Monday, April 28, 2003

زندگي با طعم آب زرشک !

اصلا نمي توانم تصور کنم کسي که اين نوشته ها را مي خواند چه تصوري دارد!!!
اصلا من براي اينکه کسي وبلاگم رو بخواند چيز نمي نويسم ، درسته که بيشتر موقع ها انگار با مخاطبي حرف ميزنم ولي يه واقعيتي که توي وبلاگ نويس ها هست اينه که
ما ها يا حداقل من اگر کسي رو مخاطب قرار ميدم بيشتر منظور خودم هستم
بيشتر به خودم انتقاد ميکنم و بيشتر براي دل خودم مينويسم ما ها که روزنامه نگار نيستيم که رسالت مطبوعاتي مان را حفظ کنيم ما تابع(يا طابع؟!!) رسالت بلاگري خودمان هستيم.

آخ ! چقدر خوبه چرند نوشتن.....

امروز يه اتفاق جالبي هم افتاد . ساعت اول سر کلاس رياضي اصلا حوصله نداشتم.
بيشتر درس رو بلد بودم تازه صبح از روي دنده چپ بلند شده بودم و بد جوري آماده کرم ريختن بودم وقتي درس تمام شد استاد چند تا تمرين انتگرال داد گفت : خودتون حل کنيد، تا من خودم پاي تخته حل کنم . کاري نداشت ميدونستم از روش کسر جزئي حل ميشه پس يه دستمالم درآوردم و دماغم که کمي مف گير شده بود با صداي شديدي خالي کردم بعدش هم يه سرفه پير مردي زدم از اونا که مردم توي توالت ميکنند که يه هو کلاس منفجر شد از خنده !!! خب استاده چيزي نگفت بنده خدا .
بعد تا اومد مثال ها رو حل کنه من شروع کردم به خميازه کشيدن به قول رفيقم ، "دهن دره کردن" ! مثل يه اسب آبي تا جايي که جا داشت دهنم رو واز کردم و استاد محترم که بهانه گير آورده بود گفت :شما ... بيا اينا رو حل کن بينم.
من و ميگي کلي حالم گرفته شد.حال گچي شدن رو نداشتم.
وقتي داشتم ميرفتم پاي تخته بهم گفت بيا اينا رو حل کن تا خواب از سرت بپره
ما هم گفتيم :باشه بذار حالا همچين ...ير ت ميکنم ، فکر کرده بود من بلد نيستم.
پاي تخته که رفتم گفت شما هموني هستي که دو جلسه قبل رفتي بيرون بعد راهت ندادم ؟ ... با کمي شک گفتم :بعله!
ولي آخرش هر سه تا انتگرال کوفتي رو حل کردم با هر جون کندني بود حالش رو گرفتم... تو سلف که با بچه ها نشسته بوديم به فين کردن من ميخنديدن گفتم حالا که استاد به فين کردن من گير داد جلسه ديگه سر کلاس واسش ميرينم(روم به ديوار ها) تا حالش جا بياد ، مرتيکه بي لياقت.

اون از جريان صبح مون اين اتفاقات کميک کار هر روزه مان است
کاريش هم نميشه کرد.
ساعت دوازده است و من فردا امتحان دارم... ميدونيد نزديک امتحان که ميشه ، اگه ادم درسش رو بلد باشه زود تر ميخواد زمان بگذره من عاشق اين گذشت زمانم
ووووويي. چه حالي ميده.
در حالي که در حال دادن(چه فعليه اين دادن هرچي باشه دهن آدم سرويسه) امتحان هاي ميان ترم هستيم واز رفقاي ما خبري نيست و وبلاگ نويسي هم مثل بازار راکد مونده من همچنان با کاليبر بالا در صحنه حضور دارم.
دلم ميسوزه؛ يا شايد هم درد گرفته و خيال ميکنم ميسوزه! شايد تنگ شده و هردوي اونها هست!!! درسته فکر کنم تنگ شده باشه خب يه چيز آدما بايد تنگ بشه تا با گشاديشون تعادل برقرار کنه !!!
بي شوخي ... چرا از اين دوست ما خبري نيست ؟!!!:((( اولش ميگه هر جور شده يه قراري بذار يا ميگه اگه تو نيامدي طرفاي ما من ميام اون طرفا
ولي حيف که من اين وسط حروم شدم ... حالا اين عزيز ما فعلا مفقودالاثر تشريف دارن
اگه کسي اين دوست نا ديده من را ديد سلام من را بهش برساند بگه من
اينجا زير پام و زير باسنم و حتي دور لبم و گردنم و دستام هم "علف" سبز شده
يه کاري بکول(يعني بکن)!!!!

