ميگردد.
من نشسته ام و ديگران مي گردند.
آنها هم مثل من روزي مي نشينند.
مي نشينند تا ديگراني ديگر، باز بگردند.
باز بگردند شايد آنها بوسه اي بيابند که زنده شان کند،
ولي من اينجا نشسته ام و
دلم کپک زده است
مثل پنير توي پخچال.
م ح م د،هندوانه سپهري ، قريه چخدرآباد
پنج عصر.