Monday, March 03, 2003



مثل پنير توي يخچال.

مي نشينم پشت اين دستگاه
مي نويسم هرچه مي خواهم

مينگارم هر چرندي را
تا بجويم چيزکي
از تو که رفتي و سرنگونم ساختي
از بالاي اين ديوار شيشه اي

شيشه اي همچون دلم
دلم که ساده تر آن شيشه شکسته است
ولي باز روي تکه هاي شکسته اش
اسمي هست که هرچه شستمشان پاک نشد
حتي با وايتکس و جوهر نمک هم پاک نشد
شايد با ليزر نوشته اي آنها را
نا قلا تو ليزر داشتي و به من نگفتي؟!


آه ، بايد ميدانستم ليزرت کجاست
همان ها که قلبم را سوراخ کردي باهاش
همان ها که کورم کردي باهاش
همان ها که سوزاندي مرا باهاش
همان ها که کشتاندي مرا باهاش
و همان ها که...
آره همون چشمانت که کشتند هرچه من بود در من.


در اين اتاق نيمه تاريک
درين غار تنهايي مدرن
در اين خلوتگاه شلوغ
در اينجا که من کلي رياضي عمومي خوندم
در اينجا که نه صفحه نقشه صنعتي کشيدم
در اينجا که درس فيزيک هفته قبل را امروز خواندم
در اينجا که من اکنون پشت اين رايانه يا کامپپوتر يا هر اسم لعنتي ديگري که دارم نشسته ام
چيزي هست که مرا واميدارد همه آن کار ها را بگذارم
فرار کنم از اين دخمه ي روشن
به چيزي پناه ببرم که نيست
هست در قلبم ولي در کنارم نيست
و راستي تو کجايي؟


راستي يادت هست آن روز را
روز سبز با آسمان آبي و رنگ سبز و خاکستري زاينده رود اين اصفهان لعنتي را
يادت هست طعم تلخ خداحافظي چگونه لبخندت را خشکاند
يادت نيست
ميدانم که نيست
نمي تواند باشد
اگر بود تو اکنون همچو من که به دنبالت ميگردم
دنبالم ميگشتي،
شايد هم ميگردي
ولي نه ...
اگر هردو بگرديم زود تر پيدا ميکنيم.
نميکنيم؟

تنها ميگردم و ميگردم
و نا اميدم از اين گشتن
که يافتني به دنبالش نيست
يافتني از جنس تو، از جنس بوسه ات.
... تو يعني بوسه ات
و بوسه ات يعني تو
و من يعني تو وقتي نيستي،
و تو يعني ما وقتي در کنار هم بوديم
و ما ديگر نيست ،
ما رفته است .
ما شايد مرده است.



حالا ديگر نمي گردم.
من نشسته ام و دنيا ميگردد.
من نشسته ام و ديگران مي گردند.
آنها هم مثل من روزي مي نشينند.
مي نشينند تا ديگراني ديگر، باز بگردند.
باز بگردند شايد آنها بوسه اي بيابند که زنده شان کند،
ولي من اينجا نشسته ام و
دلم کپک زده است
مثل پنير توي پخچال.


م ح م د،هندوانه سپهري ، قريه چخدرآباد
پنج عصر.


انتخابات بي حال مردم باحال(بي حال تر)
بعضي وقتا کلمات معني خودشون رو ميدهندو در همان وقت معني ديگر هم ميدهند!!!
امروز ديگه نتيجه انتخابات مشخص شد و اخبارسراسري تلويزيون درصد مشارکت مردم رو با بي ميلي "حدود" پنجاه درصد عنوان کرد...
توجه داشته باشيد که اين درصد گيري با احتساب درصد دهستان هاي کوچک که مثلا درصد مشارکت بالاي نود درصد بوده و تازه تعداد اين ده ها هم زياده...
در حالي که شهر خودمون -اصفهان- با بيش از يک مليون و پانصد هزار واجد شرايط راي دادن فقط صدو بيست و خورده اي راي آخذ شده!!!دوباره عدد ها رو ببينيم:
1600000 نفر کجا 124000 نفر کجا!!!!(اينا هم شايد اون 124000 پيغمبر بودند!!!!)

در تهرا وضع بد تر هم بوده:
4مليون و 600هزار نفر ميتونستند راي بدن و تعداد کل راي ها 526 هزار راي بوده ... البته از اصفهان بهتر بوده اصفهان 13 درصد مردم شرکت کردند و تهران بالاي 16درصد
هيچ کدوم از شهر هاي بزرگ درصد شرکت مردم از 20درصد بيشتر نبوده...
واين يعني "صداي مردم"!!!!!(هان؟؟؟؟)

حتي "رهبر" ! هم قهر !!! کرد و براي اينکه راي نده به يه ده رفت تا همراه مردم!!!!! در انتخابات دشمن شکن شرکت نکنه تا

اين انتخابات مشت محکمي "نــــباشد" که بر دهان آمريکاي جهان خوار ميخورد!!!!!