دلم از تنگي انقدر کوچيک شده که ميترسم ديگه به هيچ جاي بدنم خون نرسه
اوف ... چقدر تنگه!!!

از سينا هم هنوز خبري نيست ... فکر کنم تعداد بچه هايي که اون فرم رو امضا کردن نزديک سه هزار تا شده باشه... چقدر خوبه که بعضي ها انقدر از همکارشان(يک بلاگر) حمايت ميکنند... ولي سينا همکار همه اون هايي بود،يعني هست! که کارشون پرسه زدن توي کوچه هاي اين شبکه کوفتي است ... ما همه مديون سينا هستيم به خاطر به وجود اوردن کلمه "وبگرد" معني کننده کامل يک عاشق اينترنت.
...

ديگه خيلي دير شده فردا صبح کمي دير تر از خواب پا ميشم تا به سرويس نرسم تو با ماشين برم براي امتحان!!! اين يه تاکتيک سوخته است ولي هنوز کاربرد داره ...اوووووم چه حالي بده... کاش دوباره خنگ بازي در نيارم يه نمره خوب بگيريم پايان ترم راحت باشيم...
و يه آرزوي ديگه :: کاش زودتر اين جمعه موعود بياد(منظورم اون جمعه موعود اصلي نيستا) يعني 26ارديبهشت . من عاشق هيجاني که اين قرار داره هستم
باز هم :: وووووويي!

زت زيات(د).

Friday, April 25, 2003


اندر احوالات حکيم هندوانه چخدر آبادي ،
آن زمان که به مکتب بودي و دانش گاه، هي هات(ه)!

روزي که در شرف دست يابي به ديپلم (پ) پايان دوران کذايي تحصيل در دبيرستان و دوران طلايي (با ت بي دسته بيل) پيش دانشگاهي بودم همه دوران و نزديکان و ياران و دوستان و ابو و اخي همه در گوش دروازه ام مي خوانند:

اي هندوانه فلک زده تو خود داني که در اين زمانه نه ديپلمت خريدار دارد و نه
حتي مهندسان را کسي تحويل ميگيرد! اي پسر بشتاب و جنبشي در خود بياور تا به آن مکان والا برسي که دانشجو خوانندش... جون تو انقده اين دانشگاه خوبه...
اولش که دختر و پسر درآن همچو گوسفندان ول اند وهر غلتي خواهند کنند.
ديومش که استادي اگر هست همچو رفيق بغل دستي توسري خور و کلاً ادميست با حال و زود به هر راهي که بخواهي همچون خران توانيش برد.
سيومش تو گر به عمر خود هتل ديده باشي چو وارد دانشگاه شوي هتل تر از انجا نباشد!!!
تو اين چند روز را تحمل نما و بر خود سخت بگير تا در آن بهشت زميني هر چه خواهي بر تو فراهم شود و تو در جوي هاي شير و عسل شنا کني.
و...
ومن همچو انساني دراز گوش خري احمق گشتم که عينه هو گاوي شکم گنده با چشماني خمار که از زيادت مطالعه و زدن تست هاي عديده به آن حال نايل گشته بود سر مبارک را پايين انداخته و وارد آن گوري گشتم که بهرام را که هيچ همه بشريت را گرفته!!!