اصلاحطلبان عزيز خودمون که گرمي صندلي هاي شورا و مجلس و دولت داره باسن مبارکشون رو اذيت ميکنه(وشايد اين همون دليل نظريه خروج از.... باشه) ديگه دارن کم کم زحمت رو کم ميکنند... خودشون هم فهميدن که دوران طلايي که دردست داشتند از دست دادند وقتي که ميشد همه چيز را درست کرد. و البته هنوز کمي وقت هست.
فعلا باعث شده شوراها که خيلي کم اهميت تر از مجلس و دولت است دست پشمالوها بيفته ولي 18 ماه ديگه انتخابات مجلسه و بعد از اون هم رئيس جمهوري!!!
ما ملت هميشه در صحنه و پشت صحنه و جلو صحنه و خود صحنه و بعد چهارم صحنه و فيلم صحنه دار و فيلم بي صحنه مثل هميشه صبر مي کنيم تا ببينيم بعد اين همه جنجال چه کسي چه غلطي ميکنه ... داداش من کسي که اهل زندگي کردن باشه تو جزيره"ماداگاسکار " هم ميتونه "حال" کنه!!!!
ديگه کاري نداره به اينکه کدوم بزمجه اي ميره وکدوم بزغاله اي مياد(بز حيوان استراتژيکي است ها)

به همين مناسبتها ها ! ما امروز رفتيم خودمون رو اصلاح کرديم و سر مبارک رو داديم زير دست آقا موسي تا کله اي برامون اصلاح کنه اساس!!!
ما کو اصلاح شديم ، خداوند همه مارو اصلاح کند ... انشاا...

زت زيات(د).

Wednesday, February 26, 2003


فلش چرت و پرت

قربون اندام ظريفت.
من اينجا نشسته ام و ميبينم تورا که
چه سخت ميگذري از زير ديوار آجري خانه ي مان
در اين عصر خنک و لرزش آور آخر زمستان
تو چه معصومانه تلاش مي کني تا زندگي برايت آسان باشد
چه عشقي در چشمانت است که وجودم را آتش مي زند با اينکه نديدمشان
و اندام موزون و ظريفت که فقط تو را شايسته است
در اين زندگي مشقت بار ياري ات ميدهد .
همان ها که برگ هاي ظريف گل را به يادم مي آورد!!!!
تو اي عزيز تا کي در اين تلاش بي هوده سعي در متوجه کردن ديگران به خود داري؟
با تو ام اي مورچه سياه توي کوچه ي مان

با تشکر، زرشک آب پز.


***

تلفن
اون چيز رو مثل بچه خودش بغلش کرده بود. روي صندلي راحتي نشسته بود
و يه آهنگ واقعاً لايت گوش ميداد. ديگه داشت خوابش ميبرد
داشت قيلوله ميرفت ، در رويا
ميديد که داره با هاش حرف ميزه
داره اون چيز هايي که دلش مي خواد بهش ميگه
داره ازش به خواطر همه بدي هايي که بهش کرده
معزرت خواهي ميکنه. و مرتب صداي اون چيزي که تو بغلش گذاشته بود تو سرش
ميپيچيد... صداش مثل صداي خوندن قناري همسايه بود
توي رويا ها غرق بود که صداي گوش خراشي دو متر از جاپروندش
صداي تلفني بود که حالا از روي پاهاش روي زمين افتاده بود و خرد شده بود
...مفلوک...

با تشکر فراوان ، جوجه فراري.

***

تناقض.
ميدوني، من اگه همه دنيا رو ميگشتم هيچ کس رو مثل تو پيدا نمي کردم
تو مي توني نيمه گمشده هر انساني باشي. نيمه گمشده اي که پاهاش رو زمينه
و از همون هوايي نفس ميکشه که من.
کس ديگه اي نمي تونه جاي تورو تو زندگيم بگيره
و من احمقم که با کثافتي مثل تو آشنام
تو پست ترين کسي هستي که من براي دوستي انتخاب کردم
اگه پاهاي يک گاو روي زمينه پاهاي تو هم رو زمينه
تو مزخرف ترين و عوضي ترين نيمه گمشده هر کسي هستي.
زير تريلي بزي لــــــــــــــه بشي.

مخلص شما، دزد سر گردنه.

***

اي که دوستت دارم کي ميايي.
چون تو نيستي خيلي دلم گرفته. کاش اينجا کنارم بودي
تا دوباره خوش باشيم. حالا که نيستي ديگه به من خوش نمي گذرد
درست است که من نتوانستم درست از تو پذيرايي کنم ولي...
ميداني ، کاش آدم ها بيشتر از چند بار ميمردند
آنوقت مي شد تورا که انقدر دوستت دارم بيشتر بکشم.
اون يک بار کم بود.

سرور شما، قاتل بالفطره

***

وجدان بيدار.
-من يه پسر بچه با تربيت درس خانوادگي و اخلاق خوب
که هيچ وقت حتي کوچکترين خلاف ها را هم
انجام نداده ام و اين به خاطر زحمتيست که پدر و مادر برايم کشيدند
مثل هميشه داشتم از همون راه هميشه که ميرفتم مدرسه
چشمم افتاد به يه چيز مستطيل شکل مشکي رنگ
از روي زمين برش داشتم...
از او روز تا سه هفته همه دوستام نهار چلو کباب مهمون من بودند

ارادتمند ، إندِ بچه مثبت.

***