اکنون اما ...
حالا که اومدم دانشگاه ديگه راه برگشتي برايم نيست
بايد رفت تا ته خط که اگر رهايي هم هست اونجاست ولي اگه زنده بمانم
ولي هرچي باشه دانشگاه رفتن سخت تر از سربازي که نيست!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....
امتحان...
روزي که اولين املا(ديکته) ي خودم رو مينوشتم از خودم پرسيدم
اين سوال هاي ديگران از من تا کي ادامه دارد عقلم که رسيد به اينکه بالا خره اين درس خواندن هم- براي ما- آخري داره. منتظر بودم تمام بشود. اين امتحانهاي هر روزه ما هم
چپ ميرفتي سوال راست ميامدي کوييز کوچک و بزرگ بود که تورا مي آزمود به آنچه که نبايد مي بودي و بودي چون مجبور بودي.
حتي مرحوم آلبرت هم از درس و مشق فراري بود ولي يه هو جهان را تکان داد
مرحوم آلبرت را که ميشناسيد،که وصفش را
همه مردمان علم دوست از بر اند
آلبرت انيشتين هم از مدرسه فراري بود او ياد گرفت آنچه را بايد ميدانست
و نه زياد تر از آن با همان اندک طوفاني به پا کرد که نگو
بيچاره ما شديم که محکوم شديم علاوه بر فيزيک کلاسيک مرحوم آيزاک(نيوتن) سيب توسر فيزيک جديد و کوانتمي مرحوم آلبرت را هم همچو بلبل چه چه بزنيم!
اگر اندک عشقي به دانستن نبود همين ها را هم چه چه نمي توانستيم.
اکنون که يک سوم عمر مان گذشته و دو سومي مبهم از آن را پيش رو داريم!!!(تازه اينم نسيه است).... همچنان مشغول دادن امتحانيم و ميدانم تمامي ندارد.
بابا لامسبا خدا هم که آدم را امتحان مي کنه يه دفعه دو دفعه نه همه عمر!!!(البته آزمايش خدا هم همه عمريه)
... اساس بنيان بشريت امروز و کشور هاي عالم ثلاثي را بر اين نوع گزينش ها وارزشيابي ها نهاده اند که تو اگر از مالاريا و وبا و نيش پشه تسه تسه و اين آخري ها سارس نمردي
از اضطراب امتحان ميان ترم و پايان ترم و مشروطي و معدل بالا و پايين بميري!!!!
اي که مردن راه نجات خوب و درد آوريست!
ولي را هاي بهتر و بهداشتي ترهم هست. و البته کمي جيمز باند بازي و زرنگي ميخواهد
که همه ندارند خلاصه اگر درس نخوانده اي يا کتاب درسي خواندن توي اين دوره فاز نميده را هاي بهتري هم براي رسيدن به مقصود و مقصد هست که کمي وجدان درد هم مي آورد ولي يه کمي که اشکال نداره...
...راه حل مناسب و پيشنهادي...


***************

حضرت حافظ گويد:
از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
اني رايت دهراً من هجرک القيامة


وکمي پايين تر گويد :
حديث مدرسه و خانقه مگوي که باز
فتاد در سر حافظ هواي ميخوانه


و کمي پرت تر حکيم عمر خيام ميگويد:
اين کوزه چو من عاشق زاري بوده است
در بند سر زلف نگاري بوده است
اين دسته که بر گردن او ميبيني
دستي است که بر گردن ياري بوده است


تو خرامان بروي و ما اندر بي خبري...
اين هفته انقدر گيج و گول بودم که اصلا نمي فهميدم چي مي شد که شب ميشد!
اگه در مورد خبر دستگيري سينا نوشتم اونم از معجزات ما بوده که
دوسه دقيقه اي از يوبسي در بياييم وگر نه اين کارا از اون هيکل لخت(به فتح ت)
بعيد بود ... خلاصه اونم از غيرت وبلاگي بود.نمرديم و رگ ماهم يه بادي توش رفت
وگر نه اين گردن بي صاحاب کلفت چه بي مصرف بود!!!

به هر حال (استفاده کردن از اين همه حرف اضافه نشانه يوبسيت مخ است) کلي اتفاقات مهم بود که مي شد با هاشون اظهار وجودي کرد و کمي گرد و خاک به آسمون دوم ، سوم فرستاد و پوزي به خاک ماليد ولي چه کنم که مخ کليد بود و معده تيليت!(يعني اون برعکس زيادي کار ميکرد) وقتي مخ از اون ور گيرپاژ ميکنه آب رادياتور پايين طبقه هم قاط ميزنه.ديگه واويلا همين جوري مخ کار نمي کنه ولي بيشتر وقتت توي تالار انديشه (ع) ميگذرد ... تناقضات اين زندگي من رو کشته ... خدا مردم از خوشي...
ولي ، اما اين هفته ديگه از گيريياژمغز و دل و قلوه خبري نيست يعني نبايد باشد.

ياد سهراب سپهري هم بخير که اين هفته (هفته که گذشت) بايد يادش ميکرديم ولي
چه کنم که اسير اين زندگي شديم و همه زرق و برقش چشم مان را کور کرده ناجور!

يا حق.